گزارش اعطای جایزه “اوسیستکی” به منصور کوشان و گفت وگو با او

کمتر از یک ماه مانده تا عدد سال های حضور منصور کوشان در نروژ به دوازده برسد. ماه دسامبر سال ۱۹۹۸ به دعوت کانون دفاع از آزادی بیان برای شرکت در یک سخنرانی به مناسبت جشن پنجاهمین سالگرد سازمان حقوق بشر به اسلو آمد. همان روز اول هنوز حتا عرق سفر بر تن داشت که اعلام شد زنده یاد محمد مختاری که از چند روز پیش ناپدید شده بود کشته شده و جسدش را در بیابان های شهریار پیدا کرده اند. با تلفن به خانم کوشان این خبر تأیید شد. هنوز اشک های جاری بر گونه ی کوشان را فراموش نکرده ام. نیمه ی همان شب دوست ام دکتر رضا براهنی خبر داد که می گویند محمد پوینده هم ناپدید شده که با تلفن به نازنین دختر زنده یاد پوینده این خبر هم تأیید شد و من مانده بودم که این خبر را چگونه به کوشان بدهم که همه ی شب را حتا در خواب گریه کرده بود. تلخ بود اما پس از صبحانه ای که اشک چاشنی آن بود، خبر ناپدید شدن پوینده را به کوشان دادم و دیدم که نه تنها اشک بر گونه اش چون باران باریدن گرفت که زانوهایش سست شدند و بر زمین نشست.

غمی که امروز بار دیگر بر دل ام نشست غیبت هم وطنان ام در فردای همان روز بود در سخنرانی کوشان که تعدادشان به پنجاه هم نمی رسید. اندوهی که هنوز هم می شود شاهد آن بود و تعداد اندک پنجاه آن روز به یک عدد تک رقمی تبدیل شده است. ایرانیان نبودند، اما سالن پر بود و نروژی ها، مبارزه ی پیگیر کوشان در راه آزادی بیان را ارج نهادند. گفتگوهای رسانه ها و پوشش پُر رنگ آن، حکایت از قدرشناسی شان است در برابر بی اعتنایی ایرانیان.

منصور کوشان بعد از دریافت جایزه اوسیستکی در سخنانی کوتاه برای سپاس از انجمن قلم که در خانه ی ادبیات شهر اسلو برگزار می شد، چنین گفت: از بنیانگذاران جایزه‌ی اوسیستکی سپاسگزارم. از رییس و شورای انجمن قلم نروژ که من را شایسته دریافت این جایزه دانستند، صمیمانه سپاسگزاری می‌کنم. من یقین دارم وجود چنین جایزه‌هایی، هم پشتوانه‌ی بزرگی برای نویسندگان و ناشران و کوشندگانی است که در راه آزادی بیان تلاش می‌کنند، هم شلیکی است کارا به سوی حکومت‌های دیکتاتوری و پوپولیستی.

بیش از هفتاد سال از مرگ اوسیستکی بر اثر شکنجه‌ی دژخیمان نظام فاشیست هیتلری می‌گذرد، در این مدت به پشتوانه‌ی نویسندگان و نهادهای دموکراتیک، بسیاری از دیکتاتورها سرنگون شده‌اند، بسیاری از سرزمین‌ها، معنا و مفهوم آزادی بیان را دریافته‌اند، نهادهای بسیاری در کشورهای پیشرفته و آزاد در دفاع از آزادی بیان تأسیس شده‌اند، اما هنوز هم هزاران نویسنده به جرم آزادی بیان، به جرم اعتراض به سانسور و خفقان و جنگ، زندانیِ نظام‌های ضد آزادی و ضد صلح می‌شوند. هنوز هم نویسنده‌ها به جرم بیان اندیشه‌اشان محکوم به مرگ می‌گردند.

در سرزمین من، ایران، دیکتاتوری به بدترین شکل ممکن حاکم شده است. تاریخ هیچ نظام ایدئولوژیکی را مخوف‌تر از نظام‌های دینی به یاد ندارد. در حکومت اسلامی در ایران، تمام حقوق شهروندی سرکوب می‌شود؛ حقوق اقلیت‌های دینی، قومی و عقیدتی نادیده گرفته می‌شود. در حکومت اسلامی، مردم، بویژه زنان، حتا در خانه‌هایشان نیز آزاد نیستند.

بیست سال از فتوای خمینی در مرگ سلمان رشدی می‌گذرد. به خاطر تلاش‌های بسیار آزادی‌خواهان و دولت‌های دموکراتیک، خوشبختانه، سلمان رشدی از مرگ نجات یافت، اما از همان تاریخ تا امروز، ده‌‌ها نویسنده‌ی ایرانی به جرم بیان اندیشه‌اشان در زندان‌ها شکنجه شده‌اند یا در خیابان‌ها ترور شده‌اند. بسیاری از دوستان و همکاران من، تنها به خاطر اندیشه و تلاششان در احیای کانون نویسندگان شکنجه و کشته شدند و نام من نیز، به خاطر انتشار نوشته‌هایم، فعالیت در کانون نویسندگان و دفاع از آزادی بیان و نشر، در صدر لیست ترور قرار گرفت.‌

از زمانی که برای سخنرانی در پنجاهمین سال اعلامیه‌ی حقوق بشر (دهم دسامبر ۱۹۹۸) به نروژ دعوت شدم و ناگزیر به زندگی در تبعید گشتم، لحظه‌ای نتوانسته‌ام شکنجه‌ی هم‌وطنانم و سرکوب انسان‌ها در نظام‌های دیکتاتوری را فراموش کنم. تنها از زمان زندگی در تبعید تا امروز، به استثنای نویسندگی، طراحی و کارگردانی هفت نمایش به زبان نروژی، بیش از سی کتاب (رمان، داستان، نمایش‌نامه، شعر و پژوهش) و بیش از صد جستار منتشر کرده‌ام، سردبیر هفت شماره‌‌ی فصل‌نامه‌ی جُنگ زمان بوده‌ام. همکارانم نیز صدها کتاب و هزاران جستار منتشر کرده‌اند. همه‌ی این تلاش‌ها انجام گرفته تا گامی هر چند کوچک در راه تحقق آزادی بیان و نابودی سانسور برداشته باشیم، اما یقین دارم تلاش من و همکارانم به تنهایی کافی نیست.

فراموش نکنیم که اگر چه نویسندگان، مسئول حفظ حلقه‌های به هم پیوسته‌ی اندیشه‌های آزاد برای تحقق ماده‌های اعلامیه‌ی حقوق بشرند، اما این زنجیر بدون پشتوانه‌ی نهادهای دموکراتیک و نهادهای مدافع آزادی‌ بیان و نشر، کارکرد و استحکام لازم برای مقابله با سانسور را نمی‌یابد.

جایزه‌ی اوسیستکی و جایزه‌های مانند آن، تنها دفاع از آزادی بیان نیست، تلاش مهمی است برای حفظ و آبروی بشر. چرا که وجود حکومت‌هایی چون نظام جمهوری اسلامی در ایران، آن هم در آستانه‌ی سده‌ی بیست و یکم، ننگی است بر تارک بشر، ننگ بزرگی است بر سیاست‌های نادرست ‌دولت‌های دموکراتیک جهان.

از همت همه‌ی مدافعان آزادی و مخالفان سانسور در نروژ، به ویژه انجمن قلم نروژ، مرکز شهر نویسندگان آزاد و شبکه‌ی بین‌المللی نویسندگان شهرهای امن صمیمانه قدردانی می‌کنم.

هم چنین از خانواده‌ام، دوستان و همکارانم صمیمانه سپاسگزارم. چون بدون همراهی و همکاری آن‌ها بسیاری از تلاش‌های من جامه‌ی عمل نمی‌پوشید.

 

به دنبال سخنرانی منصور کوشان با او گفت وگویی داشتم که در زیر خواهید خواند:

 

عباس شکری در گفت وگو با منصور کوشان

جناب کوشان گرامی، ضمن تبریک می خواستم بپرسم علت انتخاب روز پانزدهم نوامبر هر سال برای اعطای این جایزه چیست؟

ـ روز پانزدهم نوامبر روز جهانی نویسنده ی زندانی است. مراد از نویسنده هم همه ی کسانی است که می نویسند؛ نویسنده، شاعر، روزنامه نگار و مترجم. این روز را از شصت سال پیش به نام نویسنده ی زندانی نام نهاده اند و علت آن هم بزرگداشت “اوسیتسکی” نویسنده ی آلمانی است که به حکومت دهشتناک هیتلری اعتراض داشت و در زندان های رژیم فاشیستی کشته شد. انجمن قلم نروژ هم از بیست و چهار سال پیش برای بزرگداشت یاد این نویسنده ی مدافع آزادی ضمن برگزاری مراسم بزرگداشت، به یک نویسنده که در دفاع از آزادی بیان کوشش می کند، جایزه ای که بیشتر سمبلیک است، اعطا می کند. البته من اولین نویسنده ی ایرانی هستم که این جایزه را دریافت می کنم. یادمان باشد که این روز ویژه انجمن قلم نروژ نیست که در سراسر جهان همه ی کنشگران فرهنگی و ادبی آن را بزرگ می دارند و با یا بدون جایزه ارج اش می گذارند.

فکر می کنید که اعطای چنین جایزه هایی می تواند در تغییر منش و روش دولت های غیردموکراتیک مؤثر باشد؟

ـ من فکر می کنم که بیشترین تأثیر را در خود حکومت های دموکراتیک باید جستجو کرد، چرا که در این کشورها مردم عادی متوجه می شوند که در سرزمین شان هستند کسانی که به این نوع آزادی ها که از اساسی ترین شعارهای اعلامیه جهانی حقوق بشر هم هست، اهمیت می دهند. می دانید که در این نوع حکومت ها، دولت ها بر اساس انتخابات آزاد و رقابت سالم احزاب روی کار می آیند. براین اساس، حزب های گوناگون در رقابت های انتخاباتی تلاش می کنند که برای به دست آوردن رأی مردم و به دست گرفتن قدرت سیاسی از ابزارهایی مثل همین جایزه “اوسیتسکی” که مورد اقبال مردم هست هم استفاده کنند. بدیهی است که با به قدرت رسیدن، دولت ها بخشی از قول وقرارهایی که نانوشته با مردم داشته اند را فراموش می کنند که خوشبختانه حضور نهادهای مؤثر و پیگیری مثل انجمن قلم، اجازه به فراموشی سپردن این اقدام انسانی را به دولت ها و احزاب نمی دهد. بنابراین با پیگیری نهادهای مستقل و احترام به پرنسیپ های مورد اقبال مردم، دولت های غربی مجبور می شوند که نه تنها خود نیز چنین کنش هایی را بپذیرند، حتا مجبور می شوند که برای رعایت این اصول به دولت های دیکتاتوری مثل «جمهوری اسلامی» هم نیز فشار بیاورند. این را می گویم تا روشن شود که حکومت هایی مثل «جمهوری اسلامی» اساساً آزادی و دموکراسی را درک نمی کنند که بخواهند به برآیندهای آن که چنین جایزه هایی اند نیز احترام بگذارند یا چنین روزهایی را نیز بزرگ بدارند. ولی چنین رویدادهایی بر حکومت های غربی اثر می گذارد و لاجرم این دولت ها مجبور می شوند تا بر حکومت های غیردموکراتیک و دیکتاتوری فشار بیاورند تا آزادی های حداقل در جامعه رعایت شود. به این خاطر هست که می گویم این جایزه ها بیشتر در جوامع غربی مؤثرند تا در کشوری مثل سودان یا ایران امروز که اسلامی نیز اطلاق اش می کنند.

موردی که بعداز انتخابات تقلبی ریاست جمهوری ایران بین ایرانیان چه در داخل و چه در خارج مدام بر زبان ها می گشت، وحدت بود و حمایت از یکدیگر برای رسیدن به دموکراسی. دریافت این جایزه را، هم رسانه های نروژی و هم رسانه های ایرانی به خوبی پوشش دادند، اما علیرغم این پوشش خوب، تعداد اندکی ایرانی که کمتر از تعداد انگشت های دست بودند در سالن حضور داشتند، این غیبت را ناشی از چه می دانید؟

ـ متأسفانه چنین است که ما هماره آنچه بر زبان می رانیم همانی نیست که در عمل به آن می رسیم. یعنی حتا حرف و اندیشه خودمان را هم دنبال نمی کنیم. برای رسیدن به آنچه بر زبان ها جاری می شود باید وقت گذاشت و ارج نهاد، اما در بین ما ایرانی ها به هزار و یک دلیل، به این گونه کنش ها بهایی داده نمی شود و به همین خاطر هم به وحدت که ورد زبان مان است نمی رسیم. البته برای خودم گله نمی کنم که در این شهر زندگی کرده ام و می دانم که چه تعداد ایرانی در شهر اسلو زندگی می کنند، اما تأسف برانگیز است که نویسنده ی ایرانی قرار است جایزه ای بگیرد و سالن را نروژی ها و علاقمندان سایر ملت ها پر می کنند. این نوع برخوردها اگرچه برای من و سایر همکاران ام اهمیتی ندارد اما نبودن ایرانی ها در کنار کسانی مثل من اولا چهره ی زیبایی از ما را به نمایش نمی گذارد و دو دیگر آن که بازتاب زشتی برای میزبان ما دارد.

در تأیید حرف های تان، چنان که شاهد بودید، گله و شکوه ی نویسنده ی اهل اریتره از هم وطنان اش این بود که به بهانه ی حضور و زندگی دیگر اعضای خانواده شان در اریتره در جمع های اریتره ای حضور ندارند. در پاسخ او هم نویسنده ی نروژی گفت: اگر نگاهی به حضور ایرانی ها بکنید تصدیق می کنید که از شما اریتره ای ها بدتر و منزوی تر، ایرانی ها می باشند که در حمایت از هم وطنان شان در هیچ کجا مگر به مصلحت عقیدتی حضور ندارند….

ـ خوب او واقعیت جامعه ی ایرانی را بیان کرد. واقعیتی که تلخ است و موجب تأسف که یک خارجی چنین در مورد ما داوری می کند و نادرست هم نمی گوید. جمعیت ایران بیش از هفتاد میلیون نفر است و تا آنجایی که من می دانم بیش از پنجاه درصد آنها صددرصد با این حکومت مخالف اند، اما همانطور که نویسنده ی نروژی هم به آن اشاره کرد، هر کس به دلیلی در مراسم دفاع از آزادی یا در کنفرانس ها و سمینارهایی که نهادهای سیاسی و فرهنگی برگزار می کنند شرکت نمی کند و موجب می شود که در بر همین پاشنه ای بچرخد که امروز نیز دچار آنیم.

در سرمقاله ی جدیدترین شماره ی “جنگ زمان” که دو سال از انتشار آن می گذرد، نوشته اید که ما عادت داریم که مدام از دولت ها انتقاد کنیم و مردم را که باید مورد بررسی و تحلیل قرار گیرند را فراموش می کنیم و هرگز مورد انتقاد قرار نمی دهیم. منظورتان از انتقاد از مردم چیست؟

ـ مراد من از مردم را اگر به بخشی کوچک از جامعه نیز تعمیم دهیم که شامل نویسندگان، شاعرها، هنرمندان، روزنامه نگران و … می شوند، شاید بهتر و راحت تر بشود این موضوع را بررسی کرد. این بخش از جامعه که موسوم اند به روشنفکران، به معنایی در سه حلقه ی ناپیوسته ی گذشته، حال و آینده گرفتار آمده و نتوانسته بین این سه حلقه رابطه ای منطقی برقرار کند. البته طبیعی است در جامعه ای که سی سال است دچار چمبره ی دیکتاتوری فاشیستی دینی شده است، اولین نگاه روان شناسانه و جامعه شناسانه به خود جامعه برمی گردد. شناخت از مردم که در چه شرایطی اند و چگونه می توانند این همه نامردمی را تحمل کنند رویکرد عمومی جامعه را نشان می دهد. ما در هیجده ماه گذشته شاهد جنبشی چشمگیر بویژه در بخش جوانان و زنان بوده ایم. اما این ها بدون پشتیبانی و هم گامی سایر مردم که نمی توانند چرخ رو به پیش دیکتاتوری را متوقف کنند. اگر فقط جوانان و زنان پا به میدان بگذارند مطمئن باشید که حکومت با کشتار ـ که تعدادشان زیاد هم نمی شود ـ موفق می شود که سدّ راه آنها شود و متوقف شان کند ولی هرگاه این جمعیت به عددی برسد که تعداد صفرهایش حداقل پنج تا می شود، قادر به سرکوب نیست. شاهد این مدعا هم حضور دو میلیونی مردم در روزهای بعداز انتخابات سال هشتاد و هشت است که دولت با همه ی پیش بینی هایش نتوانست کاری بکند، اما اگر این گروه به بیست یا سی هزار نفر کاهش بیابد، دولت و حکومت گران می توانند آنها را زیر ماشین بگیرند، با باتوم کتک بزنند و یا دستگیر و زندانی کنند. بنابراین اگر حلقه ای درست شود که متحد و هم گام حرکت کنند ولو در کوتاه مدت کشته هم بدهند، وحدت حاصل می شود و پیروزی در تیررس، اما با کمال تأسف در بین ما چنین وحدتی که ضامن پیروزی است به علت سنگ “من”ام که هر کس به سینه می زند و دیگری را قبول ندارد، به وجود نمی آید و زورگویان هم این بداقبالی را دریافته اند و از آن سوءاستفاده می کنند.

به عنوان آخرین پرسش، ضمن تبریک دوباره و سپاس از شرکت تان در گفت وگو با هفته نامه ی “شهروند” می خواهم بپرسم؛ فکر می کنید جنبشی که موسوم شده است به «جنبش سبز» روزهای پُر فروغی پیش رو خواهد داشت یا چراغی که روشن شده است به آرامی می رود که خاموش شود؟

ـ اگر روندی که تا امروز داشته است ادامه یابد، متأسفانه خاموش می شود، اما اگر بر تجربه های به دست آمده تکیه کند و طرحی نو براندازد امکان پیروزی وجود دارد. در ماه های گذشته این جنبش متوجه شده که یک دست نیست و تک صدا هم نمی تواند حرکت کند، بنابراین باید آستانه ی تحمل دیگری را در خود بالا ببرد و مصلحت اندیشی خودمحورانه را هم کنار بگذارد تا وحدت شکل بگیرد. این روزها بعضی ها مصلحت گرایی را به معنای حرکت ضدخشونت ترجمه کرده اند که اصلا درست نیست. باید مصلحت گرایی را کنار گذاشت و امیدوارم چنین شود که موفقیت در تیررس است. این را می گویم چون سی سال مصلحت گرایی جامعه را به قهقرا رسانده و به جایی که امروز شاهد آنیم. اگر نبود سی سال مصلحت گرایی، شاید حکومت تاریک اندیش و دیکتاتوری اسلامی هم امروز سر کار نبود. باید به این درک رسیده باشیم که برای به دست آوردن هر چیزی باید بهایی بپردازیم. این بها هم بستگی دارد به کیفیت آن چیزی که خواهان آن هستیم؛ برای خرید سیب درجه سه، دو و یک هر کدام باید بهایی متفاوت پرداخت کرد که حتماً از بهای سیب گندیده بیشتر می باشد. براین اساس نمی دانم که چرا دوستان من متوجه نیستند که برای دست یابی به آزادی باید بهای سنگینی پرداخت شود. آزادی بیان هم مفت و مجانی به دست نمی آید و برای رسیدن به آن باید بهایی سنگین پرداخت. کانون نویسندگان ایران با جمعیت اندک اش برای دستیابی به آزادی بیان تا امروز نوزده کشته داده است. اعضای اش مجبور به ترک مام وطن شده اند یا بعضی از آنها در زندان اند. کانون نویسندگان برای این کشته و زندانی داده که از آزادی بیان بی حصر و استثنا دفاع کرده است و زیر بار ناحق نرفته و ضد سانسور بوده. بنابراین اعضای اش کشته شده اند، شکنجه و زندانی شده اند، تبعید شده اند و از حق نوشتن نیز محروم مانده اند. باید به این درک برسیم که آزادی به طور عموم که شامل؛ آزادی بیان، آزادی اجتماعات، آزادی زنان، آزادی مطبوعات و … می شود را به طور رایگان به کسی نمی دهند. نه تنها جمهوری اسلامی که حتا همین دولت های غربی هم اگر مبارزه ی پیگیر کنشگران فرهنگی و سیاسی نباشد، از چنین آزادی هایی خبری نیست.

 

* عباس شکری دارای دکترا در رشته ی “ارتباطات و روزنامه نگاری”، پژوهشگر خبرگزاری نروژ، نویسنده و مترجم آزاد و از همکاران شهروند در اسلو ـ نروژ است که بویژه اتفاقات آن بخش از اروپا را پوشش می دهد.