Select Page

جانان من!/تارا نسیمی

از کارگاه داستان نویسی عباس معروفی

 صداها و سایه ها دورش می چرخیدند. حدقه ی چشمهاش در تاریکی پس سرش گم شده بود اما باز نور لامپ کورش می کرد. پلک ها را بهم فشرد، جوری که تمام ماهیچه های دور چشمهاش بی امان لرزید. لب های کبودش را جمع کرده بود توی دهنش و طعم گسش را بین دندان ها  می فشرد. لرزه ی ریز و یک دستی از گونه های برجسته اش به فک و دهانش سرایت کرد و تا به سرشانه ها برسد لرز نبود دیگر، تب بود.

گاه درد را قورت می داد و گاه از هزار دالان تودرتوی دلش فشرده،  می آمد تا به آستانه ی حنجره اش می رسید. صدای پاره شدن پارچه ای ضخیم از سرش می گذشت، و بعد با نور غلیظ اتاق می آمیخت. از فریادهای درهم دویده ی خودش سرسام داشت. از امرونهی های دکتر، و بیش از آن از نگاه سرد پرستار به وحشت افتاده بود.

«زور بزن خانوم جون، زور!»

از درد لال شده بود. هیچ کلمه ای یادش نمی آمد. پهنه ی اشک بود که از گوشه چشمهاش راه می کشید به دهلیز گوش و غرق می شد در آن جا. ملافه خیس زیر تنش جمع شده بود. انگشت پاهاش بی اختیار روی چرم لختِ تخت فشرده می شد. دلش می خواست ناخن هاش را فرو کند در آن نرمی سیاه و سینه ی تخت را جر دهد.

«زور بزن عزیزم. نفس عمیق بکش!  به من نگاه کن!  نفس بکش خانوم جون!‌  منو نگاه کن.»

سرم را بالا گرفتم  نگاهش کردم، چشمهاش که پرپر می زد و خودش را به شیشه سرد اتاق ملاقات می کوفت، آتشم می زد. گفتم. باید می گفتم. چاره ای نداشتم، و خالی شده بودم، از خودم، از زمان. شوق و وحشت و تنهایی امانم را بریده بود. حالا می دیدم که او خالی شده، از خودش، از زمان، و وحشت که آمده نرم نرم نشسته لابلای شقیقه های خاکستریش.

«دفتر دومم تموم. برات آوردمش، بخون!»

دست چپم را لغزاندم زیر مقنعه ی سیاه و چند پر روی پیشانی را کشیدم پشت گوشم. دستهام تنها میراثی بود که داشتم. تنها وعده ای بود که می توانست نگاه غریبش را آشنا کند.

«پونصد تومنی، یادگار عید پارسال دایی فردوس یادته؟ فالی که برامون گرفت یادته؟ گذاشتمش یه جایی لای دفتر. بازش که کردی اول همون صفحه رو بخون.»

لبخند کوتاه و محوی زدم و بلافاصله پشیمان شدم. چشمهام را انداختم پایین لای کاشی های سیاه و چرب کف اتاق، گم و گورش کردم. پای راستم را زیر چادر می لرزاندم تا مبادا چانه ام سرریز کند. دست های خیس و گره خورده ام را پس گرفتم و گذاشتم روی ران هام. به نظرم پیر آمدند. فریاد مرتضا گوشهام را کر می کرد. لبهاش را به هم دوخته بود و احتمالاً او هم پای راستش را بی امان جایی پشت این سد سیمانی می لرزاند. دو نفس سنگین و عمیق فرو داد. صداش خشک بود و رنگ ناباوری از تحکم داشت. می دانم! نمی شد! چاره ای نداشت! اسمم را هم صدا نمی کرد. می ترسید اشک امانش ندهد. فرصت نبود. فرصتی برای دردت به جانم نبود. فرصتی برای اشک ها و تکرار مدام نام من نبود. فرصتی برای یک شادمانی ساده، فرصتی برای فهم عجیب کلمه ی پدر.

«دفترچه تلفنم اون قرمزه تو کشوی میزمه. زنگ می زنی به خسرو، خسرو ترجانی. می گی خانوم مرتضا هستم. بگو ماشین بفرسته پی خانجان، خودش کاراشو ردیف می کنه. نباید تنها بمونی. شنیدی ژاله؟ بگو قبول!»

سرم را بالا گرفتم. نگاهش کردم. چشمهاش که پرپر می زد و خود را به شیشه سرد اتاق ملاقات می کوفت، آتشم می زد. آمده بودند دنبالش. پیش از آنکه نگهبان صداش بزند بلند شد. تلخ و دلخور گفت: «دفترمو با خودت ببر! این چیزا رو با خودت نیار. دست من که نمی رسه! نمی دونی؟!»

رو گرفت. سمت در قبل از آن که از قاب شیشه ای خارج شود ایستاد و برگشت. انگار که از لحنش پشیمان باشد، نرم تر اسمم را صدا زد: «ژاله جان! قول؟!»

«باشه مرتضا، قول.»

و نگفتم که مرتضا جان، زانو درد خانجان عود کرده، چشمانش تازگی آب مروارید آورده، دو ماهی هست که گوشه خانه افتاده. دیگر نگفتم که بی خبر آمدند و دفترچه تلفنت را هم بردند؛ همراه کامپیوتر و دست نوشته ها و چرک نویس ها و هر آنچه که بوی تو را می داد.

ایستادم. سیم گوشی در هوا کش می آمد. آخرین لحظه ی بودنش را قاپیدم: «مرتضا! به خدا شکایتی ندارم. خوشحالم.» بعد سرم را پایین انداختم: «تو چی!؟»

به آستانه در رسیده بود. لحظه ای مکث کرد. شانه هاش می لرزید. بین برگشتن و رفتن مانده بود. برگشت. تمام صورتش خیس و سرخ بود. لبخندی زد و هق هق را فرو داد. لبهاش را به هم فشرد، جفت چشمانش را به علامت خرسندی هم گذاشت. پلک هاش را که باز کرد دید، چادری مشکی روی صندلی اتاق ملاقات بند ۳۱۲ جا مانده.

چنگ زد پس سرش. چادر خاکی را تا زیر سینه کشید روی صورتش تا در امان سایه ی سیاه چادر چهره ی به هم پیچیده و زار و نزارش از هم نپاشد. دردی دور سرش پیچید و از روزنه چشم هاش خون  شد و ریخت روی پیرهنش.  دیگر نای نفس کشیدن نداشت.  صدای باد از دور می آمد.  به قطعه ۷۴ که رسید نسیمکی شد و لبه های چادرش را تاب داد. اشک بود که بی صدا می آمد. سنگین شده بود. دست و پاهاش را حس نمی کرد، اما ارتعاش خفیفی در تمام تنش می گشت. انگار خشک شده بود. پلک نمی زد. آب دهنش را قورت نمی داد. نفس نمی کشید. می خواست همانجا تا ابد بماند. در آن لحظه ی معدوم، دقیقا نمی دانست چه بود که این چنین آتش به جانش می انداخت.  چه آتشش می زد؟ دست مهربان نسیم که غربت وامانده اش را می شست، یا تن این خاک سرد بی مروت که جگرگوشه اش را بی اذن فرصتی کوتاه برای حتا یک لحظه زندگی کشیده بود در این قاب کوچک مستطیل و داغش را برای همیشه میخ کرده بود توی دلش؟  نمی دانست. آخ مرتضا! مرتضا!

لای دفترچه را باز کرد. اسکناس صاف و تا نخورده ی دایی فردوس را نشانی گذاشته بود سر صفحه. چنگ زد و صفحه را پاره کرد.

«مرتضی جان سلام. بهارم! خانه نیستی اما گل نازنینی از تو اینجا در خانه مان در درون من پا گرفته و ریشه دوانده. این موجود کوچک را دوست دارم. نبودنت را برایم هم سخت تر و هم آسان تر می کند. دنیای این روزهای تنهایی ام را کامل می کند. دوبار هم در خواب دیدمش. فکر می کنم دختر است. اسمش را می گذارم جانان.»

کاغذ را تا کرد. پانصد تومنی را برگرداند. خط خوش دایی فردوس به رویش خندید: «دست از طلب ندارم تا کام من برآید، یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن برآید.»

با دست خاک را پس زد و دوباره روی کاغذ نمناک و یادگاری دایی را با خاک پر کرد. آفتابگردان های کوچک را با نظم و وسواس چید دور قاب مستطیل جانانش. خانجان کمی دورتر زیر سایه باریک چناری قرآن به دست گرفته بود و آوازی زیر لب می خواند. خانم طاهری زن همسایه بالایی موبایلش را قطع کرد، خودش را رساند بالای سر ژاله: «ژاله جان! ‌آقا مطیعی بود.» مکثی کرد. آمد جلو دوزانو نشست کنار تل خاک، و شانه های ژاله را گرفت: «با حاج صابر رفتن سراغ آقا مرتضا. دلت با خدا باشه. نگران نباش. اینا مردن. از پس هم برمیان. زبون همو می فهمن. نگران نباش. می دونن چه جوری بهش بگن که… بعدشم خدا رو چه دیدی؟ شاید بهش مرخصی دادن. بلند شو ژاله خانوم، بلند شو خانوم! اینقد به خودت فشار نیار.» و یک پتوی آبی انداخت دور شانه های ژاله. پیچید دور تنش.

«پس بزن این پتو رو ریاحی! تشنج کرده. سرشو محکم بگیر پایین.»

«پالس نداریم دکتر!‌ کیسه های یخو بیارین. سر بچه داره کبود می شه. پیج کن اتاق عملو آماده کنن.»

«پالس نداریم دکتر.»

سایه ها دور می شدند. صداهای اتاق لمبر می خورد و لابلای شاخه های بلند آفتابگردان گم می شد. هیچ وقت از نزدیک یک مزرعه آفتابگردان را ندیده بود. لابلای آفتابگردان های رسیده نگشته بود. بعد رعد و برق زد، اما بارانی در کار نبود. سرش را که بالا گرفت آفتاب کورش کرد. یک پرنده آبی آمد نشست روی شانه چپش و زیر لب آواز خواند. چشم ها را بست و آرزو کرد کاش تا ابد همانجا می ماند.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This