سرشماری در دوزخ/ ترجمه: فرشته مولوی

شماره ۱۲۲۳ ـ پنجشنبه ۲ اپریل ۲۰۰۹
لاری هدریک
آنتون چخوف زمانی چنین نوشت: “پزشکی همسر قانونیام، و ادبیات معشوقه ام است.” صد سال پیش، او راهی برای سازگاری این دو یافت.

در آستانه ی سال ۱۸۹۰ دکتر آنتون پاولوویچ چخوف در اندوه و محنت به سر می برد؛ هر چند چنین می نمود که اوضاع بر وفق مرادش می گردد. چخوف در سی سالگی کار نوشتن ایوانوف نخستین نمایشنامه از سلسله نمایشنامه های درخشانی که او را در ردیف یکی از بنیانگذاران درام نوین قرار می دهد را به پایان رسانده بود و رو به آن داشت تا بر مسند استادی در داستان نویسی نوین بنشیند.
چخوف از همان آغاز طبابت در درمان بیماری ها کارآزموده شد؛ و بی آن که از کار دوگانه ی نویسندگی و شفابخشی رنجه شود، به این دو روی زندگی اش توازن ظریفی بخشید و گاه شیدای این و گاه فریفته آن بود.
و با این همه همچنان بی تاب و قرار بود ـ چه بسا از آن رو که دستاوردهایش بر بنیادی سست استوار بود. بی تردید کودکی اش آزمونی سخت و محنت بار بود. چخوف در ژانویه ۱۸۶۰ زاده شد و در تاگانروگ، بندری ملال انگیز در روسیه ی جنوبی در خلیج شمالی دریای سیاه پرورش یافت. پدر دکاندارش بر خانواده بسیار سخت می گرفت و خطاهای خرد را با تنبیه های ناگوار پاسخ می گفت. آنتون در نامه ای به یکی از بستگان نزدیکش می نویسد: «هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم، پیش از هر چیز به این فکر می افتادم، “امروز کتک خواهم خورد؟”» بیشتر روزها جواب مثبت بود؛ پدر برای تکمیل خفت و خواری، پسرک را وامی داشت تا دستی را که تازیانه زده است، ببوسد.
اما در پسِ پریشانی آینده چخوف چیزی بیش از دوران کودکی ناشاد نهفته بود. یادهای برادر بزرگترش، نیکولای، دائم الخمری که بیماری سل از پا درآوردش، بارها و بارها آشفته اش می کرد. چخوف برادرش را بسیار دوست می داشت و هفته ها در کنارش ماند؛ اما نتوانست بیماری را از پیشروی باز دارد. مرگ نیکولای ـ در ژوئن ۱۸۸۹ ـ دردبارترین تجربه ی چخوف پزشک است. او به دوستی چنین نوشت: “پیش از این، خانواده ی ما با مرگ آشنا نبود؛ این اولین باری است که ما در خانه مان تابوت می بینیم.”
نومیدی چخوف شاید با بیماری خودش ژرفتر شد، پنج سال بود سرفه می کرد و خون بالا می آورد. او سرسختانه این خونریزی را ناشی از پارگی رگی در گلویش می دانست؛ اما به احتمال زیاد حدس می زد که جانش در خطر است.
مرگ برادر بار زندگی را گرانتر کرد. پس از مراسم تدفین نیکولای نوشت، “خرفت و خاموش شده ام، سخت بی حوصله ام، در زندگی سرِ سوزنی لطف شاعرانه پیدا نمی شود و دیگر آرزویی ندارم.”

درمان نامحتمل

در برابر حیرت خانواده و دوستان آرزویی بعید رخ نمود: چخوف بر آن شد تا برای تحقیق و بررسی پیرامون جمعیت رسواترین تبعیدگاه روسی راهی جزیزه ی بدنام ساخالین شود. این به معنای سفری ۵۰۰۰ مایلی در خاک روسیه، و اقامتی سه ماهه در دوزخ بود. دلیل چنین سفر عجیبی چه بود؟ احتمالا انگیزه ی چخوف برای چنین سفری غریب و پیچیده بود.
خود او به شوخی نوشت که تنبلی به سراغش آمده و با رفتن به چنین سفری می خواهد بر خود سخت بگیرد. یا شاید قصد انجام سفری با هدف را داشت ـ “همانطور که ترک ها به زیارت… می روند، ما هم باید به زیارت سیبری برویم.”
برادرش، میخائیل، می گفت که او وقتی درس حقوق می خواند، آنتون تصادفاً به ساخالین علاقه مند شد. چخوف بر حسب اتفاق یادداشت های درسی پیرامون قوانین کیفری را در اتاق برادرش یافت و از وضع تبعیدیان جزیره حیرت کرد: “همه ی ما پیش از محکومیت به مجرم توجه نشان می دهیم. وقتی در زندان است او را یکسره از یاد می بریم، اما در زندان چه رخ می دهد” گواه دیگری در دست است که، مسائل اجتماعی و بشردوستانه نیز در این تصمیم سهم داشته اند.
اقامت در جزیره به او این فرصت را هم داد که دین خود را به حرفه پزشکی ادا کند. چخوف پنج سال پیش از مدرسه ی پزشکی مسکو فارغ التحصیل شده بود، و گرچه تا پایان دهه ۱۸۸۰ به کار مداوای بیماران ادامه داد، احساس می کرد با عدم تهیه و تدوین رساله به حرفه اش بی اعتنایی کرده است. در زمستان ۱۸۹۰ به نیاز مبرم به “نوشتن دست کم صد تا دویست صفحه برای ادای بخشی از دینم به پزشکی که با آن… چون خوک رفتار کرده ام،” اقرار کرد.
اما برخی از چخوف شناسان این سفر را اقدامی نومیدانه و ناشی از آرزوی او برای پنهان کردن خویش در تاریکی بیرونی به شمار آورده اند. اگر چنین باشد، ساخالین بی تردید مکان مناسبی بود. جزیره که شبیه ماهی ای دراز، با سری نشانه رفته به سوی شمال است، در اقیانوس آرام در جانب ساحل سیبری شرقی قرار دارد. هوای نمناک و سرمای گزنده ـ “رطوبتی ابدی”ـ و کوه ها و مرداب ها و ویرانی کلی آن دست به دست هم داده اند تا تبعید به ساخالین را به محکومیتی مهیب بدل سازند.
چخوف در آوریل ۱۸۹۰ مسکو را ترک گفت. پس از یازده هفته سفر ناگوار ـ با قطار، کشتی بخار، واگن روباز، و کرجی، در سرما، برف و باران، سیل، و همراه با گرسنگی و بیخوابی ـ به بندر نیکولایوسک در سیبری رسید. در آنجا سوارِ کشتی بخار بایکال ـ که به گفته ی او ملاحانش را از میان ملاحان چینی که صف های دراز می بستند، انتخاب می کرد ـ شد که او را از طریق تنگه ی تاتار سکیی به جزیره برد. چخوف به محض دیدن ساخالین از دور چنین نوشت: “آسیا پایان می گیرد… در پیش رو به زحمت باریکه زمینی تیره دیده می شود که جزیره ی کیفرگاه است… و چون پایان جهان می نماید، و دیگر جایی برای رفتن به چشم نمی آید.” وقتی کشتی در لنگرگاه آلکساندرووسک، مرکز ساخالین، لنگر انداخت، منظره ی پیش رو هیچ دلگرم کننده نبود.
چخوف از عرشه ی کشتی تپه های آن سوی شهر را دید؛ در آنجا آتش های عظیمی در پنج نقطه ی گوناگون کوهساران به گونه ای لگام گسیخته می سوختند.”در تاریکی نمی توانستم بارانداز و عمارات را ببینم… تصویر غریب وحشیانه ای از دل تیرگی سر در می آورد، سایه ی کوهها، دود، شعله ها، جرقه های آتش ـ همه وهم می نمودند.” ساخالین که تبهکاران وقتی نخستین بار بر ساحلش گام می نهادند، به گریه می افتادند؛ به دوزخ روی زمین شهره بود.
زن صاحبخانه در نخستین شب اقامت او در آلکساندرووسک آه کشان گفت، “پس آمده اید تا این خراب شده را که خدا هم از آن دل کنده، ببینید.” چخوف می خواست هر چه زودتر کارش را شروع کند؛ از اینرو به دیدار ژنرال کونونوویچ، فرمانده ی جزیره، رفت. وقتی چخوف گفت که می خواهد چند ماهی در جزیره بماند، ژنرال گفت: “همه سعی می کنند از اینجا فرار کنند ـ محکومان، اهالی و ماموران.”
چخوف نگران آن بود که مبادا او را برگردانند؛ چون از مقامات پترزبورگ معرفی نامه نداشت. اما تصادفاً، بارون کورف، فرماندار سیبری شرقی، اندکی پس از ورود چخوف به ساخالین سری به آنجا زد و به او اطمینان خاطر داد که فقط یک مانع بر سر راهش قرار دارد. به چخوف دستور داده شد تا از همه ی زندانیان سیاسی که به هر حال شمار آن ها در ساخالین اندک بود، بپرهیزد.



جزیره ی ساخالین که در آن زمان تازه به امپراتوری روسیه الحاق شده بود، جمعیتی اندک داشت؛ در سال ۱۸۹۷ در این جزیره فقط ۲۸۰۰۰ نفر ساکن بودند. گناهکاران محکوم به اقامت در ساخالین در گروه های فرعی و پیچیده ی خاص نظام های کاستی دسته بندی می شدند.
محکومان براساس جرم اصلی خود و نیز میل بوالهوسانه ی مأمور به محض رسیدن به جزیره یا محکوم به اقامت نامحدود در زندان ـ در غل و زنجیر ـ می شدند، یا پس از مدت زمانی، اجازه می یافتند در کلبه هایی بیرون از زندان سر کنند. برخی نیز محکوم به بیگاری دائمی در معادن یا دیگر نواحی دورافتاده می شدند.
برخی از تبعیدی ها پس از رعایت مقررات گوناگون ـ و متناقض ـ به موقعیت خاص دهقانان دست می یافتند، که در این صورت می توانستند ساخالین را به قصد نواحی معینی در سیبری ترک گویند. اما در هر صورت اگر مجرمی به تبعید به ساخالین محکوم می شد، دیگر هرگز نمی توانست به روسیه ی اروپا بازگردد؛ تبعید مادام العمر بود.
چخوف چنین نوشت: “برای آن که بتوانم از همه ی اقامتگاه های ممکن (که بیشترشان در ساحل و کناره ی رودخانه بود) دیدن کنم و با اکثر تبعیدی ها از نزدیک آشنا بشوم، تدبیری به کار بستم که به نظر خودم تنها تدبیر ممکن می نمود. در اقامتگاه ها به هر کلبه ای سر زدم و نام صاحب آن و افراد خانواده اش و کسانی را که با آن ها زندگی می کردند و با آن ها کار می کردند یادداشت کردم.” برای انجام چنین کاری در عرض چند ماه، چخوف ناگزیر بود خستگی ناپذیر کار کند.
رویهمرفته چخوف با بیش از ۱۰۰۰۰ تن تبعیدی که در این اقامتگاه ها زندانی بودند و زندگی می کردند، و بسیاری از آن ها هم به جرم قتل محکوم شده بودند، گفت وگو کرد و اطلاعاتی درباره شان گرد آورد. ژنرال کونونوویچ پیشنهاد کرده بود که دسته ای از محکومان با سواد او را یاری کنند؛ اما چخوف ترجیح داد که رهبری تحقیق را شخصاً برعهده داشته باشد: “چون هدف اصلی من در سرشماری تهیه ی گزارشی نهایی نبود، بلکه دستیابی به یافته هایی در جریان کار ضبط مورد نظرم بود… به تنهایی از کلبه ای به کلبه ی دیگر می رفتم.”
یک کلبه ی متوسط ساخالینی بر قطعه زمینی به مساحت ۱۴ در ۱۴ پا بنا شده، و چه بسا جز تشکی کاهی بر روی کف چوبی اثاثه ای نداشت. “وضع طوری است که این کلبه نه خانه به حساب می آید و نه اتاق، بلکه، به بیان دقیق تر سلول حبس انفرادی است.”

پایان راه

ساکنان کلبه ها نمودی از محیط خود را عرضه می داشتند: “اغلب یک تن را، تنها و بی کس، می یابم؛ گویی از بطالت و کسالت اجباری منگ شده است… اجاقش روشن نیست؛ وسایل آشپزخانه اش منحصر به کاسه ای کوچک و یک بطری است که سرش را با کاغذ بسته است… با تحقیری سرد به همه ی زندگی و خانه و خانواده اش می نگرد. می گوید که همه چیز را تجربه کرده است، اما هیچ چیز با معنایی وجود ندارد.”
در شمار درخور توجهی از کلبه ها زوج ها زندگی می کنند؛ حدود ۱۱ درصد تبعیدیان جزیره را زنان تشکیل می دهند. پانزده تا بیست سال پیش از سفر چخوف، محکومان زن را مستقیما از قایق به فاحشه خانه می بردند، با ودکا گیجشان می کردند و مورد تجاوز قرار می دادند. تا ۱۸۹۰، شمار زن ها افزایش یافته بود و وضعشان هم تا حدودی بهتر شده بود. معمولا آن ها را به کار خانه داری و همخانگی می گرفتند؛ گرچه تنها منبع درآمدشان، چه محکوم و چه آزاد، روسپیگری بود.
هرگاه زنان تازه ای را از اسکله به زندان می بردند، جماعت در پی شان به راه می افتاد. “این منظره آدم را به یاد فرار شاه ماهی می اندازد… وقتی که گله های نهنگ و خوک آبی و دلفین به دنبال شاه ماهی روان می شوند و در پی آنند که شاه ماهی تخم ریزی کند و بساط سور و ساتشان را فراهم آورد.”
برخی از زن ها خدمتکار مامورها می شدند، برخی دیگر به خدمت نگهبان ها و منشی ها درمی آمدند، اما بیشترشان همخانه ی مردان می شدند.
وقتی که چخوف به بازرسی زندان آلکساندرووسک رفت، در آنجا محکومانی را یافت که از زندان بیرون فرستاده می شدند تا تمام روز را به کار درخت بری، کنده خرد کنی، باتلاق خشک کنی، استخراج زغال از چینه های ژرف زمین، یا نجاری، ماهیگیری، باراندازی، و یا مراقبت از غلات در مزارع بپردازند. چخوف مشاهده کرد که در ساخالین به کار گرفتن محکومان به جای حیوانات بارکش امری عادی است.
آب و هوای جزیره مه آلود و بارانی بود، و زندانی با پیراهنی که از آن آب و عرق می چکید، خسته و کوفته به سلولش بازمی گشت که، به قول چخوف، “در آن جایی برای خشک کردن چیزی نیست. زندانی تکه ای از لباسش را نزدیک بستر چوبی اش پهن می کند، و همانطور خیس به بستر می رود.” هر زندانی برای شام شبش هر خوراکی ای را که دم دستش می دید، می قاپید و ذره ای از آن را هدر نمی داد. “نان، گوشت، ماهی شور … خرده نان، استخوان، و هر پس مانده ای در ظرفش یکجا تلنبار می شود.”
چخوف توصیف زنده ای از زندان آلکساندرووسک به دست می دهد: “وارد اتاقی در زندان می شویم… دیوارها سیاه و پر از تَرک اند… وسط اتاق تخت چوبی و درازی است که در هر دو سو شیب دارد تا محکومان بتوانند در دو ردیف، سر به سر، بخوابند… در اینجا دوباره با آن مصیبت وحشتناک روبرو می شویم که نمی توان زیر همه ی این جل پاره ها پنهانش کرد ـ همانطور که مگس را نمی توان زیر ذره بین پنهان کرد ـ خلوت ناممکن بود. چخوف به نقل از بیننده ای می گوید، “روح آدم منجمد می شود.”
در ریکووسکویه، شهرکی ۱۴۰۰ نفری در ساخالین مرکزی، چخوف با حیرت زندانی را کشف کرد که ظاهرا خوب اداره می شد؛ آشپزخانه اش عیب و ایرادی نداشت و آشپزها از کم و کیف غذا نمی زدند. زندانبان که لیوین نام داشت، به نظر مردی “با استعداد و مبتکر” می آمد.
اما چخوف به زودی به عیب زندانبان پی برد: “مرد به شدت طرفدار تنبیه با ترکه ی غان بود، کاری که نزدیک بود به بهای جانش تمام شود؛ چون یکی از زندانی ها با چاقو به او حمله کرد. زندانی در این سوء قصد جان خود را از دست داد، و لیوین زندانبان و رژیم منظم ترکه ی غانش به حیات خود ادامه دادند.
چخوف به زودی دریافت که رژیم تزاری در ساخالین مقاصد متضادی را دنبال می کند. از یکسو، جزیره برای حکومت در حکم اردوگاهی بود برای همه ی کسانی که از قانون روسیه تخطی می کنند. از سوی دیگر، حکومت می خواست که ساکنان جزیره زمین های بایر را آباد و آن منطقه را به یک کلنی پیشرفته بدل کنند. “زندان با کلنی در تضاد است؛ منافع این دو کاملا با یکدیگر مغایرند.”
چون آب و هوا بسیار بد بود، هر کس که مدعی قطعه زمینی می شد و تبری به درختها می زد، ممکن بود به این فکر بیفتد که خودش و خانواده اش بیشتر از زندانیان کار می کنند و سختی می کشند. خود زمین هم وقتی که یخزده نبود، باتلاقی بود و به درد نمی خورد. چنان که چخوف می گوید، ساکنان تازه وارد که سرپناه درستی ندارند، “حتا یک آن هم از احساس رطوبت نفوذ کننده خلاصی ندارند و تا هفته ها از سرما و رطوبت به لرز می افتند.” اینها به زودی دچار بیماری ای می شدند که چخوف به طعنه آن را تب ساخالین زدگی می نامید و نشانه اش “سردرد و دردهای مفصلی در تمام اندام بود که از عفونت ناشی نمی شد، بلکه زاییده ی آب و هوا” بود.

هر چند چخوف داده های رسمی پیرامون علل مرگ و میر را در کتابش آورد، هشدار داد که “علل مرگ و میر را اغلب کشیشان براساس گزارش پزشکان و دستیارانشان ثبت می کنند، اما این ها از دقت و صحت چندانی برخوردار نیستند.”
چنین می نمود که ساخالین مکان مناسبی برای رشد و نمو بیماری های عفونی است؛ اما چخوف دریافت که همه گیر شدن این بیماری ها “چندان” نیست، براساس گزارش او در دهه ی اخیر فقط ۱۸ مورد مرگ و میر در آثار آبله گزارش شده بود. سرخک، ورم لوزه، مخملک، دیفتری، و بیشتر اشکال تب روده نادر بودند. وبای آسیایی رویهمرفته دیده نمی شد، و مالاریا به رغم وجود باتلاق ها پا نمی گرفت. اما بیماری تنفسی، به ویژه سل، تلفات زیادی به بار می آورد؛ سل “شایع ترین و خطرناک ترین بیماری” بود، و به زندانیان بیشتر آسیب می رساند تا به دیگر اهالی جزیره. “مرگ و میر چشمگیر ناشی از سل در کلنی کیفرگاه زاییده ی وضع زیانبار زندگی در زندان ها و مشقت اعمال شاقه است.”
آنچه که چخوف”ذات الریه ی خروسکی” می نامید، بیماری شغلی رایجی در ساخالین بود: یکی از پزشکان بیمارستان محلی می گفت که “دائم از شیوع وحشتناک بیماری در میان محکومان به اعمال شاقه که گرفتار تورم حاد ریه می شوند، دچار واهمه” است.
سال پیش از ورود چخوف به ساخالین، براساس گزارش ها اختلالات معده ای ـ روده ای گریبان ۱۷۶۰ تن را گرفته بود. جای تعجب نیست که دو ماه ژوئیه و اوت خطرناک ترین ماه ها برای بچه ها بود؛ اما چخوف مرگ و میر بزرگسالان را در ماه اوت ناشی از کوچ گله های ماهی می داند، چرا که در این ماه آن ها در خوردن ماهی افراط می کنند.
ضعف روزافزون که افراد در سن کار را گرفتار می کرد، طبعا ناشی از سوء تغذیه بود. “آیا این که “ضعف پیری” علت مرگ ۴۵ تن از افراد زیر ۶۰ سال بوده است، را می توان اشتباه قلمی کشیش یا دستیار پزشک فرض کرد؟”

جنون

چخوف اقرار می کند که اختلال های روانی و عصبی بیرون از حیطه دانش اوست: “من نمی توانم درباره ی موارد اختلال های روانی، یا حمله ی فلج پیشرونده و نظایر آن حرفی بزنم، چرا که … این موارد نیاز به تشخیصی تخصصی دارند.” تبعیدی ها معمولا برای درمان اختلال های عصبی به بیمارستان مراجعه نمی کردند، اما چخوف در سکونتگاه ها و پاسگاه ها با چند مجنون برخورد کرد. “در جزیره عده ی زیادی یافت می شوند که درد و رنجشان هر روز و هر ساعت نشان از روان پریشان و درهم شکسته ای دارد که رو به جنون می رود.”
با هر معیار و مقیاسی، چنین می نمود که زنان در انتهای هرم سلامتی قرار دارند:”تقریبا هیچ زن سالمی در کلنی پیدا نمی شود.”
آنانی که می توانستند از مهلکه ی خطرهای خاص ساخالین جان سالم به در برند، به پاداش مشکوکی دست می یافتند: “عمر متوسط محکوم روسی هنوز دانسته نشده است، اما از قرار معلوم، ساکنان ساخالین خیلی زود پیر می شوند، و در اکثر موارد یک محکوم یا یک مقیم چهل ساله دیگر پیر شده است.”
چخوف در کتاب ساخالین معالجه ی بیماری را در بیمارستان آلکساندرووسک شرح می دهد که مثل دیگر بیمارستان های جزیره “دست کم دویست سال عقب” تر از بیمارستان های روسیه اروپایی بود. (“اگر آن ها به دستور پزشکان زندان دیوانه ها را آتش می زدند، تعجبی نمی کردم.”)
کارکنان بیمارستان “بی انضباط” و “ناخوشایند” بودند، و فقط در میانشان یک استثنا دیده می شود: “محکومی که در زمان آزادی دستیار پزشک بود… در میان همه ی کارکنان بیمارستان تنها کسی است که با طرز تلقی اش از وظایفش به آسکلپیوس (۱) اهانت نخواهد کرد. ”
یک بار چخوف خود عمل جراحی دملی بر گردن پسر بچه ای را بر عهده گرفت. دستیار برایش چاقوی جراحی کندی آورد. چاقوی دیگری خواست و شروع به کار کرد، اما این یکی هم کند بود. وقتی دستیاران برای یافتن فنول به زحمت افتادند، چخوف دریافت که به ندرت از مواد گندزدا استفاده می شود؛گرچه بسیار وادار به گندزدایی لباس های کثیف بیماران بخش جراحی می شدند. چخوف سیاهه ی دیگر اقلام مورد نیازی را که یافت نمی شد، به دست می دهد: “لگن، پنبه، میل جراحی، قیچی کارآمد، و حتا آب کافی..”
برآورد رسمی سال پیش صورت موجودی هر سه بیمارستان محلی را به دست می داد. از زمره برجسته ترین آن ها چنین بود: “یک دست ابزار برای معاینه ی بیماری های زنان، یک دست ابزار برای معاینه ی بیماری های حلقی، یک نیشتر، تکه ای چرم تیغ تیزکنی، یک هاون داروسازی و دسته هاون ـ اما ۳۴ لوله ی تنقیه.
چخوف در طی ماموریتش بهبودی چشمگیری یافته بود. گرچه در طی سفر خون بالا آورده بود، در ساخالین گویا از شر خونریزی در امان بوده است. چخوف در نیمه ی اکتبر ساخالین را ترک کرد، و پیش از کریسمس با انبوهی از کارت های یادداشت و کاغذهای دیگر و “تلی از خاطره” به مسکو رسید.

تدوین

پیشرفت چخوف در نوشتن کتابش پیرامون ساخالین کند بود: کار طبابت، کار داوطلبانه برای رفع قحطی، سفر به اروپا، دیگر کارهای ادبی، و ترس از سانسور تزاری، همه و همه، کار نوشتن و چاپ این کتاب را به تأخیر می انداخت.
وقتی سرانجام در ۱۸۹۵ جزیره ی ساخالین در بیش از ۳۰۰ صفحه منتشر شد؛ چخوف از این که سانسورگران اجازه ی چاپ کل اثر را داده اند، حیرت کرد، و از نتیجه ی نهایی بسیار خرسند شد. “حالا پزشکی نمی تواند مرا به خیانت متهم کند. دینم را به علم پرداخته ام… و خوشحالم که این ردای خشن محکومان در کمد ادبی من آویخته خواهد شد.”
هر چند چخوف بر عینیت و ویژگی آکادمیک کتاب تاکید ورزید، نتوانست برخی از همکارانش را مجاب کند. رئیس مدرسه ی پزشکی دانشگاه مسکو جزیره ی ساخالین را اثری غیرعلمی اعلام کرد ـ و بدین ترتیب امید چخوف به عضویت در دانشکده به یأس بدل شد.
اما کتاب با استقبال مردم روسیه مواجه شد، و بحث و گفت وگوی بسیاری را درباره ی سرنوشت تبعیدیان دامن زد. هنوز افکار مترقی حکمفرما نشده بود. خطاکاری های تزاری تا پایان عمر چخوف ادامه یافت، و زندان های ساخالین عاقبت به گولاگ استالین بدل شد.
مخاطره جویی چخوف چگونه ارزیابی می شود؟ حاصل کار کتابی است که بی هیچ تردیدی صفحه های آن به زیور مهارت ادبی نویسنده مزین است و سفرنامه و رساله پزشکی توأمان است؛ و یقینا در میان متون کیفرشناسی روسی مقام والایی دارد.
اما شاید کلام آخر همان حرفی باشد که خود چخوف پس از بازگشت به مسکو و پشت سر گذاردن ماموریت و تأثرش بر زبان آورده است: “چنان خشنود و سیراب و مجذوبم که دیگر بیش از این نمی خواهم… می توانم بگویم: “زندگی کرده ام، و چندان که باید کار کرده ام!”


۱ـ Asclepius ، خدای طب و پزشک افسانه ای یونان و پسر آپولون … ـ م.




About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

جشن بیست و پنجمین سالگرد انتشار شهروند

Pin It on Pinterest

Share This