به خدایی که تو را نیافرید/ محمدعلی سپانلو

به خدایی که تو را نیافرید/ محمدعلی سپانلو

sepanloo

همه چیزم در دیار اجنبی است

میوه های خونم و هر که از ریشه ی من نوشید

 آتیه و رؤیاهایم ، و حتی سایه ی عشقم

 عاطفه های بی قرار

 بخ ساحلهای روسپیان بلند بالا و نخل های بهاری کوچید

چرا با تو می مانم ای مادر کهن

 که نمی دانم

 چه وامی بر من داری؟

 سال هایم را هدر دادی

 خونم را هبا کردی که بنوشند اجاره داران

جوانیم را در سوداهایم خیالی به گرو نهادی

 عوض را به من برات دوردستی دادی، که مبلغش آرمان بود

کنون در پایان راه دستم مثل فکرم سپید است

 چه برایم ماند

 جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسیدگانی که ندانم چه حقی بر من دارند؟

 گاه در پروازهایم رایحه ی نیل را می شنوم

 و گمشده ام را می بینم که در غرفه ی نامحرمان

 به تماشای رود وقت می گذراند

 انگار موقع دعای سفر شد

 راهم را بگشا

 دینی اگر دارم بستان

 اگر می مانم نه برای توست

 اگر می خوانم نه به درگاه تو

 به خدایی است که هرگز تو را نیافرید

سرزمین من

 رؤیای خویش است و بوسه بر لب های خویش

 سرزمین من که در قوس بامدادان

 گل سرخ می نوشد دختر کوچک باران

اقامتگاهم

 ترانه ای ست پیشواز مسافر

 و جاده هایش از رد گام ها عطرآگین

نشانه ی مقصد یا

 ساحره ی گمشدگی

 ژالیزیانا!

شبه جزیره ای با چشمه های شور و شیرین

گوش و گوشواره

 انگشتری و اشاره

تشنگی و گلوبند

 منظره ی خویش است و دسته گل پنجره ی خویش

 در این هوای طناز شعری اگر بسازی

 یادآور گفت و گوست هنگام عشق بازی

ای سرزمین سایه و روشن

 ظهر معطر من

از تو به تو باز می گردم

 در جست و جوی عطشی که هدیه می دهی

 عطش پناهندگان

سنت کوچ

آن قدر به این سو نیامدی

 تا از سیلاب بهاره ی عمر تو

 رودخانه عریض تر شد

 بعد از ماه گرفتگی، حتی

 از روشنی شب های شعر

 از وعده ی دیدار هم گریختی

 من مانده ام و تنگ غروب و چهره های بیگانه

 عشاق که درسایه ی افراها یکدیگر را می بوسند

 در آن طرف رود تو کم رنگ شدی

 همراه گوزن ها ، مارال ها . سبز قباها

 و سنت کوچ

 در جان تو اوج می گیرد

 ای کولی

زمستان برای عشق

دو تکه رخت ریخته بر صندلی

 یادآور برهنگی توست

 سوراخ جا بخاری که به روی زمستان بستی

شاید بهار آینده

راه عروج ماست

 تا نیلگونه ها

 گر قصه ی قدیمی یادت باشد

 این رختخواب قالیچه ی سلیمان خواهد شد

 آن جا اگر بخواهم که در برت گیرم

لازم نکرده دست بسایم به جسم تو

 فصلی مقدر است زمستان برای عشق

 چون در بهار بذر زمستان شکفتنی است

 ای طوقه های بازیچه

 ای اسب های چوبی

 ای شیشه های گمشده ی عطر

 آن جا که ژاله یاد گل سرخ را

بیدار می کند

 جای سؤال نیست

 وقتی که هر مراسم تدفین

 تکثیر خستگی است

ما معنی زمانه ی بی عشق را

همراه عاشقان که گذشتند

 با پرسشی جدید

تغییر می دهیم

 مثل ظهور دخترک چارقد گلی

 با روح ژاله وارش

 با کفش های چرخدارش

 آن سوی شاهراه

 بستر همان و بوسه همان است

 با چند تکه ی رخت ریخته بر صندلی

 دو جام نیمه پر

ته شمع نیمه جان

 رؤیای بامداد زمستان

بیداری لطیف

آن سوی جاودانگی نیز

 یک روز هست

 یک روز شاد و کوتاه

زهر سبز

چشمانش را ببوس

 اگر چه دیگر نمی تابد

 میان سکوت ها

 میان پرخاش ها

 میان فاصله ی دراز و

 شکنجه ی بی اجر

 میان خاطره و افسوس

صبور و سمج ، گاهی

سپیده دم ها اخم می کند

 غروب ها می بارد

 پلک به هم نمی گذارد

 مرز ندارد

در فرصت عشق تا آزادی

 پاس لحظه ای شادی

 چشمانش را ببوس

 زهر سبز را بنوش

بشنو

صدایم را در ضبط صوت حبس کن

 این آواز خراباتی

 برای غروب تنهایی است

 هنگام سرما و بادی

 که چتر کافه های زیر پایت را می لرزاند

 بامدادهای خاکستری

 که پشت پنجره ات ژاله یخ می بندد

 بشنو ، بشنو ، بشنو

تو را خوانده است

 برای تو که نام تو ، اندام تو، پیغام تو عشق است

 آن وقت می توانی

 مثل سال هایی که همدیگر را نمی شناختید

 از پله ها فرود ایی

قهوه ای بنوشی

و کلمات ترانه را

 با بخار شیرین دهانت

در هوا پرواز دهی

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This