سپید و ارغوانی/ اکبر ذوالقرنین

شهروند ۱۱۵۳

اگر بر گورِ من آیی زیارت
ترا خرپشته ام رقصان نماید

 

میا بی دف به گورِ من برادر

که در بزم خدا غمگینی نشاید.

مولانا


به یاد دوست شاهنامه دانم: پرویز احسانی


شکسته بود

نشسته؟ ـ اما نه

خسته نیز

نمی نمود.


مثلِ تندر، تند

مثلِ توفان، تیز

برمی کشید فریاد

از خونخواری ی ضحاک

ریاکاری ی شغاد

در این زمانه ی بی داد


سفر را پنداشتی

بهانه ای داشتم

برای آشتی


بوسیدمش

مرا بوسید.

گفتم: باز می گردم

مبادا رفته باشی.

توفید: برای نماندن

بهانه می تراشی.


خشم و قهرش را

وا نهادم

لبخنده و مهرش را

به همیانِ جام

جا دادم

تا درازای سفر را

در بازگشت

پَر پروازی داشته باشم

به شوقِ دیدارِ دوست

که گفت و گو با او

از مردمِ دانا

در سرزمین مهر

برای من نیکو است


اکنون

که بازگشته ام

در این زیباترین فصل سال

به این شهرِ پرجزیره

پر صخره

پر درخت و پرنده

میان رقص برگ و

آتش بازی رنگ ها

به تن نازی ی تمنای آب و

جان بازی عاشقانه ی آفتاب

می بینم به سادگی

چیزی گم شده است

در پیچ و تابِ این شهرِ پر قیل و قال

چیزی از جنس خاطره

در ترانه های ناب

و چیزی کم می آید

از لجاجتِ رستم و

نجابتِ سهراب

در کوچه های سنگفرشِ *

پیاده روهای خاموشِ**

و پر شده است

ذهنِ این شهر مانده بی نقال

از ابرهای دلتنگی

در ترانه های پر ملال

این گونه است

که می گردم

گردِ خاطره های بی زمان

در کوچه های این شهر

تا بدانم

آن پنجره ی پر آواز

که اکنون رفته به خواب

رو نمی کند چرا

به ذهن بازِ آینه

دل نمی دهد چرا

به تابشِ زلالِ آفتاب؟


از این قرار

گرد آمده ام

به گردِ شما

که گرد آمده اید

با زیباترین لباسهای سیاه تان بر تن

و شاخه گلهای سفید و سرخ تان در دست

تا گلها

و خاطره های تان را

در مویه های نابجا

به خاک بسپارند و

خویشکاری تان را

به جای آرید.


شما را

چگونه بگویم

که باورم کنید

و بدانید

من اشک نخواهم ریخت

سیاه نخواهم پوشید

و اندوه را

ـ اگرچه انبوه

به گرده نخواهم کشید

که خشنود نمی نمود

باورِ آن پرنده را

که پرشتاب

چنین دسته گلی

داده است به آب.


النک

مرا بگذارید

با جامه ی سپید و ارغوانی

درآیم از این صف

و چون خنیاگری ایرانی

رو کنم به خورشید

به ایستم به شاهنامه خوانی

شراب بنوشم

سه تار بنوازم

ترانه بخوانم

به کوبم به دایره، به دف

تا به یاد آورد

مرا و ترا

آن پرنده ی عاشق

آن سیمرغِ باستانی.



۱۸/۹/۲۰۰۷

استکهلم


* دو خیابان و محله در مرکز شهر استکهلم که گوشه ای از معماری شهرهای قدیمی سوئد را به یاد می آورد و پانزده سال یکشنبه ها شاهنامه خوانی در آنجا برپا بود.

** نگاه کنید به زیرنویس بالا

 

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

جشن بیست و پنجمین سالگرد انتشار شهروند

Pin It on Pinterest

Share This