Select Page

ترکیب دو رییس جمهوری/شهباز نخعی

ترکیب دو رییس جمهوری/شهباز نخعی

بیست و شش روز حتی برای تدارکات و اعزام یک هنگ یا گردان به جنگ در یک کشور همسایه نیز کافی نیست چه رسد به مطالعه و بررسی نتیجه و عاقبت آن. با این حال، ۱۲ سال پیش جرج دبلیو بوش ۲۶ روز پس از سوء قصد به ساختمان های دوقلوی مرکز تجارت جهانی در نیویورک و ساختمان پنتاگون، به یکی از دورافتاده ترین کشورها یعنی افغانستان لشکر کشید و همان روز بعد از ۱۱ سپتامبر هم گفت: «هرکس با ما نیست، بر ماست.»

شتاب زدگی باورنکردنی و حیرت انگیز جرج دبلیو بوش برای حمله به افغانستان – که موجب رونق کار هواداران نظریه توطئه و رواج “کار خودشان بوده” نیز شدـ ، این نکته را آشکار می کند که او کمترین فرصتی به خود برای بررسی و مطالعه ی نتیجه و عاقبت تصمیمش نداده و اصولا شخصیتی اهل بررسی و مطالعه نبود چنانکه در همان زمان حتی نام رییس جمهوری کشور همسایه افغانستان – یعنی پاکستان که در واقع بلای طالبان را به جان افغان ها انداخته بود – یعنی ژنرال پرویز مشرف را نمی دانست!

تصمیم بدون بررسی و مطالعه حمله به افغانستان – و یک سال و نیم بعد به عراق -، زبانه های آتشی را شعله ور کرد که پس از ۱۲ سال هنوز فروکش نکرده و صدها هزار نفر – غالبا غیرنظامی و بی دفاع – را قربانی کرده است.

جرج بوش (راست) ـ باراک اوباما

جرج بوش (راست) ـ باراک اوباما

حدود ۷ سال پس از کار نسنجیده جرج دبلیو بوش، در حالی که او آخرین ماه های اقامت در کاخ سفید را سپری می کرد، مرد بلندبالا و جذابی درعرصه سیاسی ایالات متحده ظهور کرد که پیش از آن سناتوری گمنام با پیشینه سیاسی آرام و بدون حاشیه بود.  این مرد که سخنوری بسیار توانا بود، توانست با جادوی کلام خود و شعارهای “تغییر” و “آری، ما می توانیم” گوی سبقت را از حریفان سیاسی برباید و شمار بزرگی از امریکاییان خسته و دلزده از بی پروایی های پرهزینه جرج دبلیو بوش را مسحور خود کند و به عنوان نخستین رئیس جمهوری سیاه پوست امریکا – اگرچه دورگه بود – به کاخ سفید واشنگتن راه یابد.

با گذشت نخستین سال ها از دور اول ریاست جمهوری باراک حسین اوباما، آشکار شد که او خصلتی ۱۸۰ درجه متفاوت با سلف خود دارد و هرچه بوش با مفهوم “بررسی و مطالعه” بیگانه بوده، رییس جمهوری جدید در هر امری – حتی نیازمند تصمیم گیری سریع – آنقدر به مطالعه جزییات و جوانب امر می پردازد که اصل موضوع یا به کلی منتفی می شود و یا صورت مسئله تغییر می کند و در نهایت از آن همه بررسی و مطالعه نتیجه ای حاصل نمی شود.

نزدیک به دو سال و نیم پیش – در ۱۵ مارس ۲۰۱۱ -، مردم سوریه تحت تأثیر آنچه که در تونس و مصر با عنوان “بهار عرب” روی داده بود و خسته و به ستوه آمده از حدود ۴۰ سال خودکامگی خاندان اسد و حزب بعث، که جیره خواری و دست نشاندگی حکومت آخوندی نیز به آن افزوده و مزید برعلت شده بود، با شعار “ملت سقوط نظام را می خواهد” به تظاهراتی پیگیر و دامنه دار دست زدند و با سرکوب خشونت بار رژیم جنایتکار بشار اسد و حامیان جنایتکارترش یعنی حکومت های ایران و روسیه روبرو شدند.

در شش – هفت ماه نخست روند تظاهرات و سرکوب – که هنوز ارتش آزاد سوریه به وجود نیامده و سرو کله تروریست های مزدور جبهه النصره وابسته به القاعده و سلفی های جهادی که با پول و سلاح قطر و عربستان سعودی تأمین مالی و تسلیح می شدند پیدا نشده بود – شمار کشته شدگان به پنج – شش هزار نفر رسید و اگر در این مدت حمایت موثری از مردم سوریه از جانب کشورهای غربی و به ویژه ایالات متحده – که مدعی رهبری دنیای آزاد و پشتیبانی از مردم سالاری است – می شد، ای بسا آشوب و آشفته بازاری که دنیا در سوریه شاهد آن بوده با این شدت رخ نمی داد و شمار تلفات – که بخش بزرگی از آنها زنان و کودکان هستند – از مرز صدهزار نفر و بی خانمان شده ها و آوارگان از ۴ میلیون فراتر نمی رفت.

دریغ و درد که در اروپا، که به قول نویسنده ای فرانسوی نقش فرودستی و مستعمره ایالات متحده بودن را برای خود پذیرفته، اقدام و عمل موثر از مرز حرف های توخالی و بی پشتوانه فراتر نرفت و در ایالات متحده نیز آقای باراک اوبامایی زمام امور را در دست داشت که بدون آن که کشورش از عنوان رهبری و ابرقدرتی کناره گیری کرده باشد، مبتلا به بیماری “مداخله هراسی” بود و جهت حفظ ظاهر برای گرفتن هر تصمیم مهمی به برج و باروی قلعه “بررسی و مطالعه” پناه می برد.

باراک اوباما یک سال و چند ماه نخست پس از آغاز تظاهرات مردم سوریه را به وقت گذرانی سپری کرد و گهگاه یک “بشار اسد باید برود” زیرلبی و بدون پشتوانه می گفت تا جایی که سروصدای افکار عمومی دنیا و امریکا را در آورد و این همزمان با مبارزات انتخاباتی دور دوم ریاست جمهوری اش بود و ناگزیر باید خودی نشان می داد تا رأی دهندگان از دوروبرش پراکنده نشوند.  در آن زمان، پس از آن که اسراییل یک کارخانه تولید سلاح شیمیایی در حومه دمشق را بمباران کرد، باراک اوباما در ماه اوت ۲۰۱۲، بدون آن که روشن کند که گذر از خط قرمز چه عواقبی خواهد داشت، به بشار اسد هشدار داد که کاربرد سلاح شیمیایی خط قرمز امریکاست. این هشدار به جای آن که خط قرمز باشد، در واقع به معنای چراغ سبزی بود که به اسد و حامیانش تلویحا مجوز هر نوع جنایت و کشتار بدون کاربرد سلاح شیمیایی را می داد.  این هشدار طبعا چندان جدی گرفته نشد و حدود دو ماه پیش مخالفان بشار اسد اعلام کردند که رژیم سوریه در حمله برای بازپس گیری شهر حلب از سلاح شیمیایی استفاده کرده است.  به گزارش “رعد نیوز”: «ایالات متحده روز پنجشنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۳، اعلام کرد که به این نتیجه رسیده است که نیروهای رژیم اسد، از سلاح های شیمیایی علیه مبارزان مخالف استفاده کرده اند.  یک مقام امریکایی اعلام کرد اوباما در مشورت با کنگره روزهای آینده تصمیم مهمی اتخاذ خواهد کرد.  دولت امریکا تأیید کرد که رژیم بشار اسد مکررا از سلاح شیمیایی برضد مردم خود استفاده کرده و “خط قرمز” امریکا را رد کرده است.»

با وجود صراحتی که دراین اعلام دولت امریکا بود، هشدار گذر از “خط قرمز” از سوی رژیم سوریه و حامیانش چندان جدی گرفته نشد و دو ماه دیگر هم به تردید و تعلل – یا آن گونه که باراک اوباما میل دارد آن را بنامد “بررسی ومطالعه” – گذشت تا این که چهارشنبه هفته گذشته دنیا شاهد و ناظر خبر کاربرد وسیع سلاح شیمیایی در حومه دمشق بود که بنابر منابع گوناگون بین ۳۰۰ تا ۱۳۰۰ نفر – شامل تعداد زیادی زن و کودک – قربانی این جنایت آشکار علیه بشریت شدند.  فشار افکار عمومی امریکا و لطمه سنگینی که به حیثیت ایالات متحده وارد شده، باراک اوباما را وادار ساخت که از لاک تردید و بی تصمیمی بیرون آید و به گزارش “ایران پرس نیوز”: «خبرنگار کانال ۱۰ تلویزیون اسراییل در واشنگتن روز سه شنبه ۲۷ آگوست گزارش داد که باراک اوباما حداکثر تا ۴۸ ساعت آینده تصمیم حمله به سوریه را اتخاذ می کند. هم زمان با این خبر، خبرگزاری فرانسه گزارش داد: «وزیر امور خارجه امریکا تأکید کرد که از سلاح شیمیایی در سوریه استفاده شده است و کنگره امریکا هم اعلام کرد که خواهان واکنش نظامی در سوریه است.»

به گزارش “رادیو فردا” روز یکشنبه ۲۵ آگوست: «چاک هیگل وزیر دفاع ایالات متحده گفت: پرزیدنت اوباما از ما خواسته تا گزینه های مربوط به تمام احتمالات را آماده کنیم.  ما این کار را انجام دادیم.»  در همان روز، یک دیپلمات کارکشته امریکایی که معاون دبیرکل سازمان ملل است، به تهران سفرکرد و با محمدجواد ظریف وزیر امورخارجه حکومت آخوندی دیدار و گفت وگو کرد و سلطان قابوس پادشاه عمان، که سابقه میانجیگری بین امریکا و جمهوری اسلامی را دارد، به تهران سفرکرد و با حسن روحانی و سیدعلی خامنه ای دیدار کرد.  به گزارش تارنمای “تابناک”: «هشدار آیت الله خامنه ای مبنی بر این که در صورت حمله امریکا، تمام خاورمیانه به آتش کشیده خواهد شد، پاسخی بوده که به سلطان قابوس داده شده است.»

این موضع گیری با خبری که شبکه خبری “المیادین” به نقل از وزیر اطلاعات سوریه منتشرکرده همخوانی دارد: «درصورت حمله به سوریه، خاورمیانه به آتش کشیده خواهد شد.» مشابه این تهدید سال ها پیش از زبان صدام حسین شنیده شد و دنیا شاهد آن بود که به بخشی از آن  – پرتاب موشک به اسراییل و آتش زدن چاه های نفت – هم عمل کرد و سپس سر از سوراخ موش و سرانجام بالای دار درآورد.

به راستی چه می شد اگر جرج دبلیو بوش پیش از حمله به افغانستان ۶ ماه بررسی و مطالعه می کرد یا باراک اوباما کاری را که امروز پس از آن همه تردید و تعلل ناگزیر از انجام آن است، با ۶ ماه بررسی و مطالعه، در سپتامبر یا اکتبر ۲۰۱۱، که هنوز اوضاع چنین به هم ریخته و آشفته نشده بود، می کرد.  آیا زندگی صدها هزار انسان قربانی شده و میلیون ها آواره و بی خانمان نجات نمی یافت؟!

فکرش را بکنید: در ۱۳ سالی که از قرن بیست و یکم می گذرد، اگر در کشور تنها ابرقدرت و مدعی رهبری دنیا، دو رئیس جمهوری که هرکدام از یک سوی بام افتاده اند، یکی مبتلا به “تصمیم بی مطالعه” و دیگری “مطالعه بی تصمیم” با هم مخلوط می شدند و از اختلاط آنها دو شخصیت متعادل به وجود می آمد، چه دنیای کم آشوب تری می توانستیم از ترکیب این دو رئیس جمهوری داشته باشیم؟!

* شهباز نخعی نویسنده در حوزه ی مسائل سیاسی، ساکن اروپا و از همکاران شهروند است.

Shahbaznakhai8@gmail.com

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This