Select Page

صبح نهان ـ ۶۰/ مهستی شاهرخی

شهروند ۱۲۲۵ پنجشنبه ۱۶ اپریل ۲۰۰۹

ناجای جوان
ماری لورانس بود که در را به رویش باز کرد. هنوز چیزی از سلام و دیده بوسی و ورودش به داخل خانه نگذشته بود که ماری ژوزف با تعجب به او گفت: “میترا تو امشب برای شام پیش ما می مانی؟”
ـ “چرا از من می پرسی که برای شام می مانم؟”
ـ “چون دارم غذا درست می کنم اگر می خواهی برای شام بمانی باید بیشتر غذا درست کنم؟”
ـ “ماری ژو، یادت نیست که امشب دعوتم کردی تا بیایم اینجا؟”
ـ “نه! نه!”
ـ “مگر برای امشب برنامه دیگری داری؟”
ـ نه! نه! فقط حواسم پرت شد… وای غذایم ته گرفت!”
ـ “ماری ژو، من متوجه نمی شوم!”
ـ “تو مثل اینکه قرار بود فردا بیایی، مگر نه؟”
ماری ژوزف فراموش کرده بود که قرار بوده است به خانه میترا برود و حالا فراموش کرده است که قرار بوده میترا به خانه اش بیاید، تلفن زنگ می زند، گوشی را برمی دارد، نیم ساعت با تلفن صحبت می کند، ولی یادش نمی آید که اسم دوستش چیست، با وجود این می خندد، غذایش ته می گیرد، باز هم می خندد و از میترا خبرهای جدید را می پرسد. در حالی که یادش نمی آید که خبرهای قبلی چه بود.
ـ “دنبال کار بودم، به یک آگهی کار تلفن زدم چون همه ی شرایط لازم برای آن کار را داشتم. آخر سر از من ملیت مرا پرسیدند. گفتم فرانسوی نیستم. ایرانی هستم، گفتند متاسفیم، من گفتم من هم بسیار متاسفم! خلاصه نشد دیگر!”

ـ زندگیم یکنواخت است. خبر تازه ای نیست. هیچ! در دو سال گذشته، تنها موقعی که زندگیم تغییر کرد موقعی بود که داشتم از سرکارم به خانه برمی گشتم و جاده لیز بود و داشتم با دوچرخه به خانه برمی گشتم. افتادم و دستم شکست. افتادم چون حواسم نبود. چون داشتم آن طرف جاده را نگاه می کردم و به نظرم پشت درختها کسی سرتا پا سفید پوشیده بود و راه می رفت. افتادم و دستم شکست. یعنی البته همان لحظه ی اول این را نفهمیدم و کسی توی جاده نبود یعنی فقط پیرمردی با سگ سیاه بزرگی کنار جاده گردش می کرد. موقعی که افتادم حتا فریاد هم نکشیدم. آخ هم نگفتم. چرا که کسی دور و بروم نبود یعنی فقط پیرمردی با سگ سیاه بزرگی کنار جاده گردش می کرد. که اصلا حواسش به من نبود و انگار هیچ نمی خواست مرا ببیند. در این فکر بودم که چه خوب شد که هیچ کسی اینجا نیست تا برایش ناله و فریاد کنم. مجبور بودم از جایم بلند شوم و بلند شدم. به زحمت مثل بچه ای که تازه راه رفتن را یاد گرفته است از زمین پا شدم و روی پاهایم ایستادم، تمام بدنم درد می کرد و دستم، دست راستم… بازویم درد می کرد… مسافتی را پیاده آمدم در حالی که به زور با دست چپم دوچرخه را با خود می کشیدم. دستم، دست راست را حس نمی کردم. فقط درد بود و درد. پس از کمی مکث سوار دوچرخه شدم و با یک دست دوچرخه را راندم، تا به خانه رسیدم.

ماری لورانس می پرسد: “راستی فارسی را چطور تایپ می کنند؟”
ـ “با ماشین تحریر!”
ـ “یعنی یک ماشین تحریر مخصوص این کار هست؟”
ـ “البته!”
ـ “آهان!”

ـ داوید گفت “دیوانه دستت را نگاه کن! دستت شکسته.”
مرا به بیمارستان برد. از دستم عکسبرداری کردند، حق با داوید بود. دستم شکسته بود. همانجا دستم را گچ گرفتند. خیال داشتند شب مرا در بیمارستان نگه دارند، گفتم این مسخره بازی ها چیست؟ همین گچ کافی است حالا بایست به خانه برگردم چون دوست دارم شب توی جای خودم بخوابم.”

ماری ژوزف در حالی که مشغول سوزاندن شام است می پرسد: “راستی چینی را چطور تایپ می کنند؟”
ـ “نمی دانی!”
ـ “آخر چینی را چطور می شود تایپ کرد؟ بخصوص که خطوط چینی عمودی است و نه افقی!”
ـ “نمی دانم!”
ماری لورانس می گوید: “زبان چینی حدود سه هزار حرف دارد، چطوری همه اینها را توی ماشین می گذارند؟ ”
میترا می گوید: “باید این را حتما از یک چینی بپرسم؟”
ماری ژوزف می گوید: “چقدر تفاوت بین زبانهاست!”
ماری لورانس می گوید: “چطور می شود به همه این سئوالات پاسخ داد؟”
ماری ژوزف می گوید: “لورانس وقتی کوچک بود، زبان خاصی اختراع کرده بود که ما آن را با علامت می نوشتیم و همدیگر را می فهمیدیم. الان که بزرگ شده، دیگر آن زبان را فراموش کرده! من هم فراموش کرده ام! لورانس وقتی مفهوم یک کلمه را زیبا نمی دانست، آن کلمه را خودش عوض می کرد، مثلا “س امه موس مه” یعنی یک چیزی که برای خودش اصل آن کلمه جالب نبود!”
ـ “خب معنی اصلی این کلمه چیست؟”
ـ “نمی تونم آن را بلند بگویم!”
ـ “پس بیا در گوشم بگو!”
ـ “نه!”
ـ “منظورت فعل S’aimer نیست؟
ـ نه! S’aimer یعنی دوست داشتن!
ـ نه! S’aimer معنی های مختلفی دارد! اگر می خواهی برو توی لغت نامه نگاه کن!
ـ نه برای من معانی مختلفی ندارد!

ـ S’aimer با aimer چه فرقی دارد؟ دو ماه دستم توی گچ بود. همان موقع بود که فهمیدم چقدر به داوید محتاج شده ام. احتیاج و وابستگی علیل کننده! می خواست مثل بچه ها غذا دهانم بگذارد، گفتم نه! فقط گوشت را با کارد برایم تکه تکه ببری کافیست. می خواست در حمام بشوردم. گفتم نه! فقط سرم را بشوری و آب بکشی کافیست. آن روزها قراردادی برای یک پروژه ی خانه سازی روی باتلاق بست و از طرف دیگر مادرش… خیلی گرفتار بود در نتیجه من تنها با یک دست توی خانه ماندم… برای اینکه مرا از تنهایی درآورد برایم یک سگ خرید، سگی که مدام توی دست و پای من می لولید و برایم پارس می کرد. خوبی “گالیور” سگمان در این بود که هر وقت کلافه بودم من هم همراهش پارس می کردم. الان فکر می کنم اگر بچه داشتیم نمی توانستم سر بچه ام داد بکشم. در حالی که با “گالیور” اینطور نیست. من با خیال راحت سرش فریاد می کشم… همانطور که گاهی سر داوید فریاد می کشم… ماری ژو به من بگو من چه ام شده؟”
ـ “هیچ فقط تو خیلی خسته ای و احتیاج به استراحت داری.”
***

پس از شام، ماری لورانس گفت: “من میروم تا از این مغازه عرب پایینی دسر بخرم.”
ماری ژوزف با مهربانی مدتی در سکوت به میترا نگریست: حالا بهتری؟ میترا لبخندی زد و با اشاره ی سر تایید کرد.
ـ “می دانم خیلی دردناک است ولی…”
ـ “بهتر است راجع به موضوع دیگری صحبت کنیم… همیشه دردناک است.”
ـ “می فهمم، حق داری! … راستی از داوید چه خبر؟”
ـ “رفته پیش مادرش… یعنی پیش از رفتن، به من پیشنهادِ ازدواج داد…
ـ “آه چه خوب!”
ولی من به او گفتم که الان خسته ام ولی بعدا یک فکری می کنیم.”
ـ “آَه چه بد!”
ـ “الان هم رفته پیش مادرش.”
ـ “تو دیوانه ای.”
ـ “من؟… او هم همین را گفت… ولی من فقط خیلی خسته ام…

به داوید گفته بود: “داوید من خسته ام.”
ـ “اه عزیزم چی شده؟”
ـ “داوید کمی به من شجاعت بده! کمی محبت! و کمی امید! داوید کمکم کن تا بتوانم آرام بگیرم.”
ـ عزیزم مگر با تو چه کرده اند؟”
ـ “داوید کمی امید… کمی نیرو… فقط یک کم… فقط اینقدری که بتوانم باز هم ادامه بدهم.”
ـ “البته. همه چیز را با هم تقسیم می کنیم. سلامت و شادی و قدرت را!… ایمان و امید و آینده را؟”
ـ “وای که چقدر خسته ام.”
ـ “میترا به نام شعر و به نام موسیقی و به نام عشق تا آخر دنیا با هم می مانیم. به تو قول میدهم که ما خوشبخت ترین زوج جهان بشویم.”
ـ “ولی من خسته تر از آنم که بتوانم خوشبخت ترین زن جهان بشوم.”

ـ “اشتباه کردم. حالا می فهمم چرا کشیش ها و راهبه ها نبایست ازدواج کنند. چه چیزی بالاتر از عشق به خداست؟ ها؟ من نبایست عشقم را به پای یک نفر تقدیم کنم نمی شود. من بایست عروس جهان می شدم و در جهان حل می شدم. من بایست عروس بیشه ها و عروس شعرها و عروس نغمه ها می شدم. بایست همه ی نیروی من، پیشکش جهان می شد شاید که روزی چیزی نو به وجود بیاید و انسانی نو!”
ـ “تو که این حرفها رو به داوید نگفتی؟ گفتی؟”

نه اینها را به داوید نگفته بود. همچنان که به ماری ژوزف نیز نگفته بود که در تنهایی راه می رود و بی وقفه اشک می ریزد و به پل فکر می کند و به این که ته آب چه سرد است. نه هیچ کدام از اینها را به هیچکس نگفته بود. با لبان خنده و چهره ی آرایش شده، فریبنده و دلربا با گیلاس شرابی در دست، در برابر ماری ژوزف نشسته بود و برایش از سفرش با داوید به کنار جنگل های سیاه حرف می زد. داشت به ماری ژوزف توضیح می داد:”هنوز می خواهم به دنیا حالی کنم که چیزهایی با ارزشی وجود دارد که در انزوا و فراموشی می پوسد؟ و دنیا تا عمقِ وجودش در گه و لجن فرو رفته است؟ چون…؟
ماری ژوزف سرش را از آن طرف میز به سوی او آورد و آهسته به او اشاره کرد تا گوشش را جلو ببرد. سپس با صدایی رازگونه گفت: “بیا در درجه ی اول ما خودمان را از گه بیرون بکشیم! فقط خودمان را! ”
هر دو با صدایی بلند به خنده افتادند و قهقهه زدند: “بگذار بقیه توی همان لجنی که هستند باقی بمانند. بیا اول خودمان…”
ـ “فقط خودمان؟…. ”
ـ “آره… فقط ما دو تا…”
ادامه دارد
(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This