Select Page

دبیرستان رهنما/ مهدی مهرآموز

شهروند ۱۲۷۴ – پنجشنبه ۲۵ مارچ ۲۰۱۰
ـ هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.
ـ کلیک
ـ حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!
بفرمایین، بفرمایین بیرون.
چند تا از بچه ها، بازیشان را رها کردند و به طرف من ـ که پشت به در ورودی مدرسه ایستاده بودم و داشتم از بازی بچه ها عکس می گرفتم، دویدند. ترسیده بودند.
ـ آقا، آقا، آقای ناظم با شما هستن. لطفاً عکس نگیرین. براتون دردسر درست می کنن.
به طرف اتاق آقای ناظم ـ که آن سوی حیاط مدرسه و درست مقابل در ورودی ست نگاه کردم. پشت پنجره اتاق ناظم، آقای “علی اکبر میرفخرائی” بود. با یک دست میکروفن را جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگر در مدرسه را به من نشان می داد.
ولی چرا آقای میرفخرائی، موهای سرش ژولیده بود؟ چرا آقای میرفخرائی ریش گذاشته بود؟ چرا کاپشن به تن داشت؟
تا آنجا که من به خاطر دارم، موهای سر آقای میرفخرائی همیشه مرتب و شانه کرده بود. صورت آقای میرفخرائی همیشه هفت تیغه بود. در محیط مدرسه، آقای میرفخرائی کاپشن به تن نمی کرد. آقای میرفخرائی همیشه کت و شلوارهای اطوکرده و بسیار شیک به تن داشت. کراوات های رنگارنگ و گران قیمتش زبانزد همه ی اهالی “منیریه” بود. از همه این ها مهمتر، آقای میرفخرائی همیشه در صحبت کردن و یا حتی در امر و نهی کردنش، مودب بود. هیچ وقت صدایش را به روی ما بلند نمی کرد. آقای میرفخرائی …

***
ـ آقای “شهرزاد”، اسم “مسعود” جونو میخواین تو کدوم دبیرستان بنویسین؟
ـ “دبیرستان رهنما”، شکوه خانوم.
ـ منم میخوام اسم “مهدی” رو تو همون مدرسه بنویسم. اگه زحمتی نیس باهم بریم.
ـ نه احتیاج نیس شما تشریف بیارین. من اسم هر دوشونو می نویسم. فقط شناسنامه و تصدیق ششم دبستان فراموش نشه. اگه مهدی جون ساعت ۹ صبح جلوی در مدرسه باشه، خوبه. آدرس مدرسه رو که بلدین؟ تو خیابون فرهنگه، آخرین کوچه ی دست راست، نرسیده به خیابون پهلوی. البته شنیده ام که مدرسه، یک سال بعد، به یه ساختمون بزرگتر که اول خیابون منیریه ست، نقل مکان میکنه.

***
ـ فقط یه پوئن عقبیم. ولی ۷ ثانیه تا آخر بازی مونده. هول نشین، هفت ثانیه خیلیه. اینو بهتون چند بار گفته م: “حسن شهمیرزادی” به تنهایی یه تیمه. چهار نفر بقیه ی بازیکنای تیمش، سیاهی لشگرن. با اینکه “نصرالله” فوروارده، ولی برای ایز گم کردن، نصرالله توپو میندازه، “حسن هارلم” میگیره. حسن جون، سر جدت، جون مهدی، تو این چند ثانیه آخر بازی فینال، هارلم بازی درنیار. فقط توپو دریبل کن تا پشت خط سانتر. من میدوم اونور خط سانتر. توپو به من پاس بده. من دریبل می کنم، میرم طرف حلقه. من مطمئنم یکی از بازیکنای حسن شهمیرزادی، ناشی بازی درمیاره و رو من فول میکنه. اونوقت دو تا پرتاب داریم. منو که می شناسین، من پنالتی انداختنام حرف نداره! اگه دوتاشو گل کنم، بازی رو بردیم. اگه حتی یکیش گل بشه، مساوی میشیم و ۵ دقیقه به وقت بازی اضافه میشه. من مطمئنم تو وقت اضافی بازی رو می بریم.
بیشتر از ۵ ثانیه نگذشت که سوت داور، به صدا درآمد. و صدای این سوت را تمامی بچه های همه ی دبیرستان های عالم شنیدند:
فول، پنالتی، دو تا شوت!
ـ اولین پنالتی رو “مغزی” میندازم. من مغزیام خوبه! توپ از دست های لرزان من جدا شد و به جانب حلقه رفت. رفت، به لبه ی حلقه خورد، مکثی کرد، نیفتاد و برگشت.
ـ مهم نیس، این یکی رو “تخته کش” می کنم. حتماً میره. توپ، در فضایی از آرزو، ندبه و التماس به جانب حلقه پرواز کرد. به مرکز مربع وسط تخته ی بسکتبال خورد. به سوی حلقه برگشت. دور حلقه، یکبار چرخ زد. دور حلقه، یکبار دیگر چرخ زد. بعد نگاهی به من کرد و …

***
ـ آقای “پاکروان”، من که قبلاً به طور خصوصی خدمتتان گفته م. بچه ها نباید زیاد دست بزنن. حواس بچه های کلاس های دیگه پرت میشه. معلم های دیگه، همه شاکی ان. از آقای “مسعودفر”، “ارسانی”، “رفیع نژاد” و “سیاح” بگیرین تا حتی آقای “نیکو” معلم ورزش. معلم ایشون.
حالا موضوع انشای این دفعه چی بوده که این همه برای ایشون دست زده ن؟
ـ”درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا”
ـ چی؟
ـ درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا
ـ جنابعالی، موضوع انشای بهتری پیدا نکردین، که به ایشون بدین؟
ـ آقای مدیر، جناب “بهرامی”، آقای “مهرآموز” از من اجازه گرفته ن که موضوع انشاهاشون رو خودشون انتخاب کنن. و من هم موافقت کرده م.

***
ـ “میتی”، “کاپیتان میتی”، بابا ول کن اون توپ بی صاحابو! بدو، بدو “نسرین” خوشگله س! بازم جلو مدرسه، کتاباش از زیر بغلش افتادن رو زمین! بدو تا تنور داغه!
این بار به خودم جرأت دادم و تعلل نکردم. به خودم گفتم: نهایتش اینه که آبروم جلوی بچه ها میره. با همان شورت و پیراهن رکابی ورزشی دویدم بیرون.
برای اولین بار بود که از فاصله ای چنین نزدیک، به چشم های آبیش نگاه می کردم!
ـ سلام نسرین خانوم. میتونم کمکتون کنم کتاباتونو جمع کنین؟
منتظر جواب نشدم. دولا شدم تا کتاب های قطور فیزیک، شیمی و هندسه را که از زیر بغلش به زمین افتاده بودند، برایش جمع کنم.
ـ نسرین خانوم، من خیلی دلم می خواد شما رو ببینم! چند بار موقع تعطیلی اومدم دم مدرسه تون. دو، سه بار هم دورتر از منزلتون، واسادم! ولی نشده که باهاتون صحبت کنم.
ـ نزدیک خونه ی ما؟
ـ بله، نزدیک خونه تون، انتهای کوچه ی “وستاهل”. نسرین خانوم، من پنجشنبه بعد ازظهر دارم میرم فیلم “شورش بی دلیل” جیمز دین رو ببینم. دوس دارین بیاین؟
ـ کجا نشون میدن؟
ـ سینما “چارلی”، انتهای خیابون “شاه”، نرسیده به “سی متری”.
ـ چه سانسی؟
ـ سانس ۲ تا ۴ بهترین سانسه. بعدش اگه موافق باشین باهم برمی گردیم. میخوام تو راه، چندتا از شعرامو براتون بخونم. یه ربع به ۲ جلوی در سینما خوبه؟

***
ـ آقا یه چایی، لطفاً
داشتم از ترس می لرزیدم. هن هن کنان کتم را درآوردم و روی دسته ی صندلی یکی از میزهای قهوه خانه انداختم. داشتم می نشستم که نگاهم به یک چهره ی آشنا افتاد. اِه، دو میز آنطرف تر “اکبر شادبخش” بود! اکبر شادبخش شانزده، هفده ساله! به همان صورتی که سالهای سال پیش می شناختمش. مثل من پیر نشده بود. با سری خمیده به روی میز، داشت چرت می زد.
ـ اکبر، تویی؟
سرش را اندکی بلند کرد. با چشم های گود رفته و تقریباً مه آلودش، مرا چند ثانیه نگاه کرد.
ـ اِه، میتی، تویی؟ اِه، چرا موهات سفید شده! گچ کاری می کردی؟ بابا خیلی سرت میشه! آخه کجایی بی بفا(بی وفا)؟
با مکث و بریده بریده صحبت می کرد.
به طرف میزش رفتم و روی صندلی مجاورش نشستم.
ـ اکبر، چطور زمان بر تو اثر نگذاشته و تو پیر نشده ای؟ چطور هنوز شانزده، هفده ساله باقی موندی؟
ـ میتی جون، من که میدونی از اول عشقی بودم. عشقیا پیر نمی شن! حالا تو بگو. تو کجا بودی این همه سال؟ چرا دیگه پیدات نیس؟
ـ اکبر جون، من سالهاست که دیگه ایران نیسم.
ـ پس چطو الان، اینجا؟
ـ اکبر جون، اومده بودم نسرینو ببینم.
ـ کجا نسرینو ببینی؟
ـ دمِ “دبیرستان داوری”. ولی زنگ که خورد، یک مرتبه در مدرسه باز شد و بیشتر از هزار تا کلاغ سیاه پریدن بیرون. هُردود کشیدن به طرفم. میخواستن به من حمله کنن. درست مثل فیلم “کلاغ”های آلفرد هیچکاک. یادته؟ منم ترسیدم، فرار کردم. رسیدم به قهوه خونه، درو باز کردم، پریدم تو و درو بستم.
ـ بابا ایول! الحق که کعب الاخباری! به سی ان ان گفتی زکی! عشقی، نسرین ممکنه هنوز تو دبیرستان داوری باشه، ولی آخه دبیرستان داوری که دیگه اونجا نیس که تو می شناختی.
ـ اکبر جون، مگه نشئه ای؟ مدرسه داوری همین بغله، سر منیریه، چسبیده به همین قهوه خونه.
ـ بابا کمالتو! ببین کی به کی میگه نئشه!
بابا چسبیده بووود! ولی چسبش خوب نبود، قاطی داشت، وَر اومد!
ـ منظورت چیه اکبر؟
ـ واله من خودم که ندیدم، ولی شنیده م خیلی سال پیش، یه بولدوزر گنده آوردن، زدن زیر مدرسه داوری. از جا کندنش، از این جا بردن.
ـ کجا بردن؟
ـ نمی دونم جون تو. فقط مطمئنم هر جا بردنش سر به نیستش کردن. بعد دیدن جای خالیش تو ذوق میزنه، رفتن با همون بولدوزره یه مدرسه ی دیگه ای رو، از یه جای دیگه، کندن، آوردن، گذاشتن تو جای خالی مدرسه داوری.
ـ اکبر اسم این مدرسه ی تازه چیه؟
ـ “دبیرستان دوشیزگان اسلامی”

***
هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.
حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!


(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

۱ Comment

  1. بسیار روان وسلیس نوشته شده و به دل مینشیند.برای نویسنده پیروزی ..پایداری و پر کاری ارزو دارم.
    سیمین دخت داوودی

    Reply

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This