Select Page

صبح نهان ـ۲۳/ مهستی شاهرخی

شهروند ۱۱۸۸
مجید آهسته سرش را جلو آورده بود: “میترا! ببین! گوش بده! چطوره بگیم اصلا همدیگه رو نمی شناختیم؟”
ـ “وای نه! از این حرفا نزنی که کار بدتر می شه. راستش رو می گیم و پای حرفمون هم می ایستیم . . . تو همکلاسی من بودی. ما همدیگرو می شناسیم. ما داشتیم با هم توی خیابون حرف می زدیم. مگه نه؟” صدای آهسته ی میترا در میان سر و صدای زن و مردی که با هیاهو وارد مینی بوس می شدند، گم شد. “ما زن و شوهریم. بچه داریم. خونه مون همین نزدیکیاس! ما داشتیم می رفتیم خونه مون!”

ـ “شما بیایین پل رومی، بعدا اونجا توضیح بدین! خب اگه زن و شوهر باشین ولتون می کنن!” صدای خونسرد مردان مسلح دم مینی بوس بود که آنها را به سکوت و اطاعت دعوت می کرد.

ـ “جات خالی رفتیم دادستانی تا توضیح بدیم.”

ـ “اونجا باید کنفرانس خودت رو راجع به منطق الطیر برا پاسدارا تکرار می کردی.”

ـ “هر وقت تو کنفرانس پزشکی خودت رو برا اونا گفتی، منم براشون از عطار نیشابوری و سیمرغ حرف می زنم.”

“خب بعد؟ بعدش چی شد؟”

در سالنی همگی آنها را از زن و مرد، گرد هم نگه داشته بودند. پس از مدتی پسرها را به یک سوی سالن و دخترها را به سوی دیگر سالن فرستاده بودند. “توی مینی بوس خواهرانه برادرانه به هم فشرده شده بودیم، توی سالن ناگهان به هم نامحرم شدیم. البته پاسدارها به همه ما محرم بودن!”

ـ “خودت را جمع کن!”، “پات رو جمع کن!”، “درس بشین!” این صداها از آن مردانی بود که در وسط سالن حرکت می کردند.

ـ “یه دفه یه زن سراپا بنفش پوشیده ای را با روبند بنفش دیدیم. از یکی از درای کمیته ناگهان ظاهر شد! دو ثانیه بود، بعد رفت بیرون! هیچ نفهمیدیم این زن شهرزاد قصه ها بود؟ روح بود؟ کی بود این زن؟”

ـ “مرگ من؟”

ـ “جون تو، باور کن راس میگم!”

زن بلند قامت بود، پیراهن بلند و چسبان بنفشی به تن داشت، پیراهنش دکلته بود و گردن سفیدش پیدا بود، شلواری از ساتن بنفش به پا داشت، کفش پاشنه بلندی به پا کرده بود و سرش را به شکل عمامه در دستاری بنفش با پولک های براق بنفش پیچیده بود. چشمانش را ساقیانه سرمه کشیده بود و آرایش غلیظ و غریبی داشت و جلوی دهانش روبنده ی کوچکی از حریر بنفش زده بود. “من تو فیلمام چنین صحنه ای رو ندیده بودم.”

ـ “کی بود؟”

ـ “نفهمیدیم.”

ـ “برا چی؟”

ـ “نمی دونم” آیا می دانست که خودش در آنجا چه می کند و چرا و برای چه در آن لحظه در آنجاست؟ “یه لحظه! فقط یه لحظه بود.” و خندید. “لحظه ای دیگر نبود!” و باز خندید.

ـ بکشید سرتون!” صدای مردان مسلح بود که بین زنان روسری و چادر پخش می کرد. “از این خواهرمون یاد بگیرین!”

ـ “به من کاری نداشتن. این وسط چون از همه ساده تر لباس پوشیده بودم شدم خواهر نمونه!” و باز خندید. نگاهش به میز کناری افتاد که به آن دو می نگریستند و صدایش را پایین آورد و خنده اش را خورد.

ـ “خانوم تو با کدوم یکی از اینا بودی؟”

ـ “آقا این چه حرفیه؟ من با کسی نبودم؟”

ـ “کجا گرفتنت؟”

ـ “توی خیابون! داشتم با کسی حرف می زدم، ما رو ورداشتن آوردن اینجا!”

ـ “خب حالا اون “کسی” کدومیک از ایناس؟”

ـ “اون! اونی که اونجا وایساده!”

ـ “خانوم جون آخه حیف تو نیس؟ آخه اون اُزگل آدمه که باش راه می ری؟”

ـ “باور کنین اون دوست پسر من نیس! من فقط داشتم باهاش حرف می زدم.”

ـ “آخه خواهر من، من خودم زن و بچه دارم ولی به جان خودم، به چشم خواهری، حیف شوما نیس! خواهرم شما خیلی حیف این، یه موی گندیده ی شما می ارزه به صدتا ببوی مثه اون.”

ـ “پاسداره حق داشت.”

ـ “جدی؟ تو هم فکر می کنی یه موی گندیده من می ارزه به صد تا ببوی مثه اون؟”

ـ “من گفتم پاسداره حق داشت، بعدش چی شد؟”

ـ “بگیر بشین اینجا تا نوبتت، صدات می کنن!” یک ساعت منتظر مانده بود و مجید را می دید که همچنان ساکت در آنسوی سالن ایستاده است. در خلال این یک ساعت انتظار به او کاغذی داده بودند تا مشخصات خود را بنویسد. هنگامی که نام خود را از دهان یکی از مردان مسلح شنیده بود برخاسته بود و به سوی میز بازپرسی رفته بود. صندلی را شرقی غربی قرار داده بودند و او پیش از نشستن صندلی را رودرروی بازپرس قرار داده بود و نشسته بود.

ـ “خانم برا چی شوما رو گرفتن؟”

ـ “منم همین رو می خوام بدونم!”

ـ “حتما یه کاری کردی!”

ـ “من هیچ کاری نکردم.”

ـ “توی پارک بودی!”

ـ “نخیر، تازه اگرم بودم چه اشکالی داشت؟ جرمه؟ به هر حال، من توی خیابون بودم.”

ـ “خب دیگه، توی خیابون داشتی با این آقا را می رفتی. چرا با اون را می رفتی؟”

ـ “راه رفتن قدغن نیس. آزاده.”

ـ “چرا با یه مرد غریبه داشتی را می رفتی؟”

ـ “غریبه نیس. آشناس. شما توی خیابون با آشناهاتون سلام و علیک نمی کنین؟”

ـ “خواهر من، آخه دختر با یه مرد غریبه حرف نمی زنه!”

ـ “برادر من، شما الان دارین تو این اتاق با من حرف می زنین. این اشکال داره؟ خب آدمیزاد زبون داره و حرف می زنه دیگه!”


ـ “براش توضیح ندادی که دخترا باید با پسرا حرف بزنن تا باهاشون آشنا بشن؟”

ـ “نه! به اونجا نرسید!”

ـ “نرسیدی توضیح بدی که دخترا پیش از ازدواج حداقل ده باری باید توسط مامورا توقیف شده باشن و یا سی چل تا آدمی که سرشون به تنشون بیارزه اونا رو با هم دیده باشن و تایید کرده با شن که اینا با هم ان!”

ـ “نه نشد! چون به گمانم زیاد حرف زدم و اون نتیجه گیری کرد که اگه اهل ددربازی نیستم باید اهل چیز دیگه ای باشم.”

ـ “من چیزی نگفتم. این خودت بودی که گفتی زیاد حرف زدم.”

ـ “من گفتم به گمانم.”

ـ “حالا می تونی مطمئن باشی.”


ـ “این همکلاسی تو کجایی بوده؟”

ـ “فرقی می کنه؟”

ـ “کجا درس می خووندین؟”

ـ “دانشگاه تهران؟!”

ـ “چه دانشکده ای؟”

ـ “براتون مهمه؟ . . . دانشکده ادبیات!”

ـ “اونجا همه اش مارکس و استالین و لنین بهتون درس می دادن، مگه نه؟”

ـ “درس ما هنوز به این جاهای سخت نرسیده بود که دانشگاه بسته شد!”

بازجو نگاهی به سراپای میترا انداخته بود و نگاهی دیگر به مجید و باز نگاهی دیگر به میترا. “بیاین تعهد بدین، بعدش آزادین.”


ـ “من امضا دادم دیگه تو خیابون با مجید راه نرم. روی حرفم هم می مونم.”

ـ “اگه نظر منو بخوای، حقت بوده!”

ـ “لابد بعد از پاسدارا باید به تو حساب پس بدم؟” مگر نه اینکه در همان دادستانی از اتهام تبرئه شده بود و با قید تعهد آزاد شده بود؟ مگر نه اینکه همانها رهایش کرده بودند تا دوباره به خیابان بیاید؟

ـ “شوخی کردم!”

ـ “تو از اونا بدتری!”

ـ “ببین شوخی کردم!” کجای قضیه شوخی داشت؟ مگر نه اینکه وقتی پای منافع مردانه شان در میان بود همگی شان با هم متحد می شدند؟ تقصیر خودش بود. از دید آنها همیشه او مقصر بود. “از شوخی گذشته، به نظر من تقصیر مجیده!” مگر نه اینکه هر چیزی را که نمی توانستیم جدی بگوییم با شوخی و خنده مطرح می کردیم؟ مگر نه اینکه پس از وارد کردن ضربه فورا منکرش می شدیم و موضوع را عوض می کردیم؟ “مجید بچه ی شهرستانه، مجید خودش بهتر می دونه که با وضعیت فعلی، قرار گذاشتن با یه دختر، اونم توی خیابون . . .” انگار از روز تولدش مجرم به دنیا آمده باشد، چیزی بر او سنگینی می کرد، چیزی در میان قلبش غلیظ می شد و گلوله می شد. صدای خنده ی امیر را می شنید که هنوز رهایش نکرده است. مگر نه اینکه همان پاسدارها سرانجام او را آزاد کرده بودند؟ “اینو بهش می گن مرد زندگی!” امیر چه وقت او را رها می کرد؟ چه زمانی در دادگاههای ذهنی امیر تبرئه می شد؟ “خودمانیم ها ولی تو هم حوصله داری با مجید و امثالهم . . .” چیزی گلوله شده بود و از راه گلو بالا می آمد و ته حلقش را می فشرد. نگاه ملامت باری به او انداخت و آب دهانش را فرو داد و طعمی تلخ را در دهانش احساس کرد. مگر نه اینکه تقصیر خودش بود که به او اعتماد کرده بود و راز کوچکی را ساده لوحانه در آخرین دیدار با او در میان گذاشته بود؟ صدای خنده ی امیر در ذهنش محو می شد و صدای مهناز در ذهنش می پیچید: “اینا هر کاری خودشون انجام بدن، مهم نیس. اصلا خودشون رو نمی بینن، فکر می کنن همیشه حق دارن! خب با این فکر بزرگ شدن دیگه. تو ذهن اینا ما همیشه مقصریم. مگه تو خیال می کنی اینا راستش رو به ما می گن؟”


ـ “از غذای اینجا خوشت اومد یا نه؟” جرعه ای آب نوشید تا گلوله ی غلیظ را پایین بفرستد: “با تحلیل شما، من به اندازه ی ظرفیت یه هفته ام، گوشت خوردم.”

ـ “خیلیا به اندازه ی ظرفیت هفت نفر در روز غذا می خورن!” با کلافگی بشقاب غذا را رها کرد و ساکت ماند تا گلوله ی غلیظ در گلوگاهش ساکن شود. گره روسری را کمی شل کرد و نفس عمیقی کشید. صدای تق و تق بشقابها را شنید و لیست غذا را که دوباره به سویش دراز شده بود: “برای دسر چی بیارم خدمت تون؟” باز از جایی ناشناخته و دور به کنار میز رستوران برگشت.

ـ “برای من یه بستنی توت فرنگی با وانیل بیارین!”

ـ “بستنی بعد از کباب!” آیا در انتخاب هایش چیزی وجود داشت که مورد تایید امیر باشد؟ “من یه قهوه.”

ـ “گهوه نداریم. نیسکافه داریم.”

ـ “نه من از چیزای قلابی و یا فوری خوشم نمی یاد . . . چایی که دارین! . . . یه چای” هنگامی که بشقاب های نیمه کاره در سینی دور شدند صدای آرامی به حرف آمد: “آقای دکتر، به نظر شما، از لحاظ پزشکی، بدن به بستنی احتیاج داره یا نه؟” شانه هایش را بالا انداخت و در ذهنش دنبال چیزی گشت. “به نظر من، احتیاج داره، چون طعم زندگی رو عوض می کنه.” صدای آرام او را به آرامش و صلح و زیبایی دعوت کرده بود. صدای آرام و اندکی خفه باز به او گوشزد می کرد که تند رفته است و او را از خشونت به سوی دنیای طعم و عطر و زندگی می خواند. صدای آرام او را آرام ولی آشفته می کرد. دستش به سوی پاکت سیگارش رفت و به سوی سرچشمه ی صدای آرام نگاهی انداخت، سرش را پیش برد و برایش فندک زد و در روشنایی فندک و از آن فاصله ی اندک بود که میان آن چشمان آشنا و زلال با همان رنگ همیشگی مویرگی متورم یافت. “توی چشم چپش، از مردمک به سمت میانی، یه مویرگ سرخ متورم! ولی همان رنگ و همان زلالی!” باز صدای سکوت چیره شده بود. نرمه بادی در شاخه های درختان پیچیده بود که گاهی هوا را خنک می کرد. صدای تق تق قاشق و چنگال هایی که به بشقاب می خوردند نگاه آشنا را به سوی میزهای اطراف که حالا پر شده بودند کشید. گردنش را بالا گرفت و باز نفس دیگری کشید و با دمی گلوله ی غلیظ را که حالا کوچک شده بود به درون فرستاد. “مهم نیس. مهم نیس. مهم اینه که الان اینجام.” ولی ذهنش به سرعت از آنجا به سوی روزی آفتابی در گذشته پرواز کرد.


با مهناز و نیلوفر و هما در غذاخوری دانشکده ناهار می خورند که امیر با خونسردی به سوی میز آنها آمده بود و در برابر نگاه متعجب دختران کتابی را به سوی میترا دراز کرده بود. “اینو همین الان از دستفروشای جلو دانشگاه خریدم. همه جا هس!” با خودباختگی کتاب را از دستش گرفته بود و در نگاه دختران تمسخری دیده بود که چیزی را در روانش به درد آورده بود.

ـ “آره. امروز خودمم متوجه شدم. به هر حال ممنون. . . . تا یه هفته دیگه پسش می دم.” صدای دست پاچه می خواست خود را در برابر این همه چشم از تنگ و تا نینداخته باشد.”

ـ “نه نیگرش دار! برای تو گرفتم.” و دور شده بود و با دور شدنش صدای همهمه ی دختران برخاسته بود.

ـ “اینی که من دیدم از اوناس که مسلسل پشت قباله زنشون می اندازه!”

ـ “منم دارم به فعالیتای سیاسی علاقمند می شم.”

ـ “بگو ببینم یارو طرفدار چیه؟”

ـ “حالا چه اهمیتی داره؟ “مهم نیس. مهم نیس.” مگه نه میتراجون؟”

ـ”منم دارم طرفدار این آقا می شم.”

ـ “خجالت نمی کشی به دوست پسر دوستت بند می کنی؟”

ـ “آخه قربونت برم هدف وسیله رو توجیه می کنه، مگه نه میتراجون؟”

ـ “میترا چرا هیچی نمی گی؟ خودمونیم ها، خیلی جالبه تو این چیزا رو در کنار منطق الطیر عطار نیشابوری می خوونی! یه وخ قاطی نکنی؟”

ـ “بس کنین دیگه! به غیر مسخره کردن بقیه، مگه شما کار دیگه ای ندارین؟”

ـ “چرا کار دیگه مون اینه که پشت سر مردم صفحه بذاریم.”
ـ “اخیرا بحثای سیاسی به کارامون اضافه شده!” و صدای قهقهه ی خنده ی دخترها برخاسته بود. با شنیدن صدای قهقه ی خنده ی دختران میز سمت راستش از آن روز به سوی حالا و به سوی خود آمد. صدای خنده از آن دو دختر جوان بود که در کنار زن و مردی مسن نشسته بودند و چشمان شوخشان گاهی به امیر می نگریست. صدای خنده، نگاه هر دویشان را به سوی سرچشمه ی قهقهه های شاد برده بود. به سوی او نگریست. “همچنان خشن، جذاب و بی اعتنا!”

ـ “نه! این درس نیس!”

ـ “احساس نمی کنی غرورت صیقل خورده؟” و به سوی سرچشمه ی نگاه های شوخ و قهقهه های شاد اشاره کرد.

ـ “من بی اعتنا نبودم.”

ـ “خشن که بودی.”

ـ “خشن؟ آره. ولی بی اعتنا نبودم.”

ـ “چه جالب! حداقل در یه مورد با هم توافق پیدا کردیم و اما در مورد دیگه ای به توافق نرسیدیم و در مورد سوم . . . جذاب که بودی یا نه؟”

ـ “بسه اینقدر سرم به سرم نذار!” آیا فرصت دیگری برایشان باقی مانده بود؟ راستی چرا وقتشان را به این یکه بدوهای بیهوده و جر و بحث های بی مورد می گذرانیدند؟ “بگو ببینم چطور شد که تصمیم به رفتن گرفتی؟”

ـ “برا اینکه از چشم به راه موندن خسته شده بودم.”

ـ “چرا می تونستی مثه بقیه برای خودت خانواده ای داشته باشی!”

ـ “برا اینکه هیشکی به خواستگاریم نیومد!” خنده ای لبان بازیگوش را فرا گرفت. “می دونی چرا؟” سرش را کمی جلو آورد. “برا اینکه زیاد چاق و چله نبودم!” و صدای قهقهه ی آشنا برخاست. “این از من. تو، خودت چی؟”

ـ “برا اینکه هیچ وخ نرفتم خواستگاری.” زور هر دویشان مساوی بود و به یک نسبت لجباز و یکدنده بودند. خواست دوباره بپرسد “ولی جداً چرا؟” که بوی توت فرنگی و وانیل در مشامش پیچید.

ـ “آقا شما باورتون می شه که هیچکس تا حالا به خواستگاری این خانم نرفته باشد؟”

ـ “والا چه عرض کنم؟” این صدای پاسخ پیشخدمت پیر بود که همانطور که سرش را تکان می داد فنجان چای را روی میز جلوی امیر می گذاشت و زیر لبی چیزی را با خود می گفت: “جل الخالق!” قاشق بستنی را در دست گرفته بود. “تو قصه ی اون شاهزاده شنیدی که طلسم شده بود و به یه قورباغه تبدیل شده بود؟”

ـ “این شاهزاده ها همه شون طلسم شدن!” و ته سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد.

ـ ” اگه یه شاهزاده خانم حقیقی اونو می بوسید طلسمش شکسته می شد و دوباره تبدیل به جوون زیبا می شد!”

ـ “خب.”

ادامه دارد





About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This