روح مکان/ ترجمه: بهرام بهرامی

شماره ۱۲۱۰ ـ پنجشنبه ۱ ژانویه ۲۰۰۹
نوشته: نینا فیتزپتریک
روح مکان(۱) دومین داستان از مجموعه حکایات فضلای ایرلند است که در شهروند می خوانید. قصه دیگری از این مجموعه با نام «یک مرد آزاد» در هفته های پیش چاپ شده بود با یادداشتی درباره نویسنده یا نویسندگان. آن یادداشت را در پاورقی این شماره هم تکرار کردیم برای خوانندگانی که قصه «یک مرد آزاد» را نخوانده اند.


یکی بود یکی نبود یک مرد بود یک زن. مرد آدم سختی بود اما مرد خوبی بود. زن آدم سختی بود. دوست داشت روی سینه فراخ مرد بخوابد. اما مرد دوست داشت پهلوی بلند و استخوانی او به کنار زانوی راستش چسبیده باشد. هر روز صبح که از خواب بیدار می شدند، زن (مطابق رسمی که مال ولایت زن بود) سه بار از روی شانه چپش تف می کرد. روز رسما اینطور آغاز می شد. مرد ولی بیست دقیقه ای توی تخت می ماند تا خستگی از بدنش به روی تشک ترشح کند. قلبش مثل یک بادام تو خالی بود و همانطور که دراز کشیده بود با خودش می گفت «دیگه نمی تونم اینجوری زندگی کنم.» اما بازهم ادامه می داد. قلبش مثل یک بادام توخالی بود و روحش از تنش می رفت ولی به محض اینکه می شنید زن توی آشپزخانه با غرغر ظرف ها را بهم می کوبد بلند می شد سوراخ هایی را که در ذهنش ایجاد شده بود می بست.

ناسزاگویان و مصمم خودش را به سر کار می رساند. زن در خانه می ماند و خودش را در اتاق زیر شیروانی مشرف به خلیج گالوی زندانی می کرد و نقاشی های تکراری آبرنگش را می کشید. نقاشی هایش هرکدام اسمی داشتند: معصومیت سبعانه دریاها شماره ایکس بتوان یک، معصومیت سبعانه دریاها شماره ایکس بتوان دو، و الی غیر النهایه. باری زندگی شان بدون ذره ای تغییر و بی هیچ کم و کاستی اینطوری می گذشت. تا اینکه یک شب که مرد از سر کار به خانه برگشت دید که زن از پشت پنجره به باغچه زل زده است.

آفتاب عمر من! چی شده؟ چرا ناراحتی؟

زن گفت:

– باید یه کاری کنی. اینجا جای خوبی نیست. بی بروبرگرد جای خوبی برای من نیست. تموم وقت باد توی گوشم زوزه می کشه. ما زیادی به دریا نزدیکیم. اگه از اینجا نریم من دیوونه می شم.

مرد گفت:

طرح از محمود معراجی

– شیرین تر از جانم، آناناس من! کجا دوست داری زندگی کنی؟

زن گفت:

– یه جایی که باد اینقدر بادی نباشه و بارون اینقدر بارونی.

زن روزنامه گالوی ادورتایزر(۲) را برداشت و ستون «خانه برای اجاره» را باز کرد. توی این ستون مردم جاهایی را آگهی می کردند که خودشان اگر کلاهشان آنجا می افتاد نمی رفتند بردارند. یک آگهی نوشته بود: «منطقه ناکناکارا(۳)، شاله مستقل، با حمام و یخچال. مناسب برای دو آقا. بعد از ساعت ۶ تلفن کنید.» و یکی دیگر نوشته بود.

«خانه متصل در دانگان هایتس(۴) سیستم حرارتی دوال. تجهیزات مدرن. مناسب برای شش کارگر. اطلاعات بیشتر با تلفن ۰۹۱۹۴۰۴۶۱»

بیشتر این آگهی ها به دردشان نمی خورد. چون آنها نه دو آقا بودند نه شش کارگر. آنها جایی را می خواستند که مناسب یک زوج باشد که ازدواج هم نکرده اند. در گالوی ۹ جا بود که به چنین زوجی اجاره می دادند. اما آنها یا گاراژهای مبدل بودند یا شاله و یا کاراوان. زن و مرد بعد از دیدن هر نه جا دوباره به بادزار خود برگشتند و معصومیت سبعانه دریاها ادامه یافت.

زن مرتب سر صبحانه، ناهار و موقع چای بعد ازظهر می گفت:

– من یه جای درست حسابی می خوام. یه مرد درست حسابی پیدا کرده ام، با یه کار درست حسابی. حالا باید یه جای درست حسابی پیدا کنم.

بعد از هفته ها جستجو سرانجام مرد یک آپارتمان لوکس در سالت هیل(۵) پیدا کرد که پنجره بزرگی رو به بیرون داشت و درهای شیشه ای در اتاق نشیمن. اسباب کشی کردند و زن آرام شد. یا اینطور بنظر می رسید که آرام شده.

یک هفته نگذشته بود که مرد هنگام بازگشت به خانه از سر کار، زن را دید که از پشت پنجره زل زده بود به بچه مدرسه ای ها که روی چمن مقابل با هم دعوا می کردند.

مرد او را بغل کرد و گفت:

– آه گل خوشگل من!

زن با صورتی گریان او را پس زد:

– این خونه مثل آکواریوم می مونه. همه می تونن ببینن من چیکار می کنم. من نمی تونم تمرکز کنم. همه دارن منو می پان.

این را گفت و رفت بیرون روی چمن، یکی از بچه ها را از پس گردن گرفت و چند تا کشیده خواباند توی گوشش. برگشت کمی از عصبانیتش کاسته بود. با لحنی آرامتر گفت:

– من که چیز زیادی نمی خوام فقط یه جای مناسب.

مرد با خودش اندیشید که اینطوری دیگر نمی تواند ادامه بدهد. ولی داد. دندانهای مصنوعی اش را کمی به هم سایید و دوباره شروع کرد به جستجو برای منزل دیگر. بعد از هفته ها جستجو سرانجام خانه ای نقلی در محلی آرام و دنج نزدیک خیابان راکبارتون(۶) پیدا کرد. خانه برای خودش شکوه خاصی داشت. زن خوشحال شد و گفت:

– نگفتم؟! آدم نباید ناامید بشه. پشتکار که باشه به خواسته ات می رسی.

دریغا! روز بعد که صبح از خواب بیدار شد بجای تف کردن مرسوم بو کشید و گفت:

– این خونه بو می ده. بوی آدمای پیر.

مرد فکر کرد که اینطوری تا سال دیگر حتما ریق رحمت را سر کشیده.

زن تمام روز را صرف ساییدن و پاک کردن و نابود کردن بوها گذراند. اما عصر که سیستم حرارت مرکزی راه افتاد دوباره اتاق ها پر شد از بوی گند نفس مادربزرگ ها و شاش پدر بزرگ ها.

عصر مرد از کار برگشت و با شادمانی تصنعی به زن گفت:

– چه خبرا عشق زیبای من؟

زن با صدایی متکبرانه که مرد را واداشت همانجا خشکش بزند، گفت:

– فکر نکن یه ساعت دیگه توی این خونه می مونم. همین الان منو باید ببری به یک مسافرخونه(۷).

روز بعد مرد بجای اینکه برود سرکار، رفت به بلک راک(۸) تا بین خودکشی و یک سال شنای بی وقفه یکی اش را انتخاب کند. قبل از اینکه یکی از این دو راه را انتخاب کند تصمیم گرفت به خاله پولداری که داشت زنگ بزند. خاله اش خانه بسیار گرانبهایی در تیلورز هیل(۹) داشت. خاله، کاتولیک مومنی بود و راضی نمی شد خانه اش را به زوج ازدواج نکرده بسپارد. اما مرد رو شانس بود. خاله پس از مداوای رماتیسم خود تازه از لودر(۱۰)برگشته بود. دلش می خواست مریم مقدس را خوشنود سازد و راهش هم خوشرفتاری با کسانی بود که بیخود و بیجهت از او برگشته بودند. این بود که خاله در حق مرد قهرمان داستان ما نیکی کرد.

خاله به او گفت:

– خیلی خب. ماهی ششصد لیره و یه ماه هم پیش بده، خونه مال تو.

همانروز اسباب کشی کردند. مرد گفت:

– خب بلادی مری(۱۱) من! ما دیگه ورشکست شده ایم و نمی تونیم از پس هزینه یه اسباب کشی دیگه بربیاییم. ترا به ابلیس قسم دیگه اینجا خوشحال باش.

اما زن خوشحال نبود. هیچ چیز را نمی توانست پیدا کند. هربار که اسباب کشی کرده بودند، یکی دو تا طرح، چندتا قلم مو، شلوار کوتاه، حوله، قاشق، یکی دولنگه کفش را گم کرده بود. از این گذشته فهمیده بود که خانه با او ناسازگار است. می گفت:




 

– خونه منو پس می زنه. راه که می رم از کف زمین می فهمم.

هفت شب پی در پی بیخوابی کشید. یک متخصص روح آب را پیدا کرد و او کشف کرد که خانه روی یک چشمه کور ساخته شده است. پس همین بود که نمی گذاشت بخوابد. بیخود نبود که از کوره در می رفت. بیخود نبود که مرد هم از مردی افتاده بود.

روز بروز وضعش بدتر و بدتر شد. نمی توانست غذا بخورد. از نقاشی کردن دست کشید و موهایش را دیگر نشست. کارش این شده بود که با لباس خواب از اتاقی به اتاق دیگر برود و با خودش تکرار کند:

– من یه جای درست حسابی می خوام. بالاخره یه جای درست و حسابی مناسب من باید پیدا بشه. دیگه نمی تونم اینجا بمونم!

بزودی از دوست داشتن آدمها عاجز شد. از دوست داشتن خودش هم عاجز شد. به همین دلیل سرطان گرفت و مرد.

بعد از مرگ زن، مرد برای اولین بار در طی هفت سال یک روز آرام را گذراند. شب که شد زن به خواب او آمد که:

– چطور راضی شدی منو تو راهون(۱۲) خاک کنی. گورستان ترسناکیه!

روز بعد مرد که از خواب بیدار شد با خودش فکر کرد فقط یک خواب است و با خیال آسوده به زندگی اش ادامه داد. اما شب بعد و شب بعد و شب های بعد زن همینطور به خواب مرد می آمد و غر می زد. می خواست که از گورستان راهون به گورستان مونت جروم(۱۳) در دوبلین نقل مکان کند.

مرد دیگر نتوانست تحمل کند. یک شب با یک وانت، یک چرخ خاک کشی و یک اهرم به راهون رفت. برف گرفته بود. روی صلیب ها و سنگ قبرهای شکسته، روی نرده های در گورستان و بوته ها برف نشسته بود. برای آن وقت سال یعنی ماه ژوئن غیرعادی بود. مرد، جسد زن را از گور درآورد و گذاشت توی وانت و یک راست راند تا مونت جروم. دم در گورستان، تابوت را گذاشت پشت در. روی یک تکه کاغذ و با خطی که سعی کرد شبیه خط خودش نباشد نوشت: او همیشه می خواست در دوبلین باشد! و آن را روی تابوت چسباند.

اما شب بعد زن دوباره برگشت. گریه کنان می گفت:

– منو انداختن تو قسمت فقیر فقرا. تازه تابوت را هم وارونه گذاشتن توی قبر. این مملکت، به درد من نمی خوره. منو ببر به وطن خودم.

مرد همیشه احساس گناه می کرد که باعث شده بود زن از قوم وخویش هایش و از آن دشتهای طلایی که در آنجا زیبا و جوان بود، جدا بیافتد. کشاندن او به غرب ایرلند با آن باران ها و بادها جنایت بود. باید جبران می کرد. این بود که بیمه عمرش را نقد کرد و یک تابوت ماهاگونی با میله های مزین فلزی خرید و به کمک دو بیوشیمیست بیکار نبش قبر کرد و او را در تابوت تازه گذاشت. دو بلیت هواپیما هم به مقصد زاپوروز(۱۴)برای او و خودش خرید.

توی راه بین اوستراوا(۱۵) و چچن مهماندار شروع کرده بود به پذیرایی از مسافران با بطری های کوچولوی ودکای ویبوروا(۱۶). مرد نگاهش به بالا افتاد و دید روح زن از کنار کابین خلبان دارد به سمت او می آید و با انگشت او را تهدید می کند.

– دوراک!(۱۷) بهت گفته بودم که هیچوقت با ایرفلوت(۱۸) پرواز نکن! گندترین خط هوائیه. پنج دقیقه دیگه قراره سقوط کنیم.

این بود که مرد ودکایش را به سرعت سر کشید. سر پنج دقیقه همانطور که زن گفته بود هواپیما سقوط کرد.

هواپیما که سقوط کرد مرد و زن در میدانی از ارواح سرگردان به هم رسیدند.

مرد: بالاخره دوباره به هم رسیدیم. راستی خوشحالی؟

زن: خیلی خوشحالم. خیلی جای خوبیه. جای ثابتی نیست. ما همینطور چرخ می زنیم.

مرد: ما در عالم برزخ هستیم.

زن: پس رسیدیم.

مرد: به یک معنا بله.

زن: پس بمونیم همینجا.

مرد: باشه می مونیم.

(آن دو حرکت می کنند)(۱۹)


***

نویسنده ای با نام نینا فیتزپتریک(۲۰) وجود خارجی ندارد. نینا ووتیسزک(۲۱) لهستانی و پت شیران(۲۲)، )همراه و به گفته ای( شوهر ایرلندی تبار او این نامواره را برای نوشته های مشترک خود برگزیده اند، نامی که چنان گول زننده است که در پی انتشار برگزیده داستانهای کوتاه با نام حکایات فضلای ایرلند(۲۳)، نینا فیتزپتریک نامزد دریافت معتبرترین جایزه ادبی ایرلند(۲۴) شد که همه ساله توسط تایمز ایرلند(۲۵) و ایرلینگوس(۲۶) به ایرلندی ترین اثر داده می شود. با آشکار شدن کیستی ی نینا فیتزپتریک، جایزه به نویسنده دیگری به نام کولم تویبین(۲۷) داده شد.

زبان این قصه های کوتاه، آمیزه ای از طنز خشک لهستانی با ویژگیهای خیالبافانه دنیای دیوها و پری های میخواره و ولگرد ایرلندی است. با اینهمه شگفتی این اثر به راستی در زبان شسته رفته و یکدست آنست، انگار نه انگار که زاده اندیشه و ذهن دو تن است. در سال ۲۰۰۰ فیلم مستند یک ساعته ای با نام گپ با مردگان(۲۸)، به کارگردانی پت کالینز(۲۹) از روی این نوشته ساخته شد.


پانویس ها:


۱ـ Genius Loci در میتولوژی رومی، روح نگهبان مکان است که با نماد مار نشان داده می شود

۲-Galway Advertiser

۳-Knocknacarra

۴-Dangan Heights

۵-Salt Hill

۶-Rockbarton

۷-Bed and breakfast

۸-Blackrock

۹-Taylor’s Hill

۱۰- Loudres شهری در جنوب غربی فرانسه که زیارتگاه مسیحیان کاتولیک است

۱۱-Bloody Mary

۱۲-Rahoon

۱۳-Mount Jerome

۱۴ ـ Zaporozeمنطقه ای قزاق نشین عمدتا از مهاجران قزاق از ترکیه، واقع در شمال شرق اودسا و جنوب غرب خارکف، قزاق های زاپوروزی در یک دوره ای جزو سپاه مزدور ارتش لهستان بودند

۱۵-Ostrava

۱۶-Wyborowa

۱۷- واژه روسی به معنی ابله

۱۸- خطوط هواپیمایی روسیه

۱۹- بخش پایانی به نوعی یادآور نمایشنامه چشم به راه گودو نوشته ساموئل بکت است. حتی فرم نگارش هم آنرا از داستان کوتاه جدا می کند. در پرانتز آخر «حرکت می کنند» را بجای واژه move گذاشتم که در جاهای دیگر داستان «اسباب کشی» ترجمه شده است. زیرا می خواستم آن شباهتی را که نویسندگان در نظر داشتند با کار بکت ایجاد شود، حفظ کنم. در پایان آن نمایشنامه هم دو ولگرد به هم می گویند برویم، و بکت در پرانتز می افزاید «حرکت نمی کنند». اسباب کشی در معنای مجازی خود در زبان فارسی در عبارتی مانند رخت به سرای باقی برد، به همین معنا یعنی مردن است.


۲۰-Nina Fitzpatrick

۲۱-Nina Wotiszek

۲۲-Pat Sheeran

۲۳-Fables of the Irish Intelligentsia

۲۴-Irish Literature Prize for Fiction

۲۵-Irish Times

۲۶-Aer Lingus

۲۷-Colm Toibin

۲۸-Talking to the Dead

۲۹-Pat Collins


About The Author

بهرام بهرامی

دانش‌آموخته دانشگاه تهران و مدرسه عالی تلویزیون و سینما، نویسنده، عکاس و پژوهشگر فرهنگ و زبان های پارسی باستان و میانه است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

جشن بیست و پنجمین سالگرد انتشار شهروند

Pin It on Pinterest

Share This