Select Page

من از شبهای خوابم نبرده آماده ام/سیاوش شعبانپور

من از شبهای خوابم نبرده آماده ام/سیاوش شعبانپور

sivash-shabanpour

از چشمهایم را که بسته ام صدا می گذرد

شب شبیه هیچ چیز آسمان پیداست

و صدا شبیه همین دیوار پشت سرم

از باد می آید هم گذشته آمده چشمهای سیاهش

…. پریشان که می کندم یاد

…. یادت می آد؟ هوا خیس بود و آسمون –

امروز در خوابهای کودکیم صدای بهارنارنج می آمد

…. و سینه ریزی که روی سینی چایی بود

اَه

ابرهای آسمان شما عجیب چمدان دارد!

تازه رسیدی؟ –

چه قدر تازه رسیدی سخت بود        یادت هست؟

شبیه کوچه های ندانم را بی حوصله سر کردن

شبیه به ساعت شما چند است

شبیه تلفن زنگ نمی زند

چه قدر تازه رسیدی سخت بود

انگار نه انگار می کنم که یادم نیاید آن روزهای اتاق سه متری و دمپایی پاره از قدم قدم که خون میان ناخن و شستم دویده بود        سه ساعت

نه

شما نمی دانید

غروب چمدان را در بی خودی کمد جا دادن

شما نمی دانید چشمهایش که مسیر چراغهای چشمک زن آسمان را رصد می کرد

نه

شما نمی دانید

غروب چمدان را      شما نمی دانید

این ساعت ازغروب

این ساعت از غروب همیشه هوا روی پوست تنم تنگ می شود

این ساعت از غروب می کشدم به کافه های پشت دانشگاه

این ساعت از غروب می بردم به پیکان سبز خسته از یک به دو که می کشید هرشب تمام اعصاب مارپیچ تنش سیگار هی سیگار هی سیگار هی سیگار      تیر

…. این ساعت از غروب

این ساعت از غروب می بردم به نرده های تمام خیابان روبه رو را خاک گرفته هاشور می زدند

به کاج بلندی که روی پله های سنگفرش و آسمان چه قدر خاکستری            لبهای سرخ داشت

این ساعت از غروب

آه این ساعت از غروب

نه     شما نمی دانید

من از خیالهای خیس و خیابانهای شب نخوابیده آمده ام

از روزهای کسی نمی دیدم

این، شما هیچ دوستش نمی دارید، شبهای زیادی روی بالکنش تنهاست

و فکر می کند چه دروغ بزرگی شده با خودش

…. چه قدر جوجه تیغی توی مغزم باز

دستهایم هنوز اما

…. دستهایم هنوز

دستهایم هنوز به یاریتان دراز می شود

پشت گوشهایم به ندیدنتان

سوار شوید

این اتوبوس چنان آرام شما را به ایستگاه مرا یادتان نمی آید می برد

که فکر می کنید از اول همین بودید

این روزها هستم سئوال بزرگی شده با خودم

چه قدر سگ روی سینه ی من زایید

من از شبهای خوابم نبرده آماده ام

و فکر می کنم که کاش

آرزوی بهتری می کرد     پیرزن      که در گوشهایم دعا می خواند

…. کاش از این آسمان بی فردا که کلاغ هم نمی گذرد

بگذر

اصلن بگو پایان تمام قصه های جهان را نقطه چین بگذارند

گفته بودم

گفته بودم از این حرف نمی زنم که در آیم

…. از این حرف نمی زنم

اخطار می کنم

از این شعر که می گذرید

کلاههای ایمنی زرد بگذارید

کلاغهای شعر من امروز عجیب بی ادبند

مرداد ۹۱ــ تورنتو

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This