Select Page

مرو اینچنین شتابان/امیر مهیم

مرو اینچنین شتابان/امیر مهیم

 نیمروز شنبه است و بی حوصله و دلگیر لپ تاپم را روشن میکنم. ناخوداگاه به طرف فیسبوک می روم. بالا و پاینش می کنم ناگهان چشمم به صفحه دوست شاعر و منتقد ادبی مهدی خطیبی دوخته می شود. خبر با همه کوتاهی اش برای من جانکاه است. دکتر احمد ابومحبوب در بستر بیماری ست. چند ماهی ست که پیچکی در او جوانه زده که یگانه ارمغانش درد است. او اهل ناله و شکایت نیست. با آنکه درد گرهی بر ابروان و چینی بر پیشانی اش انداخته، ولی همچنان زندگی را می ستاید. حتی شاید درد را هم به زمزمه محبتی بر نیمکت نشانده و به او مشق صبوری می دهد. احمد ابومحبوب کتاب های زیادی نوشته و ترجمه کرده و از این ها والاتر شاگردان زیادی از کارشناس تا دکتر ادبیات تربیت کرده است.

خود من هم کوچکترین شاگرد او هستم. در روزگار دبیرستان دستم را گرفت و مرا که بی قرار و بی تاب بودم به پناهگاه ادبیات برد. حالا سالهاست که بی تابی ام را با کلمات تقسیم می کنم. نخستین کتابم را به او پیشکش کردم و رمان “موری” را، هر چند که در سد ممیزی وزارت ارشاد گرفتار و به قول قاتلش “رد مجوز شد”. با این همه دستش راروی شانه ام احساس می کنم و زمزمه مهربانانه اش را:”غمگین نباش. زبان فارسی، این زبان خدایان، را داریم. این زبان به راحتی با امکاناتش بلاهت ممیزان را به ریشخند می گیرد.”

دکتر احمد ابومحبوب

چند بار مطلب را مرور می کنم و به یاد اولین دیدار با دکتر احمد ابومحبوب  که همراه سیمین بانوی عزیز به تورنتو آمده بود وکتاب با ارزش گهواره سبز افرا را برایم نوشت، می افتم. چهارده سالی می گذرد که یک روز زنده یاد ایرج عماد به دیدارم آمد. ورود خانم بهبهانی همراه با تنی چند تن  دیگر از بزرگان فرهنگ ایران زمین را در دانشگاه تورنتو یادآور شد.

 

انتظاری بود بس شیرین و ما غربت نشینان یا بهتر بگویم تبعیدیانِ ناخواسته، از دیدن این عزیزان خوشحال بودیم. برنامه ای بود با همت و پشتکار دوست عزیزم دکتر محمد توکلی یکی از معاونین دانشگاه تورنتو که می توانستیم شاهدش باشیم.

در آخرین ایستگاه قبل از رفتن به خانه خود یعنی کتاب فروشی پگاه بودم که ایرج خبر داغ دوست داشتنی را برایم آورد وگفت: امشب من و چند تن دیگر عازم فرودگاهیم، سیمین بانو و دکتر ابومحبوب و علی بهبهانی از ایران و دکتر استعلامی از مونترال و دیگران از امریکا و شاداب وجدی از لندن  وارد تورنتو خواهند شد.

کنفرانس دانشگاه تورنتو با حضور سیمین بهبهانی

من خانم سیمین بهبهانی را از دوران نوجوانی و جوانی شاعریم  که با شعر آشنا شدم می شناختم.  ناگهان زمزمه کردم:

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

ایرج هیجانم را دید وگفت: فردا ساعت هفت و نیم صبح در هتل …در خیابان بلور برای صبحانه باش تا سیمین بانو و دیگران را ببینی.

از راست: امیر مهیم، سیمین بهبهانی و فرزند خانم بهبهانی

خبر خوبی بود برای من که مشتاق دیدن دوباره بانوی غزل بودم. از در سالن رستوران هتل که وارد شدم ایرج حضور من را با صدای بلند اعلام نمود. این رفتار او بود و هیچگونه تغییری در آن نمی داد از خجالت در حضور آن بزرگان کنترل راه رفتنم را از دست داده بودم. شوخی نبود حاضران بزرگان شعر و هنر و فرهنگ ایران زمین بودند. خانم بهبهانی متوجه پریشانی ام شد یک صندلی در کنارش را مهربانانه نشانم داد. نشستم. روبروی من استاد استعلامی بود و در کنارش مردی متوسط الاندام که لبخندی صمیمی و نگاهی مهربان داشت، این همان دوست مهربانم دکتر احمد ابومحبوب است که درباره اش می نویسم.

چندین و چند بار در منزل زرهی ها و دانشگاه همدیگر را دیدیم و چه شبهایی که در کافه لوموند با ایرج و او نشستیم و شعر خواندیم. او یک معلم و منتقد و راهنمای منصف است، بدون تکبر، فرزانه و فروتن.

در چاپ دفتر شعر “مخواه که شعر بگرید” زحمت زیادی کشید و مهربانانه انجامش داد، در “هیاهوی سکوت” و دفتر چهارم “سمفونی شب” دلسوزانه کنارم ماند و راهنمایم بود. مشوقی ست دلسوز و مهربان و عاشق تدریس و زبان فارسی. نظیرش را من کم دیده ام.

از مهدی خطیبی آخرین تلفن تماسش را جویا شدم.

حالا دیگر غروب تهران است و می خواهم تلفنی با او صحبت کنم.

مهدی گفت: قادر به صحبت نیست.

شماره را می گیرم پس از چهار زنگ پیاپی صدای مهربانش را می شونم، می گویم: از تورنتو زنگ می زنم.

مهربانی از صدایش می بارد و می خواهد بر ضعف صدایش غلبه داشته باشد. من همچنان مشتاق با او حرف می زنم. از شعرهای جدیدم می پرسد. قول می دهم برایش بفرستم. آخر او نه تنها دوست، بلکه معلم من نیز هست.

بغضی ناخواسته گلویم را می فشارد و می گویم:

احمد جان من توان آمدن به ایران را ندارم با خبر هستی که.

گفت: می دانم چنین هم نکن!

گفتمک پس به امید دیدارت.

وگوشی را گذاشتم با یک دنیا آرزوی سلامتی برایش و همچنان این شعرم را زمزمه می کنم

مرو این چنین شتابان

در صبح نیمه باز است

تو بمان ستاره صبح

که بودنت نیاز است.

(Visited 1 times, 3 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This