Select Page

شعر/حیاتقلی فرخ منش

شعر/حیاتقلی فرخ منش

یکی بیاید و بگوید
چقدر گریه، بدهکاریم
به هیبت بردیای دروغین
بی قراری من،
درختانندhayatgholi-farrokhmanesh
باد به آشیان و لرز مدام
راستی، اگر”رایش” پیروز میدان می آمد
به خاک بوس مقدسش نمی رفتیم؟
باز این سرمه دان قدیمی
به انتظار ظهور چه چشمی است؟

بانوی فارس

ماهرویی نرم تن
قرص، نشسته به انتهای دل
پوتین کهنه سرباز
میگوی مرده ای که
گلویش را متورم کرده است
گیره ای از فلز نامحرم به زلف
تنگستونی
بی
دلوار

 

ایران

انبان بوسه های بی کام
کپه های میخک وش زلف
بادهای بهاری زاگرس
باران فراق
بر برکه های بی ماهی
ماه بر مزارگاه
ریواس های کوهی
سینه چاک
زمین را به زانو کشیده اند
طاق می زنم
آشفتگی ام را
با شاخ گوزن

ازلی

از گورخانه
تا لعنت آباد
می خواستیم
بد آخر نباشیم
بر تن این  لت هزار ساله
چه شیون ها
کپک زده است
آه فرانکو
زمین تابوت نیست
نگاه کن
گل ها و مرغابی کوچکی که دارد پلک می گشاید
گناه آدمی این بود
که نافش را با گندم بریده اند

 

زاگرس

 

باکره، عریان
نه داری، نه درختی
دریغ از پر انجیری
تا عورت ش بپوشاند
فقرات، سبزه و باران درهم شکسته است
واژه های جن زده
در عبور قافله های گنگ کلام
در حسرت پوزاری قرص
تمامی من بود
که پرتاب شد
حالا
که هیچ عطری، نمی پراکند
بر آبستنی
این زمهریر
و نگاه کهتران
از گردنه زاگرس
به منقار کرکسی
پی
شد
به کاسه کافوری
آرامم کن
در بیمارستان زمین
آدمی،
گور خالی ای است
که یک روز خسته می شود

گندم برشته

گاهی بادبان ها را پایین می کشم
و بیرقی به رنگ جیره ی روزانه
برمی افرازم
پرده ای
به رنگ بی بارانی
خاکستری که مومیایی ام می کند
شوق گندم برشته
در تابه ی مرگ
عصیانگر مغلوب

 

همیشگی

برای هوشنگ چالنگی

بر جغرافیای بی پوزار
دل به تقدیر می سپارد
بز کوهی
وقتی در کویر می زاید
راز نایافته زیباست
عمو چه می داند
از ابر که بگذریم
غبار می شویم

باروت

او که بر لول تفنگ
چمپاتمه زده است
هنوز روز خوبی
برای برخاستن
نیافته است

بوسه قرن
داغی گلوله است
ما بچه های
مرحوم خاورمیانه ایم

 

زمهریر

در این گم وگور
آیا کسی مانده
تا لحاف بر سر واژه ها
بکشد؟

هی جار

 

نه بارانی می بارد
نه برفی به کوه می نشیند
نه آفتابی می سوزاند
نه مه ای واژگون می شود
نه درختی سایه می گستراند
شورزاری بی قصه
دشت را سزاوار این شیون نیست
نه سمی گلوی زمین را می درد
نه نعره ای از جا می کند
نه اسبی کتل می گردد
نه گیسویی بریده می شود
مرگ را سزاوار این شیون نیست
هیچ زهدانی را پذیرای تخمی نیست
هیچ جاری جاری نمی شود
کوه، خال کوب سرنیزه هاست
زندگی را سزاوار این شیون نیست
هیچ حرفی سخن تازه ای نیست
واژه را آسیاب می کنند
کلام را سزاوار این شیون نیست
به شوق می رقصند عاشقان
به هم که می رسند گویی هزار ساله اند
عشق را سزاوار این شیون نیست
ماه تف زمین بود بر وعده های آسمان
زمین را سزاوار این شیون نیست

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This