Select Page

ابراهیم یونسی کُرد، الگوی من عرب بود/یوسف عزیزی بنی طرف

ابراهیم یونسی کُرد، الگوی من عرب بود/یوسف عزیزی بنی طرف

 این روزها  جز خبرهای  مرگ و مرگ آور، چیزی از درون ایران به گوش نمی رسد. آخرینش، بازداشت ده ها جوان عرب در شوش و حمیدیه و اهواز و مرگ زیر شکنجه دو تن از آنان در سیاه بندها بود و حالا مرگ دوست عزیزم ابراهیم یونسی در تهران. به این ها بیفزاییم تهدیدهای روزانه ای که نوا و نوید مرگ و ویرانی اند. دینیاران حاکم، با کشتن “درفشان” ها در زادگاهم، کاری جز مرگ افشانی در چهار گوشه ایران ندارند؛ از اهواز تا  سنندج و از زاهدان تا تبریز و تهران. 

خبر درگذشت دوست عزیزم ابراهیم یونسی را امروز شنیدم. مرگی پس از سال ها انزوای ناخواسته که سرنوشت اغلب اهل قلم بوده است در این سال های تیره و پلشت. و سپس بیماری آلزایمر که مرگ تدریجی را به مرگ نهایی رساند. ابراهیم یونسی را اهل کتاب و سیاست می شناسند اما جدایی جبرآمیز باعث شده تا نسل سوم آشنایی کمتری با او داشته باشد. کُرد مردی از بانه کردستان، نویسنده و مترجمی که دین فراوان به گردن ادب فارسی دارد. وی کوششی که برای غنای زبان فارسی کرد، برای زبان مادری اش نکرد.

زنده یاد ابراهیم یونسی

 ما با آثار گرانقدر ادبی و تاریخی اش که اغلب ترجمه به زبان فارسی بود، هم با داستان نویسی نوین جهان آشنا شدیم، و هم با تاریخ و جامعه شناسی ملت کرد. از تشبیه نسل کشی آنان در چهار کشور همسایه به نسل کشی سرخ پوستان، حس می کردم که انگار از نابودی قوم من می گوید که در نقشه ایران، جنوبی تر از جغرافیای کردستان اوست.

شخصیتی خود ساخته و فرهیخته که فعالیت هایش را در سپهر سیاست آغاز کرد و این برای کسی که در پیرامون فرهنگ غالب به دنیا می آید گزینه ای ناگزیر است. او تا آخر عمر سیاسی باقی ماند حتی وقتی که رمان نوشت و آثار ادبی به فارسی ترجمه کرد. پس از انقلاب – اما – بیشتر به ترجمه آثاری درباره ملت کُرد پرداخت تا ایرانیان را با تاریخ این قوم شوربخت چند پاره آشنا کند.

 وقتی دانشجو بودیم تا نام سه تن را بر پیشانی کتابی نو می دیدیم می خریدیم؛ به آذین، یونسی و محمد قاضی. و این آخری هم کُرد بود از خاندان قاضی مهاباد. اما کشش من به آثار ابراهیم یونسی بیشتر بود زیرا خود را با فکر و نگاه او نزدیک تر می دیدم .

 در آغاز جوانی وقتی تصمیم گرفتم وارد عرصه ترجمه و نگارش بشوم دو تن برای من الگو بودند یکی رضا براهنی و دیگری ابراهیم یونسی. برای من عرب که می خواستم وارد محافل اهل قلم کشورم بشوم وجود یک الگو لازم بود. این الگو می توانست یک نویسنده سرشناس عرب اهوازی باشد که وجود نداشت.  لذا در آن سال های پیدایش و رویش، نزدیک ترین نمونه رفتاری برای من، یک نویسنده ترک یا کرد بود. چون می دیدم که عاطفه ها، دردها و دغدغه هایم با اینان شباهت بسیار دارد. با آنان نوعی همزبانی و همفکری و هم پیوندی می دیدم. نخست این الگو صمد بهرنگی بود که زود از دست رفت. البته در آثار نویسندگانی که از رنجبران و پیرامونیان جامعه ایران صحبت می کردند بخشی از وجود طبقاتی ام را می دیدم اما وجود قومی ام را در آثار و گفته های آنان نمی دیدم. اما این را در نوشته های رضا براهنی و ابراهیم یونسی می دیدم.  

 ابراهیم یونسی همچون بسیاری از فعالان سیاسی هم نسل اش، کار سیاسی را با عضویت در حزب توده ایران آغاز کرد. سال هایی چند را در زندان های شاه گذراند و بعد از انقلاب توسط مهندس بازرگان، نخست  وزیر دولت موقت، به عنوان استاندار کردستان تعیین شد. این دوره را می توان دوره زرینی برای فعالیت احزاب و گروه های سیاسی و فرهنگی کردستان به شمار آورد.  با رفتن بازرگان او هم کنار رفت و رژیم جمهوری اسلامی، زمینه را برای سرکوب مردم کرد آماده دید و شد آن چه شد از جنایت و خونریزی. این فرآیند همچنان و بی وقفه در مناطق کردنشین ادامه دارد. یونسی در دوران اصلاحات یکی دو بار به خواهش من و صالح نیکبخت و در پاسخ به دعوت مرکز پژوهش های مجلس شورای  اسلامی (دوره ششم) در جلسه های این مرکز شرکت کرد. هدف در واقع بحث درباره اجرای ماده ۱۵ قانون اساسی بود، یعنی تدریس زبان های غیرفارسی در دوره ابتدایی. اما به رغم هم اندیشی ها و آمد و رفت ها، از امام زاده اصلاح طلبان هم معجزی بر نیامد. در اوایل سده بیست و یکم میلادی که هنوز کانون نویسندگان را تحمل می کردند یونسی در نشست های کانون شرکت می کرد و در واپسین انتخابات مجمع عمومی کانون (در سال هشتاد شمسی)، ریاست سنی مجمع را به عهده گرفت. پس از آن یک بار با مطایبه به من گفت ” من نمی دانم رییس سنی مجمع  بودم یا رییس سنُی؟” . آخرین  بار که  این کردمرد خردمند را دیدم چند ماه قبل از خروجم از کشور بود که به خانه اش در انتهای خیابان تخت طاووس رفتم و او مهربانانه نسبت به صدور حکم زندانم اظهار تاسف کرد و در همان جا یک کتاب انگلیسی مرجع را به او دادم تا اگر می تواند به فارسی ترجمه کند. کتاب درباره ” ملیت ونژاد” بود و در دانشگاه های آمریکا تدریس می شد. گفت که دیگر قدرت کار و ترجمه ندارد. کتاب نزد او ماند. در آن هنگام یعنی  اوایل سال ۸۷ تقریبا زمینگیر بود و خانم اش در کارها به او کمک می کرد.

روحش شاد باد و نامش جاودانه.

 

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This