جعبه ها/علی رادبوی

 داخل که می شوم، خانه باز بوی یک شنبه ها را می دهد. بوی بلیچ، بوی تمیزی، بوی جارو برقی و لباس های شسته شده. تمام هفته را می ریزد، می ریزیم و یک شنبه ها می افتد به جان خانه. یک نفس کار می کند و همه جا و همه چیز را می سابد و برق می اندازد. از نفس می افتد و تبدیل می شود به نیمچه دیکتاتوری که دیگر نمی شود سر به سرش گذاشت. در یک چنین مواقعی، اطاعت از خرده فرمایشات اش تنها راه صلح آمیز تجربه شده است. در آستانه در وراندازم می کند و با اشاره به چهار پنج کارتن کنار دیوار که روی هم چیده شده اند، می گوید:

– قبل از این که کفش بکنی، این آت و آشغال ها را بینداز توی ماشین ات، ببر جایی و تا گم و گورشان نکردی برنگرد!

– آت و آشغال؟!

با تعجب می روم به سمت جعبه ها.

-آره، آت، آشغال. آت، آشغال. بازشان هم نمی کنی! همین طور که بستمشون ورشون دار ببر! هر کارشان می خواهی بکنی، بکن. به هر کی می خواهی بده. فقط توی این خونه نباشن! یک راست می آید و در را برایم باز می کند. چپ، چپ، نگاهش می کنم که شاید جا بزند. نمی زند، سمج و یک دنده در برابرم ایستاده است. ناچار جعبه ها را یکی، یکی از خانه بیرون می برم و در پشت اتوموبیل ام جا می دهم. در را می بندد. سیگاری روشن می کنم و بعد می روم سراغ جعبه ها. یکی یکی بازشان می کنم. توستر با المنت سوخته، چند تلفن و پیام گیر از کار افتاده، چند ساعت با رادیوی رومیزی، کفش های کهنه، تازه، لنگه به لنگه، اتو، چراغ قوه، اسباب بازی،…. و بالاخره آخرین جعبه را که شکل و شمایلش خیلی آشناست، باز می کنم، خدای من چه می بینم، ماشین تایپ فارسی!

طرح از محمود معراجی

از کی تا به حال ماشین تایپ فارسی هم شده جزو  آت آشغال ها؟ هنوز هم ابهت و صلابت سال های پیش را بر پیشانی دارد. هنوز هم پر راز و رمز است این شریک جرم یاغیان طغیانگر!

 

انگار از این که میدان را به رقیبان پر توان تر وانهاده است هیچ سرافکنده نیست. گویی خود می داند که وظیفه تاریخی اش را به انجام رسانده است. نرمه خاکی را که در اثر مرور زمان بر سر و رویش نشسته است، آهسته فوت می کنم و با دل انگشتانم آرام بر سینه ی شاسی هایش، فشار می دهم.

چک، چک، چه چک، چک، چه چک، چک چک چک چه چک،….

جه نبش قبری می کند این صدا در گورستان خاطره هایم. کاش حافظه ام یاری کند. چند مدرسه را شناسایی کرده بودیم؟ کدام مدرسه بود که نیمه شب از دیوارش بالا رفته بودیم و بابای مدرسه با چماق و سگ، دنبالمان کرده بود؟ چند مرد نامه نویس را از خیابان پشت دادسرا تا خانه هایشان، بارها تعقیب کرده بودیم؟ با چند نفرشان سعی کرده بودیم طرح دوستی بریزیم؟ با چه عملیات چریکانه ای سرانجام توانسته بودیم یکی از همین ماشین تایپ ها را به دو برابر قیمت، از میرزا محمود مصادره کنیم؟

سال های ابری پنجاه به بعد را می گویم که جمعه هایش خون به جای باران می بارد.

بعد از ضربه های کاری به سازمان، تمامی قرارها و ارتباط های جانبی برای جلوگیری از ضربه های احتمالی بیشتر، قطع شده است و مسئله ی حفظ خود، تا اطلاع ثانوی در دستور قرار گرفته است. ما هنوز نتوانسته ایم هیچگونه ارتباطی برقرار کنیم.

سال های ابری پنجاه به بعد را می گویم و ما هنوز تنها ارتباط مان از طریق رادیوی میهن پرستان است که از عراق پخش می شود. با اشتیاق مطلق به دور رادیوی ترانزیستوری کوچک حلقه می زنیم. برنامه ها را ضبط می کنیم و از ورای پارازیت گوش خراشی که ساواک به همراه می فرستد، مطالب را با دقت و حوصله روی کاغذ پیاده می کنیم، کلمات گنگ و نامشخص را بازیابی کرده و در قطع اعلامیه، تایپش می کنیم.

چک، چه چک چک، چه چک چک چک…

دو پله یکی می کنم و خودم را به بالا می رسانم.

می گویم: نزن، دست نگهدار! نمی شنود. در جعبه را باز می کنم و می گویم، دیگه نزن مریم صدای تایپ در تمام راه پله ها پیچیده!

برای ایزولاسیون داخل جعبه روش های مختلفی را امتحان می کنیم و نهایتا اسفنج فشرده جواب می دهد.

چک… چک…چک… صدا را از دو قدمی جعبه به زور می شنوم. کار ایزولاسیون داخل جعبه محشر است. صدا بیرون نمی رود ولی هوا چی؟ هر بار که در جعبه را باز می کنم، رنگ مریم متمایل به بنفش است.

می گویم: این قدر طولش نده دختر، خفه می شی!

می گوید: اگر این را نتوانیم تحمل کنیم، پس با شکنجه های ساواک چه خواهیم کرد؟

ولی نوبت من که می شود، سر هر دقیقه در جعبه را باز می کند.

نگاهش می کنم می خندد. می گوید: فقط خواستم ببینم هنوز زنده ای!

کاش می دانستم روزی که مریم برای اولین بار، در زندان قزلحصار جمهوری اسلامی در برابر جعبه های جهنمی حاج داوود قرار گرفت، به چی فکر می کرد؟!

در پشت انبار یکی از بنگاه های خیریه، اتوموبیل را نگه می دارم و جعبه ها را یکی یکی بیرون می آورم و در کنار دیوار روی هم می چینم. برمی گردم و در جعبه ی ماشین تایپ را به دقت می بندم و آرام می گذارمش روی بقیه جعبه ها و با قطعه نایلونی می پوشانمش که اگر باران ببارد، خیس نشود.

 

از مجموعه داستان تا دوردستها

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This