روحانیت از پراکندگی تا قدرت: ۱٩٠٩-۱٨۲٨/هما ناطق

روحانیت از پراکندگی تا قدرت: ۱٩٠٩-۱٨۲٨/هما ناطق

بخش سوم و پایانیHoma-Nategh-c6


ملایان و سرآغاز تجزیه ایران

آشکارترین اتحاد میان مجتهدان، لوطیان و انگلیس‌ها را در نقشۀ جدا کردن هرات و همدستی با مجتهد اصفهان سید باقر شفتی می یابیم، که به زمانۀ فتحعلیشاه سر برآورد و سرانجام به ضرب قشون محمد شاه از پای درآمد. دربارۀ هرات پیمان انگلیس‌ها با مجتهد و لوطیان اصفهان نخست بر سر جدا کردن این ولایت بود. می دانیم که جدا کردن خرمشهر و بوشهر و بلوچستان را هم در سر داشتند، که در جای خود اشاره خواهیم داد. در ربط با هرات، دولت روسیه یکسره از دولت ایران پشتیبانی می کرد و دولت انگلیس از افغانستان. ۶۳ چنانکه در “ایران در راهیابی فرهنگی” دیگر از زبان انگلیس‌ها ۶۴و فرانسویان۶۵ آورده ام. این را هم می دانیم که بدان سال‌ها هرات خراجگزار ایران به شمار می رفت. هرآینه ایرانیان این ولایت را بخشی از ایران می دانستند و افغانان بخشی از افغانستان. هر بار هم که به هم نزدیک می شدند انگلیس‌ها از این کنار آمدن جلوگیری می کردند. کار به جائی رسید که محمد شاه به هرات لشکر کشید و دست به محاصرۀ شهر زد. اما نتوانست در برابر دشمنان پرزورش ایستادگی کند. پشت و پناهی هم نداشت.

برای انگلیس‌ها، تنها راه جدا کردن هرات همانا گرفتن فتوای جهاد از سوی روحانیان بود و بسیج لوطیان. شگفت‌انگیز این که تا آن زمان، انگلیس‌ها خودشان در نقشۀ جغرافیا، هرات را جزو خاک ایران آورده بودند.۶۶ اکنون سفیر آن دولت جون مکنیل آن نکته را نادیده گرفت و به حاشا برآمد. حتی گزارش به دولت متبوع خود فرستاد که روس‌ها می خواهند «این دژ را به دولت ایران بسپارند» و ما مانع خواهیم شد.۶۷

پس سفیر انگلیس ساده‌ترین راه را در کنار آمدن با مجتهد مقتدرِ اصفهان و گرفتن فتوا دید. “باب مکاتبه” را با سید باقر شفتی یعنی “فحل علمای ایران”بگشود.۶۸ همکارانش را هم به تعظیم و پابوسی او گسیل کرد.

چکیده‌ای از زندگی‌نامۀ آن مجتهد را به دست می دهم که بسی به نقل می ارزد. همگان می دانستند که شفتی یکی از ثروتمندترین مالکان زمانۀ خویش در شمار بود. چنانکه شاگرد او تنکابنی در رسالۀ “قصاص العلما” گواهی می داد: «از زمان ائمه اطهار تا آن عهد هیچیک از علمای امامیه […] آن اندازه ثروت و مکنت به دست نیاورده بود». شفتی “دوهزار باب” دکان و “چهارصد کاروانسرا” داشت. املاک در بروجرد و یزد و دهاتی در شیراز غصب کرده بود. افزون بر این “از هندوستان و قفقاز و ترکستان به عنوان سهم امام” مالیات می ستاند. افزون بر این ۳٠ هزار لوطی را در جلوۀ سپاه گرد آورده بود. “از طریق آدمکشی و دزدی و قلع و قمع” دستگاه شاهانه داشت۶۹به گواهی فرانسویان در ۱٨۴۳ پول نقدش به ۲٠٠ هزار تومان می رسید.Homa_Nategh۷۰

شفتی حتی بی پروا “درآمد اوقاف” دولتی را هم بالا کشید. از “تجارت هم سود کلان” برد. از روستاهای اصفهان مالیات می گرفت و محصولاتشان را غصب می کرد. چنانکه تنها از یک روستای کروند، سالیانه “نهصد خروار برنج” مقرری و مالیات می ستاند و دامنۀ املاکش “تا بروجرد و یزد” می کشید. به قول عباس اقبال، که شرح حال جامعی از این مجتهد به دست داده، شفتی راهی برگزید که «از هر عمل قرطاس و کمپانی مطمئن‌تر و بی‌رنج‌تر بود.» ۷۱ به گواهی میرزا حسینخان تحویلدار، الواطِ شفتی مُشتی “خونخوار، شارب الخمر، قمارباز، دزد و جانی” بودند.۷۲ این اوباش همگی در کنار و در پناه مجتهد سازمان یافتند. زندگی روزمره و خورد و پوشاک و آداب و رسوم زندگی روزانۀ لوطیان تهران را داستان‌نویس ارمنی (رافی) با همه ریزه‌کاری‌هایش به قلم کشیده است که در فرصت دیگر به دست خواهیم داد.۷۳

گوئی مجتهد اصفهان را از آتش جهنم هم پروائی نبود. برای دست یافتن به اموال مردم، لوطیانش را به دزدی و کشتن گسیل می کرد. آنگاه مال دزدی را “به مسجد جامع می برد.”۷۴ گهگاه نیز به راهِ پنهان داشتن دزدی‌ها و چاپیدن اموال مردم، لوطیانش را به دست خود گردن می زد، اما پیش از کشتن دلداری‌شان می داد که: «روز قیامت شفیع جمیع گناهان شما خواهم شد»! آنگاه بر کشته‌هایش نماز می گذارد و در هیچ یک از این تصمیمات و اقدامات “حکومت را محل دخالت در آن کار” نمی داد .۷۵

اکنون مجتهد اصفهان و چماقدارانش به قدرتی رسیده بودند که بی پروا در همبستگی با انگلیس‌ها سخن از جدائی‌خواهی می راندند و به تحریک نمایندگان سیاسی آن دولت، تجزیۀ ایران را پیش می کشیدند. کار به جائی کشید که یکی از رهبران لوطیان علم استقلال برافراشت. به انکار سرزمین خویش و دولت ایران برآمد. نخست به نام “رمضان شاه” خطبه خواند و سکه زد و سپس دستور کشتار و غارت شهر را داد.۷۶ اما راه به جائی نبرد.

انگلیس‌ها که به خوبی از ناتوانی اهل دولت و توان مجتهد آگاه بودند، فرصت بادآورده را غنیمت شمردند. می دانستند که شفتی را با دولت محمد شاه سر سازش نبود و او را “ملحد” می دانست. پس مأموران دولت انگلیس به سراغ مجتهد اصفهان رفتند. در پیشگاهش سر فرود آوردند. روی زمین زانو زدند و اسلام را ستودند. در چاپلوسی تا جائی پیش رفتند که نام‌های خودشان را برگرداندند و اسلامی کردند. به مثل “کولونی” افسر انگلیسی “ملا مؤمن” نام گرفت، “پاتینجر” که محمد شاه او را به طنز “بادمجان صاحب” می خواند، هرجا که می رفت تغییر اسم می داد و نام‌های دین‌پسند از “محمد حسین” و “طبیب هندی” بر می گزید.۷۷

بدینسان بود که به یاری ملایان راه تجزیۀ ایران هموار شد. به راه جدا کردن هرات، هانری لایار نمایندۀ نظامی انگلیس با سرفرازی گزارش می کرد: دربارۀ هرات «دو بار به دیدار مجتهد اصفهان رفتم […] با اینکه او یک مسلمان سرسخت است […] از من بسیار مؤدبانه پذیرائی کرد […] و دربارۀ مسائل سیاسی هم به گفتگو نشستیم.»۷۸

مجتهد آماده بود که در ازای رشوه سرتاسر ایران را بفروشد. از این رو دستمزد را گرفت و در همیاری با سران انگلیس و به راه تجزیۀ ایران فتوا داد. به راه این هدف ملایان دیگری را نیز با خود همراه کرد، از آن جمله میرزا علی بهبهانی که محمد شاه را “مهدورالدم” و صوفی می خواند. همو به آسانی فتوا داد که: روا نباشد که «فرمانروائی کشور در دست شاهی بماند که به دین اسلام اعتقاد ندارد.»۷۹ زیرا همگان می دانند که این شاه و وزیرش «با مذهب رسمی مخالف اند.»۸۰ بویژه که میرزا آقاسی به گزارش سفیر فرانسه در ایران ، لغو حکم اعدام را به شاه تحمیل کرده بود.۸۱

در زمینۀ اعتقادات محمد شاه و وزیرش، شاید بتوان گفت که سخن ملایان چندان ناروا نبود، زیرا گوبینو هم گواهی می داد: محمد شاه «نه مسلمان بود، نه عیسوی، نه گبر، نه یهودی». بلکه بر این باور بود که «تجلی ذات خداوند همانا نزد خردگرایان است.»۸۲از این رو نه اهل دین او را بر می تافتند و نه او اهل دین را. در دشمنی با دولت محمد شاه انگلیس‌ها بی برو برگرد با مجتهد و لوطیانش همسو بودند. از همین رو بود که شفتی به آسانی خواست انگلیس‌ها به جان خرید و دست به فتوا برد و خواستار تجزیۀ برخی از ولایات ایران شد و به جدا شدن هرات از ایران روی خوش نشان داد و بی پروا اعلام داشت: “پیشوایان مذهبی” با سیاست دولت در ربط با هرات “توافق ندارند”، بویژه که محمد شاه”لامذهب” است .۸۳

به یاری همین آخوندها انگلیس‌ها تجزیۀ خرمشهر را نیز که در آن روزگار مُحمّره می خواندند در برنامه گنجانیدند. برنامه‌شان این بود که این ولایت را از ایران جدا کنند و به عثمانی واگذارند، به این بهانه که «ادعای عثمانی بر سرِ محمّره رسمی و ادعای ایران بر سر محمّره اسمی است.»۸۴ به سخن دیگر و به نقل از فریدون آدمیت، از این پس «سیاست انگلستان بر تسلط عثمانی در آن خطّه قرار یافت»، زیرا از آن راه «انگلیس‌ها آسان‌تر می توانستند خوزستان را اشغال نمایند.»۸۵ خوشبختانه دولت ایران ایستادگی نشان داد و این کار سر نگرفت،

اما از این پس عثمانیان هر چندی به خرمشهر یورش بردند و در ۱٨۴۳، بیش از ۵٠٠ بازرگان و زائر ایرانی را از پای درآوردند.۸۶

اکنون انگلیس‌ها حتی بر محمد شاه می تاختند که چرا «دعوی خود را نسبت به بلوچستان تجدید می کند.»۸۷ سران آن دولت برای لرها و کرد‌ها و بختیاری‌ها هم طرح جداگانه آراستند تا بتوانند از “بخشی از عربستان و سرزمین بختیاری‌ها” ولایتی مستقل برپا دارند.۸۸ نیازی به واگفتن نیست که برای اجرای این طرح‌ها ناوگان‌های خود را در بندر بوشهر پیاده کردند.

بنگر که در همه این احوال، از سوی روحانیانِ خوب یا بد، حتی یک کلمه در پشتیبانی از تمامیت ارضی ایران به گوش نخورد. استدلالشان اینکه اسلام جهانی است و حد و مرز نمی شناسد. پس چه ایرانی، چه انگلیسی! بدینسان چنانکه پیشتر گفتیم، مجتهد اصفهان در همسوئی با انگلیس‌ها، بی دریغ به سود دشمنان ایران فتوا داد و آنچنان از جان و دل به سود دشمن خدمت کرد که از دیدگاه انگلیس‌ها در چهرۀ یک “رجل سیاسی” جلوه‌گر آمد.

فتوای مجتهدان علیه تمامیت ارضی ایران فرنگیان را به شگفت آورد. منش و کنش شفتی را به قلم کشیدند. نوشتند: چگونه مجتهد اصفهان این چنین به استقلال حکومت کرد و از هیچکس فرمان نبرد؟ سرقونسول فرانسه در طرابوزان، به وزیر خارجه‌اش گزارش فرستاد که «اکنون شفتی حتی از پرداخت مالیات به دولت هم خودداری می ورزد.»۸۹ کنت دو سرسی، سفیر فرانسه در ایران به سختی مجتهد اصفهان را به نقد کشید و نوشت: شفتی مردم ایران را «به گروگان گرفته است.»۹۰ “بارون دو بود” سیاح روسی هم که از اصفهان می گذشت، گواهی می داد که شفتی در دشمنی با اصلاحاتی که محمد شاه در پیش داشت، برخاسته بود چنانکه هربار که حکومت دست به کار می شد تا قدمی به سود ایران بردارد، شفتی “جماعت لوطیان” را بسیج می کرد و آشوب به راه می انداخت.۹۱ حتی میسیونر‌های آمریکائی که در ارومیه مستقر بودند، گواهی می دادند که شفتی همانا “در دشمنی با اصلاحات” و حکومت عرف در افتاده بود و نه “به راه دین.”۹۲ از این بود که با انگلیس‌ها که در کنار روحانیان بودند، همدستی داشت و همکاری می کرد.

نویسندۀ دیگری که شاهد ماجرای شفتی بود، با نام ساختگی، که چه بسا نام مستعار سفیر فرانسه بوده باشد، دربارۀ علل دشمنی مجتهدان با حکومت قلم زد. نوشت: صدراعظم میرزا آقاسی بر آنست که «از نفوذ علما بکاهد». از این رو «دشمنی میان عرف و شرع به علت اخلالگری‌های مجتهد اصفهان رو به افزایش نهاده است». این را هم افزود که میرزا آقاسی صدراعظم ایران مردی است “بس دانشمند” و با فرهنگ، درست برخلاف روحانیان که دانش آنان “در حد صفر” است. این طایفه “نان از تنبلی” می خورند. میرزا آقاسی به سختی می کوشد تا «امور شرعی را از دست آخوند‌ها برگیرد». گرچه مردم ایران “زیر دست ملایان””خرافی” بار آمده اند، اما دیندار نیستند. آبشخور این بی تفاوتی “سستی اندیشه‌های مذهبی” را همان نویسنده در “شکست ایران از روسیه” می داند.۹۳

کار به جائی کشید که در جهت ایستادگی در برابر تجزیه ولایات ایران و اقدامات خائنانۀ مک نیل سفیر انگلیس، محمد شاه به ناچار میرزا حسین خان آجودانباشی را با عنوان نمایندۀ ایران روانۀ پاریس و لندن کرد تا به شکایت از دست نمایندگان انگلیس برآید که پای ملایان را به میان کشیده بودند و برکناری “جون مک نیل” سفیر انگلیس را بخواهد. این فرستاده در نامه‌هایش به پالمرستون وزیر خارجه آن کشور نوشت. «کاغذ افساد و اخلال نوشتن مستر مک نیل به علما […] و کاغذ نوشتن دولت انگریز (کذا) به جناب سید محمد باقر شفتی، مجتهد اصفهان چه مناسبت دارد»؟ چرا باید نمایندۀ آن دولت در همدستی با علما “مضامین مبنی بر اخلال و افساد” علیه دولت ایران بنگارد؟۹۴

در پاریس هم کوشید تا بلکه از لوئی فیلیپ پادشاه فرانسه، علیه انگلیس یاری بگیرد. شاه فرانسه تن نداد، چرا که در آن سال‌ها تقسیم و تجزیۀ امپراتوری عثمانی در کار بود و می بایست با رقیب خود کنار بیاید تا سهم ببرد. حتی در برشماری “وظایف” و مأموریت کنت دو سرسی سفیر فرانسه در ایران، او را از درگیری با انگلیس‌ها و حتی از پذیرش شکایات دولت ایران در این زمینه، به سختی برحذر داشت.۹۵

اما شفتی و یارانش دست‌بردار نبودند. باج می خواستند و رشوه می گرفتند و از این راه با گماشتگان دولت خودشان به سود انگلیس‌ها دشمنی می ورزیدند. چنانکه شورشی علیه خسرو خان حاکم اصفهان برانگیختند، هم از این روی که او “تن به دخالت علما” در امور کشور نمی داد.۹۶ در همین راستا سوگلی انگلیس‌ها حسینعلی فرمانفرما نیز که به نام “عادل شاه” سکه زده بود و ادعای پادشاهی هم داشت، با تکیه بر نمایندگان انگلیس و”بنا بر خواهش علما”، حاجی زین‌العابدین شیروانی را که به زمانۀ خودش، تاریخ‌نگاری بود بی همتا و جهانگردی بود سرشناس، از شیراز براند، هم از این رو که این دانشمندِ درویش‌مسلک از یکسو هوادار دولت بود و دیگر اینکه با دین و روحانیت سر سازگاری نداشت.۹۷ کنت دو گوبینو در نوشته‌هایش شخصیت او را ستوده است و از سفرهای سی سالۀ این درویش، با طول و تفصیل یاد کرده است.۹۸

دیگر باید از یغمای جندقی یاد کرد که با نویسندگانی که در قزوین و اصفهان فارسی سره را باب کرده بودند، همگام شد. این گروه از به کار گرفتن واژه‌های عربی پرهیز می کردند. از اهل دین نیز دوری می جستند.۹۹ این شاعر هم به خاطر نقد دین و اهل دین ۱۰۰مطرود علما افتاد.

سرانجام دولت محمد شاه به تنگ آمده از شفتی و دست نشانده‌هائی از تبار فرمانفرما و همدستانشان، بر آن شد که کار را یکسره کند. در آغاز سال ۱٨۳٩ میلادی شاه با توپ و عراده و سرباز به اصفهان لشکر کشید. این نخستین بار بود دولت به جنگ روحانیان می رفت. «لوطیان مسلحِ پیشوای مذهبی به خیال ایستادگی افتادند».۱۰۱ شاه به ضرب توپخانه دروازه‌ها را گشود و بر آن مجتهد “هراس انگیز” پیروز شد. کنت دو سرسی سفیر فرانسه که پیشتر از او یاد کردیم در این سفر در رکاب بود، رویداد‌ها را به تفصیل گزارش کرده است. دیگران نیز گواهی می دادند که شاه گروهی از ملایان را به زندان افکند. آنگاه دستور برپائی “دیوانخانه “داد. در آن نهاد، زنانی که قربانی کامجوئی لوطیان و ملایان شده بودند، لب به شکایت گشودند و «پرده از آن جنایات دهشتناک، برداشتند».۱۰۲ شفتی و لوطیانش نیز از شهر رانده شدند. دیگر اینکه محمد شاه جمله املاک غصبی مجتهد را گرفت و جزو املاک خالصۀ دولتی کرد.۱۰۳

در ربط با لشکرکشی اصفهان میرزا حسین خان تحویلدار هم گزارش کرد که در این شهر “قیامت به پا” شد. چنانکه “ملاهای بدنام، اکابر و ارکان متهم، اعیان و اشراف مخوف، الواط خونخوار و مفسدین” پنهان شدند.۱۰۴به گفت سفیر فرانسه این لشکرکشی بر مجتهد اصفهان، در اذهان سخت “مؤثر افتاد.”۱۰۵ همچنین قونسول آن کشور از طرابوزان گزارش می کرد که مردم در “سرکوب ملایان بی تفاوتی” نشان دادند.۱۰۶

در این زمینه گویاتر از همه داوری میتفورد نمایندۀ سیاسی انگلیس بود که با پُرروئی مدعی شد که در این جنگ «۶٠٠ تن را سر بریرند». پس برای نمایندگان آن دولت ناگفته پیدا بود که محمد شاه “دشمن انگلیس” است و صدراعظم “آلت روس” و بی تردید قصد این لشکرکشی هم تنها “گرفتن بغداد” است و بس. به این هم بسنده نکردند. حتی از محمد شاه خواستند که همۀ کارکنان انگلیسی را که با شفتی دست به یک بودند، آزاد کند..۱۰۷

باز سفیر فرانسه که شاهد لشکرکشی اصفهان و دخالت انگلیس‌ها بود در خاطراتش دردِ دل طنزآلود صدراعظم حاجی میرزا آقاسی را در بیزاری از دشمنان ایران چنین باز گفت: این حاجی «به تنگ آمده از رفتار انگلیس‌ها. گاه به طنز می گوید: “قصد دارد سپاهی به کلکته بفرستد تا ملکۀ ویکتوریا را بگیرند و در میدان عمومی شهر طعمۀ سربازان خودش بکنند”! روز دیگر می گوید: می خواهد “کشتی‌های جنگی [به بوشهر] بفرستد و داد و ستد انگلیس‌ها را نابود کند.”۱۰۸

در همۀ این احوال، جمله موّرخان دروغ‌پرداز و متملق زمانۀ ناصری مانند همیشه یا از ترس علما و یا از روی چاپلوسی رویداد‌ها را وارونه و به سود شفتی جلوه دادند. رضاقلی خان هدایت در روضه الصفای ناصری نوشت: شاه از روی “ابراز تفقد به مجتهد” راه اصفهان گرفت. از این رو به «هنگام رسیدن موکب همایونی “سادات و علما و عملۀ اصفهان” جملگی به پیشواز رفتند […] و مورد التفات و عنایات علما» شدند. آنگاه شفتی را واگذاشت و به شماتت لوطیان بسنده کرد. از این دست که: «اشرار حربه‌ای که مسلمین را بدان مقتول ساخته بودند در آبگیر‌های مساجد غسل می دادند و بدان فخر می کردند.»۱۰۹

لسان‌الملک سپهر، تاریخ‌نگار رسمی دربار ناصری، نخست از “التفات و عنایات خسروانه” سخن راند. سپس از “اشرار و اوباش” یاد کرد. از لوطیان هم سخن گفت که چگونه شبانه به خانه‌های بازرگانان می ریختند. زن و فرزند را “فضیحت” می کردند. “اموال را به غنیمت” می بردند. و اگر کسی از “حدیث شبانه” یاد می کرد «شب دیگر سر از تنش بر می داشتند.»۱۱۰ اما هیچیک از این مورخان شفتی را محکوم نکردند و بد نگفتند و حال آنکه سفیر فرانسه در ایران گزارش می فرستاد که “دزدان و آدمکشان” همگی در “پایگاه امن و امان مجتهد” جای داشتند.۱۱۱حتی جهانگیر میرزا تنها در بازگشت “آرامش” سخن گفت و پاپیچ شفتی نشد.۱۱۲

بدیهی است که منش و کنش این مجتهدان بزرگ، همیاری‌شان با عوامل بیگانه، نیز طرد و تضعیف دولت وقت، مردم بی‌پناه را به حال خود رها کرد و سرگردان بر جای گذاشت. این انزوا رفته رفته به سرخوردگی و ناخرسندی‌های گُنگ گرائید و در جلوه‌های گوناگون رو آمد. در این روال که مردمِ به ستوه آمده، می رفتند که یا به درویشان پناه برند و یا به بی‌خدائی. چنین بود که فرقه‌های نوین و رنگارنگ از تبار افلاطونیه، خیامیه، وهمیه، هوشنگیه و غیره برآمدند که زین‌العابدین شیروانی یک به یک شناسانده است. برخی دیگر مانند فرقه‌های شیخیه و بابیه روی به انسان‌خدائی آوردند و اسلام را نفی کردند چنانکه در بخش دیگر به دست خواهیم داد. برخی دیگر “بی تفاوت در برابر دین” و سیاست۱۱۳ جلوه‌گر آمدند.

به یکی دو متن اشاره می دهیم که پیش‌زمینه‌های اندیشه‌های فرقۀ شیخیان را می ساختند و بشارت شورش باب را می دادند. نخست نمونه‌ای می آورم از دین‌زدگان آن دوره، در جلوۀ داستانی نمایش‌گونه که ایران‌شناس بنام “گوبینو” به شیوۀ خود و به اختصار به زبان فرانسه برگردانده و من هم با متن فارسی که مفصل‌تر است، درآمیخته ام.۱۱۴ متن فرانسه در زنجان می گذرد و متن فارسی در رضائیه. بدین روال:

سید سالخورده‌ای عصا بدستی و قرآن به دستی دیگر همی راه می رفت و سیل اشگ از دیدگان فرو می ریخت. سواری که از آن راه می گذشت روی به مرشد کرد و پرسید:

سوار: ای مرشد، آخر چرا هِی راه می روی و گریه می کنی؟

مرشد: فرزندم، گریه می کنم چون با چشم چپ نمی بینم!

سوار: بله، حق با شماست. چون شما دیگر جوان نیستید.

مرشد: نه پسرم، گریۀ من از جای دیگر است. چون که همین حالا کتاب خدا (قرآن) را می خواندم که چه زیباست و چه عادلانه است!

سوار: بسیار خوب… آخر این اول بار نیست که شما قرآن می خوانید…

مرشد: فرزندم حق با شماست. اما خوب که بخوانی دستگیرت می شود که اگر محمد با دقت بیشتری سخنان جبرئیل را گوش داده بود، درست عکسِ آن گفته‌هائی را می آورد که در قرآن آمده است.

سوار: بیگمان حق با شماست. اما چه بسا که در نزول قرآن حکمتی است. پس دیگر این همه اشک چرا؟

مرشد: فرزندم، اشک من از این جاست که عمرم به سرآمد و از مفهوم ظاهر و باطن قرآن سر درنیاوردم. این را هم ندانستم که “مقصود و منظور خدایتعالی از شان نزول کلام الله مجید” چه بود! حال، پیامبر به کنار، ندانستم منطق هستی و “فلسفۀ وجودی واجب الوجود” برای چه بود. حتی جبرئیل هم کلامی از حرف‌های خدا سر در نیاورد!۱۱۵

سخنان این درویش بدان معنا نبود که مردم رهیده از جهل و باورهای مذهبی بودند، بلکه در این دورانی که رهبری نداشتند و هنوز روحانیت جان نگرفته بود و احکامش راه به جائی نمی بُرد، هر کس فراخور امید و خواست‌های خود دین و خدای خود را می آفرید. از توده‌ها گرفته تا حکومت.

در میان اهل دولت گویاترین نمونه محمد هاشم آصف مورّخ رسمی و طنزنویس دربار بود که لقب رستم الحکما داشت. شاید بتوان گفت که برجسته‌ترین وقایع‌نگار و طنزنویس دوران قاجار به شمار می رفت. تا جایی که برخی از رساله‌هایش به زبان‌های فرنگی برگردانده شده اند. رستم الحکما تاریخ‌نگار و صاحب دیوان هم بود. حتی تمام رویداد‌ها و اسناد و ریز محاسبات دوران زندیه را هم به قلم کشید. زمانۀ فتحعلیشاه و محمد شاه را نیز زیست و آزمود.

در یکی از رساله‌هایی که در نقد علما برای شاه نوشت، نخست حکومت را هشدار داد و بی پروا به نقد کشید. باز در این راستا شاه را از نزدیک شدن به دین و اهل دین به دور خواست و به خردگرایی فراخواند. از این دست که: “اول خدا، ثانی است عقل” و باقی هیچ.۱۱۶گاه از سرخوردگی و بی پناهی مردم نیز در اشعارش یاد کرد و سرود:

الامان الامان همی می شنوم

الفرار الفرار همی می بینم

باز در همان رساله که به دوران فتحعلیشاه آراست، به نقد شاه برآمد و نوشت: «ای پادشاه، آهن سرد کوفتن چه فایده دارد»؟ اهل دولت در ارتباط با مردم باید “ملایمت” نشان دهند. به جای “پایمال کردن ضعفا” که درهم افتاده اند، آئین حکمرانی را بر عدل استوار کنند. احوال رعیت را “به دست حکام بی مروّت” نسپارند. به جای اینها برای مردم «دارالشفا و مدرسه» بر پا دارند. آخر ای پادشاه:

قانون رومی را بخوان

رسم فرنگی را بدان

آنگاه به دزدی‌ها و خیانت‌های حکام اشاره داد. از آن میان به اینکه چگونه به سال‌های گوناگون، حکام حتی کتابخانه‌های صفویان را که «مملو از کتب مختلفه بود در هر علمی و فنی»، همه را دزدیدند و فروختند. از آن میراث «چیزی باقی نماند مگر یک جلد قرآن.»۱۱۷

همینکه این پندنویس این چنین آزادانه دربار و حکام را نقد کرد و قانون فرنگ را به رخ شاه کشید، همین که روحانیت را برنتافت، خود بر می نمود که هنوز می شد بهره‌ای از آزادی اندیشه برد. پروایی از روحانیت نداشت. یا به دور و وَر نشانی از ملایان ندید.

نمونۀ دیگر از همان دوران رساله ایست به قلم جعفربن اسحق ۱۱۸که به آغاز پادشاهی محمد شاه، خطاب به محمد تقی خان حسام‌السلطنه فرزند فتحعلیشاه نوشت. در آن نوشته، نویسنده حتی به نفی مقام خلافت پیامبران برآمد. از جمله گفت: خداوند را نیاز به “مباشر” نیست. در این جهان هر انسانی خلیفۀ خداست. همۀ موجودات «سایۀ خدا توانند بود، آنگاه که به ادای مسئولیت» خویش برآیند. حتی ماه و خورشید و ستارگان. پس نیازی نباشد به “نماز و روزه و خواندن قرآن”. این نکته را هم باید افزود که خلافت خدا با هفت طایفه است و بالاترین طایفه را “اهل دانش” می سازند که آراسته به علم راستین اند و حال آنکه “علم ظاهر”همان است که واعظان و قاضیان دارند و آن «علم فقه و کلام و تفسیر و حدیث است.» این گروه “خلیفۀ شیطان” به شمار می روند. گفتارشان “هیچ و پوچ و به منزلۀ کف روی آب” است و “دشمن علم”۱۱۹ و سخنان دیگری از همین دست که البته به دوران ناصری کمتر به چشم می خورد.

باز در همان دوره یکی دیگر از پندنامه‌نویسان که چندان بهره‌ای هم از تاریخ گذشتگان نداشت، در بیان مفهوم عدل، زمانۀ ساسانیان را به رخ کشید. از عدل نوشیروانی سخن راند. داستان‌هایی چند از آن دوران نقل کرد تا بدینجا رسید که: عدل پادشاه باید بر سه وجه استوار باشد: «اول آنکه داد بدهد و بستاند و آن عدل است. دوم آنکه داد ندهد و نستاند و آن غفلت است. سوم آنکه داد ندهد و بستاند و آن ظلم است». نیز براین باور غنوده بود که این معانی را انوشروان از یک مؤبد رهگشا آموخت.۱۲۰

در پایان این بخش، به یکی دو نمونۀ دیگر اشاره می دهم. به سال ۱۲۶۴ق / ۱٨۴٧م، که هنوز روحانیان قدرتی نداشتند، یکی از ملایان قلم به دست گرفت و با احتیاط از “ضعفا” پشتیبانی کرد. گفت: «در خبر است که یک ساعت عدل پادشاه در پلۀ میزان طاعت، راجح‌تر است از عبادت شصت ساله». پس عدل “واجب” است. ورنه «اقویا دمار از روزگار ضعفا برآورند» که بس خطرناک است، زیرا «معیشت آنان که از طریق ضعفا تأمین می گردد سخت شود». در آن صورت “نظام عالم” بهم خورد. در این زمینه اشعاری هم به دست داد:

عدل پیش آر و مرادِ دل درویش برآر

تا تو را هر چه مراد است میسر گردد ۱۲۱

از یغمای جندقی هم یاد کردیم که به خاطر اشعار کفرآمیزی که سروده بود روحانیان به جانش افتادند و آزارش دادند، زیرا گفته بود:۱۲۲

بزرگوار خدایا که ملت وی

ز بانگ شریعت همیشه دلتنگ است

رساله‌ها و سروده‌هایی از این دست کم نیستند. نشان می دهند که این پندنویسان آزادانه و در سازگاری با شرایط سازگار زمانۀ خودشان دست به قلم شدند. یعنی به سال‌هایی که روحانیت هنوز پایگاه و جایگاه نیرومند خود را باز نیافته بود شیخیان و بابیان، چنانکه خواهد آمد، این اندیشه‌های پراکنده را به بستر دیگری انداختند.

پس می پردازم به اسناد و متونی که افکار این دو فرقه را در می گیرد. نخست از شیخیه یاد می کنم و سپس اندیشه‌های باب و قره‌العین را به یاری اسناد نویافته به دست می دهم. خواهیم دید که این فرقه با اسلام در افتاد. دست به شورش برد، اما با شکستی که از نیروهای دولتی خورد، روحانیت را بر سریر قدرت نشاند. برای نخستین بار دست اهل دین را به دست اهل دولت داد. قوانین شرعی سخت آفرید. مالیات‌های نوین بر پا کرد که تا آن زمان باب نبود. سرانجام راه بر هر گونه نوآوری و پیشرفت بست و سرکوب اندیشه و آزادی جانی تازه بخشید. سرکوب دولت و روحانیت بسیاری از اهل قلم و اهل روستا را به مهاجرت واداشت. حاج زین‌العابدین مراغه‌ای گزارش می کرد که: برخی از این مهاجرین از دست تعّدی داروغه و کدخدا گریختند. برخی از دست “باجگیری و تهمت ملایان” .۱۲۳

 

 

۶۳ -Pio Carlo Terenzio : La rivalité anglo-russe en Perse et en Afghanistan, Paris, Librairie Rousseau et Cie, 1942, p. 42.

۶۴-Alexandre Burnes: Cabool and Residence in that city, London, John Murray, 1843, p. 43.

۶۵-Outrey le consul de France à Louis Mathieu Molé, Trébizonde, 28 juin 1828, (Correspodance Consulaire, Tome IV, document n° E.A.A.F.)

۶۶-George Sumner : “L’Afghanistan et les anglais”, in Revue de l’Orient, 1843, tome V, p. 63.

۶۷- هما ناطق: ایران در راهیابی فرهنگی، چاپ یکم، لندن،ا نتشارات پیام، ۱٩٨٨، ص ٨۳-٨۴.

۶۸-میرزا حسین خان آجودانباشی: شرح مأموریت، تهران ، ۱۳۴۲، ص ۳٠-۲٨.

۶۹- عباس اقبال: “حجت الاسلام سید باقر شفتی”، مجلۀ یادگار، شماره ۱٠، ۱۳۲۵، ص ۲٠، ۳٠ و ۴٠.

۷۰-Alphonse Denis : “Affaire de Kérbéla”, in Revue de l’Orient, tome 1, 1843, p. 140.

۷۱- عباس اقبال،یاد شده.

۷۲- میرزا حسین خان تحویلدار: جغرافیای اصفهان، تهران، مؤسسه مطالعات علوم اجتماعی، ۱۳۱٩، ص. ٨۶ و ٨٧.

۷۳- رافی: “خز پوشان”، در چهره‌های ایرانی، برگردان رازمیک یقنظری به فارسی، مجموعه داستان به زبان ارمنی، وین ۱٨٩٩.

۷۴- همانجا.

۷۵- یحیی دولت‌آبادی: حیات یحیی، تهران، انتشارات زوار،۱۳۶۲، ۴ جلد، جلد ۱، ص ٨٧.

۷۶- ایران در راهیابی فرهنگی، یاد شده، ص. ۶۳-۶۱.

۷۷- محمود محمود: روابط ایران و انگلیس، یاد شده، ص ۳۵۱.

۷۸-Henry Layard: Earley Adventures in Persia, Susiana, and Babylonia, London Joاn Murray, p. 126.

۷۹-Hamed Algar: Religion and State, op. cit., p. 107.

۸۰- پیتر آوری: تاریخ معاصر ایران، ترجمۀ محمد رفیعی، تهران، چاپخانۀ صفا، ۱۳۶۳، ص ٧۵.

۸۱-Eugène Sartige à Guizot, 19 décembre 1844 (Perse, Correspondance politique, M.A.E.F.)

۸۲-Gobineau : Les religions et les philosophies dans l’Asie Centrale, Paris, Bibliothèque de la Pléiade, Œuvres, volume 2, 1983, p. 519.

۸۳- نک: ایران در راهیابی فرهنگی، بخش “روابط با روس و انگیس”.

۸۴-Henri Layard: Earley Adventures, op. cit., pp. 93-94.

۸۵- فریدون آدمیت: امیر کبیر و ایران، یاد شده، ص ۶٨.

۸۶-“Affaire de Kerbela”, op. cit.

۸۷- لرد ج ن کرزن: ایران و قضیۀ ایران، ترجمۀ وحید مازندرانی، ۲ جلد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، جلد ۲، ص. ۲٨۲.

۸۸-Layard, op. cit., p. 294.

۸۹-Caliranbault à Guizot, Trébizonde, 24 mai 1844 (Trébizondee, Correspondance Politique, tome 5, Archives du Ministère des Affaires Etrangères de France.)

۹۰-Félix Edouvard Comte de Sercey : Une Ambassade Extraordinaire, Perse 1840-1839, Paris, Artisan du Livre, 1848.

۹۱-Baron de Bode: Travels in Luristan and Arabistan, London, J. Medden, 1845, p. 48.

۹۲-Perkins: Residence of Eight Years in Persia amongst the Nestoriens, Andover, 1843, tome 1, p. 189.

۹۳-Sepsis (Sartiges ?) : “Quelques mots sur l’état religieux actuel de la Perse, Décembre 1843”, in Revue de l’Orient, Tome III, 1846, pp. 95-107.

۹۴- میرزا حسین خان آجودانباشی: شرح مأموریت، تهران، ۱۳۴۲ ، ص. ۴۳٨.

۹۵- نک: سفارت سرسی در ایران، مقدمه.

۹۶- همانجا.

۹۷- حاجی زین‌العابدین سی سال از عمر خود را به سیاحت جهان گذراند، گوبینو، هم دانش و شخصیت او را ستود و از سفر‌های او به هندوستان، بغداد، افغانستان، ازبکستان، ارمنستان، سوریه، مصر و ترکیه، یونان و آفریقا یاد کرد. زین‌العابدین شیروانی صاحب دو سیاحتنامۀ بسیار مهم است: بستان السیاحه، افست، تهران، کتابخانه سنائی، ۱۳۱۵. و دیگر: ریاض السیاحه، تهران، انتشارات سعدی، ۱۳۳٩.

۹۸-Gobineau : Trois ans en Asie, Paris, Grasset, 1992, volume 2, p. 42.

۹۹- همانجا، ص. ۵۶.

۱۰۰- یغمای جندقی: کلیات، تهران، ابن سینا، ۱۳۳٩. آن هم نمونه‌ای از سروده‌هایش در ربط دین:

به روزگار تا همی بوَد ز مسجد نام زنت

همان مناره که تو کردی به کون زنت

۱۰۱-Eugène Flandin, op. cit., pp. 91-92.

۱۰۲-Flandin, op. cit, p. 290.

۱۰۳- محمد رضا فشاهی: واپسین جنبش قرون وسطائی، تهران، انتشارات جاویدان، ۲۵۳۶، ص ۳٨.

۱۰۴- تحویدار، جغرافیای اصفهان و ری، یاد شده، ص ٨٧-٨۶.

۱۰۵-Comte de Sercey à Dalmatie, 1 mars 1840 (Perse, Correspondance Politique, tome 19).

۱۰۶-Clairambault à Guizot, Trébizonde, 1 mai 1840 (Correspondance Commerciale et Consulaire, Tome 4).

۱۰۷- محمود محمود: روابط ایران و انگلیس، یاد شده، جلد ۲، ص ۴٧۵.

۱۰۸-Comte de Sercey : Une Ambassade Extraordinaire, La Perse, 1839-1840, Paris, Artisan du Livre, 1856, p. 247.

۱۰۹- رضا قلی خان هدایت: روضه الصفای ناصری، تهران، انتشارات ابن سینا، ۱۳۳٩، جلد ۱٠، ص ۱٠٠.

۱۱۰- میرزا تقی خان سپهر لسان‌الملک: ناسخ التواریخ، به کوشش جهانگیر قائم مقامی، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳٧، جلد ۲، ص ۲۵۴ و ۱٠٠.

۱۱۱- Comte de Sercey à Dalmatie, Ispahan, 21 mars 1840 (Perse, Correspondance Politique, Tome 19, Archives du Ministère des Affaires Etrangère de France).

۱۱۲- جهانگیر میرزا: تاریخ نو، تهران،کتابفروشی علمی، ۱۳۳٨، ص ۲٧۱.

۱۱۳-Baron de Bode: Travels…, op. cit., pp. 47-48.

۱۱۴- Gobineau : Les Religions et les Philosophies…, op. cit., p. 485.

۱۱۵- آنجا که عبارت را در میان کمانه آورده ام از متن فارسی بهره جسته ام که در ایران داشتم. در اینجا آنچه را که به خاطر داشتم نقل کردم.

۱۱۶- احکام و اشعار رستم الحکما، یاد شده. این متن خطی را چنانکه پیشتر گفتم در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه یافتم و قتل گریبایدوف را هم از روی همین رسالۀ خطی به دست دادم.

۱۱۷-  همانجا.

۱۱۸- جعفر بن اسحق، میزان الملل، ۱٨۳٠/۱۲۴۶، خطی، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.

از همو رسالۀ دیگری به یاری شادروان دانش‌پژوه در کتابخانۀ مجلس یافتم. چکیده‌ای از هر دو نوشته را با فریدون آدمیت در کتاب مشترکمان، افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دوران قاجار، گنجانیدم.

۱۱۹- همانجا، ص ۴۲-۳۲. از آن رسالۀ مفصل، که در “افکار اجتماعی و اقتصادی” آورده ایم، این چند سطر را که در ربط با اهل دین است برگزیدم.

۱۲۰- اسدالله عبدالغفّار: خصائل الملوک، خطی، ۱۳۵۵ قمری/۱٨۳٨ میلادی، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران.

۱۲۱- محمد حسن بن مسعود (انصاری): رساله در عدل، کتابخانه ملی، شمارۀ ٧۳٧.

از این رساله تنها سه سطر در صفحۀ ۱۶کتاب مشترکمان “افکار اجتماعی…” به دست داده ایم. در اینجا چند سطری از یادداشت خودم افزودم.

۱۲۲- کلیات یغمای جندقی، تهران ، انتشارات ابن سینه، ۱۳۳٩.

۱۲۳- حاج زین‌العابدین مراغه‌ای: سیاحت‌نامۀ ابراهیم بیک یا بلای تعصب، یاد شده، ص ۴٩.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This