«می خواهم انسان بمانم»/ نجمه موسوی

«می خواهم انسان بمانم»/ نجمه موسوی

متن سخنرانی نجمه موسوی ـ پیمبری در مراسم یادمان کشتار ۶۷- استکهلم، سوئد ـ سپتامبر ۲۰۱۶

بخش نخست

نجمه موسوی ـ عکس از شهروند

نجمه موسوی ـ عکس از شهروند

تعریف کردنی نبود. تشبیه کردنی نبود. خاصه این که بسیار غریب بودیم و جهان بر فجایعی که در آنجا می گذشت بی توجه بود، چرا که قیمت نفت بالاتر از قیمت خون بود. نفع قراردادهای تجاری بیشتر از ارزش حقوق بشر بود. همه چشمشان را بستند. گوششان را گرفتند و به منظری دیگر چشم دوختند تا جمهوری اسلامی هر آن چه صلاح می داند برای تثبیت خود بکند. که کرد

این جمهوری نه تنها در انتهای قرن بیستم چوبه های دار را دوباره برپا کرد، نه تنها زندانی را در ملأعام شکنجه و اعدام کرد، بلکه بعدها با شوهای تلویزیونی این اعتراف به جرم، این جشن ماتمزای تنبیه را به درون خانه ها و اتاق های خصوصی خانواده ها برد. در زندان های جمهوری اسلامی ثبوت جرم و اقرار به جرم به هیچ وجه مطرح نبود. آنان از تفکری که مربوط به هزار و چهارصد سال پیش بود انگیزه می گرفتند.

جنگل

در گُرده های نور

و خوابِ رنگینِ هر ذره بر صورت برگ

می درخشد.

پرندگانِ کوچک

تن سپرده به آفتاب

بی دغدغه

عشق را با منقارهای کوچکشان

آواز می دهند.

رویای جنگل درهم می ریزد

مردی با دستی آهنین

از هزارتوی تاریخ

رو به دیروز

پشت به فردا

بیرون می آید

زمان چون قیرِ سرد می شود

مردی با جامه ای به رنگ مرگ

بر چهارچرخی آهنین

پرندگان را خرد می کند.

رویای جنگلِ سبز می سوزد

پرندگان می گریزند

و زان پس

با دلی آتشین و منقارهای لهیده در خون

در انتظار حادثه می خوانند.

با یاد و ادای احترام به تمامی پرندگان منقار لهیده و سینه دریده ی ایران

با ادای احترام به تمامی زنان و مردانی که با فروبردن قلم خود در اشک و خون، بخشی از تاریخ ایران را ثبت کردند سخنانم را آغاز می کنم.

در ابتدا نکاتی چند را لازم می دانم. سالهاست که چنین برنامه هایی در سراسر جهان برگزار می شود و به حق در ابتدا از زندانیان خواسته می شد که گواهی دهند بر وجود آن همه خباثت که حتا اندیشه، وجود چنین وحشیگری را پس می زد. پس آنان به صحنه آمدند تا با بیان بخشی از آن چه بر ایشان رفته بود تصویری هر چه نزدیکتر به واقعیت را در مقابل چشمانی که از وحشت دریده شده بود و گوشهایی که طاقت را از دست می داد بگویند و نشان دهند اثر و آثاری را که نه تنها بر گوشت و پوستشان مانده بود، بلکه تا مغز استخوانشان را سوزانده بود. نه تنها جسم را دریده بود، بلکه برای جمعی نور را برای همیشه از منظر دیدشان خارج کرده بود. نه تنها سلامت جسمی شان را، بلکه جوانی شان را ربوده بود. دختران و پسرانی، زنان و مردانی که چهارده ساله در بند می شدند و چندی بعد با استخوان های لهیده و پوستی دریده و لبخندی پاره پاره شده تبدیل می شدند به پیرانه سرانی که خود از دیدن خویش در آینه ابا داشتند.

اینان ابتدا آمدند و بسیار کم از آن همه را گفتند. و بعدها تنی چند از اینان نوشتند و نوشته ها را به چشمان ما سپردند، اما مگر می شد نشست و این خطوط را خواند و فردای آن روز سر کار رفت و زندگی کرد؟ چگونه می توانستی صدای خالی کردن تیرآهن را در زندان که همه از آن نوشته بودند و بعدها دانسته بودند صدای رگبار تیرباران است را برای دوستی یا همکاری به چیزی تشبیه کنی؟ با چه کلامی می شد به همکاری که از مرگ گربه اش درددار و ماتمزده بود لبخند زد و او را تسکین داد وقتی که می دانستی تنها در یک شب بیش از صدها جوان را در میهن ات بر سر دار برده اند؟ پس درد را به تاریکترین دهلیزهای قلبت سپردی تا همانجا بماند و تو را از درون بجود.

تعریف کردنی نبود. تشبیه کردنی نبود. خاصه این که بسیار غریب بودیم و جهان بر فجایعی که در آنجا می گذشت بی توجه بود، چرا که قیمت نفت بالاتر از قیمت خون بود. نفع قراردادهای تجاری بیشتر از ارزش حقوق بشر بود. همه چشمشان را بستند. گوششان را گرفتند و به منظری دیگر چشم دوختند تا جمهوری اسلامی هر آن چه صلاح می داند برای تثبیت خود بکند. که کرد.

این خطوط را قلمی کردم تا بگویم که پیش از من و ما، این دوستان به حق، در جای شهادت دهی بوده و همیشه جایگاه خویش را دارند.

اما علت دعوت من و شاید دوستان دیگر در این برنامه به این دلیل است که سازماندهان این یادبود، خواهان انداختن نگاه های متفاوتی به پدیده ی زندان و زندانی هستند.

و اما من که می دانستم خواندن این خاطرات، و در بعضی موارد خواندن دوباره ی آنها خواب را از چشمانم می رباید و راحت را از جانم چرا پذیرفتم؟ با خود گفتم در مورد تفاوت های زن و مرد کار کرده ام. چندین کتاب در رابطه با وضعیت زنان ترجمه کرده ام، بخش زنان مجله ی آرش را هدایت کرده ام، در رابطه با خواست برابری حقوقی زنان با مردان در پاریس درس می دهم، در موزه ی ردن در رابطه با تفاوت آثار ردن با کامیل کلودل کنفرانس می دهم، پس مقایسه ای میان نوشتار زنان و مردان در محدوده ی کاری ام می گنجد، اما فقط یک نکته را در نظر نگرفته بودم و آن موضوع نوشتار بود- زندان. این که با خواندن این متون من نیز با آنها به درون سیاهچال های رژیم جمهوری اسلامی می روم و هر شب تا صبح از صدای ناله ها و شکنجه ها و گاه گریه هاشان بیدار می مانم.

بالاخره امروز رسید و من بارم را بر زمین خواهم گذاشت، اما با ادای احترام به آنانی که روزها و روزها خود را به عمد و با اراده در زندانی محبوس کردند که با مصیبت و با وانهادن شاید تکه ای از وجود انسانی خود از آن وارهیده بودند.

از آنجا که به من وقت زیادی برای آماده کردن این مطلب داده نشده بود در نتیجه تحقیقم را محدود به زندانیانی که خود را پیش از دستگیری متعلق به خانواده ی چپ می دانستند و در تهران زندانی بودند کردم. از طرفی بعد از مطالعه و از آنجا که فرصت بحث نیز کوتاه است و برای رعایت وقت دیگر عزیزان بر آن شدم از هر گروه دو کتاب را به طور ویژه مورد بررسی و مقایسه قرار بدهم. این آثار عباتند از:

۱ـ حقیقت ساده- منیره برادران- انتشارات نیما- آلمان، سال ۱۳۷۹-۲۰۰۰ چاپ سوم.

منیره برادران

منیره برادران

۲ـ زیر بوته لاله عباسی – نسرین پرواز- انتشارات نسیم- سوئد، فوریه ۲۰۰۲.

نسرین پرواز

نسرین پرواز

۳ـ درها و دیوارها ، خاطراتی از زندان اوین- حمید آزادی- سیاتل، بهار ۱۹۹۷.

۴ـ نبردی نابرابر، گزارشی از هفت سال زندان(۱۳۶۱-۱۳۶۸)، نیما پرورش، انتشارات اندیشه و پیکار، چاپ اول ۱۳۷۴، چاپ اینترنتی ۱۳۸۶- ۲۰۰۷.

چون این افراد نویسنده نبوده و چنین ادعایی هم ندارند به نحوه ی نگارش آنها از جنبه ی ادبی برخورد نکرده ام. در ضمن کوشش کرده ام تحت تأثیر مواضع سیاسی آنها با ایشان برخورد نکنم.

پس مبنای مطالعه ی من همان طور که از من خواسته شده «تفاوت میان زنان و مردان در چگونگی بیان خاطراتشان» می باشد. انتخاب من برای این چهار اثر متاثر از دیدگاه من نسبت به نوشتار زنانه و مردانه است. به همین دلیل آثاری را انتخاب کرده ام که جلوه ای از این نوع نوشتار می باشند. و این به معنای همه گیر بودن این تعاریف نیست و هیچ گونه قضاوتی در رابطه با فرد زندانی در این نظرات وجود ندارد.

از آنجا که با ژنویو فرس فیلسوف فمینیست فرانسوی هم نظر هستم که معتقد است نشان دادن تفاوت جنسی، شکلی از قدرت است و ترس از بی تفاوتی جنسی در مرکز بحران هویت مردانه ای است که همیشه در پاسخ به کوشش های زنان برای خارج شدن از محدودیت های شخصی خودشان صورت می گیرد، من در خوانش خود سعی کرده ام هم به شباهت های نسبی بین دو جنس و هم به تفاوت های غیرقابل انکار آنها توجه داشته باشم.

به منظور ورود به بحث لازم می دانم با جملاتی از فوکو آغاز کنم که در کتاب مراقبت و تنبیه- تولد زندان تاریخچه ی وجود زندان و نحوه ی شکنجه را از قرن هیجده میلادی به بعد مورد بررسی قرار داده و نشان می دهد چطور با تغییر و تحولات علمی، اجتماعی و حقوقی نحوه و میزان شکنجه و کشتار زندانیان متحول شد. چگونه اعتراف به جرم، که او آن را جشن ماتمزای تنبیه می نامد، در ملأ عام لغو شد. چرا که این آیین که به جرم «پایان می بخشید»، در وحشی گری از خودِ جرم پیشی می گرفت و یا دست کم با آن برابری می کرد و تماشاگران را به درنده خویی  عادت می داد.

بعد از آن اعدام در ملأعام نیز حذف شد، زیرا چون آتشدانی تلقی می شد که خشونت بار دیگر در آن برافروخته می شود.

در پی سازماندهی مدرن تر جامعه، نظام دوگانه ای در اروپا شکل گرفت که عدالت آن را میان خود و مجازاتی که تحمیل می کرد مستقر می ساخت. به تدریج کیفردادن به بخشی مستقل بدل می شد و سازوکاری اداری مسئولیت این بخش را از دوش عدالت برمی داشت. بدین ترتیب قضات از حرفه ی پست مجازات کردن خلاص می شدند.

در اروپا، در همان قرن هیجدهم گیوتین اختراع شد، اما علیرغم تصویری که از این وسیله ی کشتار در اذهان است، برای این درست شد که مجرم زجر کمتری بکشد و مرگ برای همه یکسان و بدون درد باشد، زیرا پیش از آن، انواع تعذیب های طولانی و بیرحمانه بر زندانی روا می شد. یعنی گیوتین بدون لمس کردن بدن، زندگی را می گرفت، همان گونه که زندان، آزادی را از زندانی می گیرد. پس مرگِ سریع به معنی حقِ زندگی را از زندانی گرفتن تعبیر می شد.

با از بین رفتن شکنجه و اعدام در ملأعام در سال۱۷۸۷ بنژامین راش خطاب به انجمن ارتقای پژوهش های سیاسی می گوید: «فقط می توانم آرزو کنم که در زمانی نه چندان دور چوبه های دار، تازیانه، چرخ شکنجه در تاریخ مجازات به منزله ی نشانه های بربریت سده ها و کشورها تلقی شوند.»

توجه کنید این خطابیه متعلق به ۲۲۹ سال پیش است و مربوط به ۱۹۲ سال پیش از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی ایران.

این جمهوری نه تنها در انتهای قرن بیستم چوبه های دار را دوباره برپا کرد، نه تنها زندانی را در ملأعام شکنجه و اعدام کرد، بلکه بعدها با شوهای تلویزیونی این اعتراف به جرم، این جشن ماتمزای تنبیه را به درون خانه ها و اتاق های خصوصی خانواده ها برد. در زندان های جمهوری اسلامی ثبوت جرم و اقرار به جرم به هیچ وجه مطرح نبود. آنان از تفکری که مربوط به هزار و چهارصد سال پیش بود انگیزه می گرفتند.

سردمداران جمهوری اسلامی به درهم شکستن استخوان های فکری زندانی بسنده نکردند. تنها چیزی که عطش این خونخواران را سیر می کرد تهی شدن از انسانیت بود. تبدیل شدن به حیواناتی دست آموز که با هر اشاره ی صاحبان خود بر سر طعمه ای که آنان نشان کرده بودند بریزند و هر کسی سعی کند در شناعت از دیگری پیشی بگیرد.

اینان از درس هایی که تاریخ به پیشینیان داده بود بهره برداری کردند تا شکنجه و زندان را با پیشرفت علم هر چه هولناکتر کنند. می دانستند که بعد از بدن و مهمتر از بدن، روح انسانی است که باید زیر یوغ این فرماندهان تازه به دوران رسیده برود. پس، از شکنجه بر گوشت و پوست درگذشتند و بر انسانیت زندانی چنان تاختند که هیچ گرازی پیش از آنها بر زمین تازه شخم خورده نتاخته بود.

حال ببینیم در مشاهدات زنان و مردان زندانی از این وحشیگری چه تفاوت هایی وجود دارد:

 

ابتدا به تشابهات می پردازم:

*آن چه در اغلب خاطرات مشترک است ناباوری به دستگیری و نوعی عدم آمادگی برای رویارویی با آن است.

چه در مورد مردان و چه در مورد زنان. در اغلب مواقع با این که جو بسیار خراب است و دستگیریها مداوم، اما افراد با نوعی خوش بینی به کارهایشان ادامه می دهند. به همین دلیل در اغلب مواقع، موقع دستگیری «شوکه» می شوند و این کلمه ای است که تکرار می شود. چنان چه در خاطرات نیما پرورش می بینیم که دوست مشترکشان دستگیر شده، دو رفیق با هم در پارک صحبت می کنند. به خانه ای که سرخ است می روند. شام می خورند. و حتا وسایلی که آنجا بوده را پاکسازی نمی کنند. پاسداران در آنجا جزوه، نشریات، دستگاه چاپ دستی، کتاب و نوار پیدا می کنند. از همه مهمتر این که مسئول دستگیرشده با پای تیرخورده سه روز مقاومت کرده ولی اینها هیچ چیز را تغییر نداده بودند.

نسرین پرواز موقع رفتن سر قراری که به دستگیری اش منتهی می شود افکار خود را چنین بیان می کند: احساس می کنم این شکل از سازماندهی یعنی وصل کردن آدمها به یکدیگر به این شکل درست نیست و خطر دستگیری را افزایش می دهد ولی چه راهی درست است؟

حمید آزاد می نویسد: «گو این که این دستگیری با توجه به جو جامعه قریب الوقوع بود اما انتظارش را نداشتم.»

*از دیگر موارد تشابه کوشش اولیه برای حفظ جان دیگر رفقا و همفکران است.

با این که در اغلب مواقع سازمانهای سیاسی چندان انسجامی نداشته و به نوعی می توان گفت قادر به حفظ هواداران و اعضای خود نیستند، اما نگرانی در مورد دیگر اعضای گروه در همه ی دستگیرشدگان وجود دارد.

*وجود درهم ریختگی و عدم نظم در زندانها در روزها و سال های اول ۱۳۶۰، شکل گیری و به دست آوردن تجربه در ماه ها و سال های بعد بخصوص بعد از دستگیری رهبران و گرفتن اطلاعات بسیار از نحوه ی سازماندهی جریانات و نوع ارتباطات در خاطرات به نحوی مشابه آمده است.

*هم چنین از تأثیر مخرب مصاحبه های رهبران جریانات در زندانیان و نقش منفی جریانات چپ نزدیک به رژیم در اغلب خاطرات صحبت به میان آمده است.

*هم چنین وجود چند دستگی در زندان که به تناوب و در شرایط متفاوت و در برهه های گوناگون خود را می نمایاند. اگرچه برداشتم این بود که این مسئله در میان زنان حادتر بوده است. مواردی چون چادر سر کردن، چادرسیاه سر کردن و یا نکردن نیز به دیگر علل چند دستگی اضافه می شده.

ادامه دارد

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

جشن بیست و پنجمین سالگرد انتشار شهروند

Pin It on Pinterest

Share This