Select Page

مسافرِ ونک پارک وی/مصطفی عزیزی

مسافرِ ونک پارک وی/مصطفی عزیزی

از وقتی رئیس تازه آمده بود، مجبور بود، روزها زودتر از خواب بیدار شود و صبحانه خوردهِ  نخورده سر کار برود. آن روز هم مثل چند روز گذشته زودتر از معمول همیشه گی اش از خواب بیدار شده بود و خواب آلود رانده بود و در لیوان برقی داخل ماشین اش آب را جوش آورده بود و داشت پشت ترافیک خیابان برزیل پودر قهوه ی آماده را داخل آب جوش آمده ی لیوان می ریخت و زیرچشمی مرد اتوکشیده یی را برانداز می کرد که  کیف سامسونت به دست، ترک موتور سیکلت نشسته بود و در سرش نقشه می کشید که چه و چه به رئیس تازه بگوید و فلان و بهمان کار را بکند که دختری خندان و کمی مضطرب به شیشه ی سمت شاگرد کوبید. دکمه را زد و شیشه پایین آمد که ببیند چه می گوید که دختر دست اش را داخل آورد ضامن قفل در را کشید و در را باز کرد و «سلام» گویان و «ببخشید تو را خدا» زمزمه کنان سوار شد. صدای بوق ماشین های پشت سر به صرافت اش انداخت که باید راه بیفتد.

ـ ماشین گشت توی میدونه لطف کنین منو اونور میدون پیاده کنید. کدوم سمتی می رید؟

ـ میرم تجریش.

ـ جدی؟ من می تونم تا چهارراه پارک وی مزاحمتون بشم؟

ـ کار دیگه یی هم می شه کرد؟

دکمه ی سمت خودش را زد تا شیشه اش بالا بیاید و بعد «با اجازه یی» گفت و کولر را روشن کرد و از مرد خواست شیشه اش را بالا بدهد که:

شیشتونو بدین بالا، بهتره، کمتر گیر می دن.

مرد نمی دانست چرا باید حرف این دختر ناشناس را، که بی دعوت سوار ماشین اش شده بود، گوش بدهد اما «گوش داد» و شیشه را بالا کشید.

ـ می تونم وقتی پیچیدین تو ولی عصر یه کم جلوتر روبه روی بیژن، سر نگار، جلوی اون برج قشنگه که طبقه ی پایینش فروشگاه بنه تونه پیاده شم، اونجا دیگه خطر نداره.

مرد لیوان نسکافه اش را طرف دختر گرفت و تعارفی از روی ادب و تکلف کرد اما آن قدر دست اش را جلو نبرد که اصرار ویژه یی در تعارف اش باشد حتا وقتی  می گفت «بفرمایید» داشت کم وبیش دست اش را به طرف خودش و لیوان را به طرف دهان اش می برد. اما دختر با شعفی کودکانه دست اش را برد طرف لیوان:

طرح از محمود معراجی

ـ وای جدی؟ تعارف نمی کنید که؟ تا سوار شدم بوی نسکافه مستم کرد، من می میرم برای بوی نسکافه اینقدر که دوس دارم بوش کنم اشتهای سرکشیدنشو ندارم.

اینها را می گفت و لیوان را از دستانِ ناباور مرد بیرون می کشید و مرد توی سرش به خودش گفت: «کاش فقط بوش کنه و پس بده وگرنه سرِ کار باید چرت بزنم.»

و دختر انگار که چیز گران بهایی به دست آورده باشد دو دستی لیوان را گرفت به بینی اش نزدیک کرد و نفس کشید، عمیق نفس کشید و احساس رضایت در صورت اش موج زد. مرد  یک چشم اش به ماشین های جلویی بود که سانت سانت جلو می رفتند و یک چشم اش به دختر که با این شور و شعف زیبایی اش دو چندان شده بود. وقتی دختر سرانجام جرعه یی از لیوان سرکشید مرد آن قدر محو تماشایش بود، که برای نسکافه ی از دست رفته حسرت نخورد.

ـ می بینی شون دارن به اون خانومه تذکر می دن.

هنوز توی برزیل بودند و به ونک نرسیده بودند، اما از آنجایی که بودند ماشین گشت ارشاد که کنار میدان پارک کرده بود، و چند مامور مرد و زن کنارش ایستاده بودند، دیده می شد و دختر داشت با دست به مامورانی که به خانمی میانسال تذکر می دادند اشاره می کرد.

ـ دیدی گفتم. اگه رفته بودم حتما میگرفتنم. خیلی لطف کردین. نه این که کاری بکنن، زنگ می زنن مامانه مانتوی بلند میاره و بعدم عکس میگیرن با شماره و بعد چندتا سئوال چندتا تهدید و چندتا نصیحت و خلاص.

ـ  پس سابقه داری؟

ـ اووه تا دلتون بخواد. قبلنا کرم می ریختم می رفتم جلوشون مثل کبک، خرامان خرامان، رد می شدم که بگیرنم و میگرفتنم از اون قسمت اش که براشون چاخان می کردم که: «اگه بابام بفهمه سرمو می ذاره کنار باغچه گوش تاگوش می بره و اگه داداشم بفهمه دیگه می گه از اون خانم بدا شدم و…» از این چیزاش خیلی حال می کردم. سر به سر گذاشتن بچه شهرستانیاشونم یه حال مخصوص داره به شرط این که آدم به کاهدون نزنه و گیره ناتوشون نیفته که دیگه باید قید پائین و بالا، پشت و رو، رو بزنه.

برگشت نگاه اش کرد. زیبا بود و جوان و پرانرژی و همه ی این ها کافی بود برای این که مورد توجه قرار بگیرد و مانتوی کوتاه اش و روژلب پررنگ اش کار دست اش بدهد. نگاه اش که روی لب های دختر مکث کرد دختر گویا متوجه شد که «ببخشیدی» گفت و دستمالی از جعبه ی دستمال کاغذی روی داشبورد بیرون کشید و شروع کرد به پاک کردن لب های اش و گفت:

ـ بی زحمت بگیرین سمت راست از جلوشون رد نشین تازه گی ها به سرنشین داخل ماشین هم گیر می دن. هرچند به قیافه شما هیچ خلافی نمی خوره اما  اینا همه کارشون لاله گوشیه، یه وقت دیدی به شما هم گیر دادن.

مرد متوجه نشد منظور دختر از «همه کارشون لاله گوشیه» چیست، اما حرفی هم نزد بیشتر قسمت آخر حرف دختر آنجا که گفته بود «یه وقت دیدی به شما هم گیر دادن» توجه اش را جلب کرده بود. داشت توی سرش با خود مرور می کرد که اگر ماموران گشت ارشاد جلوی شان را گرفتند چه بگوید که زن جوانی که کودکی به خواب رفته در بغل گرفته بود، با دختر نوجوانی که ظرف اسفند در دست داشت، کنار ماشین سبز شدند و زن به آرامی با کاسه یی که در دست داشت به شیشه زد.

ـ آقا الهی سایه تون سر دخترتون سبز باشه. الهی برات بمونه، برای دفع چشم زخم از اون چشمای خوش گل اش یه دشتی به ما برسونید. الهی برات ده تا نوه تپل مپل بیاره.

از کنار دنده زیر جاسیگاری کورمال کورمال اسکناسی صدتومانی پیدا کرد شیشه را پایین داد و اسکناس را گذاشت داخل کاسه یی که در دست زن بود و دست اش را روی دود اسفند چرخاند و به صورت اش کشید. هنوز دست اش روی صورت اش بود که متوجه نگاه دختر شد. شیشه را که بالا می کشید و راهنمای چپ را که می زد رو کرد به دختر و گفت:

ـ اسفند برای ضدعفونی خیلی خوبه.

ـ آره خب، اما اینا دروغ میگن، بچه ی خودشون نیست که، اجاره میکنن فقط بلدن بلبل زبونی کنن. اما خودمونیما ده تا نوه تپل مپل رو خوب اومد. شما بچه دارین؟

ـ آره. یه پسر، از شما چند سالی کوچیک تره؟

ـ یعنی چند؟

ـ شما چندی؟

ـ چند می خوره باشم؟

ـ ۶۲ ، ۶۳؟

ـ دست شما درد نکنه یعنی اینقدر پیر به نظر میام؟ خوبه من هم بگم شما متولد ۴۲ ، ۴۳ هستین؟

ـ خب اگه بگی پر بی راه نگفتی من متولد ۴۴ هستم.

ـ جدی؟ اصلا بهتون نمی آد. من فکر می کردم خیلی باشین ۴۸ و ۴۹ حتا شاید ۵۰. نگاشون نکنید همینجوری برید. نگاه کنید گیر می دن.

دیگر به میدان رسیده بودند. پا را از روی پدال ترمز برداشت و فرمان را کمی به راست چرخاند، فریاد موتوری یی که ندیده بودش به هوا رفت که: «هی گاگول بغل ات رو بپا» اما به او توجهی نکرد کمی فرمان را به چپ داد و سنگینی پای اش را روی پدال گاز انداخت که ماشین کنده شد و رفت وسط میدان.

ـ به جای این که گیر بدن به این موتوری های بی چاک و دهن به خانم های محترم گیر می دن.

«محترم» را با خنده ی موذیانه یی گفت و توانست خنده یی هم از مرد بگیرد. سر ولی عصر که رسیدند دختر درآمد که:

ـ جدی مزاحم نمی شم من یه کم جلوتر پیاده می شم اینجا خطی زیاده.

ـ نه چه کاریه؟ من که دارم خالی می رم می رسونمتون.

حرف مرد خنده نداشت، اما دختر خندید، خندید و جرعه یی دیگر از نسکافه را سرکشید و لیوان را به طرف مرد دراز کرد.

ـ بفرمایید. نصفا نصف.

مرد مانده بود مردد که چه کند. وسواسی تر از آن بود که دم خورده ی کس دیگری را بخورد چه برسد دختر غریبه یی که معلوم نبود چه کاره است. اما لیوان را گرفت و جرعه یی نوشید و حتا مثل دختر قبل از نوشیدن لیوان را به بینی اش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید و سعی کرد نشان دهد که از استشمام بوی قهوه لذت می برد و بعد زیر لبی گفت:

ـ خب. می گفتین؟

ـ چی می گفتم؟

ـ چه می دونم در مورد همین گشت ارشاد و این چیزا.

یادش نبود دختر در مورد چه چیز صحبت می کرد، برای اش حرف های او مهم نبود چیزی که دوست داشت آهنگ صدا و خنده های پی درپی بود که در لابه لای جمله ها و کلمه های اش روان می شد. در نظر او دختر جمع پیچیده و متضادی بود از شعف و معصومیت کودکانه و جاذبه ی جنسی تند زنانه.

ـ آهان داشتم در مورد سن و سالم حرف می زدم. من وسط ۶۶ به دنیا اومدم. نه این که یه کم وسط، درست وسط ۶۶، ۳۱ شهریور.

ـ جدی؟ جالبه.

دختر آینه و روژلب اش را بیرون آورده بود و مشغول پررنگ کردن آرایش اش بود.

ـ شاید به خاطر آرایشتونه که سنتون بالاتر نشون می ده.

ـ سنمون (ادای مرد را در می آورد و سوم شخص به کار می برد.) برای چیزای دیگه بالا نشون می ده. شما خانمتون آرایش نمی کنه؟

ـ چرا ولی خوب اون آرایش می کنه که سنشو کمتر نشون بده، اما شما مثل این که آرایش می کنید تا سنتونو بیشتر نشون بدین.

ـ من لزومی نداره سنمو بیشتر نشون بدم، چند سال پیش چرا لازم بود، اما الان دیگه نه، داره بیست و یک سالم می شه، تازه اینجا که دختر ۹ ساله دیگه بالغه و می تونه شوهر کنه و بچه بیاره.

راه بندان سنگینی بود تازه رسیده بودند سر خیابان والی نژاد. دختر اشاره یی به خیابان کرد و گفت:

ـ تا حالا توی این خیابونه رفتین. بیمارستان کلیه یی هاست. در و دیوار خیابونه پره از شماره تلفن کساییه که کلیه می فروشن. بدبختا این قد دیگه رسیدن ته خط که می رن کلیه هاشونو می فروشن.

مرد در حالی که لیوان خالی شده ی نسکافه را می گذاشت داخل کنسول بین دوتا صندلی، با بی ملاحظه گی تمام و فقط برای این که چیزی گفته باشد قیافه ی فیلسوفانه یی به خودش گرفت و گفت:

ـ «کلیه فروشی» که بهتر از «خودفروشیه» اینا یه تیکه از بدنشونو می فروشن اونا «خود»شونو تمام «خود»شونو می فروشن.

ـ ببخشیدا مثل بابابزرگا حرف می زنید. «خودفروشی» چیه؟ بهش می گن «تن فروشی»؟ تن ات رو برای مدتی می فروشی بعدم یه دوش و خلاص. فقط باید ناشی بازی درنیاوردو مراقب ایدز و کوفت و بچه و زهرمار بود همین، خلاص.

ـ «خلاص»، (ادای دختر را در می آورد)، مگه آدم مجسمه اس که «تن»شو بفروشه. با این کار داره شخصیت و هویت اشو می فروشه. منزلت انسانی شو می فروشه، «خودشو»، «خودبیگانه شده»شو.

ـ اولالا. ببخشیدا ما ایرانی ها همه ‌‌مون تو صف وایسادیم، بریم بالا منبر وعظ کنیم. شخصیت انسانی شو؟ (این را درست مثل مرد گفت.) شخصیت انسانی شو اون قرمدنگی می فروشه که سرشو جلوی هر کس و ناکسی خم میکنه و دستش تو سفره ی اینو اونه تا حندق بلاشو پرکنه.

مرد دیگر نمیشنید که دختر چه میگوید. توی سرش با خودش حرف میزد: «این همه واژه ی جور وا جور و این همه استدلال و دلیل که مو لای درزش نمی ره این یک الف بچه از کجاش در می آره.» این ها را می گفت تا یادش نیاید که چگونه دیروز مثل سگ کتک خورده پیش رئیس تازه زوزه کشیده بود و دم تکون داده بود و برای رفیق ده سالش زده بود تا بتواند شاید پست معاونت پژوهشی را بگیرد، ولی گریزی از آن نبود حرف دختر آن قدر قاطع و محکم به هدف خورده بود که نمی توانست نادیده اش بگیرد برای همین زیر لبی با خود زمزمه کرد:

ـ راست می گی با هیچ دوش گرفتنی پاک نمی شه.

برگشت به دختر نگاه کرد. چهره دختر کمی برافروخته بود و نمی خندید و مرد به صرافت افتاد که چهره ی برافروخته و خشمگین دختر مثل چهره ی خندان اش زیباست گیرم جور دیگری.

دختر به حالت نیمه قهر سرش را چرخانده بود به سمت پنجره ی طرف خودش و خیابان و پیاده روی تازه بازسازی شده و مردمی را تماشا میکرد که با شتاب می رفتند و می آمدند و در هم می لولیدند. مرد در سرش مشغول نجوا با خود بود و گاه کلمه یی بی اختیار از دهان اش خارج می شد و تا به صرافت می افتاد که تنها نیست برای این که دیوانه به نظر نرسد شعری زیر لب زمزمه میکرد که انگار دارد شعر می خواند.

تازه ظفر را رد کرده بودند که در مسیر شمال به جنوب پیکانی جلوی پرایدی پیچید و جوانی از آن پیاده شد جلو پراید ایستاد دولا شد و از داخل جوراب اش قمه یی بیرون آورد و به سمت راننده ی پراید رفت و با دستهی قمه او را تهدید میکرد و راننده پراید وحشت زده دست اش را جلوی صورت اش آورد تا جلوی اصابت دسته ی قمه را بگیرد و فقط پشت سر هم می گفت:«مگه من چی گفتم» و قمه کش می گفت:«خودت می دونی چه گهی خوردی». مرد انگار دارد با خودش حرف می زند گفت:

ـ دهه نگا کن روز روشن قمه کشیده الان کار دست خودشون می دن.

 اینها را که میگفت دکمه را زده بود تا شیشه پایین بیاید و چیزی بگوید که دختر گفت:

ـ ولشون کنید، خالی بندیه.

ـ مردم اعصاب ندارن سر هیچ و پوچ به هم می پرن می زنن هم دیگه را ناکار می کنن یکی اینجا کشته می شه یکی فردا توی زندون بالای چوبه ی دار.

ـ اون که آره، اما اینا لش و لوشن، با همن، می خوان یکی بیفته وسط تا تیغش بزنن. کاسبیشونه.

مرد شیشه را بالا داد و از این که دوباره صدای دختر پیچیده بود توی ماشین آشکارا خوش حال شده بود برای این که نشان دهد انگار نه انگار که بین شان اتفاقی افتاده است شروع کرد به حرف زدن:

ـ جدی؟ تو این چیزا را از کجا می دونی؟ با این سن و سال.

دختر که دل اش لک زده بود برای حرف زدن فوری و بدون این که مکث کند گفت:

ـ تو دانشگاه.

ـ دانشجویی؟ چه رشته یی؟ کجا؟

ـ شما خیلی آقای محترم و خوبی هستین معلومه بی شیله پیله اید.

ـ اون که آره (ادای دختر را درمی آورد.) اما این چه ربطی داره به رشته ی تحصیلی شما در دانشگاه؟

صدای زنگ تلفن همراه از توی کیف دختر بلند شد.

ـ نمی خواید جواب بدین؟

ـ ولش کن می خواد بگه چرا دیر کردی؟

مرد برگشته بود و داشت دختر را تماشا می کرد صورت اش را برگرداند که جلو را ببیند دید مردی با صندلی چرخ دار درست وسط خط دارد می راند. پای اش را روی پدال ترمز فشار داد و با مهارت فرمان را به راست پیچاند تا با صندلی چرخ دار برخورد نکند. بوق ماشین های سمت راست اش به هوا رفت. تلفن همراه از دست دختر وسط ماشین افتاد و دل و روده اش بیرون ریخت.

ـ چه کار می کنید؟ شما هم با این راننده گی تون!

ـ ببخشید. مگه ندیدی با صندلی چرخ دار اومده بود وسط خیابون؟

دختر تکه های گوشی اش را جمع کرد و در حالی که سر همشان میکرد، همینجور حرف می زند:

ـ حالا لابد با خودتون می گید دختره پرو سوارش کردم به راننده گیم هم گیر می ده.

ـ نه اختیار دارین.

وقتی گوشی همراه اش سرهم شد دکمه روشن را زد و فریادی از سر ناباوری کشید که:

ـ وای، می بینی؟ روشن شد!

ـ زنگ بزنید الان نگران می شن. فکر می کنن اتفاقی براتون افتاد. پدرتون بودن؟

ـ نه بابا. دوست پسرم بود. چهارراه پارک وی زیر پل قرار داریم. می گه دیر کردی. زر مفت می زنه. حالا الان خودش تو خونه ‌‌س، این تلفن همراها هم خوبیش همینه که باهاش می شه خالی بست. شما خانمتون با تلفن همراه کنترلتون نمی کنه؟ شرط می بندم اصلا بلد نیستین دروغ بگین.

ـ من که مثل بز اخفش سرمو میندازم پایین میام سرکار تا دیروقت وایمیسم اضافه کاری می کنم، یه روزم که کار ندارم زودتر می رم خونه جخ باید صبر کنم خانم از کلاس موسیقی و استخر و سوناشون بیاد.

ـ خب پس از اون زدزدزدایین.

ـ بله کاملا زیادی زن ذلیلم.

ـ خانمتون هم کار می کنن؟

ـ نه. یعنی کار می کنه اما تفریحی. یکی از دوستاش آرایشگاه داره بعضی از روزا می ره پیش اون کار می کنه اوایل همین جوری تفریحی می رفت اما مدتیه که زیادتر می ره.

ـ جدی؟

ـ آره. درآمدش هم بد نیست. هی این دوستشو به رخ من می کشه و می گه بیا تو با فوق لیسانس و ۱۵ سال سابقه کار نصف اونم درآمد نداری.

چراغ سبز نیایش را نتوانستند رد کنند و ماندند پشت چراغ قرمز. روبه رویشان سمت شمال غربی چهار راه، انتهای پارک ملت، یکی معرکه گرفته بود و دورتادورش سی چهل نفری ایستاده بودند و نمایش اش را تماشا میکردند خود معرکه گیر معلوم نبود، اما صدای اش از بلندگو به گوش می رسید داشت در مورد مارِ خطرناکی که در جعبه بود، و می خواست حضار دخل اش را پر کنند تا آن را به نمایش بگذارد، داد سخن می داد. مرد نگاه عاقل اندر سفیه خود را از جمعیت گرفت و رو کرد به دختر و گفت:

ـ می بینید؟ تا ابله در جهان است مفلس در نمی ماند. هنوز پیدا می شوند آدم های ساده دلی که پول پای این شیادها می دهند.

ـ ای آقا. چیکار کنن. تفریح شون همینه دیگه. تایتانیک تماشا کنن یا جنیفر لوپز براشون کون قر بده. اون بدبخت هم اگه شیاد بود الان پشت شیشه ی تله ویزیون بود،  نه کنار خیابون پیش چارتا گشنه تر از خودش.

حرف حساب می زد و حرف حساب جواب نداشت و چراغ سبز شد و به داد مرد رسید که پای اش را از روی ترمز بردارد و ماشین کنده شود و برود آن سوی چهارراه.

نیایش را که رد کردند سایه ی درخت های دو سوی خیابان سنگین تر شد. پارک ملت تقریباً خلوت بود. فقط مسافرانی که پیدا بود شب را در پارک صبح کرده اند مشغول جمع کردن وسایلشان بودند و چند بچه با وسایل بازی کودکان بازی می کردند. دختر در حالی که شیشه ی پنجره ی سمت خود را پایین می داد رو به مرد گفت:

ـ اگه می شه کولر رو خاموش کنید پنجره را بدین پایین هوا اینجا خیلی خوبه نسیم خنک می آد. صبح ها هم اینجا ماشین گشت واینمیسه بعد از ظهر سروکله شون پیدا می شه. برا همین بهش می گن «ولی عصر» دیگه! صبح خبری نیست ولی عصر تا دلت بخواد خبری هست!

مرد در حالی که می خندید شیشه را پایین داد و بی اختیار مانند دختر نفس عمیق کشید و سعی کرد مانند او با چهره یی گشاده لبخند بزند.

ـ می دونید دوره زمونه ی بدی شده. برا دانشگاه مون تحقیق می کردم…

ـ نگفتی رشته ی تحصیلیت چیه؟

ـ حالا اونو ولش کن، یه چیزی هست، بذار قصه مو تعریف کنم.

ـ ببخشید بفرمایید.

دختر انگار سخت اش باشد و چیزی را که می خواهد تعریف کند را نمی داند چطور شروع کند یک مرتبه توجه مرد را به پیاده روی سمت راست خیابان جلب کرد و گفت:

ـ چقدر این بستنی درازا بامزه هستن، خوشمزه نه آ بامزه، یعنی شکل و شمایلشون بامزه اس.

ـ می خواید نگه دارم براتون بگیرم؟

دختر انگار پَر درآورده باشد روی جلوی داشبورد ضرب گرفت:

ـ می شه، می شه، می شه.

ـ حتما چرا نشه.

مرد در حالی که در دل اش مانند دختر می گفت:«می شه، می شه، می شه» راهنمای راست را زد و کنار کشید اما مجبور بود دوبله نگه دارد دست کرد از جیب بغلش یک اسکناس دوهزارتومانی درآورد و به دختر داد و گفت: «مهمون من ولی زحمتشو باید خودتون بکشید.» دختر بی محابا گونه ی مرد را بوسید و دوهزارتومانی را گرفت و در ماشین را که قبلا باز کرده بود بازتر کرد و پرید پایین.

تمام تن مرد داغ شد. انگار گوله آتش روی گونه اش گذاشته باشند. معلوم نبود سرخی صورت اش از خجالت بود یا از حرارت این بوسه ی نابه هنگام. داخل آینه خودش را نگاه کرد، انگار خود را به جا نیاورد قیافه اش غریبه آمد برای خودش. مدت ها بود در آینه خود را ندیده بود و حال خود را در آینه باریک روبه روی اش برانداز می کرد. چند ثانیه یی طول کشید تا جای روژلب روی گونه اش را ببیند. دست اش را به آرامی بالا آورد و انگار که گویی دارد لب های دخترک را لمس می کند آرام آرام روژلب را پاک کرد. دست اش هنوز در حال پایین آمدن بود و به دنده نرسیده بود که دختر هیاهوکنان با دو بستنی قیفی بلند و کشیده وارد شد.

ـ هورا. بفرما. بش گفتم بذار خودم دسته را فشار بدم تا درازتر بشه. خندیدو تا جایی که جا داشت درازش کرد.

مرد بستنی را که میگرفت خنده یی پر شرم و حیا تحویل دختر داد و گفت:

ـ یادم رفت بگم برای من نگیرید حالا من چطوری راننده گی کنم و بستنی لیس بزنم. تازه بد نیست آدم جلو دیگران بستنی مک بزنه؟

ـ ای آقا بستنی مک می زنید چیز ناجوری که مک نمی زند. ببخشیدا خیلی ببخشیدا هیچجور دیگه نمی شه گفت، شما مردا که مشکل ندارید، اون دوتا عضو شریف را برای همین بهتون دادن که اینجور موقع ها بگید ناراحت می شن؟ به تخمم که ناراحت می شن.

مرد خود را به نشنیدن زد راهنمای چپ را زد و دنده را روی دی گذاشت و پا را از روی ترمز برداشت و یک ‌‌دستی فرمان را چرخاند و شروع به حرکت کرد.

ـ ولی می دونید من چی می گم من که از اون اعضای شریف ندارم می گم. «ناراحت می شن؟ به لاله ی گوش ام که ناراحت میشن. (می خندد و گاز بزرگی به بستنی اش می زند و با دهان پر ادامه می دهد.) یکی از دوستان می گه: «خنگ خدا، از بس گفتی لاله ی گوش اِت تخمی شده!»

مرد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد خندید و سر بستنی اش را گاز زد و رو به دختر گفت:

ـ داریم می رسیم قرار بود در مورد تحقیق دانشگاهی تون بگید.

ـ آهان! هیچی اصلا ولش کن.

ـ بگو برام جالبه.

ـ در مورد همین خانم های تن فروش بود.

ـ پس علوم اجتماعی می خونید.

ـ شما هم گیر دادید به دانشگاه ما؟

ـ آخه من خودم فوق لیسانس علوم اجتماعی هستم.

ـ به به پس خودتون استادین دیگه.

ـ خب، چی بود تحقیق تون؟

ـ هیچی، اون جا فهمیدم کلی از زَنای شوهردار کاسبن.

ـ کاسبن؟

ـ آره دیگه؟

ـ یعنی چی؟ یعنی تن فروشی می کنن؟

ـ آره، تک پرون و اینجور چیزا.

ـ جدی؟ عجب؟ مطمئن اید؟

ـ آره مطمئنم. آخه از بس این شوهرا سرشون تو کارشونه صبح می رن اداره بعدم خسته و کوفته میان خونه دیگه حالی براشون نمی مونه. اگه پا بده کاری هم بکنن، زود کارشونو تموم می کنن و پشتشونو میکنن و خرناس میکشن. زنا هم اولش تفریحی بعد هم دیگه کم کم براشون می شه ممر درآمد، هم حالشو می برن هم پولشو میگیرن. اگه بگم چند تا خانم دکتر و مهندس دیدم که کاسب بودن شاخ درمی آرید…

دختر همین جور یک ریز حرف می زد و مرد بدن اش داشت داغ تر و داغ تر می شد. یادش رفته بود که بستنی دست اش است و متوجه نبود که زیر قیف بستنی سوراخ است و دارد قطره قطره ذوب می شود و می چکد روی پیراهن اتوکرده اش. جام جم را رد کرده بودند و به مسجد بلال نزدیک می شدند. دختر که دید رنگ مرد مثل گچ سفید شده خواست حرف را عوض کند که به گنبد مسجد بلال اشاره کرد و گفت:

ـ ببینید تو را به خدا این هم از مسجد درست کردنشون کچلی گرفته، بابا دیگه شما که دارید نون این کار رو می خورید لااقل  به سروروی مسجداتون برسید.

اما مرد چیزی نگفت حتا لبخند هم نزد و دختر ساکت شد. بستنی اش را که دیگر به انتها رسیده بود می خورد. زبان اش را دراز میکرد توی قیف و با مهارت می چرخاند و بستنی را از ته قیف بیرون می کشید و در دهان فرو می کرد. ماشین جلویی ناگهانی زد روی ترمز تا به عابر پیاده یی که بی هوا پریده بود وسط خیابان نزند و مرد بی اراده و ربوت وار روی ترمز زد و همین کافی بود تا بستنی بیفتد روی شلوارش و تمام تن اش را کثیف کند. مرد فریاد کشید:

ـ کثافت! گه زده شد به تمام هیکلم.

دختر از وضع پیش آمده خنده اش گرفته بود اما نه تنها جلوی خنده اش را گرفت بلکه بغض کرد و از جعبه ی دستمال کاغذی چند برگه دستمال بیرون کشید و در حالی که شروع به پاک کردن پیراهن و بعد شلوار مرد می کرد گفت:

ـ وای تو رو خدا منو ببخشید تقصیر من شد.

مرد عصبانی بود و می خواست فریاد بزند تمام تن اش می لرزید اما هر جور شد ماشین را هدایت کرد چیزی به چهارراه پارکوی نمانده بود.

ـ نه تقصیر تو نبود، خودم هالو بازی درآوردم. حالا ولش کن دیگه اتفاقی که افتاده.

به چهار راه رسیدن. مرد نفسی کشید و کنار خیابان پارک کرد. دختر در حالی که در را باز می کرد گفت:

ـ نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم. خیلی زحمت دادم. لباستون هم کثیف شد.

ـ نه خواهش می کنم. خیلی روز خوبی بود. خوش بگذره.

دختر انگشتان اش را به لب های اش چسباند و بعد افقی جلوی دهان اش گرفت و فوت کرد طرف مرد و از ماشین پیاده شد و در حالی که دست تکان می داد و دور می شد گفت:

ـ زمین گرده دوباره می بینمتون. امیدوارم دفعه دیگه سرحال تر از حالا باشید.

مرد رفتن اش و سوار شدن اش را به ماشین آلبالویی رنگی که حاشیه خیابان، توی اتوبان زیر پل، پارک کرده بود تماشا کرد و چند دقیقه یی همان جور ماند و ده ها نشانه و خاطره از جلوی چشم های اش عبور کرد تا سرانجام به خود آمد و گوشی تلفن همراه اش را از جیب بغل اش بیرون آورد شماره ی اداره را گرفت و به منشی گفت:

ـ من امروز نمی آم اداره… می دونم… بله جلسه ی مهمیه…

زیر لب آن قدر آهسته که منشی متوجه نشد چه میگوید با خود گفت:

ـ آقای رئیس ناراحت می شن که بشن به لاله ی گوش ام که ناراحت می شن.

بعد از این که چند بار منشی گفت: «چی می گید صداتون نمی آد» گفت:

ـ لباسام کثیف شده می رم خونه عوض کنم… سعی می کنم خودمو برسونم…

گوشی را خاموش کرد انداخت روی صندلی شاگرد، همان جایی که تا چند لحظه ی پیش دخترک نشسته بود، دست های اش را دوروبر ساعت دوازده مشت کرد روی فرمان و سرش را گذاشت روی دست های اش.                   

 

دوشنبه۱۰ تیر ۱۳۸۷

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

فرح طاهری

فرح طاهری روزنامه نگار ساکن تورنتو، دارای لیسانس روزنامه نگاری و فوق لیسانس علوم ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی است. او از مارچ 1999 همکار شهروند در بخش تحریریه است.

۸ Comments

  1. عالی بود و چقدر شخصیتها خوب کنارهم نشسته بودن… ماندگار باشید …

    Reply
  2. این شاید زیباترین داستان شما باشه. ازدوباره خواندنش بسیار لذت بردم، مرسى

    Reply
  3. رضای عزیز،
    بس سپاس. می‌گم بد نیست یک داستان تورنتویی هم بنویسم. بعد رو فیلم کردن آن فکر کن!

    Reply
  4. پیمان عزیز،
    مرسی. قصد من همین بود که ساعتی از خیابانی در تهران را توصیف کنم. این توصیف همان‌طور که از تاریخ‌اش پیداست مربوط می‌شود به یک سال قبل از انتخابات و جنبش پس از آن.

    Reply
  5. jaleb bood, badam namiad tabdil be filmesh konam, agar betoonam ba hal o havaya khiboonhaya Toronto machesh konam, tanha moshkelesh in ast ke inja gasht nadareh, Mostafa jan mamnoon, khaily dastan jadaie khoobi bood.

    Reply
  6. زیبا و گیرا بود دقیقا همونی بود که باید…قیافه استاد قلابی های بعد انقلابی…و همون خیابون ولی عصری که بارها هر مترشو گز کردم…ترافیک مسخره تهران…ودخترهای زبل و پررو آشنا برای همه

    Reply
  7. بابک عزیز، مرسی.
    قرار بود این داستان در مجموعه داستان‌های «من ریموند کارور هستم» منتشر شود که نشد! از این که این داستان امکان انتشار پیدا نکرد تعجب نکردم از این که بعضی‌ها منتشر شد در تعجب‌ام!

    Reply
  8. داستان خیلی قشنگ و جالبی بود. میشه خودش فیلمنامه ای باشه و یا شروع فیلمی با اینکه هنوز ما نام دختر (قهرمان داستان) و یا فیلم را هم هنوز نمی دونیم. اگر از این نمونه فیلمها و داستانها در ایران می تونست چاپ بشه سرنوشت مردم ما هم شاید خیلی زودتر تغییر می کرد
    دست مصطفی درد نکند
    مخلص بابک یزدی

    Reply

Trackbacks/Pingbacks

  1. مسافرِ ونک پارک‌وی | غوزک پلاتینی - [...] «من ریموند کارور هستم» بیاید که میسر نشد. اولین بار در مجله‌ی شهروند در تورنتو منتشر شد. به‌اشتراک‌گذاری [...]

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This