Select Page

صبح نهان ـ ۴۷/ مهستی شاهرخی

شهروند ۱۲۱۲ ـ پنجشنبه ۱۵ ژانویه ۲۰۰۹
ـ “خاله هما چته؟” دستِ کوچک ندا را بر روی صورتش احساس کرد و چیزی که راه گلویش را بسته بود از هم پاشید. چشمانش ناگهان تر شد، سرش را به زیر انداخت تا به خود بیاید و با فواره ی خنده ای مصنوعی، هجومِ آن بارانِ ناگهانی در چشمانش را محو کند. “من دوست خونوادگی فریدون هستم…” چشمانش را از او می دزدید، “من دیگه تقریبن خاله ی ندا شده م.” و با متانتی بی نظیر بشقاب غذای سرد شده و از دهن افتاده ی خود را به گارسنی که برای جمع کردن میز آمده بود سپرد. “خودم می دونم، لازم نکرده حرف بزنی، خودم همه چیز رو می دونم، ببین اصلا بیخود گفتم، نشنیده بگیر!” صدایی از سوی میترا نمی آمد. خاموش نشسته بود ولی از درون آشفته بود. چیزی دلش را به آشوب انداخته بود.
ـ “یه لحظه . .” به سختی جمله اش را تمام کرد. “من برم یه آبی به سر و صورتم بزنم.” و به سوی دستشویی رفت. هنوز کاملا از در “توالت خواهران” نگذشته بود که بی اختیار گره روسری اش را شل کرد و تا از در گذشت روسری را از سر برداشت و صورتش را زیر شیر آب سرد دستشویی گرفت. مغرورتر از آنی بود که ناگهان در برابر چشمان جمع بگرید. مغرورتر از آنی بود که تظاهر کند چشمان ترش از گرماست. مغرورتر از آنی بود که باور کند گریه اش گرفته است و یا بعدها خواهد گریست. صورتش را زیر شیر آب سرد گرفته بود تا چشمه ی اشکی که در جایی در ژرفای روحش فوران می زد را بپوشاند. “بچه اش به من می گه: “خاله هما!” برای چه کسی باید می گریست؟ برای چه کسی تا به حال نگریسته بود؟ “می دونی ندا خیلی شبیه تو اه؟ من هر وقت ندا رو می بینم می گم میترا حتما بچگی یاش همین شکلی بوده! … ندا به شکلی دختر خودمه.” صدای هما جملاتی آشنا را تکرار می کرد. مگر نه اینکه دیشب امیر عین همین کلمات را به کار برده بود.

هنوز دلش از چیزی آشوب بود. “می دونی ندا خیلی شبیه تو اه؟ من هر وقت ندا رو می بینم می گم میترا حتمن بچگی یاش همین شکلی بوده!” فکر غذا خوردن چیزی را در معده اش به گردش در می آورد. شیر دستشویی حمام را باز کرد و صورتش را زیر شیر گرفت. به چهره ی خیس خود در آئینه ی بالای دستشویی حمام نگریست و تصویر ندا در برابر دیدگانش نقش بست و زنده شد. “… ندا به شکلی دختر خودمه.” دستان امیر را به یاد آورد که دیروز در میان موهای بلوطی روشن ندا فرو رفته بود. “من ندا رو به دنیا آورده م.” نگاه مهربان فریدون را به نسرین به یاد آورد و نگاه پر غرور نسرین را به سوی ندا و صدای خنده شان را نیز به یاد آورد. ندا مانند بچه گربه ای در بغل امیر سریده بود و آرام گرفته بود. “چه کسی گفته فقط زنا می تونن بچه به دنیا بیارن؟ من ندا رو با همین دستام به دنیا آوردم … ندا به شکلی دختر خودمه!”
ـ “یه چیز مسلمه … و اونم اینه که من مادر ندا نیستم.” صدای خود را به یاد می آورد که ناخشنودی خود را از سهیم نبودن در تولد ندا به این گونه ابراز داشت و دیگران را به خنده انداخته بود. دستان فریدون را به دور شانه های نسرین به خوبی به یاد داشت و صدای خنده در میان یادهایش می چرخید.
بالاخره سرش را از زیر شیر بیرون کشید و برابر دستشویی ایستاد. آیا روزی او مادر بچه ای خواهد بود؟ راستی به سر تارا چه می آمد؟ آیا اصلا تارایی در کار بود؟ به صورتش باز مشتی آب زد و سپس سر برداشت و به حوله ی پارچه ای رستوران نگریست و منصرف شد. با دستان خیس، کیفش را گشود و از میان کیف بسته ی کوچک دستمال کاغذی را بیرون کشید و صورت و دستانش را خشک کرد. روسری خود را به سر کرد و در برابر آئینه خود را مرتب کرد و هنگامی که از عادی بودن تصویر خود در آئینه مطمئن شد به سر میز رستوران بازگشت و با چهره ای خونسرد و خاموش در کنار هما نشست.
ـ “باید اینارو به تو می گفتم. .. چون تو خیلی به من امید داشتی…”
ـ “حق با تو اه.” صدای ناگهانی میترا بود که حرف او را قطع می کرد. “می دونی؟ همین الان خودم رو توی آئینه ی دستشویی دیدم… حق با تو اه. من خیلی شبیه ندا هستم.” موضوع را بدین گونه عوض کرده بود. مگر تحملی برایش مانده بود تا باز هم بشنود؟

ـ “توی کله ات چی می گذره؟” صدای هما بود که در خیابان بی تاب شده بود و می پرسید، آهسته آستینش را از دست هما بیرون کشید و شانه اش را بالا انداخت. “هیچی، نمی دونم . .. دیگه هیچی نمی دونم.”
ـ “حتمن می گی اگه واقعا منو دوس داره چرا از زنش جدا نمی شه تا با من زندگی کنه؟… مگه نه؟” دستان فریدون به دور شانه های نسرین و نگاهشان به ندا که در حال شیرین زبانی برای امیر بود در برابر چشمان میترا نقش بست و ساکت ماند.
ـ “میترا، من مادر بچه اش نیستم … میترا من حتا معشوقه اش هم نیستم.”
ـ “خب که چی؟”
“بعضی وقتا آدم می خواد یه چیزی رو توضیح بده ولی نمی تونه و بعدش از غلطی که کرده پشیمون می شه. من می خواستم با میترا روراست باشم ولی بدجوری خیط کردم و نتونستم وابستگی خودم رو به فریدون به اون توضیح بدم. فریدون تنها بهانه ی من برای زندگیه. این همه پشتکار! این همه نیرو! این همه محبت! دو سال پیش که با قرص خودکشی کردم و منو به بیمارستان رسوندن، دور زندگی رو خط کشیده بودم. فقط با دیدن اون همه علاقه و نیرو در وجود فریدون بود که تونستم اون رشته ی پاره رو پیوند بزنم. خودم خیلی هم نمی فهمم، خیلی فکر کردم، اوقاتی هم بوده که انکارش کرده ام، پیش اومده که خودم رو تنبیه هم کرده م، ولی بی فایده اس. من برای زنده موندن به فریدون احتیاج دارم.”
ـ “تو فریدون رو خوب نمی شناسی … فریدون پر از امیده.”
ـ “خب که چی؟”
” من برای دوام آوردن به فریدون نیازمندم. گاهی باید ببینمش، باید گاهی باهاش حرف بزنم. باید ببینم که سرگرم کارشه. باید ببینم که داره سر به سر کسی می ذاره یا داره حاضر جوابی می کنه. اون با خودش نیروی زندگی رو حمل می کنه و هر کسی که در مسیرش باشه از این نعمت بهره مند می شه. گاهی حس می کنم علف ها به خاطر اونه که سبز می شن و یا درختا به خاطر اونه که میوه میدن … فریدون از هر جا که می گذره اونجا رو آباد و حاصلخیز و شاداب می کنه.”
“بت گفتم ندا منو “خاله هما” صدا می زنه؟”
ـ “خب که چی؟”
ـ کاش اصلا چیزی نگفته بودم، کاش از این قضیه با میترا حرف نزده بودم، نمی فهمه، نمی خواد که بفهمه، همه که نباید مثه میترا باشن که از نوع نگاهش، تموم عالم از رازِ دلش باخبر بشن. می دونی توی هر فامیلی یه خاله یا عمه ی پیر و ترشیده هس. اینم سرنوشت خاله هما!”
ـ “هیچی اصلا فراموش کن!”


در میان حمام ایستاده بود و به نقش خود در آئینه ی روبرو می نگریست. “شاید اگه من مثل هما بودم با موای پسرونه!” دو دستش را در میان موهایش فرو کرد و همه را جمع کرد و در پشتِ سر پنهان کرد. “اگه مثل اون جدی و یک دنده بودم زندگیم یه طور دیگه ای می شد. شاید اونوقت می تونستم پابه پای امیر راه برم و از پسِ اون بربیام … ولی من که هما نیستم.” لبخندِ تلخ هما را به یاد آورد و این یادآوری آشفته اش کرد. صدای زنگ تلفنی از یکی از آپارتمانهای اطراف او را به خود آورد. زنگی بی وقفه و ممتد، زنگی بی پاسخ. زنگی مصرانه. “آخ چقدر خوب شد که این تلفن زنگ زد وگرنه کارمون به دعوا می کشید. آخرش مجبورم می کرد و یا مجبور می شدم ماجرای داریوش رو براش تعریف کنم… راستی اسم خانوادگی داریوش چی بود؟ شیرازی زاده؟ شیرازیان؟ شایدم شیرازی بود؟ از تنها چیزی که مطمئن بود وجودِ کلمه ی “شیراز” در نام خانوادگی داریوش بود. نامش را به یاد نیاورد و نخواست که نامش را به یاد بیاورد.
“یه دفه خواستم برای هما تعریف کنم روم نشد. اولش رو گفتم ولی هنوز چیزی نگفته بودم که دیدم نمی تونم، از زیر تعریف کردن ماجرا در رفتم. به هیچکس نگفتم. خیلی سعی کردم تا اون خریت رو فراموش کنم. آخه گفتن نداره. تقصیر خودم بود دیگه.”

در آن بعدازظهر دم کرده ی تابستانی، صدای سرود شاهنشاهی و سپس اخبار دو بعدازظهر را از رادیوی همسایه می شنید. هنگامی که وارد خانه ی خلوتِ داریوش شد نگاهش بر زیر سیگاری های پراکنده و تلمبار از ته سیگار و لیوانها و استکانهای نشسته و تخت نامرتب داریوش چرخیده بود. چیزی ناخوشایند هوا را انباشته بود، چیزی تلمبار از ته مانده ی سیگار و بوی عرق تن و پنجره های باز نشده و بوی خواب طولانی، “من خرِ فکر می کردم چون کلمه ای شیراز توی اسم خانوادگی داریوش هس پس حتما می تونه شعر برام بخونه یا شعر بفهمه و یا برام از شبای پر ستاره ی شیراز حرف بزنه.” پیانویی در کنج اتاق، میترا را به سوی خود کشید. با شوقی کودکانه به سویش رفت و پشت پیانو نشست.
ـ “آه خیلی وقته با پیانو کار نکردم… اجازه میدی یه کم…”
ـ “الان سر ظهری همسایه ها خوابیده ن. سر و صدا می شه… باشه بعدن!”
“من احمق فکر می کردم چون هر دومون کنسرواتوار موسیقی می ریم می تونیم ساعتها با هم راجع به برامس و بیزه و موزارت حرف بزنیم!” با نگاهی پر حیرت به داریوش نگریسته بود. با نگاهی تازه چشمان پف کرده و ریش نتراشیده و موهای آشفته و تخت و لباس نامرتب او را ورانداز کرده بود.
ـ “خوابیده بودی؟”
ـ “آره!”
ـ “خب تو که بعدازظهرا می خوابی واسه چی منو دعوت کردی؟”
ـ “که برام لالایی بگی!”
ـ “واقعا که!”
ـ “چیزی می خوری؟”
ـ “نع!”
ـ “چای؟”
ـ “اگه برات زحمتی نیس!”
ـ “اینا همش زحمته!” نگاهی عسلی رنگ بر او افتاده بود و او را می پایید که با بی میلی سرگرم جمع آوری اتاقش شده است و از گوشه و کنار خانه لیوانهای چای مانده را پیدا می کند و در سینی می گذارد.
ـ “می بینم که به افتخار اومدن من خیلی به خودت زحمت دادی.” دستی لیوانِ نشسته ای پر از ته سیگار و تفاله ی چای را به سوی چشمانی عسلی آورد.
ـ “آره، از صبح تا به حال داشتم برات سوپِ “ته سیگار” می پختم، میل نداری؟”
ـ “نه! هوای اینجا خیلی گرفته و مونده اس. لطفا یکی از پنجره ها رو باز کن!”
ـ “الان دستم بنده.” صدای خواب آلود همراه باانبوه استکانها و لیوانهای نشسته و زیر سیگاریهای پر، از اتاق خارج شد و چشمان عسلی به پنجره نزدیک شد و آن را گشود. صدای سکوت و بی حرکتی حیاط خانه را تصرف کرده بود. همه چیز خموده و خواب آلوده بود و حتی نرمه بادی هم نمی وزید. گربه ی تنبلی بر روی دیوار مقابل نشسته بود و با حوصله دستهای خود را می لیسید. صدای رادیوی همسایه از دور می آمد. ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی همچنان به اشغال خاک افغانستان ادامه داده است. کدامیک از این دو تنبل تر بودند؟ داریوش و یا گربه ی روی دیوار روبرو؟ نگاهش به داخل خانه برگشت. کتابها و پشته ای از کاغذهای گوناگون بر سر میز کار و یک آلبوم نقاشی نیمه باز، خم شد و آلبوم را برداشت و به نقش و رنگ و خطوط تابلوهای رنوار خیره ماند. چقدر کار! کار و کار! نقشی پس از نقشی دیگر. دستی کاغذهای آشفته را به کناری زد و دو فنجان چای را روی میز گذاشت و چشمانی پف آلود از بالای دست میترا، به اندامهای برهنه ی تابلوها خیره ماند. صفحه ای را ورق زد و سرش را بالا آورد و به چشمان پف آلود لبخند زد و از نو نگاهش بر روی تصاویر برهنه ی رنوار برگشت. همه اش کار و کار! ضیافت رنگ و نوازش چشم. دستی روی شانه اش قرار گرفت و در همان دم که دستی شانه اش را لمس کرد خواست چیزی که خودش هم به درستی نمی دانست چیست را بیان کند. سعی کرد کلامی بر زبان بیاورد که کلمه را نیافت و از این رو حرفی نزد ولی حضور آن دست بر روی شانه اش، بر او سنگینی می کرد و افکارش را برهم می ریخت و مضطرب و ناآرامش می کرد.
ادامه دارد

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This