Select Page

گردش‌های عصر/رضا فرخفال

گردش‌های عصر/رضا فرخفال

گم شدن عمویم را نمی‌توانستم باور کنم. با خود می‌گفتم که مردی با آن سن‌وسال کجا می‌توانست رفته باشد؟ اما از روز دوم یا سوم پای آشنایان دور و نزدیک به خانه‌ی ما باز شد. زن‌عمویم به آن‌ها خبر داده بود. بیماری آسمش عود کرده بود (هنوز هم بینی­اش آب‌ریزش دارد) و با چشمانی اشک‌آلود برای مهمانان چای می‌آورد و می‌گفت که حالا درست شصت‌وچهار ساعت یا هشتاد و دو ساعت از غیبت شوهرش می­گذرد. عمویم رفت‌وآمد زیادی نداشت. به‌ندرت مهمانی را در آن خانه دیده بودم. اما تا چندین روز پس از به خاک سپردن او هم کسانی وقت و بی‌وقت سراغ ما می­آمدند. برای پرس‌وجو و یا همدردی می­آمدند. زن‌عمویم به این و آن تلفن می‌زد و از آدم‌هایی کمک می‌خواست که سال‌ها آن‌ها را ندیده بود. چشم‌هایش اشک‌آلود بودند، و من نمی­دانستم که گریه می‌کند یا ترشح غیر عادی غده­ های اشکی او است. با دستمالی آب بینی‌اش را می­گرفت، و می‌گفت باید کاری کرد. روزنامه­ های عصر را به من و آن‌های دیگر نشان می­داد، بفهمی‌نفهمی انگشت می­گذاشت روی آگهی گمشده­ ها یا جسدهایی که هویتشان معلوم نبود، و با اصرار از ما می‌خواست کاری بکنیم. می‌گفت تا دیر نشده باید کاری کرد.

عمویم بعدازظهر یک روز پائیز از خانه بیرون رفت و دیگر هرگز برنگشت. ظهر آن‌روز از اتفاق، من در خانه بودم. نهار را با هم خوردیم. مثل همیشه منتظر ماند تا زن‌عمویم غذا را برای او در بشقاب کشید و آن‌وقت به آرامی شروع به خوردن کرد. به یاد نمی‌آورم سر نهار حرف خاصی زده باشد. عادت داشت در سکوت و باطمأنینه غذا بخورد. بعد از نهار چرتی می‌زد و عصر برای گردش بیرون می‌رفت. برگشتن او وقت معینی نداشت. ساعتی پس از تاریکی به خانه می­آمد. هنوز از راه نرسیده زن‌عمویم فنجانی چای پررنگ برای شوهر می­ریخت و او می­نشست، سیگاری آتش می‌زد چای را جرعه‌جرعه می­نوشید. شب‌های آخر دیرتر به خانه برمی­گشت. ما پشت میز آشپزخانه به انتظار او می­نشستیم. من کارهای عقب افتاده ­ام را انجام می­دادم یا به تفنن کتابی، روزنامه­ ای، می‌خواندم و زن‌عمویم با عینک زنجیرداری که به گردن آویخته بود و هرازگاهی آن را به چشم می‌زد، برای خودش چیزی می­بافت. آن شب به ساعتم که نگاه کردم عقربه­ ها یازده را نشان می­داد. از جا بلند شدم، و بی­آن‌که از دیرآمدن عمویم تعجب کرده باشم. به زن­عمویم شب‌بخیر گفتم و به اتاق خودم رفتم. چند صفحه از کتابی را که پای تختم بود خواندم تا پلک‌هایم سنگین شد؛ اما به موقع توانستم چراغ را خاموش کنم و به خواب رفتم

طرح از محمود معراجی

طرح از محمود معراجی

.

صبح که از پله ­ها پایین آمدم، زن‌عمویم را دیدم که با پیراهن خواب پشت پنجره‌ی آشپزخانه ایستاده است. پرده را کنار زده بود و بیرون را نگاه می­کرد. حتا چشم‌های سرخ و پف‌کرده­ اش مرا به صرافت آن نینداخت که شب تا صبح بیدار بوده است. سر صبحانه گفت که عمویم هنوز برنگشته است. در جوابش گفتم شاید تا دیروقت در خانه دوستی یا آشنایی مهمان بوده و ترجیح داده است شب را همان‌جا بماند. به او اطمینان دادم که تا یکی دو ساعت دیگر پیدایش می‌شود. در حالی‌که برای من چای می­ریخت، برگشته بود، و با تردید نگاهم می­کرد. در روشنایی صبح که از پنجره برنیم‌رخ او می تابید متوجه ژولیدگی موهایش شدم. موهایش را تازه کوتاه کرده بود. فنجان چای را جلو من گذاشت، سیگاری آتش زد، و با انگشتان دست موهای جلو سرش را صاف کرد و گفت: «پس بایست به من تلفن می‌زد، خبر می­داد که شب به خانه نمی‌آید.»

گفتم: «خب، شاید این‌طور پیش آمده است، تلفن دم دست نبوده یا حرف و نقل ­هایشان بی­آن‌که متوجه باشند به درازا کشیده و فراموش کرده است به ساعتش نگاه کند.» از پک زدن­های ناتمامش به سیگار فهمیدم که دلشوره دارد. این حالت او را می­شناختم؛ اما آن را از من پنهان می­کرد. صبحانه ­ام را خوردم. وقتی می‌خواستم ازخانه بیرون بروم، زن‌عمویم تا پشت در سرسرا به‌دنبالم آمد. به شوخی گفتم: «آخر یک مرد پنجاه‌وشش ساله، آن‌هم توی این شهر، شب را کجا می‌تواند برود؟» و در را بازکردم. دست‌هایش را در برابر هوای سرد بیرون در بغل گرفته بود و همچنان با تردید نگاهم می­کرد. لب‌هایش تکانی خورد و به نشانه‌ی لبخندی از هم گشوده شد.

روزهای دیگر زن‌عمویم انتظار آن شب را، گفت‌وگویمان را سرصبحانه بارها و بارها برای دیگران تعریف کرد. با دستمال آب بینی­ اش را می‌گرفت و می‌گفت: «پیشترها هم اتفاق می­افتاد که او شب دیر به خانه بیاید، یا تا صبح نیاید، اما آن شب هر چه کردم نتوانستم بخوابم. صبح ایستاده بودم کنار پنجره‌ی آشپزخانه که این جوان برای خوردن صبحانه آمد، مثل هر روز، اما هنوز به خانه برنگشته بود…» با آمدن هر مهمانی ماجرا را از سرمی­گرفت و شاخ‌وبرگ‌های تازه­ای به آن می­داد: «آن شب مثل دیوانه ­ها توی سرسرا و اتاق­های خانه قدم زدم. هوا که روشن شد، رفتم توی آشپزخانه و سماور را روشن کردم. پرده‌ی پنجره را کنار زدم که اگر او آمد بتوانم ببینم. چراغ‌های کوچه خاموش شد. رفتگر شهرداری کوچه را جارو کرد. همسایه ­مان ماشینش را توی حیاط روشن کرد و از خانه بیرون رفت؛ اما خبری از او نشد. نمی‌توانسم چشم از پنجره بردارم. انتظار بد است، خیلی بد است، یک عمر از انتظار می‌ترسیدم. آن‌وقت این جوان آمد. من هنوز پیراهن خواب تنم بود. با هم حرف زدیم. کمی آرام شدم. پیش‌ازظهر خوابم گرفت. بیدار که شدم ساعت یک بعدازظهر بود، اما او نیامده بود. وحشت کردم. با خودم گفتم اگر تا ساعت چهار هم نیامد، دیگر هیچ‌وقت نمی‌آید…» زن‌عمویم یک‌ریز حرف می‌زد و حال عادی نداشت، به هرکس می‌شناخت با تلفن خبر می‌داد و از همه می‌خواست که شوهرش را برای او پیدا کنند. رفت‌وآمدها به خانه‌ی ما شروع شد. حتا به آشناهایی که در شهرستان داشتیم تلفن زدیم، به کلانتری­ها، زندان­ها و کمیته­ ها، اما هیچ‌جا اثری از عمویم نبود. کم‌کم دلشوره‌ی او به من هم سرایت کرد. روزنامه ­های عصر را که ورق می‌زدم، بی­آن‌که بخواهم، چشمم به‌دنبال آگهی گمشده­ها وجسدهای ناشناس می­گشت. یک‌بار عکس جسد مرد سالمندی را دیدم و با وسواس چندبار مشخصات آن را خواندم تا مطمئن شدم عکس جسد عمویم نیست؛ اما آن ورق روزنامه را از زن‌عمویم پنهان کردم. روز سوم یا چهارم ما دیگر امیدی به بازگشتن عمویم نداشتیم. زن‌عمویم به دوست قدیمی ­اش تلفن زد. او را از زمان مدرسه می­شناخت. ساعتی نگذشته بود که آن زن همراه مادرش به خانه‌ی ما آمدند. هر دو چاق بودند و ساق­هایشان در جوراب­های سیاه خفت افتاده بود. مادر سالخورده به سنگینی و با زحمت قدم برمی­داشت. در سرسرا که پالتوهایشان را از تن بیرون آوردند بوی سرما و عطر صابون در خانه پیچید. زن‌عمویم همین که دوست زمان مدرسه­ اش را دید، خود را در آغوش او انداخت و های‌های گریه کرد. شانه­هایش به شدت تکان می‌خورد و من صدای هق‌هق او را نخستین بار بود که می­شنیدم.

عمویم این آخری­ها اغلب ساکت در گوشه­ ای می­نشست. مدت­ها می‌شد که دیگر کتابی را دست او ندیده بودم. هر روز بعداز ظهر چند لحظه­ ای جلو آینه‌ی قدی سرسرا می­ایستاد، با دقت تارهای بلند و سفید مویش را شانه می­کرد، کلاه خاکستری‌رنگش را برسر می­گذاشت و از خانه بیرون می‌رفت. مردی بود با حرکاتی آرام که به تمیزی و آراستگی ظاهر خود اهمیت می­داد، و حتا در این کار وسواس داشت؛ اما شب‌های آخر خسته و کوفته از پیاده ­رَوی‌های عصر به خانه برمی­گشت، آشکارا پریشان و بی‌حوصله می­نمود و کفش‌هایش خاک‌آلود بودند. این نشان می­داد که راه زیادی رفته است یا روزها می‌گذشت و گرد و غبار آن‌ها را پاک نکرده بود. یادآوری این نشانه­ ها به نگرانی‌ام دامن می‌زد و روز به روز نشستن در جمع آن­ آدم‌ها و شنیدن حرف­های زن‌عمویم برایم مشکل­تر می­شد. حضور آن‌ها مرا به این فکر می­انداخت که عمویم مرده است و آن‌ها برای دلداری دادن به ما آمده ­اند، یا به نظرم می­آمد که او در یکی از اتاق­های خانه در سکرات مرگ است و ما جز انتظار کشیدن و حرف زدن کاری دیگری از دستمان برنمی‌آید. این بود که دیگر در خانه نماندم. اطمینان داشتم که دوست زن‌عمویم او را تنها نمی­گذارد حالا دیگر از صبح زود می­آمد، از مهمان­ها پذیرایی می­کرد و شب دیروقت از پیش او می‌رفت. زن کم‌حرف و خوش‌رویی بود. تنها یک‌بار در آشپزخانه چند کلمه‌ای با من حرف زد، سربسته و با تمجمج، مثل این‌که می‌خواست رازی را با من در میان بگذارد، گفت که زن‌عمویم این روزها به کمک و محبت من نیاز دارد و نباید او را تنها بگذارم. گفت از این پس تنها تکیه‌گاه او در این دنیا من هستم. با این حال شلوغی خانه را نمی‌توانستم تحمل کنم و زن‌عمویم این را خوب می­دانست، دلم می‌خواست تنها باشم و خودم را با این خیال دلخوش می­کردم که می‌خواهم در خیابان‌های شهر به‌دنبال عمویم بگردم. می­دانستم که جست‌وجوی بیهوده­ای است، اما تنها کاری بود که از دستم برمی­آمد.

از اداره مرخصی گرفته بودم. صبح در خانه می­ماندم و پای تلفن انتظار می­کشیدم، اما بعدازظهر از خانه بیرون می‌رفتم، ساعت چهار، و این درست همان ساعتی بود که عمویم برای گردش بیرون می‌رفت. هر بار که از در خانه قدم توی کوچه می­گذاشتم، شهر با هزارتوی خیابان­ها، کوچه­ها و چهارراه­هایش در برابرم دهان می‌گشود. مردی پنجاه‌وشش‌ساله با پالتو سرمه­ ای‌رنگ، کلاهی خاکستری و عینکی که شیشه­ های آن چشم‌های نزدیک‌بینش را همچون دو لکه‌ی سیاه نشان می­داد، یک‌روز بعدازظهر از خانه بیرون رفته و هیچ ‌نشانی از خود به‌جا نگذاشته بود. کسی از او خبر نداشت، رد پایی نبود. جست‌وجو را از کجا بایست آغاز می­کردم؟ آفتاب از ساختمان­های ضلع شرقی خیابان بالا رفته بود، اما برق شیشه پنجره­ ها از لابه‌لای سرشاخه­ های خشک درختان نشان می­داد که خورشید هنوز در آسمان است. تا غروب وقت زیادی داشتم. با خودم می‌گفتم این همان آفتاب پریده رنگی است که او هرروز موقع بیرون آمدن از خانه می‌دیده است. جای آن را نشان کرده بودم. بر تکه­ ای از آسفالت خیابان قدم می­گذاشتم که شاید او هم بر آن قدم می­گذاشت. از روی پل پیاده‌رو که می‌گذشت، آن‌جا می­ایستاد و پابه‌پا می­کرد تا سیل­ ماشین‌ها پشت چراغ‌قرمز متوقف شود. کفش‌هایش خاک‌آلود بود. سرم را که بلند می­کردم دیواره­های نقاشی شده را بر بام بلندترین ساختمان مشرف به چهارراه می‌دیدم. فکر می­کردم او هم هرروز به آن رنگ‌های طبله کرده و نوشته­ های ریخته تبلیغاتی نگاهی می‌انداخته است. یکی دو رنگ اصلی هنوز هم حباب­های نوشابه ­ای گازدار را برجدار لیوانی غول‌آسا نشان می­دهد. روز اول که آن‌جا ایستاده بودم و انتظار می­کشیدم نگاهم به دو موش بزرگ و خاکستری رنگ توی جوی خیابان افتاد. در میان گل‌ولای چیزی را می­جویدند، با ولع می­جویدند. یک قدم به عقب برداشتم تا این منظره را از نزدیک تماشا کنم، اما آن دو حیوان جثه ­های خیس و سنگینشان را تکانی دادند و زیر پل فرورفتند. روزهای اول حتا سر نزدیک‌ترین چهارراه به خانه ­مان، گیج و درمانده می­شدم. نمی­دانستم کدام مسیر را انتخاب کنم؛ اما احساسی درونی به من می‌گفت که عمویم راه پایین را انتخاب کرده است. دکمه‌ی بالایی پالتویم را می­بستم و با روشن شدن چراغ‌قرمز به راه می­افتادم. با گام‌هایی به آرامی گام‌های او از روی خط‌کشی عابر پیاده به آن سوی خیابان می‌رفتم.

با تاکسی بیست دقیقه­ ای راه است و همان مدت باید پیاده می‌رفتم تا به نزدیک‌ترین پارک می‌رسیدم. اما اتوبوسی یک راست مرا تا جلو دروازه پارک می­برد. عمویم زیاد سوار اتوبوس می­شد. بارها ورقه ­های بلیت را دیده بودم که تا می­کرد و در کیف بغلش جا می­داد. در اتوبوس گاهی این احساس به من دست می­داد که کارآگاهی هستم و برای پیدا کردن عمویم باید قدم‌به‌قدم راه­هایی را بروم که او زمانی رفته است. احساس خنده­ داری بود و ای بسا مسافری بی‌خبر مرا در آن حال دیده است که لبخند نابجایی بر لب داشته­ ام. خود من آدم‌هایی را می‌دیدم در پیاده ­روها یا در خیابان­های پارک که بلندبلند با خودشان حرف می‌زدند و با حرکت دست به این‌جا و آن‌جا اشاره می­کردند. با شتاب سنگفرش جلو پارک را پشت سر می­گذاشتم و خودم را به محوطه‌ی چمن­کاری شده می­رساندم؛ اما تنها یک نگاه به منظره‌ی آن‌جا کافی بود تا از پیدا کردن عمویم ناامید شوم. زیر درخت‌های خشک و بی­برگ و روی نیمکت­های چوبی مردانی به سن‌وسال او و پیرتر از او نشسته بودند. با خودم می‌گفتم که بی­شک یکی از آن‌ها قیافه‌ی عمویم را به یاد می‌آورد، او را می­شناسد و او را در آخرین روز دیده است. چندبار نزدیک بود قدم پیش بگذارم و با پیرمردی سرصحبت را باز کنم، اما به‌نظر نمی­آمد که آن‌جا کسی حال و هوای حرف زدن داشته باشد. سرها در یقه‌ی پالتوها بود و چشم‌های نیمه‌باز آخرین اشعه­ های خورشید را در خود فرومی­برد. همه را انگار عطسه­ ای جاودانی در جای خود خشک و میخکوب کرده بود. از روی سایه­ های دراز تپه­ های مصنوعی و از برابر تک‌تک آن نیمکت­ها می‌گذشتم. به‌ندرت گردش مردمکی در حدقه­ ای نشان می­داد که پیرمردی متوجه عبور من از کنار خود شده است. از سوی دیگر بعید می­دانستم که آدمی با خلق‌وخوی عمویم آن‌جا با کسی طرح دوستی ریخته باشد. یک بار سر شام گفته بود که این روزها دیگر از رفتن به پارک هم خسته شده است. می‌گفت محوطه‌ی پارک­ها مثل حیاط زندان است. می­دانستم که اهل هیچ‌ فرقه و مسلکی نیست. اما در جوانی یک‌سالی را به زندان رفته بود. یادگار آن دوره از زندگی‌اش قاب عکسی از مصدق، سال‌ها پشت قفسه‌ی کتاب­هایش خاک می‌خورد. پس از انقلاب آن را بیرون آورد. با الکل قاب چوبی­ اش را پاک کرد، جلا داد و روی میز کتابخانه­اش گذاشت. در میان سالی هرازگاهی مقالاتی درباره‌ی موضوعات حقوقی می‌نوشت یا ترجمه می­کرد و برای چاپ به مجله ­ای که با سردبیرش آشنایی داشت می­فرستاد. دوره­ های آن مجله را با جلد چرمی در قفسه­ ای جداگانه بالای میز جا داده بود.

از پارک بیرون می­آمدم و در خیابان­ها سرگردان می­شدم. باید کسی را گم کرده باشید تا بدانید که این شهر ناگهان چه ابعاد هول ­انگیزی پیدا می‌کند. در و دیوارهای دودگرفته، چهارراه­های شلوغ و جمعیت چرک و ژنده‌ی توی پیاده­روهایش را انگار نخستین بار بود که می‌دیدم. گاهی که اتوبوس­ به پل هوایی می‌رسید، احساس می­کردم که از روی پوسته‌ی برآماسیده خیابان می­گذرم. شهر یک باره با حیاط دلگیر خانه ­ها، حوض­ه ای خالی آب، ایوان­ها و پشت‌بام­ها زیر پای من عریان می­شد. هیچ ‌رمز و رازی نداشت، اما جایی عمویم را در خود پنهان کرده بود. حتا یک پاره ابر هم در آسمان دیده نمی­شد تا چشم کار می­کرد آسمان و دود و غبار بود. شعاع جهنده ­ای از آفتاب روی شیشه ساختمان­ها، لوله­ های هواکش و فلز شیروانی­ها به‌دنبالم می­آمد و یک لحظه قرص خورشید را در قاب پنجره‌ی اتوبوس می‌دیدم. چشمانم را می­بستم و باز می­کردم. در آن دورها جایی، کسی دسته‌ای کبوتر را پرواز داده بود. بال‌زنان در آسمان غروب به سوی اسکلت ساختمانی ناتمام پیش می‌رفتند. در ایستگاه­هایی که نمی­شناختم از اتوبوس پیاده می­شدم و در خیابان­ها و کوچه ­هایی پرسه می‌زدم که هرگز گذارم به آن‌جاها نیفتاده بود. هوا که تاریک می‌شد از هجوم مردم برای رفتن به خانه ­هایشان سراسیمه می­شدم. خودِ من هم عجله می­کردم. تنها ماندن در آن خیابان­ها و دور از خانه مرا به وحشت می­انداخت. نام خیابان­ها را نمی­دانستم. مغازه­ ها را یکی پس از دیگری می­بستند، و من جهت را گم می­کردم. در راه برای انصراف خاطر به این خیال در ذهنم پروبال می­دادم که عمویم برگشته است، پیش از من به خانه رسیده و او را خواهم دید که پس از غیبتی کوتاه دوباره پشت میز آشپزخانه فنجان چای داغ و پررنگی را جرعه‌جرعه می­نوشد.

شبی به خانه که آمدم، در سرسرا مردی را دیدم که پشت به در نیمه‌باز مهمانخانه نشسته بود. با عجله پالتو را از تنم بیرون آوردم و به اتاق مهمانخانه رفتم، زن‌عمویم با اکراه ما را به همدیگر معرفی کرد و با دوست زمان مدرسه­ اش به آشپزخانه رفتند. از دوستان قدیمی عمویم بود. مدتی ساکت در برابر هم نشستیم و من از زیر چشم او را می­پاییدم. اندام کوچک اما شق‌ورقی داشت. روی صندلی نشسته بود و لبه‌ی کاشکل ظریف و ارغوانی‌رنگی از زیر یقه‌ی کت از مد افتاده­اش پیدا بود. سبیل پهن و سفیدش با شاربی کوتاه بالای لبش را تا زیر سوراخ­های گشاد و پرموی بینی می­پوشاند. نگاهم خودبه‌خود به پاهایش افتاد که به زحمت به زمین می‌رسیدند، کفش‌هایش خاک‌آلود بود. به آشپزخانه که برای آوردن چای رفتم، زن‌عمویم گفت که از این مرد خوشش نمی‌آید، هیچ‌وقت از او خوشش نیامده است. بار دیگر در مهمانخانه روبه‌روی آن مرد نشستم و سرانجام توانستم سر حرف را با او بازکنم. سیگاری تعارفش کردم، نمی­کشید، اما از من قبول کرد. همچنان‌که ناشیانه به سیگار پک می‌زد، گفت: «…بله ساعت‌ها اگر توی خیابان­های این شهر بگردید به یک چهره‌ی آشنا هم برنمی‌خورید. من با این‌که خودم عصرها عادت به پیاده­روی دارم، اما عجیب است که عموی شما را ندیده­ ام. بهتر است بگویم مدت‌هاست او را ندیده­ام و آن‌وقت حالا، در این وضعیت…» حرفش را ناتمام گذاشت. پک محکمی به سیگار زد و با دستی که آشکارا لرزش داشت استکان چای را نزدیک دهان برد. به نظرم آمد که آدم تنهایی است. انگار روزها می‌گذشت که با کسی حرف نزده بود؛ اما هنگام حرف زدن در چشم‌های من نگاه نمی­کرد. حرفش را ادامه داد: «خب، آدم نمی‌تواند تمام روز را در خانه بماند. من که هیچ‌وقت عادت نداشته ­ام وقتی هم که هنوز بازنشسته نشده بودم، نمی‌توانستم سر شب مثل مرغ توی لانه بروم. البته من کسی را به خاطر راه و رسم زندگی‌اش سرزنش نمی‌کنم، اما خودم نمی‌توانم، عمری است که نتوانسته­ ام. غروب را باید از خانه بیرون بود. حالا می­پرسید کجا می­روم؟ کاش این سؤال را نمی­کردید. جوابش مشکل است. واقعش این است که آدم نمی­داند کجا برود…شاید شما جوان­ها این مشکل را نداشته باشید.» حرفش را بریدم، گفتم: «این‌طورها هم نیست.» لبخندی زدم و اضافه کردم: «در سی‌وپنج سالگی هم آدم به اندازه‌ی کافی احساس پیری می‌کند.» سرش را به نشانه‌ی آن‌که مقصودم را می­فهمد تکان داد، چندبار تکان داد و مثل آدمی که بلندبلند با خودش حرف بزند، گفت: «درست است اما چنین روشی را به شما توصیه نمی‌کنم. شما هنوز وقت و فرصت زیادی دارید؛ اما برای منِ پیرمرد مسئله فرق می‌کند. من هم مثل عموی شما جای خاصی را ندارم که بروم. کسی هم نیست که آدم سراغش برود و مگر چه‌قدر می‌شود سراغ دوست و آشنا رفت. هرکس گرفتاری­های خودش را دارد. عجیب نیست که عموی شما به دیدن کسی نمی‌رفته است. من خودم در پارک­ها قدم می­زنم، بی­ هدف سوار اتوبوس می‌شوم و تا آخر خط می­روم. آن‌جا پیاده می‌شوم و سوار اتوبوس دیگری می‌شوم. سرگرمی ارزان و مناسبی است. هربار که از خانه بیرون می­روم و نمی‌دانم آن‌روز گذارم به کجاها می­افتد. این‌طور بهتر است…برای آدم یکنواخت نمی‌شود.» دود را از سوراخ­های بینی­اش بیرون می­داد. استکان چای را که تا ته نوشید با دقت آن را روی میز گذاشت.گفت: «…از اتفاق درست حدس زده­اید. آدم‌هایی به سن‌وسال من و عمویتان به مرکز و جنوب شهر می­روند. به‌جاهایی می­روند که خوب می‌شناسند. خیابان­های شمال شهر با سربالایی­هایی که دارند نفس آدم را می­گیرند. از این گذشته، آن پایین­ها بیشتر آدم سرگرم می‌شود. شهر شلوغ است. در شلوغی و رفت‌وآمد، ما پیرمردها کمتر احساس تنهایی می‌کنیم. ساختمان­ها، مغازه ­ها و گاهی حتا یک دیوار دود زده‌ خاطره انگیز است. البته باید بگویم که هیچ‌جای زیبایی نیست و شهر در قسمت­هایی واقعن زشت و کریه می‌شود؛ اما روی‌هم‌رفته آن پایین­ها من کمتر احساس غریبگی می‌کنم.» پیرمرد آه‌کشان گفت: «عجیب است که گاهی در این گشت‌وگذارها به این فکر می­افتم که نکند ناخودآگاه دارم دنبال چیزی می­گردم و از خودم می پرسم که واقعن دارم دنبال چه می گردم؟ اما هیچ‌چیز به فکرم نمی‌رسد و همین مرا می‌ترساند…» دلم می‌خواست ساعت‌ها در برابر این پیرمرد بنشینم و او با صدای گرفته از دود سیگار برای من حرف بزند. یک‌بار که هنگام صحبت به خنده افتاد، دندان‌های زردرنگ و فاصله­ دارش با آرواره پایین از توی دهان بیرون زد. در حالت عادی لب‌های به‌هم دوخته ­اش و آن سبیل پهن و اصلاح شده این نقص مادرزاد را در صورت او می­پوشاند.

پالتویم را می­پوشیدم. مثل عمویم کلاهی را برای محافظت پیشانی و مغز سر از هوای سرد بر سر می­گذاشتم. پیش از ترک خانه جلو آینه سرسرا درنگ می­کردم و نگاهی به سر و وضعم می­انداختم. انگار با تکرار کارهای عمویم سرنخی از ماجرای گم شدن او را به‌دست می‌آوردم. روزهای آخر تنها در خیابان­های قدیمی شهر می­گشتم. بویی را در هوا می شنیدم که بینی ­ام را آزار می­داد، اما مرا به‌دنبال خود می­کشاند. بویی آشنا بود که نمی­دانستم نخستین بار کجا و چه زمانی آن را شنیده­ ام. مثل آن پیرمرد بی­ هدف سوار اتوبوس­ها می­شدم و تا انتهای خط می‌رفتم. سر چهارراه­های شلوغ آن بو به مشامم می‌خورد و خواهی نخواهی مرا به راهی می­کشاند که مقصد آن را نمی­دانستم. گاهی شنیدن آن با این توهم همراه بود که عمویم را میان عابران پیاده‌رو یا در حال عبور از عرض خیابان دیده­ام. دلم شور می­افتاد و سرم را برمی­گرداندم و دوروبرم را نگاه می­کردم اما نشانی از عمویم نبود. عجیب این‌که پس از دیدار با آن پیرمرد دوست عمویم گاه‌وبیگاه چنین احساسی به من دست می­داد. فکر می­کردم شاید بوی ادوکلن پیرمرد یا بوی لباس‌های کهنه اوست که از راه مخاط بینی تا ژرفای ناخوداگاه من اثر کرده است و حالا آن را به‌یاد می‌آورم. هیچ ‌منشاء مشخص و بیرونی‌ برای آن نمی‌توانستم پیدا کنم. در این گردش­ها گاهی که زانوهایم دیگر توان راه رفتن را نداشت، در میدانی روی نیمکتی می نشستم. گرداگردم روی چمن­های تنک بیکاره­ ها و آواره ­های افغان با پیراهن­ها و دستارهای خاک‌آلود بر بقچه ­هایشان لم داده بودند و بلندوبلند با هم حرف می‌زدند. از نشستن آن‌جا و نگاه کردن به آب­های سبز و راکد حوض میدان حوصله­ ام سرمی‌رفت. سیگاری می‌کشیدم و دوباره به راه می­افتادم. آن بو با من بود. از لابلای دست‌فروش­های توی پیاده‌رو و رفت‌وآمد مردم راه خودم را باز می­کردم. جلو ساختمان­های کهنه می­ایستادم و آجرکاری دیواری یا مقرنس سردری مرا به یاد حرف­های پیرمرد می­انداخت. عابری به من تنه می‌زد، مرا به خود می‌آورد و من به راهم ادامه می­دادم. حتا در هواهای آلوده­ای که ریه­ هایم را می­خراشید و نفسم را سنگین می­کرد، آن بو را به وضوح می­شنیدم. در یکی از خیابان­های پایین شهر ساختمان متروک هتلی است که ایوانی با ستون­های بلند دارد. به یاد می‌آوردم که آن ایوان دلباز و تالار هتل سی چهل سال پیش پاتوق هم‌نسلان عمویم بوده است. پوسته­ های زنگاری‌رنگ اکلیل هنوز در شاخ‌وبرگ برجسته سرستون­ها به چشم می‌خورد و از پیاده­رو می‌توانستم آسمانه‌ی دری را ببینم که به ایوان باز می‌شد و نقشی از هلال ماه و ستارگان داشت. ایوان با هره‌ی فرسوده ­اش حالا زیر تلی از خرده‌ریزهای کارگاه­های تولیدی و یکی دو تخت‌خواب فلزی زنگ‌زده شکم داده است. آن‌جا ایستاده بودم، و باد سردی که در هوا می­وزید چشمانم را می­سوزاند. هوا رو به تاریکی می‌رفت. دلم شور افتاد، چراکه در یک لحظه احساس کردم عمویم از کنارم گذشته است، شک نداشتم که عمویم بود. پالتو سرمه ­ای‌رنگ و کلاهش را دیدم که در لابه‌لای جمعیت پیاده‌رو فرومی‌رفت و از من دور می­شد. شروع به دویدن کردم. گدای افلیجی با قوطی سکه­ هایش روی زمین می­خزید تا خود را به پل پیاده­رو برساند. نزدیک بود در پاهای من بپیچد و مرا نقش زمین کند اما شلنگ­انداز از روی کاسه­های لخت و کبود زانوهایش پریدم و با چند قدم که میان زمین و هوا برداشتم بالاخره توانستم تعادل خود را به‌دست بیاورم. می‌خواستم با فریاد عمویم را صدا بزنم، اما می­دانستم که در شلوغی پیاده‌رو صدایم به او نخواهد رسید. سر تقاطع خیابانی فرعی به او رسیدم و با دست سر شانه­ اش زدم. تا چندلحظه همچنان فکر می کردم عمویم است، ودر همان حال از رنگ چهره اش یکه خورده بودم. زرد بود. به آدمی می­مانست که ناگهان پیر و شکسته شده باشد. مرد عابر سرش را برگردانده بود و مات مات مرا نگاه می­کرد. نرمه‌سبیلی داشت و کلاهی خاکستری‌رنگ درست شبیه به عمویم. نفس‌نفس می‌زدم و زبانم در دهان نمی­گردید. از او عذر خواستم و مرد بی­آن‌که کلمه ­ای بر زبان بیاورد با زنبیلی که در دست داشت به راهش ادامه داد. زانوهایم می­لرزید. آن بو را دیگر نمی­شنیدم. در دهانم حس می­کردم. انگار مشتی خاک را یک نفس به درون سینه فروبرده بودم و گلویم می‌سوخت. شب وقتی به خانه رسیدم زن‌عمویم را دیدم که تنها در سرسرا کنار بخاری ایستاده است. چراغ مهمانخانه خاموش بود، و حتا دوست زمان مدرسه­ اش زودتر از شب‌های پیش رفته بود. دستش را روی شانه­ ام گذاشت. گریه نمی­کرد. اما چشم‌هایش نشان می­داد که گریه کرده است. با صدایی که به زحمت از توی گلویش بیرون می­آمد گفت فردا صبح زود باید برای شناسایی و تحویل جسد عمویم به یکی از بیمارستان­های پایین شهر برویم. جسد در سردخانه‌ی بیمارستان بود. دوست زمان مدرسه­ اش هم صبح اول وقت با ما می­آمد.

در تاریک و روشن هوا زن‌عمویم لباس سیاه پوشید. سرتا پا سیاه و توری سیاه‌رنگ را روی صورت خود انداخت. آرامش او عجیب بود. شب‌هایی که شهر را بمباران می­کردند، این زن تا سرحد جنون پیش می‌رفت. خود من حالت موشی را داشتم که توی جعبه‌ی آزمایشگاه گرفتار شده باشد. در تاریکی سرسرا از این‌سو به آن‌سو می‌رفتم؛ اما زن‌عمویم آن‌روز در راه و در سردخانه آرام بود. نگاهش حالت کسی را داشت که پس از مجادله‌ای طولانی سرانجام اطرافیانش را مجاب کرده باشد. سرش به پشتی صندلی عقب تاکسی تکیه داشت و ما در سکوت به طرف بیمارستان رفتیم. دلشوره­ای داشتم که نخوردن صبحانه و کشیدن سیگار آن را تشدید می­کرد. هر آن می‌توانستم سرم را از پنجره‌ی ماشین بیرون ببرم و اندرونم را یک‌جا بالا بیاورم. طلوع آفتاب به پشت ساختمان بیمارستان و جلو سردخانه رسیدیم. وقتی دست زن‌عمویم را گرفتم که از تاکسی پیاده شود آن بو به مشامم خورد. انگار از چین­های لباس سیاه او در هوای سرد صبح پراکنده می­شد. پشت در سردخانه انتظار کشنده­ای بود. در پاها و پهلوهایم احساس مورمور می­کردم و می­دانستم که از سردی هوا نیست. کسان دیگری هم از بستگان ما آمدند. وقتی سروکله‌ی مأمور بیمارستان با یکی از مستخدم­ها پیدا شد، آن احساس مورمور جای خود را به گرمایی بر پوست گونه­ها و پیشانی­ام داد. مستخدم بیمارستان از میان دسته‌ای کلید یکی را بیرون کشید و با خونسردی آدمی که کار روزانه­اش را انجام می­دهد، آن را در سوراخ قفل در بزرگ ‌و فلزی سردخانه چرخاند. بار دیگر موج غلیظی از آن بو، توی بینی­ام زد. بوی اندام­های منجمد مرده و داروی ضد عفونی بود.

مأمور بیمارستان به خاطر دیر رساندن خبر به ما عذرخواهی کرد. مردی بود با صورتی سرخ و تازه اصلاح کرده و تارهای مویش را با دقت به یک طرف سر شانه کرده بود. من و زن‌عمویم و دوست زمان مدرسه­ اش را به داخل سردخانه راهنمایی کرد. شناسنامه‌ی عکس­دار عمویم را به او نشان دادم. سرسری به آن نگاهی انداخت و گفت که در جیب­های عمویم تنها یک کارت ویزیت دندان‌پزشک پیدا کرده بودند. دو شماره تلفن با مداد روی کارت یادداشت شده بود اما تلفن­ها هیچ‌کدام جواب نمی­دادند. پوشه‌ی اسنادش را زیر بغل گرفت و گفت: «تعجب می‌کنم که آدمی به سن‌وسال عموی مرحوم شما هیچ‌ مدرک دیگری همراه نداشت. حتا یک تقویم بغلی با اسم و شماره تلفن دوستان و آشنایان در این‌جور مواقع کمک زیادی می‌کند. ما می‌توانستیم فردای همان روز که عمویتان را به این‌جا آوردند شما را در جریان بگذاریم.» آهسته و شمرده ‌شمرده حرف می‌زد. پاکتی را به‌دست من داد که در آن کیف پول عمویم، چند ورق بلیت اتوبوس، چند تا کلید، پول خرد و شانه و عینک او بود. لباس و کفش‌هایش را باید جداگانه تحویل می­گرفتم. کاغذ رسیدی را امضا کردم. در برابر ردیفی از جعبه ­های کشویی ایستاده بودیم و مستخدم یکی از جعبه­ ها را با صدای گوشخراشی بیرون کشید. توده­ای بی‌شکل زیر ملافه­ای سفیدرنگ پیدا شد. از من خواست که نزدیک‌تر بروم و با حرکتی ناگهانی روی جسد را پس زد. جسد مردی بود با صورتی متلاشی که از زیر پلک‌هایش خطی از سفیدی چشم‌ها دیده می‌شد و در گودی شقیقه­ ها و کنار دهن رگه ­هایی از خون دلمه شده به چشم می‌خورد. صورت و عضلات گردن جابه‌جا نشان خراشیدگی داشت. سرم را برگرداندم. زن‌عمویم را دیدم که به نشانه‌ی نفی سرش را از این‌سو به آن‌سو تکان می­داد. مأمور بیمارستان عذرخواست. از روی ورقه­ ای که لای پوشه داشت مشخصات جسد عمویم را بلندبلند برای مستخدم خواند. اما بار دوم هم مستخدم اشتباه کرد. این بار جسد مرد سالمندی بود با موهای سفید کوتاه و خار مانند که از پوست زرد و شوره‌بسته‌ی جمجمه­اش بیرون زده بود. شکم بادکرده­ای داشت. مأمور بیمارستان که دستپاچه شده بود، جلو رفت. روی جسد را انداخت و با کمک مستخدم جعبه‌ی آهنی را با حجم لغزنده‌ی شکم مرده دوباره در قفسه سردخانه جا داد. مستخدم همچنان‌که کلمات نامفهومی را زیرلب می‌گفت به طرف جعبه سوم رفت.

دیگر شک نداشتم که سراغ جسد عمویم رفته است. نشت آرام‌آرام آن بو را از شکاف و سوراخ­های جعبه با چشم خود می‌دیدم. اگر روی جسد را هم پس نمی‌زد می­دانستم که زیر آن پارچه‌ی سفیدرنگ عمویم دراز کشیده است. جعبه‌ی روی ریل­های خشک و یخ بسته­اش به بیرون کشیده شده و مستخدم پارچه را کنار زد. صورت عمویم بود. چشم‌هایش نیمه‌باز بودند. سرم بی­اختیار به طرف زن‌عمویم برگشت. زانوهایش انگار زیر بار جثه‌ی کوچک او خم شدند و تور صورتش لرزید، دوست زمان مدرسه­ اش زیر بغل او را گرفت. کف دست‌هایم در آن هوای سرد عرق کرده بود. دستم را به لبه‌ی سرد جعبه تکیه دادم و خم شدم تا از نزدیک صورت عمویم را ببینم. نمی‌توانستم باور کنم که آن چشم‌ها مرده ­اند. هنوز نگاه داشتند. مأمور بیمارستان سرش را نزدیک گوش من آورده بود و پچ‌پچ می­کرد. حرف‌هایش را جسته و گریخته به یاد می‌آوردم. چندبار شنیدم که گفت:«این تنها کاری بود که از دست ما بر می­آمد» همان روز اول یا دوم جسد را باید در اختیار پزشکی قانونی می­گذاشتند، اما ترجیح داده بودند که هرطور شده نشانی ما را پیدا کنند و جسد را به صاحبانش تحویل دهند. نشانی را با کمک منشی دندانپزشک پیدا کرده بودند. مأمور بیمارستان گفت: «دست کم پنج یا شش نفر از مشتری‌های آن مطب درست مشخصات ظاهری عموی شما را داشتند و دخترک منشی مطب با اصرار زیاد حاضر شد به یک‌یک آن‌ها تلفن بزند.» با تکان دادن سر تصدیق کردم که کار مشکلی بود ه است. اما پچ‌پچ او در گوشم ادامه داشت. عمویم را در حال مرگ روی یکی از نیمکت­های میدان نزدیک بیمارستان پیدا می‌کنند. عابری متوجه می‌شود و او را با یکی دو نفر از کاسب­های محل به بخش سرپایی بیمارستان می‌آورند. اما همان‌جا روی نیمکت کار از کار گذشته بود. برگه ­های پرونده را نشانم داد. در گواهی پزشک علت مرگ انسداد شریان مغزی تشخیص داده شده بود. برگه‌ی تحویل جسد را امضاء کردم. مأمور بیمارستان بالاخره به من تسلیت گفت و این را هم گفت که مرگ بر اثر سکته این روزها بسیار شایع است. آدم را غافلگیر می‌کند؛ اما مرگی راحت و آنی است.

در سردخانه حتا یک چراغ هم روشن نبود. روشنایی تنها از شیشه­ های کدر نورگیر سقف به پایین می­تابید. نگاهم بار دیگر به آن دو زن سوگوار افتاد که در چند قدمی جسد ایستاده بودند. نمی­دانستم که چه باید بکنم. صورت زن‌عمویم از پشت خانه­ های تور یک‌دست سفید می­نمود. سرش را بر شانه‌ی دوستش گذاشته بود و شاید بی­صدا می­گریست. وقت زیادی نداشتیم؛ اما آن چشم‌ها با مردمک­های شفاف شان مرا نگاه می­کردند و نمی‌توانستم از کنار جعبه تکان بخورم. هر لحظه که می‌گذشت بیشتر در قعر بی­زمان و مکان نگاه گنگ آن‌ها فرومی‌رفتم. مردمک­ها هنوز انگار نگران چیزی بودند. اجزاء دیگر صورت را می­­شناختم. اما تجسد آرام مرگ تناسب آن‌ها را در هم ریخته بود. چروک­های پای چشم‌ها و پیشانی به شیارهایی عمیق در ورقه­ای از موم می­مانست. استخوان سنگین فک که هر شب سر شام لقمه‌ی غذا را به کندی می­جوید حالا هرز و برآمده زیرپوستی بی­خون به یک سو کشیده شده بود. دلم می‌خواست ساعت‌ها آن‌جا بایستم و دست به هیچ ‌کاری نزنم. بوی جسد را دیگر نمی­شنیدم. شامه­ام به آن عادت کرده بود. برای آخرین بار که صورتم را نزدیک صورت عمویم بردم، چشم‌ها دیگر به هیچ‌کجا نگاه نمی­کردند. مستخدم با اشاره‌ی من دست به کار شد. به کمک نیازی نداشت. به‌تنهایی هم می‌توانست جسد را ازتوی جعبه بیرون بیاورد، اما جلو رفتم و زیر مفصل زانوهای جسد را گرفتم تا آن را هموار پایین گذاشت. در آن فضای نیمه‌روشن تارهای سپید موهای عمویم هاله­ای بنفش‌رنگ پیدا کرده بود. پارچه سفید از روی سینه او کنار رفت. زیر پوست لکه‌های خون مرده دیده می­شد. چه شانه­های کوچکی داشت! مستخدم با لهجه­ ای غریب و کلماتی جویده جویده نشانی میدان محل مرگ عمویم را به من داد. با بیمارستان فاصله زیادی نداشت. کیسه پلاستیکی لباس‌ها و کفش‌ها را با اسکناس­های توی کیف به او دادم. پاکت خرده ریزهای شخصی را برای خودم برداشتم.غروب آن‌روز پس از مراسمی خسته‌کننده عمویم را به خاک سپردیم.

همه‌چیز پشت سر هم و با نظمی محتوم اتفاق افتاد. وقتی از گیجی و خستگی آن روزها بیرون آمدم. مرگ عمویم خاطره­ای دور در ذهن من بود. به نظرم می­آمد که سال‌ها پیش اتفاق افتاده است. مراسم ختم و هفت را در خانه برگزار کردیم. در این مراسم هم کسانی آمدند که آن‌ها را نمی­شناختم. اما از شباهت چهره‌ی بعضی­ها با خودم و عمویم سرگرم می­شدم. عموزاده­ها و عمه­زاده­هایی بودند که پس از سال‌ها آن‌ها را می‌دیدم. دسته‌دسته از در وارد می­شدند، من مجبور بودم جلو پای آن‌ها از جا برخیزم و دوباره سرجایم بنشینم. می­نشستم و به آواز قاری‌ها گوش می­دادم که به نوبت می‌خواندند. هرازگاهی صدای گریه­ ای که در اتاق زنانه بلند می‌شد مرا از حال خود بیرون می‌آورد. در میان جماعت روز ختم آن پیرمرد دوست عمویم را هم دیدم. نفهمیدم که کی از در وارد شده است. در گوشه­ای تنها نشسته بود و لب‌هایش را به‌هم دوخته بود. از زن‌عمویم تا به‌حال چیزی درباره‌ی او نپرسیده­ ام و این‌که چرا از این مرد هیچ‌وقت خوشش نیامده است. لحظه ­ای نگاهم به کفش‌هایش افتاد. کوچک و خاک­ آلود بود. واعظی هم آن‌روز دعوت داشت که پشت میز رفت و میان قاری­ ها نشست. مرد چهل‌ساله‌ی درشت‌هیکلی بود و عینکی با قاب طلایی رنگ به چشم داشت. با صدایی رعدآسا برای ما وعظ کرد. عمویم را از نزدیک می­شناخت. یک‌بار شنیدم که داشت از ایمان خلاق سخن می‌گفت، از ایمانی فارغ از جرم­ها که از بوته‌ی شک و محنت سربلند بیرون آمده باشد. شنیدن این حرف­ها از زبان او برایم تازگی داشت. شعرهایی را هم با صدای بم و رسایش در وصف مرگ به آواز خواند. یک‌جا ناگهان ازخواندن باز ایستاد، سه بار با کف دست محکم روی رانش کوفت، و بلند گفت: «وه! وه! که چه روزگار عجیبی است. پیر وجوان چه خوش شاهد مرگ را در آغوش می­گیرند! چه خوش این جان عاریت را به دوست تسلیم می‌کنند!» و به خواندن ادامه داد. قاری­ها مات و مبهوت او را نگاه می­کردند.

زن‌عمویم گفت که قصد فروش خانه را ندارد. از من خواست مثل همان روزهایی که عمویم زنده بود در آن خانه بمانم. گفت که هیچ‌چیز تغییر نکرده است. اتاق مطالعه‌ عمویم با کتاب­های حقوقی و ادبی در قفسه‌هایش و آن قاب عکس همچنان به حال خود باقی است. زن‌عمویم مثل همیشه آن‌جا را گردگیری می‌کند. اصرار دارد همه‌چیز سرجای خود باشد. شب‌هایی که بی­خواب می‌شوم به آن‌جا سر می­زنم. چراغ حباب­دار روی میز را روشن می‌کنم. کتابی از قفسه برمی­دارم، روی صندلی چمباتمه می­زنم و گاهی کتاب در دست همان‌جا به خواب می­روم. عینک عمویم کنار خرده ­ریزهای دیگر او روی میز است. حالا به شئی می­ماند که سال‌ها بی­مصرف در گوشه ­ای افتاده باشد. دسته­ هایش شوره‌زده و روی هم جفت نمی‌شوند. آن را برمی­دارم و با دسته­های باز در برابر نور چراغ نگه‌می­دارم. شیشه ­ها نگاه گمشده­ای را چونان دو خط مفروض در هوا شکل می­دهند. بعدازظهرها از خانه بیرون می­روم. ساعت‌ها در خیابان­های شهر پرسه می­زنم. شب که خسته و کوفته به خانه برمی­گردم، زن‌عمویم منتظر من است. فنجانی چای برایم می­ریزد. شام را با هم می‌خوریم. پس از شام مدتی آن‌جا می­نشینم. زن‌عمویم شال خاکستری‌رنگی را که برای خودش می­بافد هنوز تمام نکرده است. عینک زنجیردارش را به چشم می­زند و به نقشه‌ی بافتنی خیره می‌شود. عینک دست کم ده‌سالی او را پیرتر از سن‌وسال واقعی­اش نشان می‌دهد. آن را از چشم برمی‌دارد. با دستمالی نوک سرخ شده بینی­ اش را پاک می‌کند و با من حرف می­زند. بینی ­اش آب‌ریزش دارد.

گردش­های عصر دیگر برای من عادت شده است نمی‌توانم در خانه بمانم و بیرون رفتنم وقت و ساعت معینی ندارد. این روزها که خورشید زود غروب می‌کند گاهی یک راست از محل کارم و پس از خوردن نهار مختصری در یکی از دکه ­های شهر راهی خیابان­ها و میدان­ها می‌شوم. در این گردش­ها انگار که لباس‌های عاریه مرده­ای را به تن کرده­ام و در چهارراه های شلوغ از روی خط کشی خیابان با خونسردی قدم برمی­دارم.کفش‌های من هم این روزها خاک‌آلود است. حوصله‌ی رفتن به پارک ها را ندارم. سوز سردی که در آن فضاهای باز می­وزد پریشانی ذهن می‌آورد. با این‌که لباس‌های گرمی پوشیده­ام، اما در برابر آن سوز احساس برهنگی به من دست می­دهد. دوست دارم در پناه دیوارها، ساختمان­های بلند و در خیابان­های پررفت‌وآمد خودم را پنهان کنم. دسته‌ای بلیت اتوبوس خریده­ ام که همیشه در جیب بغلم تاخورده لای کیف می­گذارم. بی‌هیچ ‌مقصد خاصی سوار اتوبوس می‌شوم. از روی پل هوایی می­گذرم، با هناسه‌ی بریده‌بریده‌ی ماشین در گوش‌هایم که از روی گرده‌ی پل و شیارهای سیمان و فلز خود را بالا می‌کشد و فرود می‌آید. هنوز هم گاهی خیال می‌کنم که به‌دنبال عمویم می­گردم و از بالا کنجکاوانه به خانه­ها و حیاط‌های شهر چشم می­دوزم. قرص گرگرفته‌ی خورشید یک لحظه چشم را می­زند. کبوترانی در آسمان غروب به پرواز درآمده­اند. در ایستگاه­هایی پیاده می‌شوم که نام آن‌ها را نمی‌دانم. بعضی وقت‌ها همچنان‌که روی صندلی اتوبوس نشسته­ ام، با نرمه‌ی آفتابی که از پنجره به پشت پلک‌هایم می­تابد، خوابم می­گیرد. وقتی چشم باز می‌کنم تا پیاده شوم انگار در شهری غریب و ناشناخته قدم گذاشته­ام. یک‌بار در همین چرت­ زدن­ها بود که پیرمرد دوست عمویم را به خواب دیدم. در اتوبوس دیگری و برخلاف مسیر حرکت من در حرکت بود. من نشسته بودم یا از کنار جدول خیابان می­دویدم تا به او برسم. دستم را تکان می‌دادم و دلم می‌خواست فریاد بزنم و او را صدا کنم. اما صدا از گلویم بیرون نمی­آمد و بدتر این‌که نام او را از یاد برده بودم. پیرمرد با چشمانی بی­حالت و لب‌های به‌هم دوخته ­اش پیشانی خود را به شیشه پنجره اتوبوس چسبانده بود و مرا نگاه می­کرد. خواب بی­ معنایی بود. شبح عمویم را به بیداری می­بینم. در برابر نوشته‌های ناخوانا روی یک دیوار آجری قدیمی یا همچنان‌که ایستاده­ام و ویترین مغازه­ای را تماشا می‌کنم، از کنارم می‌گذرد. انعکاسی است روی شیشه­ ها که می­خرامد و از من دور می‌شود. سرم را برمی­گردانم. تنها پالتو سرمه­ای‌رنگ عابری یا نقاب کلاهی که مردی سالمند تا روی پیشانی پایین کشیده، مرا به این اشتباه انداخته است. دلشوره ­ام حالا دیگر انفعالی، خفته و گذرا است. ضربان نامنظم قلب است که خیلی زود جای خود را به تپش همیشگی می­دهد. اما آن بو را هنوز می­شنوم. انگار لایه­ای غبار نامرئی است در کناره آسفالت خیابان­ها و کف پیاده­روها که با گام‌هایم در هوا پراکنده می‌شود. روزی بی­آن‌که متوجه باشم در سراشیب خیابان­های شهر ساعت‌ها پیاده رفته بودم. سرم را که بلند کردم، خانه­های تک افتاده را دیدم، مسیلی سنگلاخ و خشک را و توده­ای از زباله ­ها را که در باد به حرکت درآمده بود. آن‌جا دیگر پایان شهر بود. دو خط موازی آهن از لابه لای بوته­ های خار، خانه­ها را دور می‌زد و می‌رفت تا در کفه­ای از بیابان ناپدید شود. قدم روی خط­ها گذاشتم و همان‌جا ماندم تا هوا تاریک شد و به خانه برگشتم.

این آخری­ها پرسان‌پرسان از روی نشانی میدانی که مستخدم بیمارستان داده بود به آن‌جا رفتم. روی نیمکتی نشستم که احتمال می­دادم عمویم به هنگام مرگ روی آن نشسته باشد. سوز سردی بر گونه ­ها و پیشانی­ ام می‌خورد. اما احساس سرما نمی­کردم. رو به مغرب نشسته بودم و آسمان در برابر چشمانم رنگ‌به‌رنگ می­شد. کاج­هایی خاک‌آلود و یکی دو نارون حوض میدان را در میان گرفته بودند. عابری با نگاهی که به سر تا پایم انداخت از کنارم گذشت. اما من سرم را بیشتر در یقه‌ی پالتویم فرو بردم و همچنان به آسمان غروب چشم دوختم. شعاعی از آفتاب که بر میوه­ های پوسیده کاج می­تابید کم‌کم رنگ باخت. هوا رو به تاریکی می‌رفت و میدان یک‌باره خلوت شده بود. زنی را دیدم که با دخترک چهار یا پنج ساله‌اش به طرف دایره‌ی میدان می­آمدند. کنار حوض که رسیدند، زن انار نیم‌خورده­ای را از دخترک گرفت و دست‌های او را در آب حوض شست. آن‌وقت از روی نرده­ ها گذشتند و خودشان را به خیابان رساندند. یک لحظه آن‌چه را که می‌دیدم نمی‌توانستم باور کنم. زن و کودک به راه خودشان می‌رفتند، اما از من فاصله نمی‌گرفتند. دنباله‌ی چادر سیاه و خاک‌آلود زن در هوا پیچ‌وتاب می‌خورد، اما آن‌ها از من دور نمی­شدند. روی نیمکت جابه‌جا شدم. به آسمان نگاهی انداختم، به رنگ سرب درآمده بود. بیشتر که دقت کردم شاخه ­ای از درخت کاج را دیدم که حرکتی را و هربار همان حرکت را در باد غروب تکرار می­کرد. بر خاطرم گذشت که شاید آن‌چه را می­بینم، خوابی به بیداری است. به خود نهیب زدم که از جا برخیزم، اما یارای هیچ ‌حرکتی نداشتم. عرقی سرد بر تیره‌ی پشتم نشسته بود. آن‌وقت احساس کردم چه راحت می‌توانم آن‌جا سرم را زمین بگذارم و همه‌چیز تمام شود. آن‌جا روی نیمکت چه راحت می‌شد مرد.

از جا برخاستم. با پاهایی کرخت و لرزان از میدان دور شدم. خودم را به خانه رساندم. پس از آن‌که لقمه غذایی خوردم، به اتاقم رفتم. و ساعتی بعد خوابی سنگین مرا از خود بی­خود کرد.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This