پرویز قلیچ خانی که من دیدم/ گودرز گرمرودی

شماره ۱۲۲۰ ـ پنجشنبه  ۱۲ مارچ  ۲۰۰۹

 خواستم از پرویز قلیچ خانی، قهرمان افتخارآفرین ورزش کشورمان و ـ در این وانفسای دوری از وطن ـ چهره ی مستقل و مردمی اندیشه و سیاست بگویم و دروغ چرا، خود نه اهل ورزش ام نه اهل سیاست! اما با این حال حساب امثال من از امثال کچلی که به مغازه سلمانی رفته و گفته بود “روی من حساب نکنید” جداست.. چرا که “سر” ممکن است کچل باشد اما آدم، اگر ایرانی هم باشد، آن هم در این روزهای سرنوشت ساز مملکتش، نه می شود و ـ اگر بخواهد هم ـ نه می تواند سیاسی نباشد ـ گیرم “سیاسی” ای است از نوعی که نه “رهرو” ی خوبی باشد و نه “رهبر”، نیز نه مرید کسی باشد نه مراد (۱)

گفتم ایرانی؛ منظورم همان ایرانی ای است که اعقاب و اسلاف اش، به وقتش، حتی به بهانه ورزش ـ در زورخانه ها ـ گرد می آمدند تا تن و روان شان را برای پایداری و مبارزه آماده کنند…

… همیشه از دور دیده بودمش؛ آن وقتها که پدرم ما بچه ها را به استادیوم امجدیه می برد تا بازیها و فوتبالیست های محبوب مان را ببینیم. هر کدام از ما برادرها یکی دو تا بازیکن محبوب و “مال خودمان” داشتیم و پرویز قلیچ خانی اما، با اینکه قدش به بلندی بقیه بازیکنان نبود، همیشه “بزرگمرد” بقیه قهرمانان بود. آن همه شور و شوق، آن هورا کشیدن ها و آن همه لحظه های ناب سرشار از هیجان نوجوانی و جوانی … و حالا هنگام پارک کردن ماشین در پارکینگ محل دیدار با او ـ از نزدیک و بعد از حدود چهل سال ـ قلبم چه تند می زد. می دانستم این بار دیگر مثل این چهل سال گذشته نخواهد بود. این بار دیگر قرار نیست تکه های خاطره ها را از هزارتوی ذهن بیرون بکشم، گردگیری کنم با قطره چکان مزمزه شان کنم، این  بار دیگر خاطره، خودش اینجا بود.

با اینکه زودتر از موعد، خودم را به محل رسانیده بودم، خیلی ها قبل از من آمده بودند. اما او مجالم نداد تا با نگاه از میان بقیه حاضران شناسایی اش کنم؛ خودش با آغوش باز به طرفم آمد و خوش آمد گفت و در آغوش ام گرفت. اول فکر کردم با آشنایی اشتباهی گرفته است اما چنین نبود، با هر تازه واردی که داخل می شد همین کار را می کرد… خواستم تا مجلس شلوغتر نشده عکس یادگار “با او” بگیرم و گرفتم، اما انگار این “او” بود که با من عکس به یادگاری گرفت… همانطور که این”او بود” که ـ بیش از اینکه من او را ـ من را در آغوش فشرده بود ـ موهایش جو گندمی، اما ـ برای من ـ همان قلیچ خانی بود.

جلسه ـ یا هر چه بتوان اسمش گذاشت ـ آغاز شد. اینکه چگونه آغاز شد، چه کسی نخست پشت تریبون قرار گرفت و او را معرفی کرد و او خود چه گفت را می گذارم برای کسی یا کسانی که گزارشی از این دیدار را جایی خواهند آورد. آنچه می گویم تنها، قلیچ خانی ای است که من دیدم و اینکه برای چه به دیدار ما آمده بود؟!


اینک، وقتی به این دیدار و چند دیدار دیگر که پس از آن دست داد می اندیشم، می دانم که فحوای آمدنش را در همان لحظه ی نخستِ دیدار، به من و به ما گفته بود؛ آمده بود مرا ـ مردمش را ـ و روح و اندیشه ام را در آغوش بگیرد. برای دوستی و برای اتحاد آمده بود.

با این حال نمی توانم گزارشگر لحظات تلخی از این دیدار نباشم؛ لحظاتی که در آن، دو تن از هموطنانم، دو تن که نمی شناسم شان اما عزیزشان می دارم، با صدای بلند، خائن و وطن فروش اش خواندند… و او با همان تواضعی که به سئوالات دوستدارانش پاسخ می داد، به آنها پاسخ داد. آن دو هموطن او را به خاطر مصاحبه تلویزیونی در رژیم گذشته، خائن می خواندند. پاسخ او را نیز همراه گزارش بقیه آنچه در آن دیدار گذشت به عهده  “بلد”ش وامی نهم و تنها آنچه خود در جواب این دو هموطن برای گفتن دارم بازگو می کنم. (۲)

آیا اگر شرط ازدواج، تعهدی صددرصد  برای عدم متارکه بود، یا شرط داشتن فرزند، تعهدی صددرصد در تحویل دکتر و مهندس و فیلسوف  (در هر رشته) به اجتماع می بود، اصلا ازدواجی صورت می گرفت یا فرزندی از زوجی متولد می گردید؟! آیا اگر فرض اولیه و شرط برداشتن هر قدمی و فعالیتی در راه مبارزه با ظلم و نامردمی، رفتن به راه چه گواراها و گل سرخی ها و مصدق ها می بود، به جز چند تنی از هر هزاران نفر رهروان راه مبارزه بقیه، رفیق نیمه راه و خدای ناکرده “خائن” به آرمان خود و راهی که برای رسیدن به آن آغازیده بودند، نام نمی گرفتند؟

گفت: تو روی به ره گذار و از ره مهراس/ خود راه بگویدت که چون باید رفت …و در این راه چه بسا قلیچ خانی ها و دیگرانی که قدم در راه مبارزه گذاشته بوده اند دوشادوش چه گواراها و مصدق ها بوده و هستند و خواهند بود… خواری و شرمسارگی اگر هست، چنان که خود قلیچ خانی با خضوع خود در جواب گفت: بر ظالم و شکنجه گر باد، نه بر مظلوم و شکنجه شده…

زمانِ بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در شیب دره، سر به سنگ می زند

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش (۳)


 


 

۱ـ وامدار تعبیری از هادی خرسندی

۲ـ این جمله ها ـ عینا ـ و خطاب به آن دو هموطن در جلسه ایراد شد. دریغ که آن دو دقایقی قبل از اظهاراتشان وارد سالن و دقایقی پس از ایراد آن از سالن خارج شدند.

۳ـ هوشنگ ابتهاج (الف ـ سایه)


 


 

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This