Select Page

واژگونی/ناتاشا امیری

واژگونی/ناتاشا امیری

زندگی و سرو صدای خیابان، آن بالا بود، ولی زیر زمین، ناله و درد کش می آمد.  

زن گل سینه فروش، چشم ها را سخت باز کرد و بوی لنت سوخته، عرق و خون توی بینی اش فرو رفت. یادش نمی آمد چه شده است یا آن جا چه می کند. به مسیرهای زرد، آبی و قرمز مترو نگاه کرد که شبیه مارهایی در هم پیچیده در ایستگاه هایی هم را قطع می کردند و لحظاتی طول کشید تا متوجه شد برعکس شده اند. سرش روی سقف واگن و گونه اش کنار علامت تکیه دادن به در ممنوع با آدمک کله پا، بود. حتما از هوش رفته بود. صدای گوشخراش بچه ای که هر چند دقیقه یک بار می گفت:”بابا!” هنوز می آمد ولی معلوم نبود از کجا. کمی پیش کولی با پوستی سبزه، وسط واگن، سینه اش را از یقه بیرون آورد و جلوی دهان او گرفت که در آغوشی نوزادی کهنه، از جلویش آویزان بود:”خواهرا کمک کنید! دو تا بچه دیگه هم دارم.” اما بچه  نخورد و گفت:”بابا!”

بین دو واگن، در چرخان واژگون شده می گردید. تلویزیون مدار بسته هنوز کار می کرد، گرچه صحنه هایی از چتربازهایی که در هوا معلق می زدند این طور به نظر می رسید که رو به آسمان سقوط می کنند و نه زمین.

زن گل سینه فروش حس کرد شبیه خوابی است که با باز شدن چشم ها می فهمد واقعی نبوده ولی پلک هم که زد، کابوس تمام نشد. شاید شکستگی و حتی خونریزی داشت ولی همان لحظه مطمئن شد، دیگر کارش تمام است.

woman_by_tschai

تا چند دقیقه ی قبل وحشتش از مامورهایی بود که امکان داشت گل سینه هایش را که روی مخمل چسبانده بود، توقیف کنند. نصف بیشتر عمرش همین طور گذشته بود با ترس… وقتی از در مترو بیرون می رفت، توی ساک پنهانشان می کرد ولی حالا لامپ های مهتابی داغ شده و سیم هایی که جرقه می زدند، مثل تهدید بودند. دردی را در پایش حس کرد و سرش را به زور چرخاند. زنی مو قرمز که توی نگاهش توهینی بی دلیل بود، درست کنارش افتاده و پلک هایش شاید دیگر تا ابد بسته شده بود. روسری از سرش باز شده و انگار با مداد پاک کن اجزای صورتش را پاک کرده بودند، ولی زخم پیشانی اش خون قرمز تندی داشت. اگر در خیابان با او رو در رو می شد، می شناختش حتی بین صد هزار نفر دیگر شاید چون سرش داد زده بود:”هوی بپا!”

زن گل سینه فروش در واگنی که خیلی شلوغ نبود، حتی کفشش را لگد نکرده یا به او تنه نزده بود. نباید جواب مسافرها را می داد که مشتری هم بودند. پشت به او ایستاد و وانمود کرد نشنیده است. گل سینه ها را بالا گرفت:”خانما هیچ جا همچین قیمتی پیدا نمی کنین!” قلبش تند می زد و صدایش می لرزید ولی مثل اوایل از روی خجالت نبود یا این حس که کار خلافی می کند یا همه طور خاصی نگاهش می کنند. تحملش کم شده بود ولی هر صبح باز سوار ترن می شد، مثل محکومی که چاره ی دیگری نداشته باشد.

الهام بَزَک، تعریف کرده بود بعد از این که در مسابقات دو میدانی به جایی نرسید، لوازم آرایش مغازه را به مترو آورد و خیال کرد شبیه قهرمانی شده است که مجبور باشد توی سیرک ماسک دلقک ها را بزند.

زن مو قرمز دوباره گفت:”هوی با توام!” شاید دنبال بهانه می گشت یا از چیز دیگری عصبانی بود.

اصلا شبیه پیرزن خوش رویی نبود که یک جا تمام گل سینه ها را برای بوتیکش خرید یا دختری که پنج هزار تومنی اش را خرد کرد تا بقیه ی پول مشتری را بدهد. نمی شد گفت همه ی آشناها یک روز غریبه بودند، بعضی ها همیشه غریبه می ماندند.

لب هایش خشک شد و حس آهن گداخته در آهنگری را پیدا کرد. مادرش می گفت در قدیم روستایی ها دو سبد آویزان از چوب را در جلو و عقبشان حمل می کردند. چشمشان به خوبی های خودشان بود و عیب هایشان را در سبد عقبی نمی دیدند اما عیب های روستایی دیگر را که جلویشان بود، خوب می‌ دیدند. اغلب همین طور بودند…

بچه بغض آلود گفت:”بااااباااا!”

صدای ناله هایی دور و نزدیک می شد. نمی دانست گل سینه هایی که روی تک تک شان دعا و فوت می کرد تا زودتر فروش بروند؛ بین جنازه ها کجا افتاده اند و برای اولین بار فکر کرد دیگر اهمیت ندارند…هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت…

زن مو قرمزگفت:” این جا رو کردن بازار مکاره و دوقورت و نیمشون هم باقیه.

انگار از زمین و زمان طلب داشت. شاید هم از آدم هایی بود که وقت باز شدن در مترو، حق به جانب می گفتند:” این جماعت یه ذره شعور ندارن! بذارین اول سواره ها پیاده شن.” و خودش بود که هل می داد و قبل از پیاده شدن سواره ها، تو می رفت. چند نفر را دیده بود که همین کار را می کردند.

ولی باید جلوی خودش را می گرفت و با پیش سینه ی خیس از عرق گفت:”خانما این جا کسی گل سینه نخواست؟”

میان چهره های عبوس، بی حوصله یا خندان و پر انرژی؛ دختری چادری، آیفون راهبر را زد:”آقا فن رو روشن کن! نمی شه نفس کشید!”

هوا دم کرده و خفه  شده بود. در ایستگاه بعدی باید پیاده می شد، ولی نفهمید چرا تکان نخورد. موج جمعیت یورش آورد. هم را هل می دادند. کیف، چادر و مانتویشان را می کشیدند تا جا باز کنند ولی باز تکان نخورد. نمی دانست بچه ی کولی که مدام می گفت:” بابا!”  میان ازدحام چه می کند. کلمات آگهی های تجاری تبلیغات عمودی و افقی جلوی چشم هایش تار و واضح می شدند: یامقلب القلوب و الابصار، همه برنده اند!، چشم انداز سود بیشتر در آینده، از کمترین سرمایه بیشترین را بسازید، بخور برای جلوگیری از آلرژی… نمی توانست به خود اعتراف کند علت پیاده نشدنش فقط زن مو قرمز بود که گفت:”حالا به تریج قباشون هم بر می خوره…نشنیده می گیرن که جای عذر و بهونه نباشه…  جواب نمی دن مبادا کم بیارن!”

مثل افتادن تصادفی تاس بود. اگر پیاده شده بود، وقتی زن روسری قرمز، کولی و بقیه در اعماق زمین می مردند او می توانست در خیابان راه برود یا در پارک روی نیمکتی بنشیند تا در سرمایی که پوست را می برید، آفتاب بدنش را داغ کند و به پنجره های دلگیر ساختمان ها زل بزند. شاید هم به دستفروشی فکر می کرد که خودش را زیر چرخ های ترن انداخت، چون مامورها جنس هایش را توقیف کردند. گاهی در تنهایی چیزهایی به دست می آورد که کنار بقیه نمی شد. به قول مادرش:”کسی که با شیر سوخته، به آب خنک هم فوت می کنه.” روز بعد هم در روزنامه می خواند:”تعداد کشته های مترو به دویست نفر رسید و تعداد زخمی ها … در این فاجعه که… علت این حادثه هنوز…” برای زن مو قرمز افسوس می خورد یا شاید هم خوشحال می شد.

ولی به جای خودش دختری زنده ماند که وقتی نفس زنان رسید، در ترن بسته شد. لگدی به بدنه زد و جیغ کشید:” الاغ!”

همه چیز احمقانه به نظر می رسید و زن مو قرمز حالا در کنارش افتاده بود و خط خونی از دهانش بیرون می آمد.

گل سینه ها در دست، پشت به او ایستاده بود، اما حتی یک کلمه هم برای جلب مشتری نمی گفت. مات و گیج بود و نمی فهمید چرا. فشارها جمع می شد، از گلویش بالا می آمد، بیرون نمی ریخت و حناق می شد.

دختری وسط شلوغی تند تند پیامک می زد و زنی که به مژه هایش ریمل سرمه ای زده بود انگار داشت برای ردیفی از مسافران که نشسته بودند، سخنرانی می کرد:”عجله داریم زودتر سوار شیم حالا کجا رو می خوایم بگیریم معلوم نیست. آشغال از ماشین می ریزیم بیرون، تو صف نون جا می زنیم، دوبله پارک می کنیم و بقیه اذیت شن مهم نیس …فقط به فکر خودمونیم.”

میان بدن های روی هم افتاده ی مرده یا نیمه جان؛ تازه درد را حس کرد که مثل ریختن آب جوش روی بدنی یخ زده بود. سنگینی کمرش شاید از جنازه ی زن مژه سرمه ای بود که نفسش را با صدا بیرون داده بود:” این بدبختیه که آدم رو به خیلی کارا وا می داره نه انگیزه ی درست!”

روی صفحه ی نمایش برعکس شده،  پلیکان ها کنار دریایی آبی بال می زدند، اما به جای آسمان پائین می افتادند. صحنه هایی تکه پاره جلوی چشم هایش ظاهر می شدند که معنی شان را نمی فهمید. حتی شک داشت خودش بود که برای الهام بزک تعریف کرد:”اگه بدونی قبلا چه طور زندگی می کردم!…با حقوق شوهرم یخچال پر بود از گوشت، ماست و پنیر… جمعه ها می رفتیم سولوقون پیک نیک. عروسی و عزا دعوت می شدیم اما وقتی تصادف کرد یه دفه…”

الهام بزک جواب داد: این زندگیای معمولی حالمو بهم می زنه … چه طوردلتو به این جور چیزا خوش کرده بودی؟”

تعجب کرد و نتوانست نپرسد:”مگه زندگی دیگه چیه ؟” آن هم وقتی بیشتر وقتش توی واگن های قطار زیرزمینی گذشته بود.

صدای بچه بغض آلود گفت:”باااابااااا!”

حرف های زن موقرمز بین نفس ها و انتظار ایستگاه بعد می شد فراموش شود، ولی نمی شد چون ادامه می داد:” این جا متروئه نه جمعه بازار.”

قطاری زوزه کشان رد شد، با آدم هایی که صورت هایشان از سرعت کش می آمد. دنیا ارزش خیلی چیزها را نداشت به خصوص این که جواب آدم های … پس چی ارزش داشت؟ با تحقیر توی نگاهش اذیتش کرده بود، چه بسا مامورتیش از به دنیا آمدن، فقط این بود تا آزارش دهند. دیگر تعجب نمی کرد توی روزنامه خوانده بود که قاتلی اعتراف می کرد:”چون مقتول پولش رو خیلی به رخم می‌کشید، کشتمش.” با دلایلی کمتر از این هم می شد آدم کشت.

زن مو قرمز عصبی خندید:”آب واسه ما نداره واسه اینا نون که داره!” و به  زن مژه سرمه ای که هنوز سخنرانی می کرد:”ما، خوشبختی رو با بی خیالی و حماقت اشتباه گرفتیم.” گفت:”خانمی که خوب حرف می زنی! همین جا رو نیگا کن ببین چه گندی زدن. چند بار شکایت این دست فروشا رو به انتظامات مترو کردم ولی هنوز این جا پلاسن!”

نفرت با هر کلمه توی گوش های زن گل سینه فروش می ریخت و به بدنش نفوذ می کرد.

مثل این بود که از پشت شیشه ای مات می دید؛ بدنه ی ترن کمی دورتر شکافته شده و قسمتی از صخره ی تونل تو آمده بود. نمی فهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده است ولی ته مانده ی زندگی حس های عجیبی به وجود می آورد. خیلی چیزها درباره ی خودش نمی دانست و دیگر هم نمی شد بفهمد. حالا که همه چیز برعکس شده بود، معلوم بود واقعیت طور دیگری نشان داده شده است. هیچ چیز آن طور که باید نبود…

باید تمام فشار آن روز را سر زن مو قرمز خالی می کرد: “فکر کردی کی هستی؟” حتی اگر زن ریمل سرمه ای می گفت:”همه فکر می کنن مسئولیت خودشون گردنشونه نه بقیه …ولی ماها بدجور به هم وصلیم!” در آن لحظه اهمیتی نمی داد حتی اگر دنیا زیر و رو می شد ولی کلمات به زبان نیامده، توی صدای الهام بزک گم شد که گفت:”خانما دستتون رو بیارین جلو خط چشم رو تست کنم… چیه می ترسین؟ مگه پنیسیلینه؟”

با هر خرید اشانتیون هم می داد. امکان نداشت به واگنی برود و فروش نداشته باشد. می دانست چه طور لوازم آرایش را تبلیغ کند. به زور از میان جمعیت جلو می آمد و دست هایش را با خط چشم ها بالا گرفته بود. توضیح می داد مداد چشم را در فریزر بگذارند و شماره تلفن می داد اگر راضی نبودند، جنس را عوض کند:” کی مژه هاش کوتاهه تا با ریمل برسونم به ابروهاش؟”

زن مو قرمز گفت: “یکی نیست بگه زنیکه تو این جا تنگی اومدی تو گوش ما داد می زنی که چی؟”

هر حرفی تمام چیزهای مربوط و نامربوط را به خود می کشید؛ بدشانسی، فرصت، بدبختی…

پیشانی و پشت لب الهام بزک از گرما و ازدحام واگن، خیس از عرق بود. برگشت و به زن مو قرمز خیره شد. احتمالا خیال کرد با اوست شاید هم این بار واقعا با او بود ولی واکنشی را نشان داد که کمتر می شد پیش بینی اش کرد. خونسرد گفت:”بچه بودم بهم می گفتم دماغت مثل خوکه…  حالا ملت ده میلیون می دن مثل من خوک شن!”

چند نفر خندیدند و لب های زن مو قرمز سفید شد. بیشترین چیزی که توی صورتش جلب توجه می کرد دماغ عمل شده و بیش از حد سر بالایش بود.

فقط یک چیز قطعی بود بعضی چیزها اتفاق می افتادند یا نمی افتادند…

زن گل سینه فروش فرصت نکرد فروکش فشار توی گلویش را حس کند یا حتی دلش خنک شود، یک دفعه ترن تکان شدیدی خورد مثل وقت هایی که راهبر ترمز می کرد. صحنه ای که در آن بود انگار پاره و صدای درهم برهم جیغ و فریاد بلند شد. همه به شدت به سمت جلو روی هم تا شدند. وقتی مانتوی زن مو قرمز را چنگ زد، فریاد الهام بزک را توی گوش ها شنید.

دست ها میله و دستگیره های پلاستیکی را چنگ زدند. بدن ها به هم فشرده می شدند و روی هم می غلتیدند. آرنج و زانوها توی شکم و پهلوها فرو می رفت. روسری و مانتوها موج می خورد. کیف، موبایل، عینک و پرونده ی پزشکی اجناس دستفروش ها؛ دستمال های جادویی، مسواک، لباس زیر، آدامس زیر سقف می چرخید … برق ها خاموش و روشن شدند و صدای فن قطع شد.

حالا  توی تونلی در اعماق زمین با جرقه های سیم برق، حتی کپسول آتش نشانی برعکس شده هم در حفاظ شیشه ای، کلید نجات نبود.

صدای بچه دیگر نمی آمد، شاید کنار سینه ی مادرش مرده بود.

طول می کشید تا بولدوزر و بیل؛ خاک، سنگ، تیر آهن و آجرها را کنار بزنند و حفره ای تا اعماق زمین دهان باز کند. به ذراتی مهلک تجزیه می شد و ناله ها توی گوشش تا ابد کش می آمد. دلش برای همه ی چیزهای به ظاهر خوشایند یا حس های غریب دنیا تنگ می شد حتی اگر ته اش کابوس بود. خواست بگوید:”من اینجام …زنده …” اما دندانش با خونابه از دهان بیرون افتاد.

الهام بزک گفته بود:”حتما” یه چیز دیگه اس که ما نفهمیدیم. فقط وقتی توی پیست دو میدانی می دویدم یه لحظه حس کردم اگه از خط پایان رد شم بی برو برگرد برنده ام!”

ولی لابد میان بدن های مرده ی روی هم افتاده سرمایی غریب پیدا می کرد. آدم هایی که در زندگی ممکن بود هرگز هم را نبینند، با هم مرده بودند. دیگرهیچ کدام با دیگری فرقی نداشتند. فقط صدای زن مژه سرمه ای باز توی گوشش زنگ می زد:”ماها بدجور به هم وصلیم!”

برای همین هم توی وحشتی بدتر از مرگ درست کنار زن مو قرمز می مرد.

قبل ازاین که برق واگن ها قطع شود صدای ضبط شده به اشتباه اعلام کرد باقر شهر و روی تلویزیون مدار بسته برعکس، نوشته شد:” به رویاهایت فکر کن!”

در تاریکی مطلق و بوی خون، خاک و مرگ و لحظه ای بی انتها؛ گل سینه ای نقره ای را به یاد آورد که شکل سنجاقک و چشم هایش دو نگین براق و درشت قرمز بود. خیلی ارزان تر از قیمتش به مشتری فروخت چون مصنوعی بود و ارزش چندانی نداشت ولی تنها چیزی بود که واقعا دوست داشت…

About The Author

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This