Select Page

چند شعر از ساناز مصدق

چند شعر از ساناز مصدق

 

Sanaz-Mosadegh

 

۱)

نامم تیر خورده است

و خونش روزه شناسنامه را باطل کرده

رفته ای

و گناه کبیره از من است

که دهان شناسنامه ام را

به اندازه بلعیدن دو نام باز نکردم

خودم را به جایی دور تبعید می کنم

سرد است

و زیر پوست کاپشنم

پرنده های زیادی تیر خورده اند

سرد است

و از لب های قرمز کبریت ها هم

آتشی بلند نمی شود

سرد است

سرد است

و تنهایی حرف های یخ زده زیادی دارد

تنهایی

سایه سنگینش را

از دیوار بالا می کشد

پنجره

در منظره های سیاه و سفید دست و پا می زند

پنجره

در گورستان فرو می رود

و من فکر می کنم

گل هایی که روی سنگ قبرها جان می دهند

چگونه جنازه ها را

در گودال ها

زیبا تر می کنند؟

۲)

گذشتن

تصور احمقانه ایست از زمان

همین الان بود انگار

که صدای شیون بلند شد

و تاریکی به لباس مادرم چسبید

هنوز سیاهی

دکمه هایش را

رها نکرده است

هیچ چیز تمام نمی شود

هنوز

آنچه از چاه بیرون می زند

تکه های به هم چسبیده شب است

که سفره هامان را سیاه می کند

و در تاریکی سفره ها و بشقاب ها و قاشق ها

همه چیز

عادلانه قسمت می شود

کافیست عقربه ها را خلاف جهت بچرخانیم

تا در دست هایی که دراز شده اند

گذرنامه ها

به کوپن های قند و سیگار تبدیل شوند

۳)

ممتنع بودیم

و نفهمیدیم

برای درهای نیمه باز

باد

حرف آخر را می زند

۴)

به یک اندازه درد می کشند

آسمانی

که پرنده اش را سر بریده اند

و چهره ای

که لبخندش را

                       از مجموعه میوه دادن درهای چوبی

۵)

کف دستم

هر روز

گوزنی

از رودخانه باریکی

آب می خورد

کف بین ها می دانند

زن های بلند پرواز

هرگز

شکارچی های خوبی نمی شوند

وقتی هر بار

به جای گوزن

به شکار دشت می روند

۶)

نگاه کن

هنوز از رفتنت می لرزم

شاخه ای شده ام

ک یک جا پر کشیده اند

تمام پرندگانش

                       از مجموعه میوه دادن درهای چوبی

۷)

تو تا ابد درختی

حتی اگر تمام برگ ها

از چشمت بیفتند

تا به حال شنیده ای

هواپیماها که می افتند

چیزی از آسمان کم شود؟

۸)

دیگر تمام شد

چمدانها با شکم های باد کرده

پشت به پشت هم لم داده اند

و من

به پشتی صندلی

که عمود است

به برگشتن

به ترس

به دلتنگی…

نگاه می کنم

به روسری ها

که از قلمروشان عقب نشینی می کنند

و به مهماندار

که تلاش می کند بفهماند

در هواپیماهای پیر

گوش درهای اضطراری هرگز سنگین نمی شود

و ماسک ها و جلیقه های خجالتی

به موقع

خودشان را به ما نشان می دهند…

عجیب نیست

ما همیشه برای نجاتمان

به چیزهای مخفی چنگ می زنیم

برای همینست که دست هامان

مرزها را رد می کنند

تا زندگی را

در مخفیگاهش

غافلگیر کنند

زیر صندلی تاریک است

و دست هایم به دنبال جلیقه مهربانی می گردد

که قرار است

دلتنگی ام را

درون رگ هایش فوت کنم

چقدرررر سبک شده ام

چشم هایم را می بندم

و به تنهاییم سقوط می کنم.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

۱ Comment

  1. سلام عزیزم بسیار زیبا
    از شعرهایت بوی نان تازه ،هجوم دلتنگی، صدای زوزه غربت میاید و آهوی خیال در دشت خاطره ها جولان میدهد مطمعن هستم روح فروغ که شاعر محبوب منست با کلامت آشناست. پاینده باشی نازنین

    Reply

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This