Select Page

روزنگاریهای مهاجرت ـ ۱۵۲/ عزت گوشه گیر

شماره ۱۱۹۴ ـ ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۸

۱۱ جون ۱۹۸۸ ـ آیواسیتی

دیشب برای دیدن برنامه مجاهدین رفتم که قرار بود که یکی از اعضای مجاهدین از شیکاگو برای سخنرانی بیاید. حدود ۱۲ نفر در سالن جمع شده بودند. در آغاز برنامه دو فیلم از عملیات آفتاب و تشکیل ارتش آزادیبخش ملی در خارج از ایران نشان داده شد. بعد آقای هدایتی در مورد اخبار ایران و اخبار فعالیتهای مجاهدین صحبت کرد. گفت که “خمینی، فرمانده کل قوا و سایر اختیارات ارتش از جمله تصمیم گیری های امنیتی و بودجه ای و خلاصه تمامی قدرت را به خامنه ای واگذار کرده است. شرایط کنونی ایران مثل دوران ازهاری است. در هیئت حاکمه چند دستگی به چشم می خورد. هیچکس به هیچکس اعتماد ندارد. حتی خمینی هیئتی را برای کنترل و بازرسی شورای نگهبان انتخاب کرده است. در شهرهای مختلف ایران از جمله تهران، اصفهان و چند شهر دیگر تظاهراتی علیه جنگ رخ داده است. به گفته اخبار رادیویی و تلویزیونی، خمینی به سرطان کبد دچار شده و تا چند ماه دیگر خواهد مرد.”

همینطور که نشسته بودم و به سخنرانی گوش می دادم، هر نکته ای که از دیدگاه مجاهدین گفته می شد، بعد تقدم عملگرایی آنان را بر دانش، تفکر، و بینش سیاسی آنان آشکار می کرد. کمبود استقلال اندیشه در میان اعضا به شدت حس می شد. فکر کردم حقیقتا فرق آنان در این زمینه با سربازان هر ارتشی اعم حزب الله یا هر تفکر دیگری چیست؟ اعضا مجاهدین در جایی که قرار دارند، با فضای تبلیغاتی محکمی که در اطرافشان قرار دارد، به نوعی مسخ شدگی دچارند. آنها هرگز به خود اجازه نمی دهند که خارج از نظم سازمانی بیندیشند و تصمیم بگیرند. از دست دادن آن همه نیروی جوان در انقلاب، وجودشان را از حس انتقام پر کرده . . . وقتی انسان در یک محیط مستحیل می شود، نمی تواند از ابعاد گوناگون به یک موضوع نگاه کند. تنها با فاصله گیری است که می تواند حتی خودش را در مقابل خودش بگذارد و نقاط قوت، ضعف، انحرافات و کجروی های خود را از دریچه ای دیگر ببیند. روحیه مبارزاتی و مقاومتشان عالی است، اما برای رهبریت یک حکومت و وضع قوانین انسانی و رسیدگی به نیازهای مردم، مگر می توان فقط به این فاکتورها قانع بود؟ رجوی به عنوان رهبر مجاهدین فرق چندانی با خمینی نخواهد کرد. چرا که شعار “رجوی ایران، ایران رجوی” یعنی قبول بی چون و چرای رهبریت یک فرد بر یک ملت . . . یعنی ظهور یک فاشیسم نو . . .

در فیلم عملیات آفتاب وقتی که اعضای مجاهدین گروهی از سربازان و سپاهیان را به اسارت گرفته بودند، عملکردشان نسبت به اسراء به همان گونه بود که خمینی و افراد حکومتش نسبت به مجاهدین و دیگر نیروهای مخالف انجام می دادند. آنها را جلوی دوربین تلویزیون می آوردند تا حکومت خمینی را افشا کنند . . . مردم مثل توپ فوتبال از یک طرف به طرف دیگر رانده می شدند . . . توپ فوتبال هرگز نمی تواند اعتراض را به گوش پاهایی که لگدش می کنند برساند، مگر اینکه از درون یا برون دریده بشود ! . . . آیا من می توانم این همه جوان ساده فریفته شده را محکوم کنم؟ جوانانی که تبدیل به آدمهای بی هویت شده اند و مجبورند برای اثبات خود یا به مرگ تن بدهند یا ماسک های متعددی در پشت چهره شان ذخیره داشته باشند و هر بار یکی از ماسک ها را به چهره بزنند. ترس از شکنجه و مرگ روانشناسی ویژه خودش را دارد . .. یاد حرفهای احمد شاملو می افتم، هما ناطق و مسعود احمدی که معتقدند باید با مردم به جنگ در افتاد. مثل هنریک ایبسن در نمایشنامه اش “دشمن مردم”. . .

نمی دانم، . . . آموزگاران واقعی من در زندگی کسانی بوده اند که مرا با روشی سخت انتقادی به چالش کشیده اند و تکان داده اند. شاید راه صحیح این باشد که با شدیدترین لحن انتقاد کرد. این نوع انتقاد مردم را وا می دارد که “فکر” کنند، اما شاید همیشه چنین روشی کارایی نداشته باشد.


دیشب وقتی که آقای هدایتی در مقابل سئوالات متعدد شرکت کنندگان جوابی منطقی نداشت، ـ و گویی همان پرسشها نیز در وجود خودش بود ـ به یاد حرف برتولت برشت افتادم در کتاب “گفت وگوی فراریان” که: “صداقت، حماقت است” . . . در وجود آقای هدایتی یک نوع صداقت زلال بود که از این همه زلالیت دلم به درد می آمد. گویی تمام هدف رهبران سازمان مجاهدین خلق این بود که برای جان دوباره دادن به سازمان و برای ضرب شست نشان دادن به خمینی و رژیم اش، سیاهی لشکر بیافرینند و “ارتش آزادیبخش ملی” خود را تقویت کنند و به مردم ایران بنمایانند، اما آنها نمی دانند که وجود تمامی ملت ایران را “شک” فرا گرفته. “شک” در عین حالی که مضر است، مثبت نیز هست، چرا که ملت دیگر نمی خواهد فریب بخورد. ملت در تجربه به این دانش رسیده است که “صداقت مترادف حماقت است”. ملت می داند که جانش ارزش دارد و نمی خواهد خونش را به پای هر جریانی بریزد. ملت در مقابل هر عملی پرسش دارد:

۱ـ رهبریت سازمان مجاهدین چرا عراق را برای پناهندگی اعضایش انتخاب کرده است؟ جایی که در این مقطع زمانی، کشور دشمن محسوب می شود و ملت را زیر ضربات مهلک خود قرار می دهد.

۲ـ در صورت اشغال خوزستان توسط عراق، موضع مجاهدین در قبال تجاوز یک کشور بیگانه به ایران چه خواهد بود؟

۳ـ رابطه رجوی با صدام حسین چگونه است و مواضع اش را در مورد جنگ عراق با ایران چگونه توجیه می کند؟

۴ـ ازدواج های سیاسی رجوی!

۵ـ موضع مجاهدین در مورد کردهای عراق چیست؟

۶ـ . . .

همیشه می گویم می توان از چیزی که عمیقا با تو در تضاد است، آموخت.


امروز مایکل برایم یک گل رز قرمز وحشی آورد. گفت: یک هدیه از طرف من به تو!

یک گلدان سبز را هم پر از آب کرد، و گلدان را روی میزم گذاشت.

شارلوت با شیطنت گفت: گل قشنگی است!

گفتم: بله . . . مخصوصا اینکه وحشی هم هست!

شارلوت گفت: مثل تو . . . تو یک زن وحشی هستی . . .

خندیدم و تعجب کردم.

اولین بار گویا سیزده ساله بودم که سارا ـ م همین جمله را به من گفته بود و من ناگهان به یاد زنان وحشی آمازون افتاده بودم . . .

گفتم: تو اولین آمریکایی ای هستی که این را به من می گویی!

گفت: جوان . . . وحشی . . . آزاد . . .

گفتم: چی؟

گفت: روی حرفهایم فکر کن . . . روی این سه مسئله . . .

و رفت. مایکل ساکت بود.




اما بعد راجع به مسایل مختلفی از جمله آموزش و پرورش، سیستم های تربیتی و اثر روش های گوناگون تدریسی در تکامل یک جامعه، و بعد راجع به کودکی مان صحبت کردیم. و من از افکار و خاطره هایم درباره خدمتکاران کم سن و سالی که می شناختم، و اخیرا فکرم را بسیار اشغال کرده بودند، با او صحبت کردم. هیچوقت اینطور عمیق و موثر به آنها فکر نکرده بودم. چهره هایشان با تمام ریزه کاریها در لنز چشمهایم درشت و درشت تر می شدند. می توانستم ریزترین معنا را در چشمهایشان و ظریف ترین تنش ها را در امواج روحشان ببینم. . . آنطور که می توانستم ببینم . . . در بعدی که می توانستم ببینم . . . یک انسان حتی به وسیله یک فرد می تواند میلیونها نوع دیده بشود. . . به “پنیر” فکر کردم. که حتما حالا هفت هشت تا بچه دارد. . . و باید دو سه سالی از من کوچکتر باشد. (راستی چرا اسمش را “پنیر” گذاشته بودند؟) . . . به شوکت دختر چراغ، به بتول، به “طوبی،” به “هاجر” به “مادر نعمت” . . . به “دختری” که در محله سیاهپوشان در منزل یک سرهنگ مدتی کار کرده بود . . . و رویاهای “دختر” از زن سرهنگ . . . و زندگی مرفه و مدرن . . چرا هیچکس آنان را “انسان” به حساب نمی آورد؟ چرا هیچکس به احساساتشان توجه نمی کرد؟ چرا آن “دختران” حقیر و کوچک پنداشته می شدند … چرا حس رقصیدن، آواز خواندن، عاشق شدن و سر سفره ما غذا خوردن از آنها گرفته می شد؟ چرا انسان اینگونه است که تا خودش به آن تجربه نرسد، نمی تواند تجربه دیگران را درک کند؟ ادبیات و هنر بهترین شیوه انتقال تجربه است، اما چقدر می تواند در انسان سازی موثر باشد؟

وقتی که در بچگی در آهنی حمام را بسته بودم و انگشت پسر “بتول” مانده بود لای در، “بتول” سرش را گذاشت روی دیوار و گریه بسیار غمناکی سر داد. احساس غریبی به من دست داد. از خودم متنفر بودم . . . گویا ۹ ساله بودم. . . پسرش هم انگار هفت ساله بود . . . ما با هم بازی می کردیم . . . چقدر درد انگشت “محمدرضا” را درک کرده بودم؟ چقدر دردِ دل “بتول” را؟ . . . حالا چرا همه این تصاویر به ذهنم هجوم می آورند؟ آیا به این دلیل که منهم از دست داده ام؟ که از دست می دهم و از دست خواهم داد؟

شب فیلم Beauty and the Beast اثر ژان کوکتو را در تلویزیون نشان می دادند همراه با مجموعه ای از آثار هنری، مصاحبه ها، نقاشی ها، مجسمه ها، و فعالیتهای بازیگری اش را . . . در توجه ویژه اش به اسطوره و فرهنگ و مذهب . . سراپا تماشا شدم. به یاد دوران کودکیم افتادم. به داستانهایی مشابه آن که برای ما تعریف می کردند گوش می دادم و من همیشه خودم را به جای قهرمان قصه ها قرار می دادم، حتی شکست خورده ها را هم تجربه می کردم تا درکی از مفهوم شکست خوردگی به دست بیاورم!

خود را در همه شخصیت های قصه ها جا دادن، مرا در احساسات متفاوتشان سهیم می کرد. بعد یک نمایش دیدم که در National Theatre انگلستان نشان داده شده بود. نام تئاتر “راز آفرینش” The Mysteries: The Nativity بود که داستان آفرینش را از حضور آدم و حوا تا ظهور موسی از دیدگاه روایتگرانه مذاهب تک خدایی (تورات، انجیل، قرآن) اما به شیوه ی مدرن امروزی بیان می کرد. فرم تئاتر نو و بدیع بود و قسمت هایی از آن مرا به یاد نمایشنامه ای حماسی انداخت که سال گذشته آن را آغاز کرده بودم. (نمایشنامه ام با سمبلی از زن و مرد (آدم و حوا) شروع می شد و به کمال ارتباط در دنیای امروز می رسید. تماشاگر می توانست در صحنه آزادانه وارد شود و خارج شود. در بازی شرکت کند، برقصد، آواز بخواند . . . اما نمایشنامه ام هرگز به پایان نرسید!)”

تئاتر “راز آفرینش” با آواز و رقص فولکلور آغاز شد. نمایشی پرشور و پر جاذبه که نه قصد فریب تماشاگر را داشت و نه نمایشی فاصله گذار بود. خدا در صحنه حضور پیدا می کرد. از نقش خدایی خودش جدا می شد و به یک “مرد” معمولی تبدیل می شد که کلاه بر سر می گذاشت، کراواتش را مرتب می کرد و در حالی که شوخی می کرد با نوح شروع به مباحثه می کرد. (راستی چرا در مذاهب تک خدایی، خدا همیشه مذکر تصویر شده است و زبانهای کتابهای مقدس نیز زبان مذکر است؟)

تئاتر از اپیزودهای مختلفی تشکیل شده بود و بین اپیزودها موسیقی و رقص اجرا می شد. آنچنان که تماشاگر تصور می کرد به دیدن یک فستیوال یا سیرک یا مجموعه ای از هنرهای مختلف آمده است. از تمام المانهای تئاتری از جمله نور، دکور، لباس، صدا، لوازم ویژه صحنه ای، آواز، رقص و تماشاگر استفاده شده بود. زبان نمایش تلفیقی بود از زبان شعری و زبان عادی و روزمره مردم . . . گاهی با قطعات کمیک که از بار جدی بودن آن کاسته شود. نمایشی صمیمی بود و از ریزترین عناصر تئاتری در بیان یک موضوع استفاده می شد. با قطعه چوب هایی در صحنه، یک کشتی (کشتی نوح) ساخته می شد و با همان قطعات بردگی و زندانی بودن کاراکترها نشان داده می شد.

خب . . .

این دفتر هم تمام شد.

دفتر عزیزم، برای ۱۱ ماه دفتر ساکت و صبور من بودی، در تمام اندوه هایم شرکت داشتی. شادیهایم را کمتر با تو تقسیم کردم، اما در این چند روزه اخیر به شدت احساس آرامش، استقلال و عزت نفس می کردم … زندگی برایم زیبا شده بود. می توانستم با شادی و سبکبالی، محکم و آزاد در خیابان راه بروم . . . آیا خوشحالی کاوه مرا خوشحال و آرام کرده بود؟ . . . دفتر عزیزم . . . خداحافظ . . . متشکرم که همه جا با من بودی!


 

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This