Select Page

ایران دختر دوچرخه سوار، از چین وارد می کند/اسد مذنبی

ایران دختر دوچرخه سوار، از چین وارد می کند/اسد مذنبی

چندی پیش شهین‌دخت مولاوردی، در دفاع از زنان دوچرخه‌سوار نوشت: “طبق اعلام دفتر رهبر انقلاب دوچرخه‌ سواری بانوان با رعایت موازین شرعی بلامانع است”.

مقام شامخ ولایت که از فتوای خانم مولاوردی جا خورده بود، دفترش را به خبرنگاران نشان داد و گفت: چنین چیزی توی دفتر اینجانب نوشته نشده. و بلافاصله اعلام کرد: “دوچرخه ‌سواری بانوان حرام اندر حرام است”. و در توجیه فتوای خود گفت که دختر تهرانی که در خیابان می‌آید و دوچرخه‌سواری می کند، مثل دختر چینی نیست و بیشتر به دختر کره ای شباهت دارد. و عینهو دختران سریال جومونگ مانتو می پوشد. منتهی مانتو دختران جومونگ بیشتر آبی و صورتی و بلند بود ولی مانتو دختر تهرانی اغلب کوتاه و چسپان است. و ادامه داد: جای شما خالی در زمان مائو رفته بودیم چین. آن موقع دختران چینی مثل پسران دوچرخه سوار می شدند و چون قیافه چینی ها مثل هم است اصلاً نمی‌شود فهمید که این دختر است یا پسر. و از تبرج هم خبری نبود.

women-cycling

از راهنمای چینی پرسیدم چرا اینطوری است؟ گفت بی خیال گوگه.  یعنی بی خیال داداش. گفتم آخه اینطوری آدم به معصیت می افتد. راهنمای چینی خیلی وقیح بود. جواب داد، نکند آمدی اینجا به معصیت بیفتی اخوی؟ بعد که دید ما ول کن نیستیم، گفت: ژنتیکی است. اصلا می فهمی ژنتیک چیست؟ سرتان را درد نیاورم، نمی شد تشخیص داد این زن است یا مرد. لباس شان هم یک جور بود. و چون در آن دوران از دوچرخه و ریکشا به جای تاکسی استفاده می کردند. ما هم دست بلند کردیم و یک دوچرخه جلوی پای ما ایستاد و گفت بپر رو تَرک. از راهنما پرسیدیم تبرّج نیست؟ راهنما گفت: تشخیص اش با خودت. ببینم چند مَرده حلاجی. ما هم پریدم ترک دوچرخه و کمر طرف را سخت چسپیدیم. و هرچه اینور و آنورش دست کشیدیم ابدا نتوانستیم تشخیص بدهیم دختر است یا پسر. چون می خواستیم مطمئن شویم به معصیت نیفتاده ایم. ناگهان صدای اذان پیچید توی گوشم و هرچه به دوچرخه ای گفتم وایسا بی وجدان سرعتش را بیشتر کرد و ماهم به خاطر نماز، از ترک دوچرخه پریدیم پایین و خونین و مالین شدیم. و چند فحش آبدار چینی نثارش کردیم. ناگهان طرف ایستاد و گفت از هیکل ات خجالت بکش من جای دخترتم. من تازه فهمیدم از بیخ تبرج بوده. و بیخود نبود وقتی به اعضا و اسافلش دست می کشیدم حالی به حالی می شدم. دخترک داد زد کرایه را خرج شعورت بکن. البته اینها را به چینی می گفت و اهالی محل که شاهد قضایا بودند، برایم ترجمه کردند. بنابراین اگر هم بناست دختران دوچرخه سوار در خیابانهای تهران جولان بدهند بهتر است به جای بنجل های چینی، دختران دوچرخه سوار از چین وارد کنیم تا مصداق تبرج نشود و مردان به معصیت نیفتند.

***

 

دیدار حسن روحانی و نمیرالمومنین کاسترو در کوبا

roohani-castro

رئیس جمهور که برای شرکت و سخنرانی در سازمان ملل خیلی متحد به نیویورک رفته بود سر راه یک تک پا به ونزوئلا رفت و کلید و کلیه اسباب و اثاثیه های کنفرانس غیر متعهدها را تحویل مادورو رئیس جمهور این کشور داد و تصمیم داشت مادرِ مادورو را بغل کند و ببوسد که فریاد رئیس جمهور ونزوئلا به آسمان رفت و داد زد: شماها چرا اینقدر ندید بدید هستید، مگر خودتان ناموس ندارید که نیامده، مادر من و چاوز خدابیامرز را بغل می کنید. و اضافه کرد اقلا صبر می کردی من می مُردم. روحانی که حالش گرفته شده بود، گفت: به ما گفته بودند حضرتعالی خیلی وقته از دار دنیا رفتی و مملکت بی صاحب شده و مردم به فروشگاه های مواد غذایی حمله می کنند. مادورو هم درحالی که می خندید جواب داد: دیگ به دیگ میگه روت سیاه. بیچاره، وزیرت جرات دفاع از کنسرت نداره. و پرسید حالا چی می خواستی؟ روحانی هم کلید کنفرانس غیرمتعهد ها را گذاشت کف دستش و گفت: این کلید غیر جنبش غیرمتعهدها، اسباب اثاثیه جنبش هم ریختم توی وانت جلو در پارکه، ماکه خیری از ریاست غیرمتعهدها ندیدیم امیدواریم برای شما نون و آب داشته باشه. مادورو گفت: فعلا پیش خودت باشه، اصلا آمادگی اش را ندارم، اما قبل از اینکه مادورو عکس العملی نشان بدهد سوار هواپیما می شود و یکراست می رود کوبای معلا. و مورد استقبال نمیرالمومنین کاسترو و برادرش قرار می گیرد. و از کاسترو می پرسد: هنوز نمردی؟ نمیرالمومنین کاسترو جواب داد: نمیرالمومنین ها از یک سنی که گذشتند همه از آنها قطع امید می کنند چون می دانند دیگر نمی میرند. و اضافه کرد: دعا کن ما حالا حالاها زنده باشیم والا بجز ما کسی را در دنیا ندارید تا از شما حمایت کند. روحانی هم در جواب می گوید: ما هم که تا به حال مضایقه نکردیم و از شکم ملت گرسنه ایران زده ایم و ریخته ایم توی شکم صاب مرده شما.

***

جنتی و کرامات آیت الله خزعلی

جنتی در حالی که خبرنگاران خبرنگاری فارس پاهایش را مشت و مال می دادند به بیان خاطرات خود و آیت الله خزعلی پرداخت و گفت خدابیامرز خیلی شهامت داشت چون هرشب یکی از سران فتنه که سید بود را لعنت می کرد. بیست عدد نورافکن داخل و بیرون خانه نصب کرده بود. پرسیدند: از ترس دزدان؟

جنتی گفت: اون قدیما بود که دزدها شب می رفتند دزدی، الان همه روز روشن دزدی می کنند. خلاصه هرکسی به خانه ایشان می‌آمد، می‌گفت: در این خانه نور می‌بینم. ما هم می گفتیم این نور ایمان است که در اینجا احساس می‌کنی!

آیت الله خزعلی معنویات خیلی بالایی داشت. و سالها این معنویات بالا را حفظ کرده بود چون گذاشته بود روی تاقچه و دست کسی به معنویاتش نمی رسید. تا هم حرفی می زدند می زد زیر گریه. کلا خیلی اهل گریه و تضرع بود. دور و بری ها هم می گفتند به خاطر ائمه گریه و زاری می کند. ضمن اینکه مورد عنایت خاص حضرت ولی‌عصر هم بود و چون در آن زمان وضع روحانیت خوب نبود واسطه های حضرت شب ها می رفتند انبار دیگران را خالی می کردند و می آوردند درب منزل ایشان تحویل می دادند و می گفتند آقا فرستاده. و من واقعاً حسرت مقامات عالی ایشان را می‌خورم.

یک بار به من فرمودند: «یک وقتی در یکی از خیابان‌های تهران راه می‌رفتم. آقایی به من رسید». اسم آن آقا را هم گفتند و یادداشت کردم  که بروم سراغش سهم خودم را بگیرم ولی گم کردم.

گفتند: «به من رسید و گفت: آقا به شما سلام رساندند!»

ایشان می‌گفت :«خیلی خوشحال شدم که عجب! چطور چنین لیاقتی پیدا کردم؟»

همان آقا جواب می دهد: آقا گفتند رد ما را زده اند  تو هم بهتر است جیم بشوی. دو سه روز بعد همان آقا گفت: «نمی‌خواهی با هم به مکه برویم؟»

گفتم: چطور؟ گفت آنجا کویت است.

گفتند: «با ایشان رفتیم. به مدینه که وارد شدیم برای زیارت قبر حضرت حمزه رفتیم. همان واسطه گفت مایه دارها میرن قبر حمزه، اما مامورین  آنجا بودند و جیب برها را می پاییدند. این رفیقمان گفت بیا از دیوار آن طرف برویم».

گفتم: «نه، می‌بینند» خلاصه یارو قلاب گرفت و من پریدم آن طرف ناگهان شرطه با باطوم محکم کوبید تو سرم و داد زد خودشه و چند نفری ما را دوباره پرت کردند آن طرف دیوار. گفتم بی ناموسا آمدیم اینجا نمازی بخوانیم. بعد هم برگشتیم که به مدینه برویم، یارو  گفت بیا ماشین بگیریم. گفتم پول نداریم.گفت پیاده که شدیم  فرار می کنیم. ماشینی جلوی ما توقف کرد و گفت: بفرما بالا یا اخی. گفتیم تو کی هستی گفت حضرت مرا فرستاده. و بدون این که از ما بپرسد می‌خواهید کجا بروید، صاف ما را برد در شرطه و گفت اینجا هتل مجانی است. شام و ناهار هم می دهند. شرطه ها هم تا ما را دیدند گفتند: هذا جیب بر ایرانی هذا سابقه دار و ریختند روی سرمان و دِ بزن. بعد که برگشتند ایران اهل بیت منزل ایشان شایعه کردند که ماشین را حضرت برای ایشان فرستاده بودند و آن راننده هم از طرف ایشان مأموریت داشت…

About The Author

اسد مذنبی

اسد مذنبی طنزنویس و از همکاران تحریریه شهروند است. مطالب طنز او علاوه بر شهروند، در سایت های گوناگون اینترنتی نیز منتشر می شود. اسد مذنبی تاکنون دو کتاب طنز منتشر کرده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This