آچمز/سولماز اسعدی

آچمز/سولماز اسعدی

داستان های برگزیده آکادمی داستان گردون زیر نظر عباس معروفی

از دور که در زنگ زده ی خانه را می بینم دلهره می گیرم. گرچه وقتی مامان گفته بود :«بیا! محبوب می خواد بره! » جدی نگرفته بودم. پشت تلفن گریه می کرد.

زنگ کوچک و گرد را که دورش از سیاهی جرم گرفته، فشار می دهم. کف دست هام را به هم می مالم و ها می کنم. ته پالتوم از در ماشین آژانس بیرون مانده و گلی شده. می تکانمش. ولیعصر را که می آیی پایین همه ی کوچه ها پر از چاله چوله می شود. پام دو متر آن طرف تر رفته توی گودال و لجن و برف لهیده گند زده به بوت هام. برف و گل و شل همه جا را گرفته، هنوز هم دارد می بارد.

مامان می گوید :«کیه؟»

story«من.»

در را هول می دهم. بالای پله ها ایستاده. سعی می کنم مسیر کوتاه حیاط تا خانه را بیشتر طول بدهم و قدم هام را کندتر بر می دارم.

می گوید :«چرا دیر کردی؟ دارم خونه خراب می شم.»

داخل می شوم. چکمه های خیسم را در می آورم و تکیه می دهم به جا کفشی. پالتو ام را با تردید می اندازم روی دسته ی مبل قدیمی مخمل. خانه بوی روغن مانده می دهد.

مامان می گوید :«خواب نما شده. داره بار و بندیلشو جمع می کنه.»

«کجاست؟»

«تو اتاقش.»

تاریکی خانه در برابر سفیدی بیرون نمی گذارد درست ببینم. مامان پشت سرم قدم به قدم می آید:«جلوشو بگیر. بره یه بلایی سرش می آد ها!»

مهتابی هال روشن است. ردیف پشتی های قرمز نگاهم را تا ته اتاق می کشاند. جایی که بابا روی ویلچرش نشسته، کنار بخاری که گر گر می سوزد.

«سلام بابا.»

با گردن کج به ساعت دیواری پاندول دار یا شاید هم به تلویزیون خاموش زل زده.

مامان می گوید:«چایی بریزم؟ صبحونه خوردی؟»

می گویم:« چه قدر گفتم باهاش سر به سر نذار؟»

با دستی روی دست دیگرش می زند.

«من بدبخت که هر چی می گم واسه خودشه، تو که می دونی غصه ی اون، منو پیر کرد و باباتو سکته داد.»

می گویم:«حالا آبغوره نگیر. یه کاریش می کنم.»

می رود سمت آشپزخانه. باز پا برهنه راه می رود توی خانه. پاشنه ی پاهاش قاچ قاچ شده اند.

در اتاق محبوب باز است و برقش روشن. اتاق بی پنجره ای که روزهای آفتابی هم تاریک بود. صبح ها اغلب خواب می ماندم. محبوب بیدارم می کرد که برویم مدرسه. من چشم های خواب آلودم را می مالیدم و نمی خواستم صبح شده باشد. مامان ساندویچ های پنیرمان را دستمان می داد و سفارش می کرد از هم جدا نشویم، اما من همیشه نرسیده به میدان امیریه محبوب را جا می گذاشتم و یک نفس تا مدرسه می دویدم.

چمدانش با دهان باز یله شده کف اتاق. تا از پشت کمد در نیامده نمی بینمش. چند تکه لباس تا شده را گرفته تو دستش.

«سلام !»

لباس ها را می گذارد توی چمدان.

لبخند می زند:«سلام! چه بوی خوبی می دی.»

باز می رود پشت کمد. صدای خش و خش می آید. اتاق مثل همیشه شلوغ است. دور چرخ خیاطیش پر است از نخ و خرده پارچه. مرغ عشق های کوچکش توی قفس چسبیده اند به هم؛ انگار مستند و نوکشان را به هم می مالند. دور قفسشان دانه های ارزن ریخته.

به دیوارهای اتاق که نگاه می کنم خالیست. جا به جا لکه های مستطیل و مربع سیاه روی دیوار سفید، رد چیزهایی ست که محبوب و من به دیوار آویخته و باز کنده ایم. پوستر بزرگ و رنگی احمدرضا عابدزاده را روی دیوار چسبانده بود. من استقلالی بودم و دعوای مان شد. بعدها که محسن آمد خواستگاری ام و مامان باز او را توی اتاق قایم کرد و سارافون صورتی قشنگی تن من پوشاند و موهام را بافت و هولم داد جلوی مهمان ها. وقتی چای تعارف می کردم می دانستم دارد توی اتاق تاریک گریه می کند. همان شب پوستر عابدزاده را جر داد.

مامان برمی گردد و لیوان چای سیاه رنگی را می دهد دستم. بلند طوری که محبوب هم بشنود می گوید:«می خواد سینه پهلو کنه سر سیاه زمستون. جنازش بمونه رو دستم.»

بعد می نشیند کف هال. زیر نور مهتابی که مدام می پرد، کنار بساط تزریق انسولینش. سرنگ و کوفت و زهر مار.

محبوب حوله ای را می اندازد توی چمدان. دمپایی های رو فرشی و سنجاق سر و کلاه آفتاب گیری که یک قرن پیش از شمال خریده بودیم و هنوز نگهش داشته را هم گوشه ای جا می دهد.

فکر می کنم شاید خودش را لوس می کند. منتش را که بکشیم می ماند.

می گویم:«حالا کجا می خوای بری ؟ دیدی بیرون چه برفی باریده!»

«آره صبح قشنگیه، دلم می خواد یه آهنگو که از صبح افتاده تو سرم زمزمه کنم.»

چشم هاش را کمی ریز می کند : «چی بود؟ لای لالای لای سلطان قلبم تو هستی! تو هستی!»

هیکل کوچکش را به طرفین تاب می دهد، انگار با آدمی خیالی برقصد.

نزدیکش می شوم و آهسته می گویم:«حال مامان بابا رو نمی بینی؟ نگرانتن.»

می نشیند و دست می برد زیر تختش:«به خاطر نگرانی های اونا نبود منم می رفتم دانشگاه. درس می خوندم. خیلی کارا می کردم… اه! کجا گذاشتمش؟»

«با این سینه ی خرابت با این …»

می خواهم بگویم قد و قوارت، که نمی گویم.

مامان از توی هال داد می زند:«از وقتی سر اون کار کوفتی می ره، دم در آورده. مطب دکتر چی چی! اون خاله زنکای تو مطب پرش کردن.»

محبوب آهسته می گوید:«وقتی حقوقمو می ذارم رو بازنشستگی بابا می دم دستش، دکتر حبیبی رو دعا هم می کنه. تازه می گه لابد دلش می سوزه آن قدر بهت پول می ده وگرنه تو که کاری ازت ساخته نیست!»

می گویم:«حالا شال و کلاه کردی کجا ؟ مطب دکتر چی چی؟»

«جا کرایه کردم.»

«خونه ؟ کجا؟»

«به وقتش آدرس می دم عزیزم. من بی معرفت نیستم.»

دلم آشوب می شود. اگر راست راستی برود چی؟ پوست اضافی کنار ناخن شستم را با دندان می کنم.

یک کپه کتاب خاک گرفته را که از زیر تخت بیرون می کشد، سرفه اش می گیرد و سینه اش به خس خس می افتد. صف طویل داروهاش روی دکور دیواری قطار شده. بابا می گفت:«شابدالعظیم نذر کرده بودم اگر سالم باشد اسمش را هم اسم ائمه بگذارم.»

مامان شکمش که بالا آمده بود، تازه دوزاریش افتاده بود. می گفت :«من قرص می خوردم. نباید اینجوری می شد.»

لابد جوان بوده و سرخوش و هنوز پاشنه ی پاهاش صاف و بی ترک بوده. موهاش را میزانپیلی می کرده و صندل می پوشیده و تو حیاط می چرخیده و از درخت توت بهارها توت می چیده و قرص هاش را هم یکی در میان پشت گوش می انداخته.

می گویم :«آخه ببین حالتو محبوب!»

می رود و داروهاش را از روی دکور بر می دارد. می ریزد توی نایلون و سرش را گره می زند.

«چیزی نیست.»

مامان از توی هال داد می زند:« اگه تو کوچه سر بخوری بیفتی پات بشکنه. من پول دوا و دکتر ندارم.»

بوی روغن سوخته از توی آشپزخانه بلند می شود. این بار بیشتر. می گویم :«هیچ فکر کردی تو بری تکلیف اینا چی می شه؟»

با لبخند، آهسته چند بار می زند روی بازوم. انگشت هاش انگشت های دختر ده ساله ی تپل مپلی ست که زیاد مشق نوشته.

بابا همیشه به دست او پارچه ی سبز می بست. مدتی بستری بود. می رفتم بیمارستان و کنار تختش می نشستم. براش کتاب قصه می خواندم. از سر بزرگ و عجیبش می ترسیدم و دلم نمی خواست نگاهش کنم. اما مامان گفته بود: «با خواهرت مهربون باش!»

یک بار هم طاقت نیاوردم و پرسیدم:« محبوب! چرا آن قدر سرت بزرگه؟»

جواب داده بود:«من نابغه ام. مثل انیشتین! می شناسیش؟»

نمی شناختم.

گفت:«کلی فکر و برنامه این تویه.»

و اشاره کرده بود به سرش.

توی اتاق دکتر پاهام را روی صندلی تکان تکان می دادم و به جوراب دور توری ام نگاه می کردم. دوست داشتم زودتر از آن جا برویم. دکتر پرونده ها را جا به جا کرد و پوشه را بست. به مامان گفت: «بحث زمانه. متاسفانه خیلی زنده نمی مونه. ریه هاش…»

ریه های کوچک. سینه های کوچک. بدنی که انگار مال یک دختر ده ساله بود نه زنی سی و پنج ساله. حالا تیز و فرز لباس هاش را جمع می کند. دست می کشد روی چرخ خیاطی.

«اینو نمی تونم ببرم. بعدا برام بفرستید با یه سری خرده ریز دیگه. باشه؟»

می گویم :«واقعا خونه گرفتی؟»

می خندد:«باورت نمی شه؟ جا افتادم یه روز ناهار دعوتت می کنم با محسن آقا بیا! البته اگه قابل دونستی!»

مامان باز می آید توی اتاق:«خونه ی مامان بابات کوچیکه؟ کسر شأنه؟ خار داره؟ ها؟ نکنه کسی هواییت کرده؟ مردا گول می زنن دخترای اینجوریو. نمی خوانشون محبوب! نمی خوان. فقط سوءاستفاده می کنن. می فهمی؟»

می گویم:«چند ماه پیش به یه دختر عقب افتاده نزدیکای قزوین تجاوز کردن. تو روزنامه نوشته بود.»

می گوید:«می خوام برای خودم باشم. سی و پنج سالمه. حرف و حدیث و هوا و هوس هم مال خوشگلاست، از من گذشته.»

رو می کند به من:«تو هم که هیچی. مرسی خانم روزنامه خوون.»

زانو می زند و زیپ چمدانش را می بندد و آن را کشان کشان می برد. خودش فقط کمی از چمدانش بلندتر است. می گذاردش توی راهرو.

مامان می گوید: «ماست تو دهنته؟ یه کاری بکن!»

دارد می رود و من فکر نمی کردم اینجوری شود. از وقتی دکتر گفت و من هم شنیدم، همیشه به مردنش فکر می کردم. به این که یک روز دیگر برای رفتن به مدرسه بیدارم نمی کند. مامان جیغ می زند و آمبولانس خبر می کند و روی تنش ملحفه ی سفید می کشند. توی تشییع جنازه اش برف می بارد و مردم با انبوه چتر های سیاه می چرخند و بوی اسپند و ازدحام قبرستان و تمام.

برمی گردد و قفس مرغ عشق هاش را بر می دارد.

می گویم: «نصفه شبی اگه حالت بد بشه، هیچکی نیست به دادت برسه.»

«نترس. بادمجون بم آفت نداره.»

مامان می رود سمت بابا. تند و تند صندلی چرخ دارش را هول می دهد. چرخ ها گیر می کند به گوشه ی فرش. زور می زند و ردش می کند. می آوردش تو راهرو. جلوی پای محبوب. بابا سرش پایین است، شاید گل های فرش را می شمارد. مثل وقتی توی تلویزیون، می خواست پسره دختره را بوس کند به من و محبوب می گفت:« گل قالی! گل قالی!»

و من خیره می شدم به گل های رنگ و رو رفته ی فرش و گوشه ای از آن که مامان با اتو سوزانده بود. هنوز هم که محسن می بوسدم گل های سوخته ی قالی را می بینم.

مامان دست هاش را گرفته به میله های صندلی و بابا را تکان تکان می دهد. به محبوب که قفس مرغ ها را توی دست گرفته می گوید:«نگاش کن. نگاش کن! می بینی؟ ناراحته! زورش بهت نمی رسه. تو رحم نداری؟ عاطفه؟ مروت؟ وجدان؟ انسانیت؟»

قطره ای اشک از گوشه ی چشم های قی دار بابا سرازیر شده.

مامان گریه می کند و توی سر خودش می زند: «بچه بزرگ کن. زحمتشو بکش. از عن و گه درش بیار، بعد اینجوری! وای! وای!»

مرغ عشق ها از سر و صدای ما چرتشان پریده و توی قفس بال بال می زنند.

قدیم ها هر وقت برای من خواستگار می آمد محبوب حیوان خانگی اش را عوض می کرد یک زمان لاک پشت داشت و مامان غر می زد که:«این ها چه قدر بو می دهند.»

بعد جوجه رنگی هایی که وقتی مردند، محبوب تا یک هفته گریه می کرد. بعد اردک و قناری و… به بچه گربه ها هم غذا می داد و من شب ها که به سقف تاریک اتاق خیره می شدم، صدای پر پرنده های محبوب را می شنیدم و به رفتن از آن خانه فکر می کردم.

محبوب خم می شود گونه های ریش دار بابا را می بوسد. به من می گوید:«خداحافظ خواهر کوچولو!»

مامان آستین لباسم را می کشد:«داره می ره! جلوشو بگیر. جلوشو بگیرین. شیرمو حلالت نمی کنم!»

محبوب کفش هاش را برمی دارد و می اندازد روی برف ها.

مامان جیغ می کشد:«به بابات نگاه کن به بابات! چانه ی بابا را می گیرد و بالا نگه می دارد تا محبوب نگاهش کند.»

«من چه جوری ببرمش حموم؟ دستام عیبناکه! پاهام درد می کنه.»

محبوب کفش هایش را می پوشد.

من می دوم دنبالش:«محبوب! محبوب جان! نرو! من اینا رو چی کار کنم؟ محسن ظهر می آید خونه. باید برم. تو نمی تونی همین جوری ما رو ول کنی.»

قفس مرغ عشق ها را می دهد دستم.

«آه! راستی داشت یادم می رفت اینا مال تو.»

مکث می کند. دوباره می گوید:«می دونستی من از مرغ عشق ها متنفرم؟ چون منو یاد نداشته هام میندازن.»

برف درشت و آرام می بارد. چند دانه ای ریخته روی موها و مژه های محبوب. شال کاموایی اش را سفت تر می بندد و از پله ها پایین می رود.

از پشت سر با آن قد کوتاه و جثه ی کوچک چمدان را یدک می کشد و کج کج راه می رود. کلاغی نشسته روی شیر آب حیاط و نوکش را به سر یخ بسته ی آن می مالد.

محبوب می رود و پشت سرش ردی از کشیدن چمدانش روی برف می ماند. در را می بندد.

من مات و مبهوت بر می گردم توی خانه. به مامان که هق هق کنان گریه می کند و به بابا که مثل یخ توی صندلیش آب می شود، نگاه می کنم و به مبل مخملی کهنه و پالتوی سیاهم.

«خوب!»

مکثی می کنم:«نزدیکه ظهره. محسن ممکنه بیاد…»

مامان هنوز زار می زند:«بابات بو می ده.»

«… خیلی عصبانی می شه اگه بیاد و من خونه نباشم.»

مامان می لرزد و بازوم را می گیرد. من گیج مانده ام. بوی روغن سوخته و گه با هم قاطی شده. هنوز قفس مرغ عشق های محبوب توی دستم است و نمی دانم چه کارشان کنم.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This