علیشا ماند و شعر/حسین زراسوند

علیشا ماند و شعر/حسین زراسوند

من ندیدم. نبودم که ببینم. یکی دو بار هم زنگ زدم. زنگ می خورد و کسی نبود انگار که بردارد. قبلا مهم نبود چه ساعتی، بعد از یکی دو زنگ گوشی را برمی داشت. می شد که دم-دمای صبح به وقتِ خودش زنگ بزند که سرِ شبِ من بود، و شعرِ تازه اش را بخواند. اگر حالا زنگ بزند و شعرش را بخواند، فقط سکوت می کنم و هیچ نمی گویم. دوست می داشت شعرش که تمام می شد من همچنان ساکت بمانم.  شعر که به دل ام می نشست، هیچ نمی گفتم.  سکوت می کردم.  گاه یک یا دو جمله اش از حنجره ام می سرید بیرون. این را خیلی دوست می داشت. من هم.  من بیشتر گوش بودم.  غم داشت همیشه و این اواخر دلِ پر هم. حق هم داشت. مهدخت را در اوجِ جوانی باخت  به یک تصادف و تنها شد. یعنی معصومه تاب نیاورد و رفت. و میسایِ جوان هم مانده شد. درماند که چه کند با این غرور و غم ورزی.

علیشا ماند و شعر.

حسین زراسوند

حسین زراسوند

و ما دور شده بودیم از هم و نمی دانستیم.  گاه که زنگ می زد و با شوقی پنهان از ترجمه یِ “زاپاتا”یش به زبانِ اسپانیایی می گفت،  نمی فهمیدم اش.  نمی فهمیدم چرا این ترجمه این قدر برای او مهم است.  نمی دانستم در جهنمی که او نفس می کشد این ترجمه یعنی: تو هنوز زنده یی.  یعنی نسلِ ات منقرض نشده است هنوز.  و نمی فهمیدم چرا در تلفن بعدی باز همان را با همان شوق تکرار می کند.

من آمده بودم این جا و گرفتارِ چنبره یِ نان و جا و تعلقات اش افتاده در چرخه یی که می گریختم ازش به روزگارِ جوانی. و دور می شدم از شعر.

او مانده بود آن جا و نمی دانم. و هستی اش شده بود شعر و شعر شده بود هویت اش.

چیزی جز شعر نداشت. رفیقان پرشمار داشت.  اما همه از دولتِ دلِ بزرگ اش و شعر.

*

همسایه یِ دیوار به دیوار بودیم.  کوارترای کوت عبدالله .  ما تازه منتقل شده بودیم آنجا. آن روزها انگار رسم بود که بچه های محل روی بچه های  تازه وارد را کم کنند.  هرجور بود دلیلی پیدا می کردند برای زدن.  و گویا منِ تازه وارد هم  تو نوبت بودم.  روزی یکی از بچه های محل،  پیله کرد به من که چرا ایستاده ام سرِ کوچه.  من هم می دانستم نباید کوتاه بیایم.  می دانستم باید بایستم.  هرچه بادا باد.  مشاجره  نزدیک شد به دست به یقه شدن. علیشا درآمد به پشتیبانی از من.  بالابلند بود و چارشانه.  دوست بود با همه.  به حرمتِ او غائله ختم شد.  بعد دوتایی  قدم زنان رفتیم روی آب بندِ خاکی، که  گرداگردِ محله، راه  بر سیلاب بسته بود.  این سوش چند “لین” خانه هایِ کارگری بود و یک “لین” هم خانه هایِ کارمندی و سویِ دیگرش دشتِ بیکرانِ آب.  گفت و گومان گل انداخته بود. انگار سال ها بود رفیق بودیم.  از هر دری سخن گفتیم.  آن زمان من خیال می کردم شاعرم و او می دانست.  جوان بودیم.  شور داشتیم.  شعرهایی از فروغ و اخوان و شاملو را از بر زمزمه می کردیم.  زمزمه که نه، داد می زدیم.  مخصوصا آن شعرِ آن زمان معروفِ “زهری”را، “شما یاران نمی دانید…”

این شد پایه یِ دوستی یِ ما.  و بعد که به قولِ مادرم “خانه یکی” شدیم و بیشترِ اوقات مان با هم می گذشت.

و بعد که ما هل داده شدیم به “حصیرآباد” و آن ها به “کارون” و شب هایِ شعرخوانی در مسیرِ بینِ حصیرآباد تا کارون. و اینجا عباس هم اغلب با ما بود.

و رابطه ئی که او با جوان ترها داشت. و اعتمادی که به او داشتند.  و تیمِ فوتبالی که راه انداخته بود.

و بعد فیلمِ هشت میلیمتری بسیار کوتاهی که ساخته بود: جوانی تویِ اتاق نشسته است و کتاب می خواند. از بیرون صدایِ همهمه می شنود. همهمه اوج می گیرد. جوان می دود بیرون. خیابانِ خلوت. هیچکس نیست. رفتگر دارد با بیل آبِ بارانِ شبِ قبل را از آسفالت می سراند به جویِ کنارِ جاده.

این چسبیده است به ذهنِ من تا حالا.

book

و بعد توانِ شگفت انگیزی که در دوستی و دوست یابی داشت.  و هر جا می رفتیم یا دوستی داشت یا دوستی می ساخت.

و بعد که با هم کوچ کردیم به تهران و اتاقکی اجاره یی،  زیرِ راه-پله یِ خانه ئی در حوالی یِ خیابانِ اقبال به گمانم.

و حافظ و عرق در نورِ چراغ موشی.  و خنده های مستانه اش و رفاقتِ از بنِ جان اش.

و بعد که روزی از در آمد داغان و کوفته، اما دل اش را گرفته بود از خنده.  و گفت  رد می شدم و شنیدم که کسی به خانمی چادری که رد می شد لیچار می گفت.  آمدم فردین بازی درآورم که بی مروت ها چهارنفری ریختن روم. تازه فهمیدم زنده گی  فیلم نیست.

و کارش کشید به خون ریزی یِ کلیه و بستری شدن.

و بعد تلفنچی شدن اش در بیمارستانِ سعدی که آن کارِ خسته کننده را تبدیل کرده بود به تفریح و شوخی و شده بود شهره یِ بیمارستان.

و بعد رفتن به خدمتِ سربازی و تاتر و تیارت درآوردن برای سربازها.

و بعد، و بعد…

و بعد سالِ پنجاه و هشت که خانه یِ اجاره یی اش هر شب پر بود از جوان ها و جوان ترها با دل بسته گی های گاه متضاد . و بحث بود و جدل بود و گاه مشاجره.  و او همه را دوست می داشت. این بار خانه اش مثل دل اش بزرگ بود و برای همه جا داشت.

و بعد گیتاری که به او رسیده بود؛  و دل اش که می گرفت،  آن را مثلِ تار بغل می گرفت و با پرِ مرغی زخمه بر سیم می زد و ترانه یِ ستارزاده را فریاد می کشید: آی همون چشمای سیاهی که تو داری…

نه تار آموخته بود و نه گیتار.  اما کاری به این حرف ها نداشت.  دل اش گرفته بود.  گیتار بود.  پرِ مرغی هم بود.  آن ترانه هم که جان می داد برای فریاد کشیدن.

و بعد دل بستن به آرمان ها از همان نوجوانی  با خیالِ دنیایی بی رنج و بی دغدغه.

و بعد عمر را در رنج و دغدغه طی کردن.

پیش از کوچ پیشِ او بودم.  مرا برد به دیدنِ فیلمِ کفش هایِ عمو نوروز. از او که جدا می شدم پشتِ سرم فریاد می کشید: برفت و ما را به کفشی بفروخت.

آن وقت نمی دانستم این کوچ این قدر طولانی خواهد بود.  فکر نمی کردم دیگر نمی بینم اش.  اصلا در آن دم فکر نمی کردم.

بعد وسیله یِ ارتباط مان شد تلفن.  هر وقت شعر تازه ای می نوشت،  زنگ می زد و می خواند.  من در سکوت گوش می سپردم به او؛ و گاه که از تکه ای از شعری خیلی لذت می بردم از او می خواستم تکرار کند. و می کرد.  هر وقت دل ام می گرفت زنگ می زدم. خنده و مهرش آرام ام می کرد.

وقتی مهدخت در حادثه یِ تصادف اتوموبیل از دست رفت،  علیشا هم انگار با او رفت.

عکس مهدخت را به اندازه یِ  قامت اش زده بود تویِ اتاق.  کارش تا مدتی گریه بود و نشستن کنارِ گور.

و بعد معصومه رفت، و میسا هم رفت.  و او ماند و تنهایی.

و بعد عمر را در رنج و دغدغه طی کردن

و بعد دل دادن به شعر و کنجِ خلوتِ شلوغ

و ارتباطِ ما همان تلفن بود و حساس بودن و دل نازکی یِ بیشترِ او.

نزدیک به سی سال یا او زنگ می زد یا من. زنگ که می زد از کارهایی که کرده بود می گفت.  از ترجمه یِ شعر “زاپاتا”یش به زبانِ اسپانیایی.  از بزرگ داشتی که جوان ترها برایش گرفته بودند.  از دل خوری اش از بعضی دوستان.  اما حالا دیگر او زنگ نمی زند.  من باید زنگ بزنم.

زنگ می زنم گوشی را بر نمی دارد

شاید رفته است زیر باران قدم بزند

شاید رفته است نشسته است کنارِ گورِ مهدخت

گوشی را که بردارد به او خواهم گفت که چقدر شعرش را دوست می دارم.

گاه ساعت سه بعد از نیمه شب هم گوشی را برداشته است.

این بار به او خواهم گفت که دوستِ عزیزِ من است.

خواهم گفت چه قدر دل ام برایش تنگ است.

خواهم گفت کاش این جا بود

تا سر بگذارم روی شانه یِ پهن اش و زار بگریم.

گاه لازم است او هم گریه یِ مرا ببیند.

تلفن زنگ می خورد

گوشی را بر نمی دارد.

شاید حالا دیگر خسته یِ خواب است.

تلفن زنگ می خورد

صدایی که آشنا نیست به گوشم:

مشترک گرامی

شماره یِ مورد نظر شما در شبکه موجود نیست

لطفا شماره خود را تصحیح کنید.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This