Select Page

می خواهم انسان بمانم/ نجمه موسوی ـ پیمبری

می خواهم انسان بمانم/ نجمه موسوی ـ پیمبری

متن سخنرانی نجمه موسوی ـ پیمبری در مراسم یادمان کشتار ۶۷

استکهلم، سوئد ـ سپتامبر ۲۰۱۶

بخش دوم

تفاوتها

ویژگی های مردان:

مردان در اغلب مواقع چه در کتابهای ذکرشده و چه در دیگر خاطرات که خوانده ام – که موضوع بررسی ام نیست-  گاه خود را در هیئت دانای کل قرار داده و اندرز می دهند. نیما پرورش می نویسد: «اولین لحظات برخورد با هر کس از مهمترین لحظات برخورد با اوست.» یا «اگر در آن روزها می توانستم نامه ای برای رفقائی که در بیرون زندان بودند بنویسم حتما توصیه می کردم که به هر ترتیب ممکن، از کشور خارج شوند،  توصیه ای که تا چندی قبل، به شدت با آن مقابله می کردم.»

آنان موقع نگارش با موضوع فاصله  ای تا حدی علمی می گیرند. مانند جراحانی که تیغ تیز را بر پوست و گوشت بیمار فرو می کنند تا آن را بشکافند و غده ای را بیرون بیاورند بی آن که قطره ای عرق بر پیشانی شان نقش بزند این صفحات را قلمی کرده اند:

حمید آزاد: « حسین سوسول همان شب صحنه ی اعدام را این طور تعریف کرد: ما را به محوطه بازی بردند که چند دختر با چشمان بسته در فاصله کمی از یک تپه خاکی ایستاده بودند. ما کنار پاسدارها نشستیم و شروع به شلیک کردیم. هر نفر سه گلوله بیشتر شلیک نکرد و گلوله به صورت رگبار شلیک شد. …در مقابل گروهی که من جزو آنها بودم تعدادی زن و دختر ایستاده بودند که همگی چادر مشکی سرشان بود و یکی از دخترها شعار می داد….. با شلیک گلوله بدن خونین آنها نقش بر زمین شد. حسین ادعا کرد که در زدن تیر خلاص هم شرکت داشته….. » ناصر اعتقاد داشت که حسین در مورد زدن تیر خلاص دروغ می گوید چرا که حسین یک بار گفته تیر را به سرشان زده و یک بار دیگر گفته به تنشان. از آن زمان به بعد حسین به طور مرتب برای اعدام زندانیان برده می شد.

در این صفحات هیچ ردی از بیان احساسی نیست. همه نشسته اند و به ماجرای یک تیرخلاص زن گوش می کنند و تنها موضوعی که مورد بحث قرار می گیرد ادعای این فرد است بر زدن و یا نزدن تیر خلاص. هیچ انعکاسی از این حرف های شنیع در سلول نمی بینیم. و هیچ کس عکس العملی، نه کینه ای و نه چندشی به این فرد نشان نمی دهد و حمید آزاد با خونسردی می نویسد که بعد از آن هم این حسین برای اعدام زندانیان برده می شد.

نجمه موسوی

نجمه موسوی

گاه خیلی سرد و مسلط حرف می زنند. طوری تعریف می کنند که انگار در کتابخانه یا در کافه ای نشسته اند و شاهد این وقایع هستند:

نیما پرورش: «باری، بازجو دو رفیق مرا با خود به داخل یکی از اتاق ها برد و تا نزدیکی ظهر به سراغم نیامد. آرام آرام، بر اضطراب خود فایق آمدم. یکبار دیگر تمام اطلاعاتی را که ممکن بود بازجویم از من داشته باشد، در ذهن خود مرور کردم. آنچه را که می توانستم بپذیرم و آنچه را که به هیچ وجه نمی بایست بپذیرم، در ذهن خود مجددا بررسی کردم. تمام راه هایی را که می توانست در این نپذیرفتن به من کمک کند برای خود مشخص کردم. دروغ هایی که می بایست زندگی مرا منطقی و طبیعی جلوه دهد و نکاتی را که روی آن ها باید سرسختی کرد، همه را یک بار دیگر در ذهن مرور کردم.

بلافاصله و بی آن که سر سطر برود چنین ادامه می دهد:

 در این لحظات بیشتر متوجه وضع ساختمان شدم. ساختمان ٢٠٩ دو راهرو موازی یکدیگر دارد. در حد فاصل این دو راهروی بزرگ در طول ساختمان، راهروهای بندها قرار دارد که این بندها از سلول های یک ردیفی تشکیل یافته است و در هر راهرو ١٠ سلول قرار دارد. ردیف بندهای ١٠ و ٢٠ و ٣٠ در آن زمان اختصاص به زندانیان زن داشت و ….»

جالب این که این خطوط مربوط به ابتدای دستگیری او است. یعنی هنوز به فضا مسلط نشده، هنوز وضعیت پرونده اش مشخص نیست، اما با چنین دقتی درها و دیوارهای اطراف خود را ترسیم می کند. حال وقتی به موارد دستگیری زنان بپردازم مشاهده خواهید کرد که چگونه نگاه زنان به اطرافشان متفاوت است و هم چنین دغدغه های آنان در موقع دستگیری فرصتی برای بررسی ساختمان به آنان نمی دهد.

در ادامه ی همین مورد باید بگویم که آنان بیشتر مانند معمار و یا کارشناس جغرافیای مکان عمل می کنند. آن قدر که به درها و دیوارها، به اندازه ها و ابعاد سلول و بند و حمام و دستشویی توجه نشان می دهند جای زیادی برای گفتن از خودشان، از همبندیان، از احساساتی که در روز و یا در شب گریبان آنان را می گیرد نمی ماند یا این که آنان نمی خواهند از این موارد کلامی بر زبان بیاورند.

در صفحه ۱۵ کتاب حمید آزاد هستیم که طرحی از کل زندان اوین را ضمیمه ی کتاب می بینیم. یکی از ویژگی هایش این است که در هر جابجایی نقشه ی کامل محل را می دهد. در موقع انتقال از محلی به محل دیگر سعی می کند مسیر را به خاطر بسپارد انگار که قرار است روزی از او بخواهند نقشه ی این راه را بکشد. او هم چنین برای نشان دادن دقت در کار، ضمیمه هایی مانند نمونه ی برگه ی بازجویی، یا عکس قاضی شرع و غیره در کتابش اضافه می کند.

«ابعاد اتاق پنج متر در پنج متر بود با سقفی بلند، دو ردیف پنجره یکی در قسمت راست و دیگری در قسمت چپ سلول روبروی در ورودی به طرف حیاط قرار گرفته بود و زیر پنجره ها دو شوفاژ وجود داشت که به وسیله میله های فلزی محافظت می شد.. ساختمان بند با آجر قرمز آجرهای بهمنی بنا شده است.»

مردان از دلتنگی هایشان نمی گویند مگر به ندرت. از آنها اشکی بر دور چشم حلقه نمی زند مگر به ندرت. یاد زن، همسر، مادر بسیار بسیار در این نوشته ها نادر است.

تنها در صفحه ۱۹۴ است که حمید آزاد با احتیاط از پدرش می گوید: «حاجی ارشاق مرا یاد پدرم می انداخت و در حالت های خاص روحی و فشارهایی که در زندان پیش می آمد پدرم را جای او می گذاشتم تا ببینم واقعا رفتار پدرم چگونه می بود ولی از این افکار می ترسیدم.»

او از فکر کردن به پدر و مادرش می ترسد. بار دیگر موقعی است که حکم آزادی اش را گرفته از آنها و از خوشحالی شان حرف می زند. در حالی که در خاطرات زنان خواهیم دید که آنها با همین افکار زندگی می کنند و از آن نیرو می گیرند.

نیما پرورش نیز می نویسد: «در سلول هیچگونه وسیله یادداشت نداشتم. چقدر دوست داشتم قلمی در اختیارم بود و می توانستم در حاشیه روزنامه ها چیزهایی برای خودم بنویسم، از همه چیز، از هر آنچه که می دیدم و به ذهنم خطور می کرد، از افکار آزاردهنده ای که در طول روز، حتی پس از چند ماه که درب سلولم جز روزهای جمعه، برای وعده حمام باز نمی شد هم چنان مرا می آزرد، بنویسم، از ترس ها و امیدهایم، از نگرانی هایم نسبت به سرنوشت دوستانم……»

اما باز هم در همین جا که قلم دارد و کاغذ زیر دستش است هم چنان از بیان آن چیزهایی که به ذهنش خطور می کرده، از همان افکار آزاردهنده چیزی را برای ما برملا نمی کند. نمی گوید چه چیزهایی به ذهنش خطور می کرده. شبهایش را چه اشباحی پر می کرده اند.

آن قدر از فکر کردن به احساساتشان می ترسند که حتا اعدام رفقایشان را نیز به طرزی بسیار سرد تعریف می کنند:

نیما پرورش: «آموزشگاه روی تپه ی بلندی قرار داشت که از داخل اتاق های آن، کاملا می شد اتوبان و هتل اوین را دید. برای ممانعت از نگاه کردن به بیرون، پنجره اتاق را با توری های ضخیم آهنی پوشانده بودند ولی به هر حال زندانیان با کج کردن این توری ها، روزنه ای برای تماشای محوطه بیرون و نیز محوطه هوا خوری درست کرده بودند. در نوبت هواخوری سلول های دیگر، ما به نوبت از میان روزنه کوچکی که در میان پوشش های آهنی پنجره ایجاد شده بود، به تماشای آن ها می پرداختیم و از حال و وضع دوستان و آشنایان خود مطلع می شدیم و حتی گاه بدین وسیله از وضع دستگیری ها هم با خبر می گشتیم. خود من که در جستجوی رفیقانم بودم، از این طریق از شماره اتاق آن ها مطلع شدم. بالاخره یک بار توانستم آن ها را از روزنه، در هواخوری ببینم. این آخرین باری بود که آن ها را می دیدم، زیرا چندی بعد، در بعدازظهر یکی از روزهای تابستان، به سراغ آن ها رفته بودند و شب هنگام، آن ها را اعدام کرده بودند.»

گاه نیز چون تحلیل گران سیاسی وارد می شوند و همه ی وقایع ایران و مسائل موجود در زندان چه در آنجایی که هستند و چه نیستند را برایمان می گویند. اطلاعات دقیقی از تعداد زندانیان و وابستگی های گروهی شان می دهند. جزییات زیادی در مورد کیفیت و تقسیم غذا می دهند.

روی خودشان کمتر متمرکزند. وقایع بند را تعریف می کنند. حمید آزاد با این که مجاهد و سیاسی و غیرسیاسی در بند هستند کمتر از روابط بین افراد صحبت می کند و خاطراتش بیشتر متوجه کارهای جمعی است. از جمله سیگار درست کردن، شطرنج ساختن، ورزش و غیره.

نمی دانم اگر بگویم در مقایسه ی مجسمه های ردن و کامیل کلودل هم به همین نتیجه می رسیم آیا مردان خاطره نویس را کمتر از خود دلگیر می کنم یا نه، اما واقعیت این است که ردن نیز هیچ وقت از یکی از افراد فامیلش مجسمه ای نساخته، در هیچ یک از آثارش زندگی خصوصی اش فهمیده نمی شود در حالی که کامیل کلودل از حزن های عاشقانه اش، از برادرش، از غم از دست دادن فرزندش به دلیل سقط جنین ناخواسته، از اندوه جدایی از عشقش مجسمه ساخته و دردها و شادیهایش از کارهایش سرریز می کنند، اما می توانم بگویم که گهگاهی، آن هم به ندرت وجود این مردان که بی شک گنجینه ای را در خود مخفی دارند و من به جوهر این گنجینه شکی ندارم گشوده می شود و از میان آن مرواریدی می درخشد. این دو خاطره از نیما پرورش از آن موارد است:

«چند روز پس از ملاقات، و پیش از انتقال من به قزل حصار، در ٢٢ مرداد، حوالی ساعت ١١ صبح، درب سلول باز شد و پاسدار سالن، اسامی وحید خسروی و احمد شیرازی را خواند تا کلیه وسایلشان را جمع کنند و برای بعد از ناهار آماده باشند. مدتی که آن ها در سلول ما بودند، من با آنان دوست شده بودم و علاقه عمیقی پیدا کرده بودم. نام آن ها را که خواندند، بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. آن ها تمامی رفقای سلول را تک تک در آغوش گرفتند. همه می دانستیم که تا ساعتی دیگر، هر دوی آن ها را اعدام خواهند کرد. ولی آخر چرا؟ چرا این دو جوان باید اعدام می شدند؟ وحید ٢٢ سال بیشتر نداشت و احمد ٢۴ ساله بود. بعدها فهمیدم بیشتر کسانی که اعدام می شدند جوان بودند و جسور و انقلابی و همین جسارت بود که رژیم را به وحشت می انداخت. آخرین ناهار را با یکدیگر خوردیم. پیش از اینکه از سلول خارج شوند، همگی سرود انترناسیونال خواندیم. در آخرین لحظات، پیش از بسته شدن در سلول، با ولعی وصف ناپذیر چشم به همدیگر دوخته بودیم. آخرین کلام آنها همچنان درگوشم می پیچد: «ما را فراموش نکنید! نام ما را زنده کنید!”

تمام آن شب را گریستم. آن شب، به یاد آن ها، شب شعری در سلول برگزار کردیم.»

و این خاطره در مورد احساسات:

«در آن دوران، در بحبوحه این بگیر و ببندها، اتفاق خنده دار و به نگاه ما بسیار زیبائی رخ داد. در تابستان سال ۶۶ که مدتی از سرکوب خواست ورزش دستجمعی می گذشت، یک روز صدای هیاهوی عجیب و متفاوتی با آنچه در بندها معمول بود، از بند مجاور ما به گوش می رسید. پس از مدتی متوجه شدیم که عده ای زندانی زن را از اوین به آنجا آورده اند. ظاهرا ساعت هواخوریشان بود. شنیدن صدای ظریف زنانه، آنهم پس از سال ها، همه ما را سرشار از نشاط و شگفتی کرد. آری، به همین سادگی، زنانی زندانی در کنار بندمان داشتیم. چندی گذشت. در یک روز تابستان، بعدازظهر، متوجه شدیم که آن ها دارند دستجمعی ورزش می کنند. حرکات ورزشی آن ها هم به کلی با نرمش ها و حرکاتی که بین ما مردها در گوهردشت معمول بود، فرق داشت. درست مثل اینکه داشتند تمرین نظامی می کردند. ضرب پای چهارم، با قدرت هر چه تمام تر به زمین کوبیده می شد و در سکوت سنگین زندان گوهردشت طنین می انداخت. همه بچه ها، یک سره سکوت کرده بودند و به ضرب آهنگ ورزش آنان گوش می دادند. ما از طریق روزنه هایی که درکنار میله های حفاظ پنجره ایجاد کرده بودیم، می توانستیم تکه کوچکی از حیاط هواخوری آنان را زیر نظر بگیریم. یکباره دیدیم که درب حیاط هواخوری گشوده و یک زن پاسدار وارد حیاط شد و دستور داد ورزش دستجمعی را پایان دهند. آن ها ورزش را قطع کردند و مشغول جرو بحث با زن پاسدار شدند. این جریان بالا گرفت تا آنجا که زن پاسدار روسری یکی از آن ها را کشید و خواست او را از حیاط هواخوری بیرون بیاندازد، اما زن زندانی مقاومت می کرد و با او درگیر شده بود. این کشاکش موجب شد همه مردهایی که از پشت میله ها ناظر این صحنه بودند شروع کنند به کف زدن، هورا کشیدن و تشویق کردن. صدای فریاد تشویق ما از پنجره در حیاط طنین انداخت و زن پاسدار را غافلگیر کرد. به شتاب از حیاط بیرون رفت تا پاسدارهای مرد را خبر کند.»

 

ویژگی های زنان:

زنان در ابتدا خواهان آنند که بگویند چرا می نویسند. قصد خود را کمابیش از همان صفحات اولیه روشن می کنند. انگار عذری بخواهند از گناهی که قرار است مرتکب شوند. زنان به مقدمه نویسی و پیشگفتار نیاز دارند، اما مردان به جای مقدمه صفحاتی را پر می کنند یا مستقیم وارد خاطرات می شوند یا چند نکته به جای مقدمه می نویسند. زنان دستگیری خود را دقیقتر و با جزییات بیشتری شرح می دهند. در این رابطه از بیان احساسات خود دریغ نمی کنند چه این حس ها ناشی از ترس باشد و یا نگرانی، شرمزدگی و یا عشق:

نسرین پرواز: «یک روز پاییزی گرم و دلپذیر سال۶۱ است…. با هوشی قرار دارم با این که می دانم پیاده می آید، اما دائم ماشینها را چک می کنم. در نیمه های خیابان هوشی را می بینم که عقب ماشینی نشسته است. دو نفر دیگر در ماشین هستند. او مرا به فردی که کنار او نشسته نشان می دهد. دلم فرو می ریزد. احساس می کنم اسهال دارم و باید دستشویی بروم. … مردی با لباس شخصی از آن بیرون می آید … به مردمی که از کنارم می گذرند نگاه می کنم. احساس می کنم دلم برایشان تنگ شده است. دلم برای آزادیم، برای قدم زدن مثل آنها در خیابان پر می کشد. دلم برای خواهرم که به او قول داده ام برایش شیرینی دانمارکی بخرم تنگ شده است. دلم برای قدم زدن روی برگهای زرد که صدای آهنگینی دارند لک زده است.»

ویرجینیا وولف در کتاب اتاقی از آن خود می گوید: علت این که زنان نتوانستند تا پیش از این کتابهای شایان توجهی بنویسند به دلیل نداشتن اتاقی از آنِ خود بوده است. زنان ناچار بودند در سالن پذیرایی و یا در آشپزخانه بنویسند و همین که صدای لولای در می آمده ناچار بودند دستنویس خود را در جایی پنهان کنند. به همین دلیل است که بسیاری از مواقع با خود روراست نبوده اند و از احساسات درونی خود حرف نزده اند.

به زنان می گوید: پیش از هر چیز باید روح خود را روشن کنی. عمقش را، فرودهایش را، خودپسندی ها و بخشندگی هایش را بشناسی. باید بگویی در چشم تو زیبایی، زشتی، رابطه ات با دنیای در جنب و جوش چه مفهومی دارد؟

می دانم آن چه او نوشته در رابطه با زنان قرن نوزدهم است، اما در جامعه ی ما هم زمان زیادی نیست که زنان قلم به دست گرفته و نوشته اند. این را نیز سنگ محکی می کنم تا ببینم آیا زنانی که خاطرات خود را نوشته اند با این ترس و محدودیت مواجه بوده اند؟ چرا که در واقع یکی از ویژگی های زنان در این بوده که از زن بودنشان حرف نزنند. همیشه مردان بوده اند که در رابطه با زنان نوشته اند. زنان را، احساساتشان را تعریف کرده اند، اما نتیجه درست برعکس است. در این خاطرات زنان به طور حیرت آوری قلم را به ته و توی اندیشه و احساس خود برده اند. در خاطراتشان انعکاس و عمق روح زنان و زنانه را می توان دید.

بخش سوم و پایانی هفته آینده

بخش نخست را اینجا بخوانید

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This