Select Page

دو شعر از رضا مقصدی

 در زمستانم

چه کسی گفت

فصل

فصل تنهایی ِ گلها نیست؟

دشت ، بی رقص ِ نفس های تو سرگردان ست

یاس ها

بوی دستان ِ ترا می جویند.

از تو با خنده ی آب

از تو با ناب ترین زمزمه، در لحظه ی تنهایی

از تو با همهمه ی پنجره ی دورترین خانه، سخن می گویم.

در زمستانم.

وقتی آن چشم نه، آن آتش

ازمن وُ دل، دور ست

در زمستانم.

آه…می دانم، می دانم

این هراسی که میان من وُ ما می گذرد

زخم هایی ست که بر عاطفه، می مانَد.

فصل

فصل تنهایی گلها نیست؟

از تو می پرسم ای تنها!

اینهمه، فاصله، نامش چیست؟

برف می بارد در من، برف

چشم های تو کجاست؟

آلمان. هایدلبرگ . سال ۶۸

*از کتابِ: با آینه، دوباره مُدارا کن!

غم تو چیست نگارا

جزیره های بهار

به انتظار تو بودند.

به انتظار پیامی

که از کرانه ی قلب تو، عاشقانه برآید –

صنوبران ِجوان

به جان، شکفتن ِعشق ِ تو را هماره سرودند.

تو در شبانه ترین لحظه های نیلوفر

به تابناکی ِ تاریخ ِ تاکها خواندی

و در چکامه ی تابانت

که رنج ِشبها را

ز خاطرات ِ درختان ِ شهر بر می داشت

هزار پنجره خندید.

کسی نمی داند

که جان ِ عاشق ِ تو

کجا، چگونه فرو مُرد

که در کبودی ِ چشمان ِ هر بنفشه، غم توست.

عزیز ِ گمشده ی من!

بسوگواری ِ آوازت

که در طراوتِ گل های باغ همسایه

و در نجیب ترین لحظه های من جاریست

دلم بخنده ی هیچ عابری سلام نگفت.

به لاله ها گفتم:

دل ِ غمین ِمرا

بشادمانی ِآغوش ِ باغها ببرید

که در تبسم ِ سرشار ِ شمعدانیها

و در ترنم ِ شفاف ِ آب های صبور

حضور ِزمزمه ی لحظه های شیدائی ست.

به لاله ها گفتم:

بسوگواری آوازِ بی قراری تو

طنین ِ داغ ِ دل ِعاشقم تماشائی ست.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This