Select Page

روزهای باغ وحش/ بیژن کارگرمقدم

درهای باغ وحش در روزهای تعطیل از ساعت نه صبح باز است و روزهای غیرتعطیل از دو صبح. ساعت بستن درها در شب را نمی دانم. من آدمی نیستم که بعدازظهرها، یا وقتی هوا می خواهد تاریک شود، به باغ وحش بروم. برای من بهترین وقت برای رفتن به باغ وحش، ساعت ده صبح است. در هفته، دو تا سه بار برای دیدن حیوانات به باغ وحش می روم. از هیچ چیز به اندازه ی دیدن جانوران سرگرم نمی شود. صبح ها را انتخاب کرده ام، برای این که باغ وحش خلوت است و تعداد دیدارکنندگان زیاد نیست. بچه هایی را که برای گردش علمی از مدرسه ها می آورند، تقریبا هر روز هستند، و همین طور، آدم های بیکار. شیشه یا قوطی ی نوشابه به دست، که توجه چندانی هم به حیوانات ندارند.


صبح، قبل از این که از خانه بیام بیرون، یک صبحانه مفصل برای خودم درست می کنم، دو تا تخم مرغ نیمرو، چهار برش بیکن، یک لیوان شیر، و نصف لیوان آب پرتقال، همراه با یک سوم نان فرانسوی، که از وسط نصفش می کنم، رویش کره می مالم، و می گذارم توی اجاق تا حسابی برشته شود. این صبحانه، شکم مرا تا ساعت سه بعدازظهر به طور کامل سیر نگه می دارد. یک کیف پارچه ای مردانه در روزهای باغ وحش، همیشه دور گردن من است. برای این می گویم مردانه، که از این جور کیف ها مدل زنانه اش در بازار فراوان است. توی کیفم همیشه این چیزها را دارم: یک بطری کوچک آب، دفترچه، خودکار، یک دوربین ساده و ارزان قیمت چشمی، دو برش نان نسبتا برشته شده، همراه با یک بسته شکلات بیست گرمی، نان و شکلات را همیشه می گذارم توی پاکت پلاستیکی زیپ دار، تا اگر به هر دلیلی احساس گرسنگی کردم، یا اگر خواستم مدت بیشتری در باغ وحش بمانم، غذا برای خوردن داشته باشم.

مدت ها پیش، فقط برای یک بار، شب را هم امتحان کردم. شب باغ وحش با روز فرق دارد. تعداد آدم هایی که بعد از غروب آفتاب می آیند قابل مقایسه با روز نیست. کنار بعضی از قفس ها گاهی آن قدر شلوغ می شود که جا برای ایستادن و تماشا کردن نمی ماند. سر و صدای بچه ها همراه با حرف زدن بزرگترها یک لحظه گوش ها را تنها نمی گذارد. نورها هم که اصلا معلوم نیست از کجاها می تابند، مثل این که می تابند تا گرمای هوا را، زیادتر کنند، و یا می تابند تا باعث بی تابی شیر و ببر و پلنگ بشوند که آن طور بی تابانه توی قفس هاشان قدم می زنند. در قسمت پرندگان و میمون ها، سر و صدا آن قدر زیاد است که آدمی مثل من را برای مدتی از شنیدن هر جور صدایی بیزار می کند. تنه زدن و تنه خوردن بدون معذرت خواهی، یک چیز معمولی است. بوی همبرگر در حال کباب شدن همراه با بوی سیب زمینی ی در حال سرخ شدن و بوی چس فیل و کره، هر شکم پری را به هوش می اندازد تا پرترش کند. من آدمی نیستم که شب جایی برود، ولی آن شب را نمی دانم چرا رفتم.


از میان آن همه جانور که بارها و بارها می بینم، نمی دانم چرا نسبت به شتر بی اعتنا هستم. هیچ چیز در این جانور نیست که توجه مرا به خودش جلب کند. جایی را که به او داده اند، کمی کوچکتر از زمین تنیس است، با چمن پلاستیکی، نمی دانم، شاید برای قشنگی زیر پایش چمن پلاستیکی پهن کرده اند، یا قبل از شتر، جانور دیگری این جا زندگی می کرده، که بعد از جابه جایی لازم ندیده اند چمن را از زیر پای شتر جمع کنند. اکثرا جلوی جایگاهش خلوت است.



به خاطر نیمکت سنگی ی رو به رویش من اغلب برای استراحت چند دقیقه آن جا می نشینم. نشستن را زیاد طول نمی دهم. نمی خواهم آنهایی که مرا می بینند، فکر کنند مرد عربی هستم که با نگاه کردن به شتر، دارم به سرزمین مادریم فکر می کنم.

چند روز پیش بود که متوجه شدم هر وقت روی نیمکت سیمانی ی روبرویش می نشینم، هر جای زمینش که باشد، می آید جلو و سرش را به چپ و راست و بالا و پایین می گرداند و با صدای فینی که از دماغش بیرون می دهد، لب بالاییش را می برد بالا، و لثه و دندانهای سالم و سفیدش را به من نشان می دهد. وقتی از کنار جایگاهش می گذشتم، با خودم فکر کردم آیا او همیشه با دیدن من می آید جلو و . . . و از چند روز پیش؟ این کارش یعنی چه؟ می خواهد پز لثه و دندان های سالمش را به من بدهد؟ یا خیال می کند آشنا دیده؟ خنده ام گرفت. گفتم مثل خیلی از جانورها، شاید عادتش است که بیاید جلو و خودی نشان بدهد و غذایی بگیرد.


بعد از چند روز کنجکاو شدم. می خواستم بفهمم که این کار را فقط برای من می کند یا عادت دارد که هر وقت تماشاگری می بیند، بیاید جلو و با فین کردن خودش را به رخ بکشد. گفتم اگر چند روزی سرم را به این کار مشغول کنم، می ارزد به این که مدتی قید آن حس ناخوش آیند دیده شدن را بزنم.


چهار بار در چهار روز مختلف با دوربینم او را از فاصله ی نسبتا دور زیر نظر گرفتم. و هر بار حداقل به مدت نیم ساعت و سعی هم کردم که دچار وسوسه نشوم که دوربین را روی صورتش میزان کنم. نمی خواستم چشمم به چشم او بیافتد تا او حس کند که من همین دور و برها هستم، و از فاصله ی دور دارم به او نگاه می کنم. روز چهارم تماشای او، اگر بند دوربین به دور گردنم نبود، حتما می افتاد زمین.


نمی دانم گلویم خشک شده بود یا واقعا تشنه بودم که تمام بطری ی آبم را یک نفس سر کشیدم. حق داشتم از خودم بپرسم که من برای “او” چه فرقی با دیگران دارم؟ و پشت آن ابروهای پرمو، عکس چه کسی را ثبت کرده است که من او را به یاد صاحب آن عکس می اندازم؟ اولین ساربان؟ اولین دستی که به او غذا داد؟ تسلیم کننده اش به باغ وحش؟ دامپزشک باغ وحش؟ در آن لحظه، فقط دلم می خواست بدانم با حافظه ای که “او” دارد، من چه کسی هستم؟ آیا من همان آدمی هستم که عکسی از او در ذهن دارد؟ یا من فقط کسی هستم که او را به یاد دیگری می اندازد؟ تازه آن روز بود که فهمیدم چطور می شود که آدم، همین جوری، سرش درد می گیرد.





 

آخرین باری که به باغ وحش رفتم مثل اکثر این جایی ها لباس پوشیدم، شلوار کوتاه و پاچه گشاد، کفش ورزشی ی سفید با جوراب سفید کلفت نخی، پیراهن آستین کوتاه با طرح گل های جزایر هاوایی، کلاه بیس بال، و عینک دودی. وقتی به آینه نگاه کردم، دیدم اصلا شکل خودم نیستم. با کتابی که همراه برده بودم، رفتم مثل همیشه روی آن نیمکت سیمانی نشستم و کتاب را باز کردم و سرم را بردم توی کتاب؛ در حالی که از میان خط فاصل ابرو و لبه ی بالایی ی عینک به “او”نگاه می کردم. روی چمن پلاستیکی دراز کشیده بود. شکمش به طرف من بود. وقتی دیدم که بالا و پایین می رود، خیالم راحت شد. بعد از همان چند دقیقه وقت که همیشه صرف دیدنش می کردم، کتاب را بستم و در حال بلند شدن از جایم بودم، که دیدم “او” زودتر از من با یک تکان از جایش بلند شد. دیگر از خط بالایی عینک نگاهش نمی کردم. از پشت آن دو شیشه ی گرد و تیره، تمام هیکلش را می دیدم. همراه با سایه های خط های تور سیمی، که روی تنش راه می رفتند. سایه ها چند بار ایستادند و بعد، فقط روی گردن و صورتش بود که حرکت می کردند. وقتی صورتش را مستقیما به طرف من گرفت، سایه ها برای چند لحظه طرح های ثابتی شدند روی پشمِ شتری اش. حتما عدسی ی چشم هایش را میزان کرده بود روی من. بعد، سایه ها، خیلی آهسته، شروع کردند دوباره روی تنش راه رفتن. اول سایه ها روی صورتش پهن و کم رنگ شدند، بعد دیگر هیچ سایه ای نبود. تور سیمی به لرزه افتاد. وقتی پشتم را به او کردم که راه بیافتم، صدای فینش را هم شنیدم. نمی خواستم خیال کند که در شناختن من موفق بوده است. عینکم را که روی دماغم سنگینی می کرد، از چشم برداشتم، سایه هایی که روی کفش هایم راه می رفتند پر رنگ تر از همیشه بودند، با حسی مجهول که هنوز با من است، راه افتادم به طرف در خروجی باغ وحش.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This