Select Page

صبح نهان ـ ۶ / مهستی شاهرخی

شهروند ۱۱۷۰- ۲۰ مارچ ۲۰۰۸

فصل دوم:

خانه ی باد کجاست؟

می دانست که فردا هم در ساعتِ هشت صبح داخلِ مترو جای سوزن به زمین انداختن نخواهد بود و انبوه جمعیت مثل ماهی های ساردین درون قوطی کنسرو ، به هم چسبیده است تا هر چه زودتر به سر کار خود برود. سرانجام در یکی از ایستگاهها صندلی یی خالی شد، از فرصت استفاده کرد تا دمی بنشیند. هنوز بیست دقیقه ای از راه باقی مانده بود. پلی کپی های روانشناسی را از کیفش درآورد تا در این فاصله به آنها نگاهی بیاندازد.

“دیشب در خواب خویشتن را به شکل پروانه ای دیدم و اکنون نمی دانم من انسانی هستم که در رویا خود را پروانه یافته است و یا پروانه ای هستم که در رویای دیگری خود را انسان می بیند.” نقل قولی از چانگ تسئو بود.

“زیباست! واقعا زیباس! پروانه شدن در رویا! ولی من یکی حتا تو رویا هم توانِ پروانه شدن رو ندارم.” با شنیدن بوقِ آخر خط به خود آمد. یعنی حالا باید پیاده می شد و در ایستگاه اتوبوس به انتظار می ایستاد؟ می دانست اتوبوس مثل همیشه دیر خواهد آمد و او هم مثل همیشه دیر به مقصد و به سر کلاس خواهد رسید.


ساعت نه و بیست دقیقه وارد کلاس نیمه خالی شد و در جای همیشگی خود نشست. “کلاسای صبح معمولا همینطوریه!” با آرامش کاپشنش را درآورد و به دسته ی صندلی آویخت و سپس آهسته از درون کیفش دفتر و خودکاری خارج کرد و اسم کلاس و ساعت آن را در بالای صفحه سفید نوشته نشده ای نوشت. “ویکتوریا” عادت داشت در تمام طول مدت کلاسش پشت سر هم سیگار بکشد و شاگردانش هم بی اختیار بنابه تقلید از او به این امر مشغول شده اند. نگاهی به تخته ی سیاه انداخت. در وهله ی اول سعی کرد بفهمد درین بیست دقیقه ویکتوریا چه گفته است. “به گمونم چیزی در مورد کشف غریزه ی جنسی کودک یا یه چیزایی در همین حول و حوشه دیگه.” ویکتوریا برای لحظه ای مکث کرد تا سیگار دیگری روشن کند. “اگه با همین ریتم ادامه بده مجبورم جایم رو عوض کنم و برم کنار پنجره بشینم. راه دومی هم هس. اونم اینکه مثل اون دفعه ساعت ده و نیم نفس تنگی بگیرم.” درد خفیفی که ناشی از بیخوابی و کابوسهای دیشب است سرش را آزار میداد. سرش را به آهستگی پایین انداخت و در دفترش از چپ به راست چیزی نوشت. “در دنیای رویاهای ما، نویسنده ی داستان و تنظیم کننده ی صحنه های آن ، کسی جز خود ما نیست. چون این رویای خود ماست.” خواب دیشب را با فضای عجیب و مخوف آن به یاد آورد.


ـ “وقت ثبت نام تو دانشگاه سوربن شده و باید حتما در تاریخ مقرر ثبت نام کنم از پله های سوربن بالا می رم و از در اصلی و بزرگش داخل ساختمون می شم. بارانی بلندی تنمه و موام رو ریختم رو شونه هام. از هال بزرگ ساختمون که با سنگای مرمر سفید و سیاه پوشونده شده می گذرم . . . تو راهرو دانشجوا، دختر و پسر وایساده ن و با هم یواش حرف می زنن. من دارم به عظمت ساختمون و ارتفاع دیوارا تا سقف نیگا می کنم تا اینکه می رسم به دم در اتاق ثبت نام. یه دفه متوجه می شم که خیلیا برا ثبت نام اومدن و حالا باید اینجام صف بست. مثل همه ی آدمای دیگه منم تو صف وایمیسم تا نوبتم بشه، وقتی نوبت به من می رسه و وارد اتاق ثبت نام می شم می بینم گیشه ها بازه، اما اون گوشه، یه غرفه با چادرای سیاه هستش، گوشه ی دفتر رو می گم. من مثل همه آخر یکی از صفا وایمیسم. همه ی دانشجوا تو این گیشه ها راحت ثبت نام می کنن و از در می رن بیرون. اما نوبت که به من می رسه تا کاغذام رو نشونشون می دم مسئول گیشه به من میگه: “تو چون ایرونی هستی باید بری توی این چادر سیاه ثبت نام کنی.” من به سمت غرفه ی سیاه نیگا می کنم. دم در غرفه سیاه زنی سرتا پا سیا نیشسته. فقط گردی صورتش میون همهی سیاهی های غرفه با لباسش پیداس. کنارش مرد درشت هیکلی وایساده، اونم سرتا پا سیا پوشیده. من دلم نمی خواد وارد اون غرفه ی سیا بشم ولی از طرف دیگه هر طور شده باید ثبت نام بکنم. من مجبورم تصمیمم رو بگیرم. من چاره ی دیگه ای ندارم. وقتی دارم یواش یواش به سمت غرفه سیا می رم، دُرس قبل از اینکه وارد بشم هر دو تای اونا، اون زن و مرد سیاپوش رو می گم، اونا به من می گن: “خانوم ایلامیان شما حجاب ندارین بنابر این حق هم ندارین اینجا ثبت نام بکنین.” من حیرون می پرسم: “چی؟ شوما؟ اینجا؟ شوما اینجا دیگه چیکار می کنین؟” زنِ سیاه پوش بم می گه: “ما همه جا هستیم.” مرد درشت هیکل بم می گه: “ما همیشه هستیم.”


با حس خواب دیشب باز درگوشه ی دفترش از راست به چپ نوشت: “خدایا کمک کن!” ناگهان دختری که در سمت چپش نشسته بود نگاه سریعی به دفتر او انداخت و سپس نگاهش به سمت ویکتوریا چرخید، پسر سیاه پوستی که در سمت راستش نشسته بود به دست میترا خیره شد. ویکتوریا داشت درباره زبان اساطیر حرف می زد و توضیحاتی می داد. عیسی به او اشاره کرد میترا سرش را نزدیک برد.

ـ “اینی که نوشتی به چه زبانی ست؟” و به آخرین جمله ی نوشته اشاره کرد:

ـ زبان فارسی.

ـ فارسی؟ فارسی دیگر چه زبانیست؟ یعنی عرب؟

ـ نه. فارسی عربی نیست. فارسی زبان ایرانی هاست.

ـ آها. پس تو کلاس زبان فارسی می ری.

ـ نه. من ایرانی هستم. برای همین به زبان خودم چیزی می نویسم.

ـ شبیه عربی است.

ـ “بله. ما خط و نوشتنمان مثل عربی است. من می توانم عربی بخوانم ولی مفهوم آن را نمی فهمم. یک فرق دیگر هم داریم . الفبای فارسی سی و دو حرف دارد در حالی که تعداد الفبای عربی بیست و هشت عدد است.” خواست در مورد زبان عربی توضیحاتی بدهد ولی اشاره ی دست عیسی او را از توضیح بیشتر بازداشت.

ـ “تعجب کرده که من ایرونی ام. یعنی تا حالا فکر می کرده من کجایی هستم؟” شانه هایش را بالا انداخت و چهره اش را به سمت ویکتوریا برگرداند. ویکتوریا سیگار دیگری روشن کرد. دردی در شقیقه ها آزارش می داد و تنش کوفته و خسته بود و هوس قهوه کرده بود. به ساعتش نگاه کرد.

ـ “هنوز سه ربعی از کشف غرایز جنسی توسط کودک باقی مانده!”

ویکتوریا برمی خیزد و نقشه ای از کارکرد مسائل جنسی در ذهن کودک در سمت راست تابلو می کشد. میترا همان را بر روی کاغذ کپی می کند. سپس ویکتوریا فهرست کتابهای مخصوص کلاسش را در سمت چپ تابلو می نویسد. میترا همان را روی دفترش منتقل می کند. سپس حضور و غیاب و کلاس سرانجام تمام می شود. “ساعت یازده و نیم شده!” دفتر و وسایلش را جمع کرد و در کیفش گذاشت، کیفش را بر روی دوش انداخت و کاپشنش را به دست گرفت. در فکر جهان رویاگونه و اعجاب انگیز اساطیری بود، جهانی افسانه ای که پرنده ای همچون سیمرغ آفریده بود. “کاش منم حداقل یه پر سیمرغ داشتم!” با رویای سیمرغ وارد کافه تریا شد و کنار دستگاه قهوه ایستاد. پول خردهایی را که برای دستگاه قهوه کنار گذاشته بود از کیفش بیرون آورد و در دستگاه ریخت. تکمه ی “قهوه بلند شیرین” را فشار داد و هنگامی که دستگاه از سر و صدا ایستاد لیوان قهوه را برداشت. با دیدن دختری که در کلاس کنار دستش نشسته بود مثل همیشه تبسمی بر لب آورد و طوطی وار به او سلامی مودبانه گفت: “روز بخیر!”

ماریا ترزا برگشت و به او نگاهی انداخت. لقمه ای از شیرینی را فرو داد: “آه، روز بخیر!” و لقمه ای دیگر گاز زد. با وجودی که به خوبی می دانست در کلاس بعدی نیز باز با هم خواهند بود. برای اینکه فقط چیزی گفته باشد و با کسی مکالمه ای داشته باشد: “آیا تو هم الان کلاس انسان شناسی داری؟” ماریا ترزا همانطور که شیرینی اش را می خورد با سر به او جواب مثبت داد.

ـ برای امتحان پایان ترم چیزی نوشته ای؟

ـ تقریبا. در مورد “توتمیسم” مطالعه کرده ام، اما دقیقا نمی دانم چکار باید بکنم.

ـ منهم “توتم و تابو” را انتخاب کردم. می خواستم مقایسه ای بین توتمیسم فروید با “توتمیسم امروز” لووی استروس داشته باشم ولی فرصت ندارم در نتیجه به خلاصه کردن “توتم و تابو” اکتفا می کنم.

ـ “پس حالا که اینطورست من “توتمیسم امروز” را انتخاب می کنم. اینطوری کارمان تکراری نمی شود. حق با توست. وقت کم است.” و یک دفعه سر درددلش باز شد: “نمی شود هم درس خواند و هم کار کرد.”

ـ کار می کنی؟

ـ آره. عصرها بچه نگه می دارم.

ـ ساعتی حقوق می گیری؟

ـ آره. ساعتی ۳۵ فرانک.

ـ چه خوب. من دو جای مختلف کار می کنم. یک جا به من ساعتی ۲۵ فرانک می دهند و دومی ساعتی ۳۰ فرانک. به تو خوب حقوق می دهند. خانواده ی خوبی هستند؟

ـ “آره. خیلی خوب هستند. اوایل برای یاد گرفتن زبان فرانسه شروع به کار بچه داری کردم، ولی حالا برای گذران زندگی مجبورم.” ماریا ترزا زبان فرانسه را از لحاظ دستوری صحبت می کند و دامنه ی لغاتی که به کار می برد نیز بسیار گسترده است ولی مانند تمام اسپانیایی ها لهجه ی خاصی دارد. “چ” را “ج” و “ش” را “چ” و “ب” را “و” و برعکس “و” را “ب” تلفظ می کند و همین جابحایی تلفظ حروف برای ذهن خسته و بیخواب و پر از کابوس میترا کمی آزاردهنده است. “دختر خوب و مهربونی به نظر می یاد.” و دختر به ظاهر خوب و مهربان سرگرم خوردن نان شیرینی است.

ـ خب تا بعد. سر کلاس انسان شناسی می بینمت.

ـ “صبر کن! صبر کن تا با هم برویم! راستی در مورد تو، سعی کن اینقدر عربی ننویسی! سعی کن به فرانسه بنویسی! من هم اوایل اسپانیایی می نوشتم، یک بار مجبور بودم هر چه می شنوم را توی ذهنم از فرانسه به اسپانیایی ترجمه کنم و بعد به اسپانیایی بنویسم. آن وقت برای استفاده از یادداشتهایم دوباره مجبور بودم هر چه را به اسپانیایی نوشته بودم به فرانسه ترجمه کنم تا به فرانسه بنویسم. در نتیجه وقت زیادی را بابت این ترجمه ها از دست می دادم. بنابر این الان همه چیز را مستقیما به فرانسه می نویسم.”

میترا حیرت زده در توضیح به او گفت: “من عربی نمی نوشتم.”

ـ اِ. پس این چی بود؟”

ـ فارسی.

ـ “فارسی دیگر چه نوع زبانی است؟” قهوه سردردش را تسکین نبخشیده بود و باید خونسرد باقی می ماند. باز دوباره توضیح داد در سرزمینی به نام “ایران” زبانی وجود دارد که “عربی” نیست و اسمش “فارسی” است، ولی آن را مثل “عربی” عقب عقب می نویسند یعنی از راست به چپ نوشته می شود ولی این دو زبان با هم فرق دارند همانطور که زبان اسپانیایی با زبان فرانسه فرق دارد. هنگامی که ساکت شد ماریا ترزا با دهانی باز از تعجب گفت: “عجب!”


دوباره به داخل کلاس برگشتند و در دو صندلی کنار هم نشستند. جرعه ای دیگر از قهوه اش نوشید. دردی که در سرش بود هنوز آرام نیافته بود. “شاید از دود سیگار باشه؟” جرعه ای دیگر از قهوه نوشید. مارتا ترزا که خوردن نان شیرینی را به پایان رسانیده بود باز حرفش را از سر گرفت: “به هر حال تو سعی کن تا جایی که می تونی به فرانسه بنویسی و از نوشتن به زبان عربی و یا به . . . به فارسی خودداری کنی.” دیگر از این بحث کشدار و بی حاصل خسته شده بود و از سوی دیگر با خود هیچ قرص مسکنی به همراه نداشت. با بدخلقی به او گفت: “من تمام یادداشتهای درسی ام به فرانسه است. چیزی که تو دیدی فقط یک جمله ی شخصی بود که آن را به زبان خودم نوشتم و این جمله ابدا ربطی به درس و آنچه استاد می گفت ندارد.” دفترش را باز کرد و آن جمله را به او نشان داد: می دانی این یعنی چه؟ یعنی Oh Dieu, aides-moi!

ماریا ترزا زیر چشمی نگاهی به او انداخت و دیگر ساکت ماند.

ادامه دارد







(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This