عموها/مهدی گنجوی

عموها/مهدی گنجوی

عموها آینه ای بود در خانواده ام که امروز شکست. این شعر را چند سال پیش برایش نوشته بودم:

همه ی کلمات را جمع می بندد

می گوید: مهدی ها

می گوید: موادهای مخدرها

می گوید: چه خبرها

اما به کورس سرهنگ زاده که می رسد

و همیشه حرف هایش به طرز عجیبی به کورس سرهنگ زاده می رسد

ناگهان دلواپس کسی یا چیزی می شود

می گوید: “مهدی ها مزاحم ها کارها دارم خداحافظ ها”

بین اقوام ما عموها تنها کسی بود که می گذاشت مسخره اش کنیم و خودش هم آدم ها را مسخره می کرد. بقیه از حیطه امن و صلاح شوخی های مرسوم و پسندیده خارج نمی شدند. عموها اما به این که فضیلت داشته باشد قانع نبود. همه سنت های رایج را به جایی می رساند که به عکس یا پارودی خودشان تبدیل شوند. اگر حرف می برد و می آورد کار را به جایی می رساند که آدم ها کدورت های قدیمی را هم تقصیر او بدانند. اگر کسی را مسخره می کرد کار را به جایی می رساند که طرف بنشیند و به ریش خودش آن قدر بخندد که زانوهایش درد بگیرد. خانه عموها جای خوبی بود که ارزش پدرسالاری جای خودش را به هزل سالاری بدهد و رسوم و اصالت خانوادگی شکل لفت و لیس بازی های دست و پاگیر به خود گیرد.

البته عموها بدون شیطان های خودش نبود؛ مهم ترینشان گذشته گرایی. اما در این شیطان هم کار را به جایی رسانده بود که آدم باورش نمی شد. برخی وقت ها می خواست هیچ چیز از گذشته عوض نشود، حتی اگر گودالی بی مورد وسط حیاط خانه مادری اش بود. به نظرش باید دوباره آن را می کند و سر جایش می گذاشت. اگر می گفتی:”عموها این گودال از اولش هم فایده ای نداشت”. این حرف ها حالیش نمی شد. به نظرش گذشته با آن چه در آن بی فایده بود کامل می شد.

عموها اهل لم دادن بود. لم دادن به بالشت خاص نیاز داشت. از آن متکاهای بزرگ کلفت که اگر زیر سرت گذاشته خوابت می برد دو سه روزی گردن درد امانت را می برید. تمام طول عمر یکی از مهم ترین ویژگی هایش این بود که به مهمانی ها نمی آمد یا اگر به زور می آوردندنش اولین اتاق سمت راست خانه را می گرفت و می نشست تویش و هر کسی را هم راه نمی داد توی آن اتاق. معمولن خود میزبان به هیچ وجه جرات نمی کرد به آن اتاق برود چون می دانست عموها هر جا که می رفت از هیچ کس به اندازه میزبان بدگویی نمی کرد. مرا اما همیشه راه می داد. آن جا بود که دست زیر گلویم می انداخت و فن گلوگیری که از علایق اصلی اش در رابطه با من بود را برگزار می کرد. بعد می گفت بیرون این اتاق همه دنبال ـ یکش کلک عجیب و غریب در می آورد ـ بازی هستند، ولی این جا راحت ها باش. بعد همین طور که از بیرون صدای تعارف میوه و تعارف غیره می آمد، خودش را باد می زد که گاهی تکه بادی از آن هم به من می رسید. در این حالتِ بی خیال و لم داده بود که به من می گفت: “حول و حوش ها!” می گفت: “مهدی ها حول و حوش ها!” می خواست بگوید گرفتار زمان هستم و هر کاری بخواهم بکنم باید به ساعتم نگاه کنم. خودش بیشتر لم می داد و به روز نگاه می کرد: ظهر و پسین و غروب

طرح محمود معراجی

طرح محمود معراجی

.

عموها به جای زمان آبسشن های عجیب و غریب خودش را داشت. یکی از مهم ترینشان تلفن بود. مدت ها توی هال خانه اش شش هفت تا تلفن پیدا می شد. از انواع مختلف. با شماره گیر گردشی یا دکمه ای. با سیم بلند یا کوتاه. سیاه یا سفید و غیره. از همه هم کار می کشید. پیش خودم فکر می کردم تنها معنی اش این است که روزها بیدار می شود و به اقتضای حس و حالش یکی از این تلفن ها را به برق می زند! مبادا می گفتی عموها یکی از این تلفن ها را به من بده. چشم غره ای می رفت که نگو. مثل خیلی وقت ها که در مکالمات دو نفره انگار نفر سومی را قاضی کرده است می گفت: “مهدی ها عجب بکَن ها شده است!”

یک حادثه شوم کار را به جایی رساند که عموها پانزده سال اخیر از عکس گرفتن بدش بیاید. ماجرا از این قرار بود که یک بار که شبانه در جاده به سمت خانه اش می راند از موتور پرت شده بود و سرش خورده بود به لبه سیمانی جاده و کلاه ایمنی اش هم دوام نیاورده بود. فردایش که به بیمارستان رفتم هی عجله داشتم او را ببینم تا این که یک سر که چه عرض کنم توپ کامل دستش را جلو آورد. فکر کنم فهمید که نشناختمش و هنوز دنبال عموها این ور و آن ور را نگاه می کردم. بیش از ده باری عمل روی صورتش کرد و قیافه عجیب و جالبی پیدا کرد. همیشه هم از این که یک عمل دیگر بکند همه چیز مثل قدیم می شود حرف می زد. خلاصه از آن روز اسم خنده دار غمگین کننده ای برای عموها دست و پا کردم که زمان حیاتش هیچ وقت به خودش نگفتم، حالا هم رویم نمی شود بگویم. از این تصادف به بعد عموها به قولی پیچ و مهره اش شل شد، اما از سوی دیگر یک عادت نوظهور استثنایی در او رشد کرد: رقصیدن. من پیش از آن ندیده بودم برقصد اما هر چه سنش پیش رفت بیشتر بلند می شد و با حرکاتی غریب دست و پایش را تکان می داد. رقصش همیشه از هزل کردن کسی یا چیزی شروع می شد، اما نگاهش نشان می داد که یک جایی وسط رقص دیگر ماجرا مسخره کردن کسی نیست. به آن لحظات که می رسید کسی در جمع رویش غیر از دیدن او جای دیگری نمی رفت. هر بار که به این حال می دیدمش رنگین کمانی درونم باز می شد.

عموها یکی دوباری هم این اواخر حرف از مرگ و میر و این که دیگر نمی خواهد زنده بماند زد. قند خونش آزارش می داد و گوش هایش کم تر می شنید و پلاتین های توی گونه اش اذیتش می کرد و روال دادگستری هم که باعث شد به خاطر کاغذی مال بیست سال پیش، بدون امضا و پر از خط خوردگی، دو سال دادگاه برود تا آخر حکم به نفعش صادر شود او را شاکی می کرد. در محله ای می نشست که هر چه زمان گذشته بود به همسایه هایش بی اعتمادتر شده بود و حوصله حومه نشینانی را که به محله روستایی بچگی اش هجوم آورده بودند نداشت. آخرین باری که صدایش را شنیدم داشت سر به سر پدرم می گذاشت و پدرم از آن ور خط از فرط خنده به سرفه افتاده بود. من هم با حرف های عموها به چند تایی عادت عجیب و غریب پدرم می خندیدم. به روال همیشه به جای خداحافظی گفت: “خیله خوب برو!” و بعد قطع کرد. پای تلفن همیشه می گفت: “خیله خوب برو!” وقتی از نزدیک می دیدیش اما این را نمی گفت. به جایش وسط جمع ناگهان پا می شد و می گفت: “من باید برم!” بعد سر و صدای همه بلند می شد که خیلی زود است و هنوز همه نشسته اند. اما عموها می رفت، همیشه یکی دو ساعت قبل از این که هر مهمان دیگری هوس رفتن به سرش بزند. همیشه می گفت: “کارها دارم.” اگر می پرسیدی: “چه کار؟” می گفت: “فضولی ها موقوف!” همه می دانستند کاری نداشت، فقط دیگر حوصله اش از آن جا سر رفته بود.

*مهدی گنجوی، نویسنده. از او پیش از این مجموعه داستان “آموزش پارانویا” منتشر شده است. مجموعه شعر “غریبه هایی که در من زندگی می کنند” نیز از جمله آثار او در زمینه شعر است.

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This