Select Page

پرده/سوده نصیری

 Soodeh-Nasiri

از آرایشگاه می‌رسم خونه و می‌رم حموم تا مومی رو که چسبیده به تنم بشورم. دیگه امروز تا قبل از اومدنِ مامان تموم می‌کنم. دوش رو باز می‌کنم. آب با فشار روی سروتنم می‌ریزه. چشمام رو می‌بندمو صورتم رو بالا می‌گیرم.

دست می‌کشم روی سر و گردنو سینه‌هام. دستم رو می‌برم پایین و بین پاهام نگه می‌دارم. هیچ وقت خودم رو مثل امروز حس نکرده بودم. آخرین باریه که خودم رو می‌شورم. همیشه همینه. وقتی می‌دونی چیزی رو دیگه نداری جوره دیگه‌ای اون رو می‌بینیو بیشتر از قبل دوسش داری. دلم شور می‌زنه. می‌ترسم؛ ترس نداره که. یه روز هستی و یه روز نیستی. زندگی همینه. ولی خوبیش اینه که خودت با دستای خودت و به دلخواه خودت زندگیت رو تموم کنی. وقتی کاری تو این دنیا نداری پس بهتره تمومش کنی. این دفعه تموم می‌کنم. دوش رو می‌بندم. حوله‌م رو می‌پوشم. دستام رو زیر شیر آب دستشویی می‌گیرمو می‌پاشم به آینه. امروز همش دلم می‌خواد خودم رو نگاه کنم. احساس می‌کنم دلم برای خودم تنگ می‌شه. از حموم می‌آم بیرون. حوله‌م رو از تنم در می‌آرمو جلوی آینه وایمیستم. یه تار مو هم روی تنم نیست. دلم می‌خواد وقتی من رو می‌بینن تمیز باشم. دوست ندارم بگن چه دختر شلخته‌ای بوده. همیشه گفتم وقتی من مُردم نذارین کسی بیاد تو غسالخونه. خیلی بدم می‌آد وقتی مرده‌شور داره مرده‌ رو می‌شوره همه بیان پشت شیشه با گریه نگاش کنن. از پایینِ موهام قطره‌های آب روی کمرم چکه می‌کنه. با کلیپس موهام رو می‌بندم. به خودم زل می‌زنم. دیگه برای همیشه توی سرت سکوت می‌شه. امروز روزه آخرِ زندگیته. چه زندگی؟ نفهمیدم چطوری سی‌و‌شیش سالم شد. همیشه جلوی خودم رو گرفتم. که چی بشه؟ همیشه دنبال بایدونباید بودم. نباید با پسری بخوابم. نباید ریسک کنم. اَه اَه حالم ازت بهم می‌خوره. گند زدی به همه‌ی رابطه‌هات. خب پسرا تا می‌دیدن من دخترم می‌رفتنو دیگه پیداشون نمی‌شد. همه از دستم خسته شدن. اگه نشده بودن دائم نمی‌گفتن اگه شوهر کرده بودی تا الان بچه‌ات مدرسه می‌رفت. وایستادی پسر اُتل‌خانِ رشتی بیاد بگیردت؟ همه‌ش سرکوفت. برای راحتی خیال خودشونه که می‌گن شوهر کن. من که خرج خودم رو درمی‌آوردم. شوهر کن که هم ما راحت بشیم هم خودت که تا هر وقت می‌خوای با هرکی می‌خوای بیرون باشی و ما هم دلمون شور نزنه. متنفرم از این نگرانی‌های مادرانه و پدرانه. تو این دنیا انگار فقط من خونواده دارم. از وقتی که یادمه بکن نکن بود. کجایی؟ باکی رفتی؟ با پسری؟ دوست پسر داری؟ کِی می‌آی؟ زود بیا…

طرح از محمود معراجی

طرح از محمود معراجی

تار می‌بینم خودمو. گونه‌هام خیس شدن. دستم رو می‌کشم روی گونه‌هامو اشکم رو پاک می‌کنم. عیبی نداره به‌جاش هیچ‌وقت اشتباه نکردم. خندم می‌گیره از این فکرم. اشتباه. کی می‌دونه چی اشتباهه چی درست؟ مگه تعریفی براش هست؟ تو درست عمل کردی که الان می‌خوای این زندگیِ کوفتی رو تموم کنی؟ تویی که همیشه برای سحر بدبخت خانوم معلم بودی؟ مثلاً اون خواهر بزرگ‌تر بود ولی همیشه تو بهش می‌گفتی این کار رو بکن اون کار رو نکن. ولی سحر همیشه هر کاری دوست داشت می‌کرد. حالا اون شوهر کرده داره با عشقش زندگی می‌کنه ولی تو چی؟ چقدر سحر بهم گفت برو حال کن. برو عاشق شو. برو با عشقت بخواب. برو زندگی کن. اصلاً انگار‌نه‌انگار که اونم توی همین خونواده بزرگ شده بود. ولی منِ ترسو همه‌ش احتیاط. که چی؟ ولی کاش یه بار قبلِ تموم شدن برم با یکی بخوابم ببینم چه لذتی داره. آخ که چقدر دلم یه سکس می‌خواد. بدون ترس. سکس. فقط همین رو الان دلم می‌خواد. خودمو نگاه می‌کنم. همیشه همه از هیکلم تعریف می‌کردن ولی هیچ وقت هیچ کس اونجوری که دلم می‌خواست تنم رو لمس نکرد. فقط یه بار لبام کبود شد. توی آینه لبخند می‌زنم. شبی که به اصرارِ سحر رفتیم خونه‌ی پویا خوابیدیم. خیلی می‌ترسیدم. اون شب بالاخره پیش بارَبد خوابیدم. بازم جلوی خودم رو گرفتمو نذاشتم کامل باهام باشه. اونقدر همدیگرو ماچ کردیم که انگار تموم احساس لذتمون رو می‌خواستیم از توی لبامون خارج کنیم. صبح وقتی توی آینه خودم رو دیدم داشتم سکته می‌کردم. همه‌جای لبم کبود شده بود. چقدر الکی ترسیدم. کاش همون‌شب که هی بهم گفت بذار تموم کنم، گذاشته بودمو کلی خوش می‌گذروندم. کاش بازم رفته بودم. چقدر مستقیمو غیر مستقیم بهم گفتو من جدیش نگرفتم. قرصارو برمی‌دارم. یه بار دیگه از توی آینه به خودم سیر نگاه می‌کنم. دوباره اشکم درمیاد. اشک‌هام داغه. رنگم پریده. زشت شدم. پاشو موهات رو سشوار بکشو آرایش کن که وقتی می‌بیننت خوشگل باشی. که چی بشه؟ دیگه داره تموم می‌شه. چه خوشگلو چه زشت؟ ولی وقتی خوشگل باشی بیشتر دلشون می‌سوزه که دخترشون خودش رو کشته. قرصا رو می‌ذارم روی میز. موهام رو با سشوار صاف می‌کنمو روی شونه‌هام می‌ریزم. کرم پودر زیاد می‌زنم. رژ صورتی رو از توی کشوی میز درمیارم. یاد سحر می‌افتم که همیشه می‌گفت یه رژی بزن که رنگ داشته باشه. زرشکی بزن که به پوست سبزه‌‌ت بیاد. صورتی رو می‌ذارم سرجاش و زرشکی رو برمی‌دارم. حیف که باید فردا زیر خاک باشم. چه حیفی وقتی از زندگیت هیچ لذتی نمی‌بری. وقتی همه سرشون به یه نفر گرمه و تو همیشه تنهایی. شک نکن. تمومش کن. دیگه این‌همه هم فکروخیال نمی‌کنی. قرصارو برمی‌دارم. لیوان آب رو توی اون دستم می‌گیرم. می‌خوام بذارم توی دهنم ولی فکر این‌که قبل از مُردن یه بار با یکی سکس کامل کنم مثل خوره داره از صبح مغزم رو می‌خوره. امشب می‌رم سکس می‌کنم. فردا هم کار رو تموم می‌کنم. با کی برم؟ یه هیجانی توی دلم احساس می‌کنم. مثل آدمایی که فقط یک کار تموم نشده توی دنیا دارن. اگر این کار رو بکنم دیگه آرزویی ندارم. خنده‌م می‌گیره که سکس شکل آرزو گرفته برام. حالا که همه چی دست خودمه بازم باورم نمی‌شه که می‌تونم به آرزوم برسم. دیگه وقتی بمیری که معاینت نمی‌کنن و کسی هم نمی‌فهمه. تپش قلب می‌گیرم. گوشیم رو برمی‌دارم. لیست شماره‌هامو رج می‌زنم. تنها کسی که همیشه دوست داشتم باهاش سکس کنم، همون باربَده. زنگ می‌زنم بهش. بعد از چاهار پنج‌تا تا بوق برمی‌داره و مثل همیشه با خنده می‌گه به به خوشگل خانوم چه عجب یاد من افتادی. بهش می‌گم خوبی؟ کجایی دلم می‌خواد ببینمت. می‌گه اتفاقاً تنهام. پاشو بیا. باربد گزینه‌ی خوبیه. از اون شب روی دلم مونده که چرا راضی نشدم. خوب می‌دونست با یه دختر باید چیکار کنه. می‌رم پیشش. هیچ‌کسی هم نمی‌فهمه. تا مامان و بقیه بخوان بفهمن، توی سرم برای همیشه سکوت می‌شه. یه شورتو سوتیَن مشکی با یه تاپ مشکی دلکته و شلوار مشکی چسبون می‌پوشم. موهامو جمع نمی‌کنم. مانتوم رو می‌پوشم. سوئیچ رو برمی‌دارم و برای آخرین بار از خونه می‌زنم بیرون. پنج بعدازظهره. زمان خوبیه. تا برم و بیام دیر نمی‌شه. اگه به خونریزی بیفتم چی؟ اگه تا فردا قطع نشه؟ وقتی پیدام کنن، حتماً می‌فهمن. فکر می‌کنن پریود شدی. ولی آخه تازه پاک شدم. ول کن. اصلاً نمی‌خوام به این چیزا فکر کنم. الان فقط دلم می‌خواد برم پیش باربد. باربد وقتی بفهمه من مُردم خیلی ناراحت می‌شه. یهو به عکس‌العمل همه بعد از مُردنم فکر می‌کنم. مامان و سحر بیشتر از همه گریه می‌کنن. اشکم درمیاد. دلم برای اونا می‌سوزه. من راحت می‌شم ولی اونا حتماً خیلی ناراحت می‌شن. اشکام رو پاک می‌کنم. صدای موزیک رو زیاد می‌کنم. نمی‌خوام با این حالم برم پیشش. بهش می‌گم که می‌خوام باهاش کامل باشم. می‌دونم نه نمی‌گه. تاحالا چندبار گفته بیا خودم برات برش می‌دارم. تپش قلب می‌گیرم. هم تحریک شدم هم می‌ترسم.

 می‌رسم. می‌رم تو و باهم روبوسی می‌کنیم. بوی خوبی می‌آد. شاید بوی عوده. یه موزیک لایتم گذاشته. مثل همیشه تمیزومرتبه. معلومه تازه ریشاش رو زده. یه تی‌شرت زرد آستین حلقه‌ای با یه شلوارک مشکی پوشیده. ادکلنش خیلی خوشبوئه. یاد اون‌شب می‌افتم. همین بو رو می‌داد. توی بغلش نگهم می‌داره و می‌گه خیلی دلم برات تنگ شده بود. فکر کنم هفت هشت ماهی می‌شه که ندیدمت. بهش می‌گم چاهار پنج ماه. می‌خنده. سرشو می‌آره عقبو نگام می‌کنه. می‌گه چقدرخوشگل شدی تو. لبام رو می‌بوسه. منم می‌بوسمش. خودم رو از بغلش بیرون می‌کشم. مانتوم رو درمیارم و جلوی کولر وایمیستم. دستام رو می‌برم زیر موهام و می‌دمشون بالا. گردنم خیس عرق شده. دستمال برمی‌دارم و پاک می‌کنم. با یه لیوان شربت میاد و می‌شینه روی کاناپه‌ی پشت من. می‌گه بیا بشین اینجا روبروی کولر. می‌گم کسی نمیاد؟ می‌گه نه. پایه‌ای یه کم مشروب بخوریم؟ می‌گم آبجو داری؟ می‌گه همه چی دارم. آبجو و ودکا می‌آره. کنارش می‌شینم و شروع می‌کنیم. دلم می‌خواد امروز هرکاری دوست دارم بکنم. خیلی مست بشم. پیک دوم رو برام با ودکا قاطی می‌کنه. کم کم گرم گرم و بی‌خیال می‌شم. از همه‌جا با هم حرف می‌زنیم. بهم می‌گه که همیشه دوست داشته با من دوست باشه ولی من هیچ‌وقت جدی نمی‌گرفتم. غرغر می‌کنه و جدی و شوخی متلک می‌ندازه. سومی رو هم می‌خوریم. توی چشمام داغ شده. سرم سبک شده و گیجم. بهش می‌گم همه‌ی این حرفا رو ول کن. مهم اینه که الان اومدم پیشت که باهات باشم. می‌گه ولی من الان با یکی دوستم. قراره باهم ازدواج کنیم. یک لحظه احساس می‌کنم له شدم. احساس می‌کنم خیلی دختر مسخره و سبکی‌ام. ما اصلاً رابطه‌ی خاصی نداشتیم. ولی نمی‌دونم چرا از شنیدن وجود یکی دیگه ناراحت می‌شم. پس چرا قبول کرد برم پیشش؟ چرا دم در لبم رو بوسید. دوستش داری؟ می‌گه دختر خوبیه. می‌گم نه. دوستش داری؟ می‌گه فکر کنم. تا ببینم. نمی‌خوام برام مهم باشه. اصلاً به من چه که دوستش داره یا نه. من برای خودم اینجام. الان فقط همین لحظه برام مهمه. همین لحظه‌ای که دیگه فردا ندارمش. می‌گم پس این آخرین باره که همدیگر رو می‌بینیم. بدون این‌که جوابم رو بده، سرشو می‌آره جلو و لب می‌گیره ازم. خودش رو می‌چسبونه بهِم. دوباره ترس می‌آد سراغم. ولی این‌بار یه جور دیگه‌س. ترس از درد. ترس از جاییم که همیشه بسته بوده. هیجان‌زده می‌شم. هم‌دیگه رو سفت می‌بوسیم. من رو همون‌جا می‌خوابونه روی کاناپه. مثل کسایی که خیلی وقته گرسنه‌ن و غذا نخوردن، لبای هم‌دیگه رو می‌بوسیم. بغلم می‌کنه و می‌بره سمت اتاق خواب. خونه‌ش دور سرم می‌چرخه. جفت‌مون لخت می‌شیم. تاحالا اینقدر تند لباسامو درنیاورده بودم. تپش قلب می‌گیرم. با خنده می‌گه هنوز دختری؟ بازم لبات باید کبود بشه؟ می‌گم آره ولی الان می‌خوام که دیگه نباشم، فقط مواظب باش. اخم می‌کنه و می‌گه مطمئنی؟ توکه خیلی سفت و سخت بودی براش؟ می‌گم حالا الان می‌خوام، فقط یه کم می‌ترسم. می‌خنده. فکر کنم قیافه‌م مسخره شده. موهام رو دست می‌کشم و صافشون می‌کنم. می‌گه نگران نباش یه کاری می‌کنم که اصلاً نفهمی. فقط بهش فکر نکن. همه کاری می‌کنه به غیر از اون کاری که من می‌خوام. باربد برام شده فقط لب و زبونش. روی همه‌جای بدنم حسش می‌کنم. چشم‌هام رو می‌بندم. از ترس و خجالت. صدای ناله‌م در اومده. تا حالا خودم رو اینجوری ندیده بودم. چشم‌هام رو باز می‌کنم. صورتش روبروی صورتمه. همدیگر رو می‌بوسیم. یهو هُری دلم می‌ریزه. احساس می‌کنم از توی دلم تا زیر گلوم رو چاقو زدن. می‌سوزه. دهنم باز شده ولی صدام درنمیاد. ملحفه رو توی دستام گوله می‌کنم. سرم رو به متکا فشار می‌دم. ناخنمو پشت کمرش می‌کشم. دهنش جلو صورتم باز می‌شه ولی صدایی ازش درنمیاد. از زیر شکمم به پایین زُق‌زُق می‌کنه. صدای آی کش‌داری از توی دهنم بیرون میاد. باربد نفس نفس می‌زنه توی صورتم. بوی دهنش با بوی ادکلنش قاتی شده. فردا مامان بفهمه چی؟ تپش قلب می‌گیرم. اصلاً نمی‌دونم واسه چیه؟ برا کدومش قلبم داره تند‌تند می‌زنه. مامان و بابا یا کاری که باربد کرده. پاهام می‌لرزه. از گوشه‌ی چشمم  اشک می‌ریزه بیرون. بالاخره اتفاق افتاد. دستم رو می‌کشم به کمرش. کفِ دستم خیس می‌شه. به چشم‌هاش نگاه می‌کنم و می گم نگفتم یواش؟ تکونش می‌ده. می‌گم بذار بمونه. توی خودم برای اولین بار یه چیزی رو حس می‌کنم. بوسم می‌کنه. می‌گه بالاخره خودم برات برش داشتم. بدم می‌آد از این حرفش ولی سعی می‌کنم حواس خودم رو پرت کنم. برام حس عجیبی داره که قسمتی از یه بدن دیگه توی بدن خودم بره و بیاد. می‌گه خوبی؟ می‌گم درد دارم ولی خیلی خوبم. می‌گه اگر درد داری بی‌خیال بشم. می‌گم نه. دستم رو فشار می‌دم پشت گردنش و صورتش رو میارم نزدیکم. بوسش می‌کنم. احساس می‌کنم خیس شدم. خون… ترس بند نیومدنش دوباره می‌آد سراغم. باسنش رو تکون می‌ده. همه‌چی یادم می‌ره. چشمام رو می‌بندم. هر دفعه که می‌ره و بیرون می‌آد، عضله‌های بالای رونم سفت می‌شن. قیافه‌ی مامان با اخم و چشمای ریز شده و سوراخ دماغ باد کرده می‌آد جلو نظرم. چشمام رو باز می‌کنم. یاد تخیلاتم می‌افتم. فکرای سکسی و صحنه‌هایی که همیشه خودم رو زیر یه مرد می‌ذاشتم. به کارایی که دوست داشتمو رویا بافی می‌کردم، فکر می‌کنم. همیشه این پوزیشن رفت وآمد رو دوست داشتم. احساس می‌کنم توی دنیا هیچ‌چیزی برام مهم نیست. اگه یه وقت حامله بشم چی؟ تا بخواد معلوم بشه مُردم. باربد حواسش هست؟ فوقش قرص می‌خورم. سوزشم بیشتر می‌شه. انگار با تیغ بریدنم تا جا باز کنه. چشمام رو روی هم فشار می‌دم. با کارای باربد و تکون باسنش، چشمام رو باز و بسته می‌کنم. نگاش می‌کنم. یهو ابروهاش به هم گره می‌خوره و صدای ناله‌ش درمی‌آد. چشمام رو می‌بندم. فکر می‌کنم حواسش باشه که من حامله نشم. احساس می‌کنم پوست روی شکمم داغ می‌شه. همه‌جام عرق کرده و نمی‌دونم اون پایین چه خبر شده. می‌گه خوبی؟ سرم رو براش تکون می‌دم. خودش رو از روم می‌کشه کنارو ولو می‌شه روی تخت. خیلی خوبم باربد. مرسی. روش رو می‌کنه به من و بوسم می‌کنه. می‌گه الان می‌رم برات یه چیزی می‌آرم که حالت جا بیاد. از اتاق همون‌جور لخت می‌ره بیرون. پشتکمرش قرمز شده. جای چنگام مونده روش. زیرمو نگاه می‌کنم. خون نمیاد. دستمال برمی‌دارم و به خودم می‌کشم. می‌سوزه. زخم شده. دستمال صورتی و مرطوب می‌شه. مثل خونابه‌س. یهو خوشحالم می‌شم. شادِ شاد. همه چی و قیافه‌ی همه‌کس برام مسخره و بی‌اهمیت می‌شه. باربد با یه لیوان میاد توی اتاق و می‌گه بیا اینو بخور. معجونه الان برات خوبه. زل می‌زنم بهش. دوستش دارم. احساس می‌کنم تنها کسیه که این‌قدر به من نزدیک شده. کاش این کارو همون شب کرده بودم. شاید الان من اونی بودم که باهاش می‌خواست ازدواج کنه. ملحفه رو می‌پیچم دورم و می‌شینم روی تخت. لیوان رو یه نفس می‌گیرم و یه نفس می‌خورم. یه‌‌پهلو کنارم دراز می‌کشه و نگام می‌کنه. موهام رو می‌زنه کنار. می‌گه تو خیلی خوبی. دراز می‌کشم پهلوش. می‌سوزم ولی بازم دلم می‌خواد برم توی بغلش. می‌بوسمش. چقدر دلم می‌خواد وقتی باهاش یکی می‌شم، توی سرم برای همیشه سکوت بشه. می‌گه خیلی خوش گذشت. ساعتو نگاه می‌کنم. نزدیک هشته. می‌گم من باید برم. بغلم می‌کنه و می‌گه بمون. می‌دونم درد داری ولی بمون. می‌بوسمش و بغلش می‌کنم دوباره…

ساعت نه باهاش خداحافظی می‌کنم. دیگه خوشحال نیستم. یه احساس غمی توی دلم اومده. هم خوشحالم هم ناراحت. تا در ماشین رو می‌بندم، اشکم درمیاد. پشیمون شدم از کارم؟ نمی‌دونم چم شده. نمی‌فهمم برای چی رفتم توی بغل باربد؟ فقط برای سکس؟ اصلاً که چی؟ چی بود؟ این همه آرزو همین؟ صورتم از اشک خیس شده. می‌رسم خونه. کسی خونه نیست. می‌رم توی اتاقم. لباسمو درمی‌آرم. احساس خیسی می‌کنم. دستمال می‌کشم به خودم. بازم صورتی می‌شه. جلوی آینه می‌شینم و خودمو نگاه می‌کنم. چشمام، نگاهم تغییر کرده انگار. حالت چشمام رو نمی‌شناسم. احساس می‌کنم دست‌خورده شدم. اون همه کنترل کردن به یک‌ساعت تموم شد. این همه سال به خودم فشار آوردم. بهترین سالای زندگیم رو هدر دادم. چقدر فکر کردم باید فقط با یکی که آدمِ تمام سالای مونده‌ی عمرمه این کارو بکنم. اشکم بند نمی‌آد. دعا دعا می‌کنم مامان و بقیه دیر بیان. اصلاً نیان. مامان من رو ببینه، می‌فهمه. نه بابام می‌فهمه. می‌گن مردا از چشم دخترا می‌فهمن. یعنی قیافه‌م فرق کرده؟ نمی‌خوام برام مهم باشه بقیه چی می‌گن. کاش قبل از اینکه برم قرصارو خورده بودم. تنم بوی ادکلن باربد رو گرفته. حوله‌م رو برمی‌دارم و می‌رم توی حموم. تمام تنم رو لیف می‌کشم. روی دلم رو محکم‌تر می‌کشم. هنوز می‌سوزم. چشمام رو می‌بندم. به باربد فکر می‌کنم. تمام صحنه‌ها از جلوی چشمم رد می‌شه. صدای دردمو لبخندامو تکون خوردنای باربد و داغی باربد روی شکمم. خوب بود. کاش وقتی بیست سالم بود این کارو کرده بودم. نمی‌فهمم چه حسی دارم. از حموم می‌آم بیرون. می‌شینم جلوی آینه. قرصام هنوز روی میزه. امشب تموم می‌کنم. نباید کسی منو ببینه. صدای مسیج گوشیم در می‌آد. برش می‌دارم. گوشیم سه‌بار زنگ خورده وقتی حموم بودم. باربد سه بار زنگ زده. مسیجم رو باز می‌کنم. باربد نوشته بیا تا زمانی که من ازدواج کنم با هم باشیم. موبایلم زنگ می‌خوره. بابائه. تپش قلب می‌گیرم. دوباره اشکم درمیاد. جواب نمی‌دم. قرصارو برمی‌دارم. دوباره مسیج می‌آد. نوشته – اوکی؟ تلفن خونه زنگ می‌خوره. صدای باز شدن در خونه می‌آد. قرصارو توی مشتم فشار می‌دم و اشکامو پاک می‌کنم. گوشیم دوباره زنگ می‌خوره. این‌دفعه باربده.

شهریور نود و دو – تهران

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

۲ Comments

  1. سلام
    داستانتون واقعا جالب و قشنگ بود ، شما نویسنده خوبی میشین
    جدی میگم میتونین داستانهای کوتاه یا داستانک بنویسین
    خیلی قشنگ و در عین حال بسیار موقعیت های زنده و پر انرژی بودند
    تبریک به این استعداد
    موفق باشین

    Reply
  2. درود بر سوده

    من در آستانه چهل سالگی هنوز نتونستم خومو راضی کنم دو کلمه از رابطه جنسی بنویسم. مدام انکارش میکنم و میگم غیر لازمه، تبدیل به پرنوگرافی میشه و از این بهانه‌ها، ولی این در واقع از ترسه، ترس سنگین و خفه کننده همه این سالها از قضاوت دیگران ( چه در مورد داستان چه در مورد من به عنوان نویسنده)از بیان حرف مگو و انکار مداوم ضرورت نوشتن از آن (چون که جزئی از زندگیست) در واقع ولی برای ما به یاری سانسور و یمن فرهنگ، زشت و کثیف و قبیحانه به نظر می رسه
    موفق باشی سوده.

    Reply

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This