بغضِ پاییزی/ رضا بی شتاب

شماره ۱۲۰۳ ـ پنجشنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۸

اگر التفات می کنی بگویم. همین حالا ناقوس سه بار نواخت. همنوایی و همهمه ی عجیبی برخاست و صدای زنی آمد که اُپرا را به شکلِ مرموز و حُزن انگیزی می خواند. بیرون باران بارید و بعد برف ریزه شروع شد. روی آن نیمکت هم کسی نبود. حسِ تسکینی را که می توانستم با فکر نکردن بیابم، صدای باد بر هم می زد. احساسِ تنهایی غریبی داشتم. بغضی در گلو بود ولی گریه نمی آمد. وقتی در تاریکی دراز کشیدم، صدای گریه از جایی می آمد که نمی دانم کجا بود. آن روز سایه به سایه ی ما می آمدی. روی برگها آرام راه می رفتی ولی صدای پاهایت را می شنیدیم و بوی دودِ سیگار برگ ات را می شناختیم. پلیسی در باغ می دوید. سوت می زد و انگشتِ شماتت اش را، نمی دانم به سوی چه کسی تکان می داد. داشتم کتاب می خواندم. کتاب را از دستم قاپیدی: «چرا وارونه گرفتی؛ ها!»
سکوت نوعی تسلا بود و با آن صداهایی را از درون می شنیدم و بیرون را فراموش می کردم. صدای رعد و برق که برخاست ترسیدم. زیرِ پتو مچاله شدم. در غاری نشسته بودم. آب قطره قطره می چکید و پژواکِ مهیبی داشت. پوستینی از تاریکی بر دوش داشتم. ابرها بر هم می خوردند. بالِ سردی به تن ام ساییده شد. دستی صفحاتِ خط خورده ای را تند تند ورق می زدند. خواب دور و نزدیک می شد. کرخت بودم. سیل مانندِ دوزخی خشمگین، به شدت جریان داشت. دستِ زنِ حامله ای را گرفتم تا از درخت بیاید بالا. دمدمای سحر بود که با درد زیادی زایید. تا هلیکوپترهای نجات برسند…
«دهنت رو باز کن ببینم، آها زبون داری پس چرا تکونش نمیدی! این تلویزیون رو هم خاموش کن»

هنوز تصویرهای سرخ توی سرم می چرخید. تیراندازی که شروع شد عده ای را از زیرِ آوارها بیرون کشیدند. آتش، جنگلها را سیاه و خاکستر می کرد. دلم می خواست بلند می شدم و چراغ را روشن می کردم، اما نمی دانم چرا یادم می رفت. شاید در تاریکی چیزهایی را می دیدم و می یافتم که در روشنایی امکانش نبود. چرا نیامدی؟ گفتی فردا! امروز اگر فردای دیروز است، پس فردا کجاست؟ اتوبوسی که قرار بود فردا بیاید و مرا به… نمی دانم کجا! برساند، چرا نمی آید. تو هم گفته بودی فردا ساعت سه زنگ می زنی. حالا همه اش نگاهم به تلفن است و تو زنگ نمی زنی. می دانم خواهی گفت:« اصلن میدونی تلفن رو کجا گذاشتی؟»
البته که می دانم، ببین زیرِ دستهایم قایمش کرده ام. تو قاه قاه می خندی و بعد با عصبانیت می گویی: «دستات رو بردار ببینم».
زیرِ دستهایم قابِ عینک است. تو که نمی دانی چند روز دنبالِ همین قاب می گشتم. می ترسم بپرسم عینک ام را ندیدی. کی بود که پرسیدم و تو سکوت کردی. لبهایت را از خشم می جویدی. وقتی صدای پرنده ای را شنیدم؛ برگشتی و به پشتِ پنجره نگاه کردی و پرده را کشیدی. همه چیز را محو می دیدم. یادم نیست دل ات سوخت یا اینکه عینک را پیدا کردی. یادم هست که عینک را با کشِ محکمی به سرم بستی. خشکی و سختیِ عینک بینی ام را اذیت می کرد. نمی خواستم حرفی بزنم. تو خسته می شوی و خمیازه می کشی و خودت را به خواب میزنی. به آینه نگاه می کنی و شکلک در می آوری. تنها خودت می خندی. به طوقِ کبودِ زیرِ چشمهایم و چروک های صورتم دست می کشم. به ورق های بازی که روی میز ریخته ای؛ نگاه می کنم. گفته بودم همیشه تقلب می کنی. به تو نمی گفتم فقط توی دلم تکرار می کردم. می ترسیدم از من برنجی و دیگر سراغم نیایی. بعد وقتی در جیبم دنبال دستمال یا چیزِ دیگری می گشتم دو تا از ورق های دل افتاد جلوی آینه. حتماً کارِ خودت است. می خواهم بروم بیرون و تو همانطور دراز کشیده ای و کتاب می خوانی. وانمود می کنی به من توجهی نداری. وقتی بی تابی ام را می بینی، می گویی: «کلید رو فراموش نکنی»
نه، کلید را بسته ام به دستم. یعنی تو دستم را به کلید بسته ای. می خندی:« کدوم کودک؟»
از پنجره به بیرون اشاره می کنم. خوب نگاه کن. او روی نیمکتِ چوبی میان برگهای ریخته نشسته و به من نگاه می کند. تا مرا می بیند لبخند می زند و دست تکان می دهد. باز تو می خندی: «اونجا که کسی نیست»
نه؛ خیالات نیست. آن روز هم که دستِ من را گرفته بود و از خیابان می گذشتیم؛ تو را دیدم. نمی دانم چرا پشتِ آن درختِ پیر قایم شدی! لابد برای آنکه بعد به من بخندی و حاشا کنی. به او می گویم بیا؛ شانه بالا می اندازد. از تو خوشش نمی آید. با هم از قشنگی های عشق می گوییم و در راهی طولانی و بی غروب قدم می زنیم. خورشید روی رودِ کوچک و آرام؛ یک مُشت پولک پاشیده است. پرتوهای نور مانندِ ماهیانِ جهنده، پیدا و پنهان می شوند. کنارش می نشینم. با من حرف میزند. از رؤیاهامان می گوییم و خواب هایی که دیده ایم. مشق هایش را به من نشان می دهد. من را برای این دوست دارد که هیچوقت به او نمره نمی دهم. به حرفهایش گوش می کنم. می گویم توی اتاقم اسبی است که شبها شیهه می کشد. روی یال هایش دست می کشم و چشمهایش را می بوسم. مهتاب نیمی از صورتم را گرم می کند. از تخت که پایین می آیم؛ پاهایم تا زانو در آب فرو می رود و ماه می لرزد. احساس می کنم، راه که میروم آب بالا می آید، در را که باز می کنم، پس می نشیند. این بافتنیِ ریزبافتِ آبی را که دوست داری، پوشیده ام. شالِ یشمی ام را دورِ گردن ات می اندازم تا سرما نخوری. وقتی کوله پشتیِ پُر از کتابِ تو را روی شانه هایم می گذارم، لذت می بَرَم. برای جثه ی کوچکِ تو سنگین است ولی برای من وزنی ندارد. این کوله پشتی سبکیِ دلچسبی به من می بخشد اگر… می شنوی! صدای جیغِ زنی آمد که بالای آن درخت می زایید. نمی دانم کی بود که همسایه ی پایینی گفت:
«این نم و نشتِ آب باید از حمومِ شما باشه».
پاهای خیسم را نشانش میدهم؛ سیل آمده! در راهرو کسی را صدا می زنم که نمی دانم کیست. آقایی که ساکِ سیاهی دست اش بود گفت:« چرا اینقدر فریاد می زنید! مخصوصاً شب ها. بیمارید؟»

زنی را که کنارِ پنجره ی همیشه باز نشسته است و کاموا می بافد خیلی دوست دارم. تو نمی دانی چرا؟ چون به من سلام می کند و آواز می خواند. آن روز هم که گفتی خودش را حلق آویز کرده است باور نکردم. هنوز کنارِ پنجره نشسته و با نخِ سبز چیزی می بافد که نمی دانم چیست. گیسوان اش در آفتاب می درخشد. از کنارش که رد می شوی، بوی گلِ یاس می دهد. یادت نیست؟ وقتی بیمار بودم و ناله می کردم و پاهایم را روی زمین می کشیدم با خنده گفتی: «تمارض می کنی».
چرا هیچوقت از من نمی پرسی چه می خوری، همیشه می گویی: «بگو ببینم چی خوردی».
وادار می شوم هی تکرار کنم و تو سرت را تکان بدهی و انگشتانت را در هوا بچرخانی و بگویی دوباره دوباره دوباره. دیگر اشتها نداشتم. اگر دور از چشمِ تو چیزی می خوردم، برای این نبود که حرص ات را دربیاورم، نمی خواستم غدا خوردنم را نگاه کنی. نمیدانی چقدر بد است غذا خوردنِ دیگران را تماشا کنی؛ یا همینطور ساعت ها به کسی زل بزنی و لام تا کام سخنی نگویی. باقیمانده ی دندانهایم یکی یکی و بی درد می افتاد. وقتی نشانت دادم گفتی: «حالا دندون میخوای چه کنی».
دستم را به دیوار گرفتم و رفتم. چند بار باید گفته باشم که یک دست ورق چندتاست، شطرنج چندتا خانه دارد! بعد تو صدای حیوانات در می آوری و از من می خواهی که از روی صدا، اسمِ آنها را بگویم. هر حیوانی را هم که ندیده باشی صدایش را می شناسی! رنگ ها را باید با صدای بلند بگویم و اگر سکوت کنم تو فکر می کنی، تشخیصِ رنگ ها را از یاد برده ام. از دستِ من کلافه می شوی: «کدوم خونه؟ اینجا که…».
هنگامی که در خلوت می گریستی؛ نگاهت نکردم. دلم طاقتِ دیدنِ گریه ی کسی را ندارد. حالا کنارِ آن کودک روی نیمکت نشسته ام. تو از لای پرده نگاه می کنی. نمی دانم چند ساعت است که اینجا منتظرِ اتوبوس ایستاده ام. انگار هیچ اتوبوسی برای من نمی ایستد. میروم و با سماجت وسطِ خیابان می ایستم. راننده ترمز می کند و با عصبانیت می گوید: «می خواستی خودکشی کنی؟»
خودکشی! چرا هیچ اتوبوسی مرا سوار نمی کند. چشمم به این جاده سفید شد. در پایانِ این راه او منتظرِ من ایستاده است. به این نشانی نگاه کن ببین می شناسی! باید در انتهای کوچه ای باشد که به چند درختِ سرو؛ تکیه داده است. آنجا باغی دورِ دیواری می پیچد و تا دشت، هاشور می خورد. رودی کوچک و آرام دارد که تا اینجا؛ کنارِ پاهایم می آید. برای پرندگان نان ریز ریز می کنیم و روی زمین می ریزیم. چندتا از پرنده ها که روی سرِ من نشستند، از شادی بال در آوردی. بایدکوله پشتی را برایت بیاورم. کتاب های درسی ات را جا گذاشته ای…
«اتوبوس خالیه و منم دارم میرم استراحت بکنم. چرا حرف نمیزنی!»
آدمهایی که توی اتوبوس نشسته اند بلندبلند می خندند. راننده باز می گوید:«برو با اتوبوسِ بعدی بیا».
هنوز هم ایستاده ام. نه اتوبوس بعدی می آید، نه تو می آیی و نه فردا. بعد آن کودکِ روی نیمکت چیزی گفت که تکان خوردم. خم شدم و زمین را بوسیدم.

۵ نوامبر ۲۰۰۸

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This