Select Page

چند شعر از شهاب احمد خسروی

 

یک

 

مرگ

بر پنجه

چتر نعل و

در چرخاب تارها

چشمان بخت

خاموش

با نوای ساز و

دهل و

رقص پریان

درخشت

سکوت افق ها و

کبود یادها

که تربت

سیاه و

جامه ی دوری

سپید

دو

در پژواک قرص دوار و

ناقوس اموات

شکل می گیرند به اشباح

سایه ها

که گم می شوند

میان شتاب رخ جبال و

جمال غروب

و پیر می شوم بی نشان در مهد قطار و

تایله شوم در سپیده

می کشانم نفس هام را

از پنجه ی یادها

به نرمه ی خاک ها

به زرباف خواب ها

در پژواک قرص دوار و

ناقوس اموات

سه

مرگ را

مرده

پیچیده به کفن

می داند چیست

و درد را

زخم خورده به تیر

در سیاه چاه عمر

چه حقیر است امید

بی منیژه ای به مدد

با ریسمان گیسو

بیدار شو

ای آتش خامش رویا

بیدار شو و

بیدار کن و

دور کن

بر برق بال سیمرغ

و بگذر

از بر و

بحر

و فرود آی

از فراز

با سور و

سرور

در کنار کیمیای دل:

“وحی ناب

حی غایب

حس نایاب”

ای آتش خامش رویا

حال که به روزنه ی دید

می گذرند آرام

زنگوله های ابر و

مه

بر رخ ماه گمشده و

صبح نیامده

بیدار شو و

بیدار کن و

دور کن مرا

چه لیل و

چه نهار

که مرگ را

مرده

پیچیده به کفن

می داند چیست

و درد را

زخم خورده به تیر

چهار

چشمانم را بستم

و شمارش

شروع شد

همانطوری که

از من خواستی

نبودنت قرار بود

پر از لحظه های شادی باشد

در این اتاق

که حوصله اش اکنون

از دود سیگار

بوی نم چای

و انتظار بیهوده

لبریز است

در نیمه باز

هی باز می شود و

بسته

شعرهام

نیمه تمام مانده اند

در حنجره ام

و شمارش

از تعداد تمامی ستارگان

گذشته است

ولی هنوز

نشنیده ام که بگویی:

“بیا مرا

پیدا کن”

ای کاش

هیچگاه

این بازی را شروع نمی کردیم

تا ترا

در شیهه ی سرد مه و

سنگ

گم نمی کردم

و همچنان

در نیمه باز

هماره

باز می شود و

بسته

پنج

دستم

به زلف یار

و لبم

به می تو

لطفاً

دف نزنید

می ترسم

از خواب

بیدار شوم

شش

لبخند

شکار زیباترین

لحظه هاست

زمین

ابر می شود

و آسمان

سنگ

و من

هاج و

واج و

مدهوش

گام می زنم

و گم می شوم آنسوی مرز رویاها

شکار که می شوند

زیباترین لحظه ها

بر لبانت

و لبخند که می زنی

هفت

می آیم در ماهتاب و

از ضربه های نور

زاده می شوم

کبود

به سرا که شدم

مرده بودم

در ماهتاب و

ضربه های نور

هشت

فراز تو از نگاه

ندای بال

با پیچک باد

بر بادبان و

برهنه

میان بازوان آبی

ناشکیب و

بی قرار

نه

ای دل

مگر چه گذشت بر تو

که دیر سالی ست

از روزها می گذرم

بی ساز و

بی سرود

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This