Select Page

صبح نهان ـ ۳۲/ مهستی شاهرخی

شماره ۱۱۹۷ ـ ۲ اکتبر ۲۰۰۸
ـ “از تعارف گذشته، پسته ها، قابل شوما رو نداره. در ضمن می خواستم راجع به موضوع مهمی با شوما صحبت کنم. راسش من زندگی شوما، برام یه سئواله. آخه یعنی چی؟ مثلن زندگی دختری مثه شوما توی این اروپای درندشت! بالاخره زنی گفتن، مردی گفتن، آخه آدم تا آخر عمرش جوون و زیبا نمی مونه. بالاخره زن، دوران پیری و کوری داره. باس مردی باشه که بالای سرش باشه.”

ـ “جمشید خان زن و مرد با هم پیر میشن. قرار نیس ما زنا پیر و کور بشیم، ولی مردا سُر مُر و گنده مثه شاخِ شمشاد بالای سرمون بمونن و به ما آقایی کنن.” دیگر کوزه های عسل را نمی دید ولی صدای کلافه میترا را می شنید که در راهروهای مترو جلوتر می رفت و به او پاسخ می داد. کوزه های عسل وقتی پدیدار شدند که میترا بر روی صندلی خالی نشست و سرش را بالا گرفت.

ـ “میترا خانوم، ـ بی ادبی نباشه ها ـ ولی شوما چرا شوور نکردین؟”

ـ “برا چی؟”

ـ “برای اینکه دختر باس ازدواج کنه.”

ـ “برا چی؟”

ـ “برای اینکه آرزوی هر دختری اینه که لباس عروسی بپوشه.”

ـ “برا چی؟”

ـ “ا برا اینکه بایس تشکیل خونواده داد دیگه.”

ـ “ولی هر کسی یه سرنوشتی داره.”

کلمه ی “لباس عروسی” او را به یاد ویترین های عروسی گالری های لافایت و پرنتان و خوابی که اخیرا دیده بود انداخت. خود را در لباسی از ساتن سفید و تزئین شده با تور دانتل و نوارهای ساتن سفید می دید. مانند سپید برفی در میان مانکن های توی ویترین مغازه ایستاده بود. روی سرش توری از حریری نازک و بلند انداخته بودند. نمی دانست در ویترینی در کوچه مهران است و یا ویترین گالری پرنتان. تاج گلی سفید بر سر داشت و رشته ی بلندی از تور تاج گل به زمین رسیده بود. تور و دنباله ی بلند دامن، کف ویترین را پوشانده بود. دسته گل سفیدی به دست داشت و بی حرکت ایستاده بود ولی جان داشت و نفس می کشید و هیچکس این را نمی دانست. خواست حرکت کند تورها جلوی پایش را گرفتند. می خواست نفس بکشد یقه ی بلند دور گردنش پیچید و راه نفسش را بست. خواست از توی ویترین بیرون بیاید. دور تا دورش را شیشه گرفته بود. کنار بسته های پر از هدایا و در میان برچسب های نرخ اجناس ایستاده بود و کنار پایش برچسب نرخی گذاشته شده بود. مردم همچون اشباح سیاهپوشی از میان خیابان می گذشتند و به او بی توجه بودند. صورتشان را نمی دید و صدایشان را نمی شنید. نگاهش می کردند و از برابرش می گذشتند. می خواست به آنها چیزی بگوید ولی کسی متوجه او نبود. خواست از میان ویترین بیرون بیاید سرش به شیشه خورد و توری که دور گردنش بود به یکی از بسته ها گیر کرد و کشیده شد و حلقه ی دور گردنش تنگ تر شد و نفسش بند آمد. می خواست باز هم نفس بکشد، می خواست فریاد بکشد، می خواست به مردمان آن سوی شیشه چیزی بگوید ولی صدایش درنمی آمد. سرانجام همه ی نیرویش را در فریادی گرد آورد و از شنیدن صدای فریاد خویش بود که ناگهان به بیداری رسید.


ـ “بستگی داره جمشید خان، بستگی به این داره که زن با چه کسی زندگی بکنه و بچه ی چه کسی رو به دنیا بیاره.” صدایش آرام بود ولی هنگام پاسخ دادن، با خود هیچ حسی نداشت، نه شادی و نه خشم.

ـ “مثلن من!” در سکوت به سوی او نگریست که خود را مانند پدیده ای در میان پدیده های شگفت انگیز جهان نشان می داد.

ـ “بی ادبی نباشه ها! من حاضرم . . .” و چون باز با سکوت مواجه شد دور تندتری برداشت و ادامه داد: “… که هر جوری بخوایین به نوکری قبولم کنین!”

ـ “جمشیدخان . . . من هیچوقت . . . نوکر نداشتم . . . به کلفت . . . به آشپز . . . به راننده . . و یا به باغبون هم احتیاج ندارم.” پاسخش سریع بود ولی خنده ای که در وجودش جمع شده بود و خرده خرده بیرون می ریخت از سرعت پاسخش می کاست و گه گاه متوقفش می کرد. خنده اش به جمشید شجاعت بیشتری بخشید، از رو نرفت و باز گفت: چن سال پیش بود با آقام اومدیم خواسگاری. کیوان گفت دخترم باید درس بخوونه و دخترم رو هیشوقت به آدم بی سواد نمی دم. نمی دونم یادتونه یا نه؟”

ـ “نع!” و خندید.

ـ “جدی عرض می کنم.”

ـ “اِ، جدی؟ چه جالب؟” و باز خندید.

ـ “خبر نداشتی؟” و زیر لب غری زد: “لامصبا به شوما نگفتن؟”

ـ “نه! می خندید “البته مهم نیس”! باز می خندید “مهم نیس!” هنوز هم می خندید “طوری نشده؟” یک بند می خندید “حالا می فهمم چرا هر وقت پدرم اسم “جمشید” رو می شنید از این رو به اون رو می شد. پس بگو که اینطور . . .؟” خنده اش هنوز ادامه داشت که صدای جمشید را شنید.

ـ “میترا خانوم شوما می تونستی اولین باشی ولی متاسفانه . . .” صدایش ظاهرا نوعی افسوس را با خود داشت.

ـ “متاسفانه؟ . . .” و باز خنده اش بالا گرفت.





 

ـ “متاسفانه نشد.” صدا از حالت افسوس به لحن بزرگوارانه ای رسیده بود و گناهی را بر او می بخشایید. “گذشته ها گذشته!”

ـ “گذشته ها . . . گذشته!” و تکرار کلمات جمشید در میان قهقهه های خنده اش گم شد.

ـ “ولی هنوز دیر نشده . . .” و بالاخره حرف اولش را، آخر زد. “می تونی دومی باشی!” میترا برای لحظه ای از خندیدن باز ایستاد. اشکی را که از چشمانش سرازیر شده بود مانند دختر بچه ای با پشت دست پاک کرد: “کدوم دومی؟” و همین سئوال به جمشید جرات تازه ای بخشید، گستاخ تر شد با لحنی قاطع گفت: “برگرد ایران!” باز به کوزه های عسل نگاه دیگری انداخت و خواست قال قضیه را بکند “من اونجا از هر نظر تامینت می کنم” دیگه باید هر چه زودتر سر و ته معامله را به هم می آورد. “میترا بیا!” به صدایش لحن مهربانی داده بود “اونجا خودم مخلصتم.”

میترا خنده اش قطع شده بود، ولی هنوز آثارش بر روی لبان خشک و متبسمش حضور داشت. “واقعن دارین به من پیشنهاد ازدواج می دین؟” صدایش حیران بود.

ـ “آره.” سکوتش علامت مثبتی بود که جمشید را گستاخ تر کرد: “البته وقتی من می گم از هر نظر . . .” مکثی کرد و به چانه زدن افتاد: “محدودیت داره” و در اندیشه ی سر گرفتن معامله ادامه داد: “بستگی داره به وضعیت خودم” مهربان شد. و لحن صمیمانه ای به خود گرفت “می دونی من تاجرم” و با همان لحن دوستانه همدردی او را خواستار شد “یه روز “آره” و یه روز “نه” زندگیه دیگه!” با لحن دوستانه اش او را به شراکت در نداری و ناتوانی می طلبید.

ـ “جمشید خان مگه شما متاهل نیستین؟”

ـ “آره.” صدای خونسرد جمشید بود که به او پاسخ می داد “ولی ما به اون چیکار داریم؟” و پیش از آن که میترا حرف تازه ای بزند باز گفت: “خونه، زندگی، رخت، لباس، هر چه که بخوای، از هر نظر که بخوای” و وقتی نگاهش به حیرتی که در میان کوزه های عسل موج می زد افتاد گفت “قول می دم” و ادامه داد “از هر نظر . . . تساوی رو بین شوما رعایت کنم” کلمه ی “تساوی” بی اختیار لبان متبسم را به حرف آورد “جمشید خان وقتی از “تساوی” صحبت می کنیم . . . باید از “تساوی” حقوقی، . . . بین زن و مرد حرف بزنیم. نه از “تساوی” حقوقی بین زنای متعدد یه مرد!”

جمشید به لبانش می نگریست ولی به کلامش گوش نمی داد، حوصله ی حرفهایش را نداشت، لحنش را مهربان تر کرد. حتا سعی کرد چیزی از صدای عاشقی دل سوخته در صدایش باشد، چیزی از تسلیم و چیزی از کوتاه آمدن، همراه صدایش بود تا هر چه زودتر در همین بعدازظهر قال معامله را بکند، پس حرفش را نشنیده، قطع کرد “خب هر شرطی بذاری قبول دارم.”

ـ “خب پس به یه شرط . . .” لبان متبسم دیگر نمی خندید ولی خشمگین هم نبود.

ـ “چه شرطی؟” صدای جمشید بود که سریع پرسیده بود.

ـ “به شرط اینکه . . . منم بتونم . . . دو تا شوهر داشته باشم” تنفسی که پس از خنده اش به وجود آمده بود به پایان رسیده بود. هنوز جمله اش را به پایان نرسانیده بود که باز به زیر خنده زد. خنده اش، خنده ای بود که از شکافی عظیم برمی خاست، از کسی دلخوری خاصی نداشت، تقصیر کسی نبود “همه شون حق دارن!” تقصیر خودش بود که پایش را از گلیمش درازتر کرده بود و از حد خود فراتر رفته بود. گامی برداشته بود، فقط یک گام! محدوده ی زنانه ای را به زیر پا گذاشته بود و از درگاهی خارج شده بود و به جهان مردانه ای راه یافته بود و ارزش همان یک گام اولیه را هر روز به بهای گزافی می پرداخت. از آنها دور شده بود ولی هر روز و هنوز کفاره می داد. غرامتِ بهای آن گام نخستین را، ینگارا و هرگز تمام نمی شد. “با تمام این حرفا . . . از یه موضوع خوشحالم” می خندید ولی خنده اش، خنده ی شادی نبود. “ممکنه شما اصلن منو نفهمین” و باز خندید “مهم نیس!” و قهقهه ای زد “با وجود این . . . خوشحالم” و خنده ی غریبش را ادامه داد “خوشحالم از اینکه . . . مرد خلق نشده م. می خندید و از ته دل می خندید چون دیگر میترای پیشین نبود. دیگر نه لرزان بود و نه مردد. از لحظه ای که کنار درگاه ایستاده بود و تصمیمش را گرفته بود و گامی برداشته بود و از درگاه گذشته بود همه ی ترس و لرز زندگیش محو شده بود. همه چیز در پشت سر بود و دیگر خیال نگاه کردن به پشت سر رانداشت. خنده اش، خنده ای بود بر شکافی که بین دو مکان و دو زمان و دو جهان وجود داشت.

“هی از تفاوت ساعت زمستونی و یا ساعت تابستونی حرف می زنن. پس تفاوت زمان ذهنی آدما و تمدنا چی می شه؟” آیا میترا و جمشید در زمان و مکان واحدی می زیستند؟ آیا “اکنون” برای هر دویشان یکی بود؟ آیا میترا و جمشید در لحظه ای مشترک در ترنِ پر شتابِ تاریخ کنار هم ایستاده بودند؟ آیا این دو، هم عصر یکدیگر محسوب می شدند؟

امیر نوشته بود: “میترا! پرنده ی مهاجر!

تنهایی تو غریب است. تنهایی من جنون. در وجودم غولی است بر زمین ایستاده با بالهای تنهایی که بر افق گسترده. معلق در فضا، شاید کمانه ها و قوس ها روزی باز آنتروپی جهان را مزمزه کنند و من باز تنهایی ات را دربر بگیرم. به همان گونه که گفته اند حجمی از زمان، حجمی از مکان و دو قوس مشتاق. شاید زودتر از آنچه فکر می کنم کوله بار تنهایی ات را بر دوش دیگری بگذاری. تو می دانی، زمان و رابطه، رابطه ی ملموس و واقعی، پیوند آدمیان را قوت می دهد و جز آن کوه اگر باشی حتی در مصاف باد غبار می شوی و در هوا پراکنده می شوی. میترای من مگر از عشق پر باشی، نه از من، بلکه از عشق.”

ادامه دارد







About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This