Select Page

آخرین داستان از این پنجره/ لیلا صادقی

شاید این آخرین داستانی است که از این پنجره دیده می شود. باید این پنجره را جای دیگری برد. یا جای دیگری را پنجره. تا پایم توی اتاق گذاشته، هوای زرد توی صورتم زده و روی صندلی ام نشانده و به فکری انداخته و از فکری باز کرده می شوم. آفتاب تا نیمه اتاق تاب می خورد و داغ می شوم. تکان خورده نمی شوم. شاید این آخرین آفتابی است که از این پنجره تاب می شود.

روسری ام برداشته می شود. مانتوم درآورده. پیرهنم کنده. شلوارم. هر چیزی که مال خودم نیست و به تنم چسبیده. بی تعلق جلوی آفتاب این پنجره دراز کشیده می شوم. پلک هام بسته شده که دیده نشوم اگر کسی بیننده شده مرا. توی گوشم هوا پیچیده. پا روی پا انداخته می شوم. از صدای همهمه و عبور و مرور دم کرده ماشین ها و هوای آزاد، بی وزن می شوم. شاید روی قالیچه سلیمان دراز کشیده شده ام و از مردم و حرف و حدیثشان گذشته می شوم. به من چه که دست آشپزمان تا آرنج سوخته و برده می شود بیمارستان و بستری و وقتی برگشته می شود سر کارش، هر روز سر ناهار جایی کنارم نشسته و من هم اول که دستش را دیده می شوم، زنی ۷۰ ساله با انبوهی خاطرات مرده و پوستی که بادکنکی و بادش را خالی کرده. وقتی نگاهم از دستش کشیده می شود بالا، به صورتی رسیده می شود۳۰ساله با آرایش های زنانه و چشم هایی پر جنب و جوش.

طرح از محمود معراجی

به من چه که شخصیت مادی و معنوی همکارهاش را راننده مان سوء ستفاده کرده می شود و زنش فکر کرده که خانم هایی که به خانه زنگ زده می شوند، از محل کار شوهرند و کاری اداری و لیلا خانوم است یا خانم دیگری که منشی و تا صبح روی رختخواب جنبیده می شود و لنگ ظهر با چشم هایی قرمز و ورم کرده می آید سر کار و گفته می شود که بچه ام مریض بود. به من چه که وقتی منشی به اتاق مدیر رفته می شود، سایه دو پا از زیر در به هم نزدیک و به کناری رفته می شود و زن مدیر که زنگ می زند، گفته می شود که جلسه دارند ایشان. به من چه که مشتری هایی که خواسته می شوند که با شرکت قرارداد بسته شود را منشی منصرف کرده و با شرکت شوهرش قرارداد بسته می شود. به من چه که منشی زیر آب مدیرعامل را زده و بی هیچ حق الزحمه ای مدیرعامل از طرف هیأت اجرایی اخراج کرده می شود و کس دیگری که نام خانوادگیش شبیه نام خانوادگی اوست، به سمت مدیریت انتخاب کرده می شود. به من چه که من منشی بودم یا کسی که گاز را بی هوا باز گذاشته یا حساب ها و مشتری های شرکت را جا به جا کرده. این ها به من ربطی ندارد. من نه این هایی که گفته می شو(ـَم)(ندم)، یا فکر می شو(ـَم)(ندم)، شاید چیزی که جلوی این پنجره اینطور و اگر پنجره را ببندند یا عوض کنند، آنطور یا کس دیگری.

شاید کسی که یک پنجره سرتاسری توی راهروی دفترشان است و اتاقش اولین اتاق سمت راست و مانتویی بلند پوشیده می شود که اپل هایی برجسته با روسری مشکی، بی هیچ آرایشی و کیفی کهنه به دوش که فقط بلیت اتوبوس و دفترچه تلفن و کلید خانه توی آن و رفته می شود توی اتاقش. پرونده ها درآورده می شود و یکی یکی مراجعین داخل آمده می شوند. مراجعینی که اگر خودشان از جیب پولی در آورده و گذاشته شود لای دفتر، از اتاق بیرون کرده می شوند. کار همه بی وقفه پیش رفته می شود.

اتاق بعدی اتاق مدیر است که مهندس راه و ساختمان و هیچ پل بی محلی را طرح نریخته شده که منفعتی بزرگ به کسانی و کوچک به خودش. نقشه هیچ ساختمانی نکشیده شده که آسمان را خراش بدهد و آب و برق و گاز و غیره اش، حقوق دیگران را در خود مجتمع کند و مجتمع بشود و جای پارک نباشد و دیوارهاش ترک بخورد و لوله هاش پوسیده و ملاط سیمانش چیزی کم داشته باشد یا و یا و یا همه همکارهاش فکرهایی فضیله دارند و ظاهرهایی فضایل و نقشه هیچ چاه و فاضلاب بی فضلی هم در آن فضولات، مفضل نشده و مدینه فاضله ای شده که تفضل و افتضال.

هیچ کدام این فضولی ها به من نیامده.

من می توانستم کسی شده شوم که اتاقش ته راهرو است و همه مراجعین یک راست توی اتاقش رفته می شوند و پشت در ایستانده می شوند و من همه را به معاونم مرجوع کرده می شوم.

من هرچیز یا کسی شده ام که نیستم. هر کاری که کرده ام، دیگران کرده شده اند.

هر کاری که کرده شده ام، کرده اند. هر چه گفته شده ام، دیگران گفته اند. هر چه گفته ام، نگفته شده اند. باید گفته شد یا گفته نشد. فرق آدم ها با هم در گفته شدن نیست. در گفته شده ام، شده ای، شده است. در رفته شدن، همه آدم ها حق اشتراک دارند. فرق در رفته بوده شدم، شده باشی، می شوم، شو، شد. ما مفعولاً، مجهولاً، نایب فاعلاً، در مصدر ها مشترکیم و در شناسه ها منفرد. مصدر همه مان یکی است. همه صادره از یک صدره. قابلیت صدارت داریم و مصدر نشین. مصادره کرده می شویم یکدیگر را و سعه صدر داریم و اسم صدرا را خوشمان نمی آید و به جایش لیلا را دوست داریم. چون فکر کرده می شویم که آدمی اگر اسمش صدرا باشد، همیشه در حال تکثیر کردن نشانه های مفعولی است: را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را را …

تلفظ رای آخر چه طبعی، طعمی، طمعی، مطعی، عمطی، یطمی، یعطی دارد.

وقتی رای اول را گفته می شویم، تازگی دارد. ریحانی که بویش دست آدم را طرف کباب برگ و دوغ و گوجه های کنار دیس می کشاند تا در آخر هر لقمه یک مشت ریحان چرانده شویم.

را را رای وسط کسالت آور است. امتداد دارد. بـُرندگی دارد. امید دارد. تناقض دارد.

در انسان امید بریدن کسالت را ایجاد می شود.

را را رای آخر ناگهانی است. فاجعه است. از قبل می دانستیم که را را رای آخری هست و گفته می شدیم چه بهتر.

حالا رسیدن. تمام شدن. ته کشیدن. کاش قبل از آخرین را، بیرن می زدیم از جمله و آن وقت می گفتیم خدا بیامرزد را را. چه روزهای خوبی بود. تمام شد. هر چیز دوره ای دارد. وقتش تمام شد. اما وقتی تا آخرین را توی جمله باشیم، تمام می شویم خودمان را. انتظار داریم یک رای دیگر بیاید که نمی آید. شوخی بردار نیست. را تمام کردیم.

صدرا را خوشمان می آید. چقدر حرف دارد برای گفتن. صد هنر از هر انگشتش. خانم جمله است و خانه فعلمان.

صدرا آخرین داستانش را از این پنجره دیده می شود. باید این پنجره را جای دیگری برده شود. یا جای دیگری را پنجره و جلوی پنجره صد را روسری شان را برداشته می شوند. مانتوشان را در می آورده. پیرهنشان را کنده. شلوارشان را. هر چیزی که مال خودشان نیست و به تنشان چسبیده. بی تعلق جلوی آفتاب این پنجره دراز کشیده می شوند. پلک هاشان بسته شده که دیده نشوند اگر کسانی بیننده شده اند آنها را و توی چشم خودشان دیده می شوند خودشان را و همه راهای دنیا را. ورای همه راها می ایستند و راهی را که دیده اند، می راوند و راوی را که رفته اند، می رهند. بعد از هر را، صد راوی می رایند. هر را، صد رای دیگر می شود و همه راهای دنیا در یکی از هر صد را، نشانه مفعولند و فاعل هم که گم شده. باید دنبالش گشت و به جرم فعلی که به مفعول تفعیل کرده، فعالش کرد.

دوباره،
شاید این آخرین داستانی است که از این پنجره می بینم. باید این پنجره را جای دیگری برد یا جای دیگری پنجره. تا پا توی اتاق می گذارم،‌ پنجره را می بینم که شکسته آن را سنگی و گربه ای لبه آن نشسته و کاکتوسی را که روی لبه پنجره بوده، از چشم پنجره انداخته پایین. از ساختمان بیرون می روم و به حیات می رسم. خاک کاکتوس را از روی زمین جمع می کنم و کاکتوس را که بر می دارم، دو نیمه شده و دانه های سبزینه دار و جوانه هایش را خاک می کنم تا ریشه بدهد و بزرگ شود و اگر دوباره گربه ای آن ها را از لبه پنجره بیندازد پایین، دوباره خاکش را جمع می کنم و دانه های سبزینه دار و جوانه هاش را خاک می کنم و همیشه کاری هست برای کردن، مرتکب کردن، مرتکب شدن، انجام دادن، انجام شدن، به ثمر و سمر رساندن، ساختن،

ویران ساختن،…

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

فرح طاهری

فرح طاهری روزنامه نگار ساکن تورنتو، دارای لیسانس روزنامه نگاری و فوق لیسانس علوم ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی است. او از مارچ 1999 همکار شهروند در بخش تحریریه است.

۲ Comments

  1. چند سال پیش در مجله ادبی فلسفی بیدار درباره ی اجرای زبانی در شعر و قصه مقاله ای چاپ کردم. این داستان یکی از نمونه های موفق اجراهای زبانی در ادبیات داستانی است.

    Reply
  2. گذشته از موضوع و دست مایه سیاسی اجتماعی این اثر یک کار و سبک جدید در ادبیات فارسی است. آثار او در عین بی تکلف بودن و نترسیدن در بازی با کلمات، مفهوم و گیرا هستند. من همیشه از خواندن آثار لیلی صادقی لذت می‌برم.

    Reply

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This