Select Page

صبح نهان ـ ۵۰/ مهستی شاهرخی

شماره ۱۲۱۵ ـ پنجشنبه ۵ فوریه ۲۰۰۹
دکتر فریدون شفقت گفته بود:”امیر جونِ من نیگاش کن! با همین هوش و ذکاوت و غریزه، اگه دور دست اینا بیافته، دمار از روزگار همه مون درمی آرن! برای همینه که بهشون دروغ می گیم، برای همینه که منکر هوش شون می شیم، ما اونا رو به اشتباه می اندازیم که واقعیت رو بپوشونیم!”
واقعیت چه کسی را؟ واقعیت خودمان را؟ یا واقعیت خودشان را؟ سرش از بوی الکل، بوی اتر و بوی خون سنگین و منگ بود. اصلا انسان موجود غریب و شگفت انگیزی است، می خواهد روحاً مثل فرعون با خدا برابری کند و جسماً با پشه ای از پا درمی آید؛ کافی ست پشه ای از راه بینی وارد دستگاه تنفسی اش بشود، آن وقت دیگر کلکش کنده است.
پشت چراغ قرمز، در چهارراه پارک وی توقف کرد. معمولا، در این ساعت همیشه از چراغ قرمز عبور می کرد. همیشه بی توجه و با سرعت رانندگی می کرد تا به سرعت تن خسته اش را به رختخواب برساند. ولی دیروز میترا به او گفته بود: “مواظب خودت باش! … منظور موقع رانندگیه!”
ـ “آخه مواظب خودمم باشم، فایده نداره! چون ماشینای دیگه می آن و خودشون را به من می زنند!”
ـ “با وجود این … تو سعی خودت رو بکن! باشه؟”
حالا، بی اختیار، در مقابل چراغ قرمز توقف کرده بود.
ـ “روح من!”
سیگاری برداشت و دکمه فندک ماشین را فشار داد و به انتظار چراغ سبز ایستاد.
چه موجودات دوست داشتنی بودند! نازی! میترا! گلرخ! سهیلا! آیا قلبش گنجایش همگی این مجموعه را داشت؟ سیگارش را روشن کرد، حالا چراغ سبز شده بود، ماشین را به حرکت درآورد.
سهیلا که حاضر بود هر چیزی را که او می خواهد، از زیر سنگ هم که شده، برایش فراهم کند. همه دوستش داشتند، همه شان را دوست داشته بود، ولی خوب آخرش که چی؟ بالاخره کی می خواستند به خودشان بیایند و از بازی این “نقش قربانی” خارج شوند، مگر نه اینکه به نوعی خودشان ما را وادار می کردند که از این ایثار و سخاوت عاطفی مادرانه همه گونه بهره برداری کنیم؟ مگر نه اینکه خودشان شریک جرم ما می شدند و با ما همدست می شدند؟
دکتر فریدون شفقت گفته بود: “امیر ما تو دنیای فجیعی زندگی می کنیم! زنت چشماش رو می بنده و نادیده می گیره. و از طرف دیگه اون یکی با تو همکاری می کنه تا زنت از قضیه بو نبره!… انگار که هر دو تاشون پذیرفتن که قربانی باشن! … انگار که ما رو هم تحریک می کنن تا وارد این بازی بشیم و نقش سلاخ رو بازی کنیم! … حتی اگر نخوایم!”
از همه شان بدتر میترا بود! گمشده! سرگردان! رویایی! ساده لوح! خوش باور! بی فکر! سر به هوا! قربانی! قربانی! همین بی خیالی او را چطور می شد توجیه کرد؟ سر چهارراه پارک وی، سر شب، با جعبه ویولنی در دست، منتظر تاکسی ایستاده بوده و از خستگی نمی توانسته روی پایش بند شود، و از تاکسی هم خبری نبوده، بعد یک ماشین شخصی جلوی پای او نگه داشته، و راننده به او گفته که او را به مقصد می رساند، میترا هم باورش شده و سوار آن اتومبیل شده، بعد، راننده ماشین سر صحبت را با او باز کرده و میترا هم به سادگی و در کمال راحتی جوابش را داده و بعد مردک راننده دستش را روی زانوی او گذاشته، همین بی خیالی او غیرقابل بخشش بود! تقصیر خودش بود! ولی حالا جیغش درآمده بود: “این دیگه چه نوع برخوردیه! عجب آدمای بی فرهنگی پیدا می شن!”
یا آن روزی که مجتبی به میترا تلفن کرده بود. میترا با آن مغز کوچک موسیقی پرستش نمی توانست بپذیرد که مجتبی برای بحث و گفت وگو درباره منطق الطیر عطار نیشابوری به او تلفن نزده است. میترا در جهان پرندگان سیاحت می کرد؛ و آقا مجتبی هم احتمالا گمان برده است که او عضو انجمن حمایت از حیوانات است! مردک وحشی! اگر دستم به او برسد، خرخره اش را می جوم! می گذارمش کنار دیوار و مغز بسته و معیوبش را با مشت هایم خرد می کنم! آخه آقا مجتبی به تهران می آیی، به دخترکی تهرانی تلفن می زنی و توی این اوضاع و احوال او را به خیابان می کشانی که چه بشود؟ آیا این آقا مجتبی خوشش می آید که با خواهر و مادر خودش، کسی اینطور رفتار کند؟ بدتر از همه میترا بود که هنوز نمی فهمید این وقایع تصادفی و از سر بدشانسی نیست! به این قضایا می خندید! هنوز هم نفهمیده بود! هیچوقت نمی فهمید! آنطور به دنیا می نگریست که باید باشد، نه به آن گونه که هست، برای همین مدام برایش دردسر درست می شد و به زحمت می افتاد. به قول فریدون: “قربانی عجیبی بود!”
قربانی عجیبی که هنوز نمی دانست ناخودآگاه شریک جرم شده است. اصلا همه شان همیشه همینطور بودند. همه زن ها! نازی، سهیلا، گلرخ، میترا، همه شان چه اصرار عجیبی داشتند که ایثار کنند. یکی تنش را ایثار می کرد، یکی دست پختش را، یکی حاصل کارش را، و یکی دیگر همه رویاهایش را! خودشان می خواستند که ایثار بکنند، کسی که از آنها چیزی نخواسته بود یا لااقل، فعلا، هنوز چیزی نخواسته بود.
به نزدیکی های خانه رسیده بود. باید از بزرگراه خارج می شد و وارد خیابان فرعی ای که منزلش در انتهای آن قرار گرفته می شد.
ـ “روح من!”
چرا این کلام را به زبان آورده بود؟ راستی روحش کجا بود؟ آیا روحش خفته بود؟ چرا اینطور شده بود؟ چه چیزی باعث شده بود که فکر کند عشق و ازدواج و سکس سه دنیای متفاوت است؟ گمان برده بود که بدن مثل غذا خوردن به سکس احتیاج دارد. در طی سالهای گذشته، سعی کرده بود به بدنش غذا بدهد. حالا حس می کرد که مثل یک بچه حریص، شکم بارگی کرده است، و بدنش را از غذای پرحجم و مانده و مسموم انباشته است، تنش را به دست تمناهای وحشی درونش رها کرده است. گذاشته تا نازی طناز با همه ی پیراهن های دکلته و سرخ و بنفشش بیاید و با تردستی یک تعلیم دهنده ی سیرک ببر وحشی و درنده ای را که در تنش مهار شده بود از قفس بیرون بکشد و به دنیای چنگ زدن ها و فشردن ها و به دندان گرفتن ها بکشاند و بعد همچون جانور دیوانه ای در جنگل رهایش کند؛ خودش را رها کرده بود. بدنش را چون پیکره ای به پیشگاه نازی و آن دخترک پرستار که دربه در به دنبال شوهر می گشت، سهیلا، و یا این دختر بچه، گلرخ، که به زور می آمد و خانه و زندگیش را مرتب می کرد و از هر کاری برای جلب توجه او خودداری نمی کرد، تقدیم کرده بود. چرا صبر نکرده بود؟ یا چرا این همه صبر کرده بود؟ چرا؟ و چرا ناگهان به میترا گفته بود:
“روح من!”
اصلا چه بلایی به سر روحش آمده بود؟ حالا … حالا چکار باید می کرد؟

دیگر تقریبا به ساختمان رسیده بود، سرعتش را کم کرد و وارد پارکینگ ساختمان شد و ماشین را پارک کرد. همه جا خاموش و ساکت بود. تمام محله در خاموشی و سکوتی عظیم فرو رفته بود. از در پارکینگ به سمت در آسانسور رفت، ولی فورا به یاد آورد که برق محله رفته است، بنابر این از راه پله وارد ساختمان شد. چراغ های گازی راه پله روشن بود و در آن گرمای تابستان راه پله بی نهایت داغ شده بود و مثل جهنم می سوخت. حالا میترا آن بالا منتظرش بود. یک روز ناگهان با همه شوری اشکها و بغض های فرو خورده و بوسه های تلخ و شیرینش از راه رسیده بود و آن حیوان درنده را با نوازش دستان کوچکش اهلی کرده بود و به آن موجود درنده خانگی، قلاده ای نامرئی زده بود که دیگر هرگز رهایش نمی کرد. آیا حالا بعد از این همه مدت، باید نازی را، بدون دلیل و ناگهانی رها می کرد؟ آیا حالا باید خانه اش، و قلبش را، فقط و فقط، برای میترا خالی نگه می داشت؟ از طبقه سوم گذشت. با اینکه میترا تا آنجا پیش می رفت که جای خالی همه را برایش پر کند؟ از طبقه چهارم هم گذشت. همه خواب بودند. آیا توان این را داشت؟ از طبقه ی پنجم و ششم هم صدایی نمی آمد. آنها هم خواب بودند، گویا همه خواب بودند، راستی جای عشق کجای زندگی بود؟ به طبقه ی هفتم رسید آیا باید مثل گذشته به زندگیش ادامه می داد؟ آیا جایی را، برای عشق، خالی گذاشته بود؟ در طبقه آخر، همه چیز غرق در سایه و تاریکی و خاموشی بود. غرق در سکوتی مرموز! مثل روح میترا! روحش همچون باغی پنهانی بود که عادت به باغبانی و گلکاری نداشت. حتما تا به حال مخفی اش کرده بود! آن روح سرکش و وحشی و خودرویش را! یعنی اشتباه کرده بود که خواسته بود وارد باغ پنهانی روح میترا بشود؟ حتما حالا وحشت می کرد و خودش را بیش از پیش مخفی می کرد. حتما تا حالا دور شده بود و هر چه دورتر و ناشناخته تر می ماند دست نیافتنی تر می شد. این زنها چه موجودات غریبی بودند! چه روح سیال و وحشی داشتند! آدم هیچوقت نمی دانست توی کله های خوشگل شان چه می گذرد! پشت در خانه رسیده بود، بی سر و صدا کلید انداخت و وارد خانه شد. خانه تاریک و خاموش بود و فقط نور مهتاب از پنجره به داخل می تابید. میترا روی کاناپه دراز کشیده بود و حرکت نمی کرد. چراغ گازی توی هال را روشن کرد. ساعت بیست و دقیقه به سه بود. حالا می دیدش که در حوله حمام او، روی کاناپه خوابش برده است. پیدا بود که منتظرش بوده است و بالاخره از انتظار خسته شده است و خواب او را با خود برده است. با خود گفت:”الان سرما می خورد! اصلا هیچ مواظب سلامتی خودش نیست. نگاهش کن با حوله خیس حمام خوابیده است.” ملافه ای برداشت و روی میترا کشید. یعنی این آخرین باری بود که روی آن کاناپه می خوابید؟ هنوز نرفته بود ولی از حالا حس می کرد که دلش برای او تنگ خواهد شد. برای خودش، حضورش، نگاهش و از همه بالاتر استدلال ها و تحلیل های ملوسش، آن هم وقتی که وارد بحث های سیاسی می شد و ناگهان چیزی را میگفت که غلط نبود ولی نمی شد گفت که درست است و بیش از هر چیز عجیب به نظر می رسید و حیران می ماند که چگونه این فکر به مغز میترا خطور کرده است و واقعا چی توی آن کله ی خوشگلش می گذرد! استدلال هایی که نه خیلی منطقی بود و نه خیلی مستند، استدلال هایی که بیشتر حیرت برانگیز بود! چه استدلال های ملوس و بانمکی داشت! دلش برای اشرافیت عجیبی که معلوم نبود از کجا به ارث برده است ولی مسلما از حساب بانکی اش ناشی نمی شد و آن غرور باستانی که باعث می شد گردنش را آنطور بالا بگیرد و با آن قیافه فیلسوفانه این حرفها را بزند تنگ می شد. دلش برای همه حماقت ها و سهل انگاری ها و بی خیالی های میترا تنگ می شد. حالا تا کجا می رفت؟ چقدر دور می شد؟ به میترا می نگریست، کاش می شد او را مثل یک پرنده خشک کرد و گوشه اتاق گذاشت، یا مثل یک تابلو او را در قابی گذاشت و به دیوار اتاق آویخت. نگاهی به خانه انداخت. در دل خود با خانه اش حرف می زد: “منزل من! از فردا ما دوباره تنها می شویم.”
ادامه دارد

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This