Select Page

مولود و رایحه ازدواج می کنند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

مولود و رایحه ازدواج می کنند/ ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

آن شگفتی پس یادهای من*/ اورهان پاموک

تنها مرگ می تواند ما را از هم جدا کند

فصل چهارم ـ بخش نخست

ژوئن ۱۹۸۲- مارس ۱۹۹۴

آنگاه که دانست آنچه تاکنون می پنداشت بیماری ذهنی اوست، نشان در جهان بیرون دارد، به شدت تمام شوکه شد.

جیمز جویس : چهره ی مرد هنرمند در جوانی

 

سلیمان :

فکر می کنید از کی مولود متوجه شد دختری که داره با او فرار می کنه، سمیهه ی زیبا که نگاهشان در عروسی برادرم تو هم گره خورده بود نیست، بلکه خواهر بزرگتر و کمتر زیبای او رایحه است؟ آیا تو همان دیدار اول در تاریکی در باغچه ی خونه ی اونا تو ده متوجه شده بود، یا دیرتر که چهره ی او را دیده بود، وقتی از ساحل و رودخانه ها می گذشتن آیا؟ و یا وقتی که سوار وانت من شده  و کنار من نشسته بود فهمیده بود؟ شاید برای همین بود که ازش پرسیدم،«چیزی شده؟» جواب که نداد بهش گفتم، «گربه زبونتو خورده؟» مولود اما چیزی بروز نداد.

 

 

از قطار که پیاده شدند و همراه جماعت به کشتی مسافری که از حیدر پاشا به قاراکوی می رفت سوار شدند، فکر مولود رفت به عروسی و ازدواج و اینکه آخر سر با رایحه در اتاقی تنها خواهند بود. اینکه رایحه از شلوغی پل گالاتا و دود سفید کشتی خوشش آمده بود در نظر مولود بچه گانه آمد، اما مانع این نشد که به هیچ چیز دیگر غیر از اینکه به زودی با او وارد خانه ای خواهد شد که تنها آنها ساکنانش هستند بیندیشد.

وقتی مولود کلید را مانند گنجینه ای از جیب درآورد تا در آپارتمانشان را در طارلا باشی باز کند، احساس کرد که خانه در فاصله ی رفت و برگشت سه روزه ی او به ده به میزان زیادی دگرگون شده است. در بامدادهای اوایل ماه ژوئن آپارتمان تقریبن سرد بود، حالا اما در دل تابستان و ماه اوت خیلی گرم بود، و لینو لئوم کف زمین زیر تابش آفتاب حسابی داغ شده بود و بویی آمیخته ی موم و کنف که با پلاستیک ارزان قاطی شده باشد می داد. در همین حال می شد صدای انبوه مردمانی را که بی هدف در بی اوغلی و طارلا باشی در رفت و آمد بودند شنید، طنینی که مولود همیشه دوست می داشت.

 

رایحه:

گفتم، «خونه مون دوست داشتنیه، اما به هوای تازه احتیاج داره،» نتونستم دسته را بچرخونم و پنجره رو باز کنم، مولود با شتاب اومد طرفم و نشونم داد که چطور با پارچه دستگیره ی پنجره را بپیچونم و بازش کنم. یهو به نظرم رسید بهتره خونه رو تمیز کنیم، همه جا را بسابیم و از دست این تارعنکبوتا رها شیم، بلکه مولودم از نا اومیدی و ترس اهریمنی که ذهنشو مشغول کرده رها شه. رفتیم که صابون و سطل و تی برای شستن زمین بخریم، تا از خونه در اومدیم فشاری که از تنها بودن توی خونه کلافه مون کرده بود تموم شد و راحت و آسوده شدیم. همه ی عصر رو به خرید گذروندیم، و در حال تماشای قفسه های مغازه های طارلاباشی، و بازار ماهی فروشا چیزایی رو که احتیاج داشتیم خریدیم. اسفنج برای آشپزخونه، بروس برای سائیدن، و مایع نظافت. تا رسیدیم، خونه را از سر تا پا تمیز کردیم، آنقده سرگرم نظافت شده بودیم که دیگه از اینکه با هم تو خونه تنها بودیم خجالت نمی کشیدیم. غروب که شد من سر تا پا خیس عرق شده بودم، مولود یادم داد که چگونه آب گرم کن گازی را با کبریت روشن کنم، و چطور از وسایل گازی مارک بوتان استفاده کنم، و کدوم شیرآب گرمه. باید رو صندلی می رفتم تا می تونستم کبریت رو توی سوراخ سیاه آب گرم کن بندازم تا روشن شه. مولود پیشنهاد کرد که دریچه ای رو که به سوی حیاط پشتی و تاریک ساختمون بود باز نگهدارم، و گفت، «اگه همینقدر باز نگهش داری هوا تازه می شه و هیچکسم تورو نمی بینه…» و آهسته گفت، «من برای یه ساعت می رم بیرون.»

رایحه هنوز همان لباسی تنش بود که از ده با آن فرار کرده بودند، و مولود با خودش فکر می کرد اگر او خانه بماند، رایحه راحت نخواهد بود لباسش را در بیاورد و حمام کند و لباس تازه تنش کند. تو قهوه خانه ای در خیابون استقلال نشست. غروب های زمستان اینجا غلغله بود از دربانها، فروشنده های بلیت لاتاری، راننده ها، و دستفروش های خسته ی خیابانی. حالا اما خالی بود. او به استکان چایی که جلوش بود خیره شد و به حمام کردن رایحه فکر کرد، یادش آمد که پوست زیبایی دارد، داشتن پوست زیبای او را از کجا دانسته بود؟ از نگاه به گردنش! چرا وقتی از خانه بیرون آمده بود گفته بود «یه ساعت» دیگر برمی گردد، و حال که وقت این همه کند می گذشت، به برگ چای تنهایی تو استکان خیره شده بود، نمی خواست پیش از پایان یک ساعت به خانه برگردد. و برای اینکه زودتر به خانه نرسد، یک آبجو هم خورد، و راه طولانی خیابان های پشتی طارلاباشی به خانه را پیش گرفت. احساس خوبی داشت از اینکه جزئی از این خیابانها بود که بچه ها وقتی فوتبال بازی می کردند، به هم فحش می دادند و مادرهایشان بیرون ساختمانهای سه طبقه سینی برنج را روی دامنشان می گذاشتند و برنج پاک می کردند و همه همدیگر را می شناختند. مولود با مردی که زیر آلاچیق پوشیده با پارچه سیاه هندوانه می فروخت شروع کرد به چانه زدن. و همانطور که با انگشتانش به هندوانه ها تقه می زد تا بفهمد که رسیده و تو سرخ هستند یا نه، مورچه ای داشت روی هندوانه راه می رفت، مولود برای اینکه از شر مورچه راحت شود هندوانه را وارو کرد جوری که جای سوراخش به پایین افتاد، اما مورچه به هر جان کندنی بود از پایین خودش را بالا کشید. مولود به هندوانه فروش گفت، هندوانه را وزن کند، در همان حال می خواست مورچه سمج را هم از هندوانه براند. بی سر وصدا وارد خانه شد.Hülya_Koçyi-it_1964

رایحه:

حموم که کردم لباس تازه و تمیز پوشیدم، و رو تخت در حالی که پشتم به در بود دراز کشیدم، روسری سرم نکردم.

مولود آهسته به سوی رایحه رفت. مدتی به رایحه که رو تخت دراز کشیده بود زل زد. یقین داشت که این لحظه را هرگز از یاد نخواهد برد. تن و پاهایش حتی از زیر لباس ظریف و زیبا به نظر می آمدند. و شانه ها و بازوهایش با هر نفس به آرامی تکان می خوردند. برای یک لحظه مولود حس کرد که دارد تظاهر به خواب می کند، خودش هم با مراقبت و به آرامی طرف دیگر تخت دو نفره دراز کشید، بی آنکه لباسش را عوض کرده باشد. قلبش تند و تند می زد. اگر همین حالا با هم می خوابیدند ـ هرچند او هنوز اطمینان نداشت که چگونه می شود معاشقه کرد ـ این آیا به معنای سوءاستفاده از اعتماد رایحه نبود.

رایحه به مولود اعتماد کرده بود، زندگیش را در اختیار او گذاشته بود، حتی روسری اش را برداشته و گیسوان چین چین و گره در گره اش را به او نشان داده بود، پیش از اینکه حتی ازدواج کرده باشند، پیش از اینکه با هم معاشقه کرده باشند. این حس تو مولود جان گرفت که همین ها کافی است که او به رایحه وابسته شود و بداند که بعدها چقدر دوستش خواهد داشت. دیگر در دنیا احساس تنهایی نمی کرد. به نفس های رایحه چشم دوخت، به دم و بازدم های او و احساس کرد شادی اش بی کرانه است. رایحه حتی از نامه های مولود ممنون بود. هر دو با لباس خوابشان برد. شب دیر وقت تو دل تاریکی همدیگر را بغل کردند. معاشقه اما نکردند. مولود می دانست که در شب باید معاشقه آسانتر باشد، با این وجود دوست داشت اولین عشق بازیش با رایحه توی روز روشن باشد، که بتواند توی چشمان او نگاه کند. صبح ها که کنار هم بودند و چشمشان به چشم هم می افتاد شرم و خجالت سروقت شان می آمد و با چشم دوختن به چیزهای دیگر خودشان را مشغول می کردند.

Istanbul-GrandBazaar 

رایحه:

روز بعد دوباره مولود رو به خرید بردم. یک رومیزی پلاستیکی خریدم به رنگ زرد مومی که شبیه لحافای با گلهای به رنگ آبی بود، و یک سبد نون پلاستیکی که به سبدای حصیری می موند، افشره ی لیموی پلاستیکی هم خریدیم. مولود از به چشم خریدار نگاه کردنای من به دمپایی، قوری و کتری، شیشه های مربا، پارچه، و نمکدون که تنها برا سرگرمی بود نه به مقصد خرید خسته شده بود، در نتیجه به خونه برگشتیم. لبه ی تخت که نشستیم. گفتم «هیچکی نمی دونه ما اینجا هستیم، درسته؟» مولود با همان صورت پسربچه گونه ش جوری نگام کرد که انگار می گم «غذا روی اجاقه» و به آشپزخانه رفت. آفتاب آپارتمان کوچکمون را حسابی داغ کرده بود، و من که احساس خستگی می کردم روی تخت دراز کشیدم.

وقتی مولود رفت و کنار رایحه دراز کشید، و همدیگر را بغل کردند و برای بار اول بوسیدند، اشتیاقش برای معاشقه بیشتر شد، اما وقتی دید صورت روشن رایحه مثل بچه های گناه کرده شده است اشتیاقش فروکش کرد، هر وقت اشتیاقش برای همخوابگی با رایحه فوران می کرد، هر دو دچار شرم و حیا می شدند، مولود دستش را سراند توی لباس رایحه و پستان چپش را برای یک لحظه لمس کرد، سرش به دوران افتاد، رایحه هلش داد و از خود دورش کرد. مولود در حالیکه مصمم بود از در بیرون برود رو به رایحه گفت، «نگران نباش عصبانی نشدم! یک دقیقه ی دیگه بر می گردم.» توی یکی از خیابان های پشت مسجد آقا یک سمسار کرد بود که از مدرسه ای دینی در آنکارا فارغ التحصیل شده بود، او عقد جوانانی را که عروسی قانونی کرده بودند به مبلغ اندکی انجام می داد، تا خیالشان از جهت شرعی هم آسوده باشد، مخصوصن برای مردانی که در ده خودشان زن داشتند و در اینجا کسی را نداشتند که کمکشان کند، در ضمن عاشق زن و یا دختری در استانبول می شدند هم همین مراسم را برگزار می کرد، جوانهایی که رابطه ای پنهان از برادربزرگ ها یا پدرشان داشتند وقتی ماجرا بیخ پیدا می کرد، نمی خواستند احساس گناه کنند. سمسار مدعی بود که حنفی است، برای اینکه تنها سنی های حنفی مجاز بودند که جوانان زیر سن قانونی را بدون اجازه ی والدینشان به عقد هم در بیاورند.

مولود مرد را میان رادیاتورهای اسقاطی و درهای گازهای خوراک پزی و قطعات زنگ زده ی موتور توی اتاق پشتی مغازه پیدا کرد، و دید در حالی که نسخه ای از روزنامه «آکشام» در دستش است چرت می زند. «جناب می خواهم بنا بر شریعت دینمان عقد کنم.» مرد اهل دیانت گفت، «می فهمم اما عجله ات برای چیست؟ تو فقیرتر از آن به نظر می آیی که بخواهی زن دوم اختیار کنی؟» مولود جواب داد، «با دختری فرار کردم، البته با موافقت او. عاشق هم هستیم.»

«دنیا پر مردان زنباره ای است که دنبال دختران مردم می افتند و آنها را دزدیده و بهشان تجاوز می کنند، و بعد ادعا می کنند که عاشقشان هستند، این لات های بدذات پست برخی مواقع حتی برنامه را جوری تنظیم می کنند که بتوانند از خانواده ی دختر بخت برگشته پولی هم بگیرند تا با دخترشان ازدواج کنند…»

مولود جواب داد،

«مطلقن اینجوری نیست، ما می خواهیم به صورت قانونی ازدواج کنیم و امیدوارم با عشق.»

عاقد گفت،

«عشق مرضی است که تنها درمانش ازدواج است این را راست می گویی، اما ازدواج هم به گنه گنه ی تلخی می ماند که اگر یکبار خوردیش دیگر برای همه ی عمر حتی وقتی از تب تیفوس خلاص شوی باز باید بخوریش.»

مولود گفت،

«من پشیمان نخواهم شد.»

«اگر اینطور است چرا عجله داری؟ نکنه هنوز به وصالش نرسیدی؟»

«تنها وقتی شرعن ازدواج کنیم به وصال خواهیم رسید.»

«یا او خیلی زشت است و یا تو خیلی ساده ای. اسمت چیه؟ مرد خوشتیپی به نظر می آیی بیا بشین یک استکان چای بنوش.»

مولود چای را که شاگرد رنگ پریده ی عاقد که چشمان درشت سبزی داشت آورده بود نوشید، و کوشید سخن را کوتاه کند، اما عاقد سعی داشت با پیش کشیدن اوضاع بد کار و کاسبی نرخ عقد را بالا ببرد. هنوز مردان جوانی هستند که در همان حال که مشغول بوس و کنار با زنان و دختران هستند و به آنها وعده ی ازدواج می دهند، شب ها را به خانه ی خود می روند و با خانواده شام می خورند و از کارهایی که می کنند حرف و سخنی به میان نمی آورند، اما هر روز علاقه  و مهرشان به زن اول کمتر و کمتر می شود.

مولود گفت،

«من پول زیادی ندارم!»

«برای همین با دختر فرار کردی؟ بچه های خوش بر و رویی مثل تو گاهی وقت ها واقعن می توانند هرزه شوند. و به مجردی که تشنگی هوسناکشان فروکش کند به طرف خواهند گفت، طلاق و خودشان را خلاص می کنند. من بسیاری از دختران دوست داشتنی ساده را می شناسم که بعد اینجور ماجراها خودکشی کرده اند، و یا به خاطر آدمهایی مثل تو سر از فاحشه خانه درآورده اند.»

مولود در حالی که احساس گناه می کرد گفت،

«به مجردی که او ۱۸ساله شود ما مراسم عروسی قانونی و رسمی برگزار خواهیم کرد.»

«باشه من اسناد شما را آماده می کنم و فردا عقدتان خواهم کرد. کجا باید بیایم؟»

مولود گفت،

«می شود همینجا بدون اینکه دختر را بیاوریم عقد را انجام بدهیم؟»

این ها را در حالیکه به دور و بر مغازه سمساری چشم می گرداند گفت.

«من برای خود مراسم ازتان پولی نمی گیرم اما باید اجاره ی اتاق را بپردازید.»

 

رایحه:

 مولود که از خونه رفت من هم رفتم و از یک دست فروش دو کیلو توت فرنگی ترشیده ی ارزون خریدم، از بقالی هم یه خورده شکر خریدم، و پیش از اومدن مولود به خونه توت فرنگی ها رو شستم و شروع کردم به درست کردن مربا. وقتی خونه اومدو بوی توت فرنگی شیرین به مشامش خورد، خوشش اومد اما طرف من نیومد، عصرش منو برد سینما لاله تا دو فیلم با یک بلیت ببینیم. تو آنتراکت بین فیلم اول که هولیا کج یئیت بازی می کرد و فیلم دوم که تورکان شورای هنرپیشه اش بود، و از گرما و شرجی حتی صندلی های سینما هم خیس شده بودند، مولود به من گفت، که فردا عقد خواهیم کرد، گریه ام گرفت، با اینکه خیلی خوشحال بودم فیلم دوم را هم با دقت تماشا کردم، فیلم که تمام شد، مولود گفت، تا وقتی پدرت با ازدواج ما موافقت کند، و تو هیجده ساله شوی، بهتر است در نظر خدا زن و شوهر باشیم تا هیچکس نتواند ما را از هم جدا کند… مرد سمساری می شناسم که مراسم عقد را در مغازه اش برگزار می کند، و ادامه داد، احتیاج نیست تو بیائی … تنها کافیه به کسی وکالت بدی که به جای تو موافقتت رو اعلام کنه.» با اخم گفتم، «نه، من میخوام تو مراسم باشم.» بعدش لبخند زدم که مولود ناراحت نشه.

به خانه که رفتند، مولود و رایحه مانند دو غریبه که در هتلی اتاقی را به اجبار شریک شده باشند رفتار کردند، دور از چشم همدیگر پیژامه و لباس خوابشان را پوشیدند و نگاهشان را از هم می دزدیدند، چراغ ها را خاموش کردند و کنار هم اما پشت به هم و با اطمینان به اینکه فاصله ای میانشان هست توی تخت دراز کشیدند، رایحه پشت به مولود خوابیده بود، مولود احساس ترس و خوشی توامانی داشت، درست در لحظه ای که احساس می کرد از این هیجان همه ی شب بیدار خواهد ماند، خوابش برد. نیمه شب از خواب بیدار شد، جانش پر شده بود از بوی توت فرنگی مانند پوست رایحه، و عطر خوش گردنش که انگار طعم «بیسکویت مادر» بچگی هایش را می داد. هر دو از گرمای جلاجل خیس عرق شده و از نیش پشه های گرسنه به جان آمده بودند. تن هایشان به خواست خویش انگار در آغوش هم فرو رفته بود. مولود در حالی که به آسمان آبی تاریک و چراغهای نئون بیرون خیره شده بود احساس می کرد جایی بیرون این جهان است، جایی در کودکی که هیچوقت در او از جاذبه ی زمین خبری نبود، رایحه گفت، «ما هنوز عقد نکردیم.» و از خود دورش کرد.

مولود از گارسونی که از زمان کار در رستوران کارلیوا می شناخت شنیده بود که فرهاد از سربازی بازگشته است. صبح روز بعد یکی از دو پسر ظرفشور ماردینی به مولود گفت، که فرهاد کجاست. تو اتاق مجردی چند نفره ای تو محله ی طارلاباشی با یک پسر کرد علوی که ده سال از او کوچکتر است و گارسونی می کند و یک پسر دیگر که از تانجلی و بینگول آمده و مدرسه ی راهنمایی را تازه تمام کرده است و به عنوان ظرفشور کار می کند همخانه شده است. مولود فکر کرد که این اتاق بد بوی کثیف و شلوغ نباید جای مناسبی برای زندگی کردن فرهاد باشد، برای همین هم دلش برایش سوخت و هم متاسف شد، اما وقتی فهمید فرهاد بیشتر اوقاتش را در خانه ی پدری می گذراند خوشحال شد.

مولود می دید که فرهاد برای بچه های خوابگاه مانند برادر بزرگتر بود، هرچند آنجا حوادث دیگری هم در جریان بود، قاچاق سیگار که ظاهرن بعد کودتا منع آن محال به نظر می آمد، و یا معامله ی مواد مخدری به نام حشیش، و همینطور هنوز هم می شد فعالیت سیاسی را میان بچه های دور و بر فرهاد احساس کرد که باعث اتحاد میانشان بود. مولود اما در این باره از هرگونه سئوالی خودداری کرد. برای اینکه می دانست با فشارهایی که فرهاد در ارتش تحمل کرده و یا داستانهایی که از آشنایان از شکنجه ی کردها و علوی هایی که  در دیاربکر زندانی ارتش شده بودند شنیده بود کفایت می کرد که به فرهاد حق بدهد حتی سیاسی تر از گذشته شود. اما خطاب به فرهاد گفت، «تو باید زن بگیری.» فرهاد جواب داد، «باید دختر شهری پیدا کنم که دوستم داشته باشه و یا دختری دهاتی رو بدزدم، برای اینک پول کافی برای ازدواج ندارم.» مولود گفت، «من هم با یک دختر فرار کردم. تو هم باید همین کار رو بکنی، بعدش هم با هم کار و کاسبی یا مغازه ای چیزی رو شروع می کنیم و پولدار می شیم.» مولود بعدش شکل زینت داده شده ای از داستان فرارش با رایحه را برای فرهاد تعریف کرد، در این تعریف نه از سلیمان و نه از وانت او حرفی به میان نیاورد. گفت، دست در دست از میان گل ولای و کوه وکمر همه ی روز را راه رفته اند تا به ایستگاه قطار آق شهر رسیده اند، و این همه در حالی بوده که پدر رایحه داشته تعقیبشان می کرده است. فرهاد پرسید، «رایحه به همون خوشگلیه که تو نامه های ما توصیف شده بود؟» مولود جواب داد، «خیلی زیباتر و باهوش تر! اما خونواده اش، وورال ها، قورقوت و سلیمان دست از تعقیب مان حتی در استانبول نخواهن کشید.» فرهاد گفت، «فاشیست های لعنتی» و بی درنگ موافقت کرد به عنوان شاهد عقد در مراسم نکاح مولود و رایحه حضور پیدا کند.

رایحه:

پیرهن گل گلی ام رو با دامن بلند و شلوار جین پوشیدم، روسری بنفشی رو که از یکی از خیابونای پشت بی اغلو خریده بودم سرم کردم. با فرهاد تو قهوه خونه ی دریای سیاه تو خیابون استقلال ملاقات کردیم. مرد پیشانی بلند و قد بلند مودبی بود به هرکدوم ما یک لیوان آب گیلاس ترش داد و گفت، «دختر بهت تبریک می گم مرد درستی رو انتخاب کردی، یه خورده عجیب غریب هستش، اما قلبش از طلاست.» وقتی همه به مغازه ی سمساری رسیدیم مرد سمسار یک شاهد دیگه هم از بقالی بغل مغازه اش آورده بود. کشویی رو باز کرد و دفترچه ی فرسوده ای رو که با خط عثمانی تزیین شده بود درآورد، بازش کرد و نام و نام پدر همه رو توش نوشت. همه مون می دونستیم که این جور ثبت کردنا ارزش قانونی نداره با این همه برامون جالب بود که این مرد با دقت و جدیت داشت همه چیزو به خط عربی می نوشت. مرد سمسار پرسید. «چقدر شیر بها برای عروس پرداختی؟ و چقدر مهریه می خواهی بپردازی اگر از هم جدا بشید؟» فرهاد گفت،«کدوم شیر بها؟او با دختر فرار کرده.» «چقدر می پردازی اگه طلاقش بدی؟» مولود گفت، «تنها مرگ می تونه ما رو از هم جدا کنه.» اون یکی شاهد گفت، «بنویس ۶ سکه طلای شاهی سلطان رشاد برای طلاق و شش سکه طلای دولتی هم برای شیر بها.» فرهاد گفت، «این خیلی زیاده.» سمسار گفت،«به نظر میاد که من نتونم مراسمو با رعایت شئونات شرعی کامل بجا بیارم.» و راه افتاد طرف ترازوهای اتاق جلوی مغازه و ادامه داد، «هر تماس جدی بدنی که بدون انجام امور شرعی صورت بگیره در حد زنا و مفسده به شمار میاد، این هم بگم که دختر خیلی جوونه.» من گفتم، «جوون نیستم، هفده سالمه» و شناسنامه ام رو که از توی کشوی بابام برداشته بودم نشونشون دادم. فرهاد سمسار را به گوشه ای کشید و مبلغی پول تو جیبش گذاشت. سمسار گفت، «حالا اینها را با من تکرار کن.» من و مولود به هم نگاه کردیم و کلی کلمه و جمله ی عربی را با سمسار تکرار کردیم. سمسار در پایان مراسم گفت، «بار الها  ای خداوند مهربان این پیوند را مبارک بگردان، » «باشد که در این پیوند همدلی و همراهی و درک متقابل و عشق میان این دو روح جوان جریان یابد. خداوندا، پروردگارا، رخصت بفرما که این پیوند در زمان جاری بشود و به صفت و دوام متصف. بار الها مولود و رایحه را از نفرت و طلاق  و اختلاف محفوظ بفرما.»

* نام اصلی رمان به ترکی: Kafamda Bir Tuhaflık

کتاب را Ekin Oklap با نام in my Mind  A Strangeness به انگلیسی برگردانده است.

 

About The Author

حسن زرهی

زرهی روزنامه نگار است، نويسنده است، شاعر است ، نمايشنامه نويس و منتقد ادبی است. او سردبير نخستين ماهنامه ی فرهنگی ادبی تورنتو "سايبان" بود، و از سال 1991 سردبير نشريه "شهروند" است که در تورنتوی کانادا و دالاس امریکا منتشر می شود.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This