میزگرد رسانه ها در نشست آسیب شناسی اپوزیسیون

میزگرد رسانه ها در نشست آسیب شناسی اپوزیسیون

شهروند ـ نسرین الماسی: تورنتو در روزهای ۱۸،۱۹و۲۰ نوامبر ۲۰۱۶ میزبان نشست آسیب شناسی اپوزیسیون بود که توسط “آینده ایران” برگزار شد. در این نشست سه روزه که در پنل های فرهنگی، اقتصادی، زیست محیطی، سیاسی و اجتماعی برنامه ریزی شده بود، سخنرانان حضوری و یا مجازی شرکت داشتند.

یکی از موضوعات مطرح شده در نشست آسیب شناسی آینده ایران، رسانه ها بود. در این نشست که در سومین روز کنفرانس، یعنی یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۶ برگزار شد، سیروس آموزگار، بیژن افتخاری، احمد رأفت، مریم نایب یزدی، کیانوش توکلی، نیک آهنگ کوثر، سام خسروی فرد و افشین نریمان شرکت داشتند.

گردانندگی این میزگرد را افشین نریمان به عهده داشت. او با اشاره به اهمیت نقش رسانه گفت، وقتی که در مورد آینده ایران صحبت می شود، رسانه یکی از راهکارهای عملی است. هر اتفاقی که قرار است بیفتد در واقع رسانه به آن شکل می دهد.

اولین سخنران این پنل دکتر سیروس آموزگار بود. نریمان در معرفی دکتر سیروس آموزگار گفت: روزنامه نگار، نویسنده، وزیر اطلاعات دکتر شاپور بختیار است و اضافه کرد که وزارت اطلاعات آن موقع معنی اش امنیتی نبود و منظور اطلاعات و فناوری بود. دکتر سیروس آموزگار که از طریق مجازی در این پنل شرکت می کرد سخنانش را این چنین آغاز کرد:

اولا باید بگویم که من دیگر فعال سیاسی نیستم و اگر بخواهم اسمی برای خود بگذارم که به سیاست هم بچسبد، خودم را ناظر می بینم. رصد می کنم، گوش می دهم، تعقیب می کنم و می خوانم.  و البته ثابت شده که از نظر سیستم شناسی مفیدتر است چرا که وقتی شما خارج از سیستم هستید معایب و مشکلات را می بینید. حالا که من خودم را از سیستم فعالیت های سیاسی کنار کشیدم و از دور نگاه  می کنم می توانم بگویم که چه اشکالات عمده ای در کار اپوزیسیون هست. اولین اشکال اساسی این است که در بین اپوزیسیون انسجام وجود ندارد. هیچ گونه انظباطی حاکم بر اپوزیسیون نیست و هر کس ساز خود را می زند.

دومین اشکال اساسی سیستم اپوزیسیون خارج تعدد زیادشان و شعارهای مختلفشان است. شما اگر نگاه کنید می بینید برخی گروه ها دو سه نفره است و گاهی وقت ها یک نفر سه گروه مختلف تشکیل می دهد که تمام این ها باعث می شود مردم عادی و معمولی که سربازان واقعی اپوزیسیون هستند به کل ماجرا بی اعتماد شوند. حاصل تمام این گرفتاری های مختلف این است که مردم احساس نمی کنند که اپوزیسیون موجود در خارج از کشور که احتمالا در بعضی از آنها صداقت کامل هم وجود دارد جوابگوی حرف آنها باشند.

البته این را هم اضافه کنم که در ایجاد این عدم اعتماد و در ایجاد این تفرقه به احتمال بسیار زیاد خود رژیم جمهوری اسلامی ایران تأثیر دارد و حتی به دلیل منابع مالی بزرگی که دارد می تواند برای این موضوع خرج کند. اگر ما معتقد باشیم که بالاخره این اپوزیسیون، اپوزیسیون بیماری ست، طبیعی است که به عنوان اولین کار به فکر معالجه آن بیفتیم. برای معالجه کردن باید یک پاتولوژی روشن انجام داد و به خوبی شناخت. با بحث های درست و صادقانه و دور از شعار. و وقتی بیماری کشف شد می شود راه حل را پیدا کرد.

به طور خلاصه جمهوری اسلامی ایران با امکاناتی که دارد تخم بی اعتمادی را در اپوزیسیون خارج می پاشاند و متأسفانه سران اپوزیسیون هم به دلیل این که در کار  خود کارآمد نیستند، و نمی خواهند بپذیرند که باید با بیماری های خودشان مواجه شوند به این مسئله کمک می کنند. خب الآن وقتی پیش آمده که اپوزیسیون یا لااقل نمایندگان اپوزیسیون، یا بخشی از نمایندگان اپوزیسیون در کنار هم جمع شوند و در یک بحث صادقانه، درست، همه گیر و دور از شعار دنبال این بگردند که چگونه می شود با ترفندهای جمهوری اسلامی در پاشیدن بذر بی اعتمادی مبارزه کرد. به نظر من این راه حل درست خواهد بود بود. موفق باشید.

media-panel–future-of-iran-1
media-panel–future-of-iran-2
media-panel–future-of-iran-3

دومین سخنران این پنل احمد رأفت بود که افشین نریمان از ایشان به عنوان پیشکسوت یاد کرد و نشستن با او را در یک پنل افتخاری برای خود دانست. احمد رأفت گفت: روزنامه نگار هستم و نویسنده البته به زبان ایتالیایی.

او گفت بخش کمی از حرفه ی خبرنگاری اش در ایران بوده است. در جریان انقلاب برای تهیه گزارش و خبر به نوفل لوشاتو رفته و همان روزها متوجه می شود که انقلاب مرد! او در سی سال اخیر با رسانه های اروپایی کار می کرده است و به عنوان خبرنگار جنگی به مناطق جنگی از جمله به یوگسلاوی و نیز خاورمیانه برای پوشش جنگ ایران و عراق رفته است. حقوق سیاسی خوانده است و تخصصش در زمینه روانشناسی وسائل ارتباط جمعی ست. او در پیوند با تخصصش چنین  توضیح می دهد:”یعنی  به عبارتی کمپین سازی. چگونه یک کمپین سیاسی یا غیر سیاسی راه بیندازیم.”

احمد رأفت سخنانش را چنین پی می گیرد: رسانه ها چیز جدا بافته ای از جامعه نیستند. یعنی رسانه کارش انعکاس آن چیزی ست که در جامعه می گذرد و اگر اپوزیسیون ایران بیمار است، رسانه های ایرانی هم به همان دلایل بیمار هستند چون مجبورند آن بیماری را به خواننده، یا شنونده، یا بیننده منتقل کنند. و البته قبل از هر چیز باید یک تفاوت قائل شد بین رسانه فارسی زبان و رسانه ی ایرانی و انتظاراتمان  از هر کدام از این ها را مشخص کنیم.

دویچه وله، صدای امریکا، بی بی سی، تلویزیون ترکیه، تلویزیون چین، رادیو ژاپن و ده ها رسانه ی دولت های دیگر که برنامه به زبان فارسی دارند، این ها رسانه های ایرانی نیستند. این ها رسانه هایی هستند که با پول مالیات مردم آن کشورها تهیه می شوند و وظیفه ی اصلی شان ـ که درست هم هست ـ پیش بردن سیاست های آن کشورهاست. نمی شود مثلا انتظار داشت که صدای امریکا یا بی بی سی خلاف سیاست های دولت های متبوعشان (امریکا و انگلیس) عمل کنند و به نفع مردم ایران. مردم ایران مخاطبانشان هستند، اما دارنده امتیازاتش نیستند. امتیازش متعلق به امریکایی ها یا انگلیسی ها و یا هر جای دیگر است. بنابراین باید بین رسانه اپوزیسیون ایرانی و رسانه فارسی زبان تمایز قائل شد.

رسانه های  فارسی زبان اپوزیسیون ایرانی نه می تواند و نه، باید برایشان خط تعیین کرد. آن چه که اپوزیسیون ایران باید رویش متمرکز شود روی رسانه های ایرانی ست که با پول و هزینه و زحمت ایرانی ها درست شدند و باید در راستای منافع ایران ـ حالا از هر ایدئولوژی که می خواهند باشند ـ گام بردارند. این جا را هم باید به دو بخش کرد، رسانه های حزبی که وظیفه شان خیلی مشخص است، سخنگویی احزاب خودشان را دارند. راجع به همه ی مسائل صحبت می کنند، اما با دیدگاه خودشان و موظف نیستند که یک نوع تعادل برقرار کنند. این وظیفه را ندارند.

و بعد رسانه های آزاد و مستقل هستند که وظیفه شان این است که تمام نظرات را منتقل کنند و به طور بی طرفانه ـ هر چند که من معتقد به بی طرفی روزنامه نگار نیستم، روزنامه نگار بخشی از جامعه است، روزنامه نگار نظر دارد و نمی تواند آدم خنثایی باشد، تمام آدم ها نظر دارند، حالا بعضی اعتقادات سیاسی شان فرموله شده است، اما بعضی ها نه، اما با انتخاب هایی که می کنند نظراتشان را منعکس می کنند. حالا روزنامه نگار که کارش با دوربین و قلم و عکس است نمی تواند آدم بی نظری باشد، می تواند آدم منصفی باشد، یعنی علاوه بر نظرات خودش، نظرات دیگران را هم انعکاس بدهد، متأسفانه ما نه یک رسانه بسیار بزرگ داریم ـ رسانه خوب داریم ـ و نه رسانه ای داریم که قدرت این را داشته باشد که روی اکثریت مردم تأثیرگذار باشد. بنابراین نقش رسانه های ایرانی تا زمانی که یک یا دو یا سه رسانه ی بزرگ و قوی نباشد تأثیر چندانی ندارد. به نوعی روزنامه نگاران و رسانه ها نمی توانند نقش خودشان را ایفا کنند و این مسئله یکی از کمبودهاست. چندین بار در سال های گذشته حداقل دو بار (یکی کوثر و یکی بنده) تلاش شد با مراجعه به ایرانیان رسانه های قوی و بزرگ و حرفه ای درست کنیم، اما متاسفانه هنوز ایرانی ها به رسانه و نقش اش اعتقاد ندارند. برای این که حاضر به سرمایه گذاری در رسانه نیستند. بنابراین با چندین مشکل در پیوند با رسانه برخورد می کنیم. من خودم با آدم هایی صحبت کردم که می توانستند با یک درصد از درآمدشان و نه بیشتر مخارج یک تلویزیون ۲۴ ساعته حرفه ای را  تأمین کنند و اثری در جیبشان نداشت.

اگر بخواهیم رسانه های خارج از کشور و یا اپوزیسیون را آسیب شناسی بکنیم، رسانه هایی که با جمهوری اسلامی کار نمی کنند، به این مسئله می رسیم که اعتماد به و یا به عبارتی اهمیت نقش رسانه ها برای ایرانی ها بسیار کم است که حاضر به سرمایه گذاری نیستند. ملیت های دیگر کشورها که در اپوزیسیون بودند زمانی، با وجودی که تعدادشان کمتر بود و حجم درآمد مردمی که در خارج از کشورشان هم زندگی می کردند کمتر بود، تاثیرگذاریشان خیلی بیشتر از ما ایرانیان است.

چون جامعه ایرانی خارج از کشور ۵ یا ۶ میلیون، بنا به گفته ی رئیس بانک مرکزی دولت دوم آقای خاتمی، تولید ثروتش برابر با تولید ثروت جمهوری اسلامی از طریق نفت بود. اگر مثلا به لیست ۲۰ ثروتمند بریتانیا نگاه کنیم نفر نهم و چهاردهم ایرانی اند. یک بار آمار سلیکون ولی را می خواندم ۷ ایرانی در لیستش بود. یعنی کسانی که ثروت دارند. خانم انوشه انصاری ۲۰ میلیون می دهد، می رود چرخی در فضا بزند. خب ایشان با آن ۲۰میلیون می توانست یک تلویزیون حرفه ای را حدود ۶-۵ سال تضمین کند. یک ایرانی دیگر داریم که یک بورس می دهد سالی یک میلیون دلار که یک طراح، یک طرح خوب بدهد ـ چه ایرانی چه غیر ایرانی ـ به عنوان یک کار خیریه. بنابراین یا عدم اعتماد و یا عدم اعتقاد باعث می شود که ایرانی ها در رسانه ها سرمایه گذاری نکنند. یا ایرانیان اعتماد ندارند و یا اعتقاد ندارند! البته دلایل مختلفی وجود دارد برای چنین چیزی که من بارها به آن اشاره کرده ام، اما امیدوارم که به طور جدی این بحث صورت بگیرد که چرا یک جامعه ثروتمند ایرانی خارج از کشور حاضر نیست سرمایه گذاری رسانه ای کند. من تنها کسی را که می شناسم که از اول انقلاب روی این مسئله سرمایه گذاری کرد، دکتر مصباح زاده بود که با سرمایه شخصی کیهان را راه انداخت. کیهانی که خودش درست کرده بود و جمهوری اسلامی دزدیده بودش. ایشان در همان موقع توقعش این بود که این همه ایرانی در خارج از کشور با دادن آگهی این روزنامه را زنده و به رشدش کمک کنند! چیزی که ایشان بعد از چند سال لنگ انداخت و داد دست دیگران برای این که سرخورده بود. اما همین [رسانه] کمی هم که داریم به نوعی گرفتار مشکلات اپوزیسیون است. گرفتار بحث های انحرافی. همین جا هم این اتفاق افتاد. بحث شد پادشاهی یا جمهوری، در صورتی که به نظر من این بحث اصلا بحث مهمی نیست دلیلش هم این است که بحث مهم در یک جامعه دمکراتیک قانون اساسی اش هست. برای این که ما دیکتاتوری ای داریم که رأسش پادشاه نشسته، جمهوری ای داریم که موروثی شده مثل سوریه. مثل قذافی که اگر نمی افتاد قرار بود پسرش سیف جانشینش شود و یا آقای مبارک که پسرش را کاندیدای ریاست جمهوری کرده بود.

بنابراین آن قانون اساسی ست که تعیین کننده است. رسانه ها  می توانند به این بحث دامن بزنند، اما به شرطی که احزاب سیاسی، گروه های سیاسی حاضر به بحث در این مورد باشند. هر زمانی که بحث راجع به قانون اساسی یا محتوای نظام آینده می شود، تعداد مخاطبان خبرنگاران که می خواهند در این مورد صحبت کنند  به چند نفر بیشتر نمی رسد. برای عدم موضعگیری همه چیز موکول می شود به بعد. اول رژیم را بیندازیم، بعد مجلس مؤسسان درست می کنیم. بعد در مجلس مؤسسان می آییم و تصمیم گیری می کنیم.

شما وقتی می روید مجلس موسسان، چند حزب و یا ۳۰-۲۰ تا نظریه می آورند آنجا و بعد بحث می کنند که آن وقت تعیین کننده است. یعنی این طور نیست که مردم بدون نظر بروند آنجا. مثلا در مورد مطرح شدن وضعیت گروه های اتنیکی در مجلس مؤسسان. اپوزیسیون مؤظف است نظر خودش را بدهد، با فدرالیزم موافق است یا مخالف؟ باید نظرش را مکتوب بدهد که موقع تشکیل مجلس مؤسسان آن نظر در آن جا مطرح شود و این طوری ست که رسانه ها به این گونه بحث ها دامن می زنند، وقتی اپوزیسیون چیزی را مطرح نکند، رسانه ها به چه چیزی دامن بزنند؟ به بحث این که ۲۸ مرداد کودتا بود یا قیام؟ به چه درد فردای ما می خورد؟

بحث سر این است الآن که منشور کورش چقدر حقوق بشری ست، چقدر نیست، حالا مفسران خارجی هم وارد این بحث شده اند! خب بود و نبودش را من کاری ندارم. آینده ما، حقوق بشر ما نمی تواند حقوق بشر ۲۵۰۰ سال پیش باشد. ۲۵۰۰ سال پیش کسی با شکنجه مخالف نبود، حتی صد سال پیشش هم کسی مخالف نبود، بنابراین حقوق بشر ما اکنونی و جدید است. به جای صحبت در مورد آینده، ما اسیر گذشته مان هستیم. اسیر نهادهای گذشته و من فکر می کنم چون ما چیزی برای گفتن نداریم همه اش اشاره به عقب می کنیم برای این که ایده ای برای جلو رفتن نداریم. صحبت از دمکراسی می کنیم، کدام دمکراسی؟ اینجا دوست عزیز من آقای امیری، آقای قذافی و آقای صدام حسین را دمکرات معرفی کرد و گفت کاش آنها را نمی انداختند که خب آقای صدام حسین یک میلیون از مخالفانش را کشته این را سکولارهای عراقی- چه کردهای عراقی- چه سنی چه شیعه می گویند.

در واقع تغییر آن جایی که برنامه ای وجود نداشته باشد مشکل زا می شود. ببینید نسل من روی دوشش یک تغییر نظام بی برنامه است ـ شاه برود هر چه بیاید بهتر است! ـ که من از جوان هایمان معذرت هم خواسته ام ـ کسانی که هم سن من بودند و با محافل اپوزیسیون در ارتباط بودند بارها این جمله را شنیده اند. الآن هم اگر فقط گفته شود جمهوری اسلامی برود، اما جایگزینی برایش در نظر نداشته باشیم باز فاجعه است. بدتر از جمهوری اسلامی هم هست. من به شخصه فکر می کنم اگر مجاهدین روی کار بیایند بدتر از جمهوری اسلامی ست. بنابراین مسئله فقط براندازی نیست. اگر براندازی بی برنامه باشد می تواند کار بسیار اشتباهی باشد. بدون برنامه گام برداشتن برای براندازی این نظام، ریسکش خیلی زیادتر است. برای جانشینی رژیم از هم اکنون اگر کسی معتقد به دمکراسی هست باید دقیق توضیح دهد که منظورش از دمکراسی چیست؟

بنابراین رسانه ها می توانند نقش عمده ای بازی کنند و بحث گسترده ای در این زمینه باز کنند و نظرات را به گوش مردم برسانند و خوشبختانه تکنولوژی به ما این امکان را می دهد که این بحث را به ایران برسانیم و در ایران هم به آن دامن بزنیم. اما بحث باید محتوا داشته باشد. شعار نباشد. شعار مرگ بر جمهوری اسلامی دردی از مردم دوا نمی کند. در ایران مردم آن قدر درگیر مشکلات روزمره شان هستند که مسئله سرنگونی رژیم مسئله ثانویه شان هست. مگر این که امید و برنامه ای بهشان داده شود که بدانند آن چه که بعدا خواهد آمد صددرصد بهتر از این است.

دیگر سخنران این پنل دکتر بیژن افتخاری بود، که در مورد اقتصاد و رسانه صحبت کرد. دکتر افتخاری از سال ۲۰۰۸ از طریق تلویزیون اندیشه کار رسانه ای خود را همراه با آقای عرفانی آغاز کرد و این آشنایی منجر به دعوت آقای دُرمانی صاحب تلویزیون اندیشه  از او برای همکاری در بخش اقتصادی و مالی این رسانه شد. البته در تولید برنامه های اقتصادی و سیاسی برای تلویزیون اندیشه مسئولیتی چندگانه به عهده گرفت.

دکتر افتخاری سخنان خود را چنین آغاز کرد: من می خواهم از صحبت های آقای آموزگار استفاده کنم و بگویم رژیم کاری که می کند این است که جلوی صحنه را شلوغ می کند. در صحنه ی سیاسی انواع و اقسام را به جان هم می اندازد و مردم را دچار سردرگمی می کند. در زمینه رسانه بخصوص تلویزیون هم همین کار را می کند چرا که برد تلویزیون در مخاطب زیاد است. چون ۹-۸ سال است با صاحبان تلویزیون ها در ارتباط هستم در برخی موارد بدون آن که آنها خود بخواهند یا بدانند با دامن زدن به بحث های انحرافی  خواسته ی جمهوری اسلامی که همانا گیج کردن مردم و خسته کردن آنها و در نهایت ناامیدکردنشان هست را تأمین می کنند. تعداد زیاد تلویزیون های خارج از کشور، تشتت و پراکندگی ایجاد می کند و از بین خیل این تلویزیون ها شاید به تعداد انگشتان یک دست هست که به مسئله سیاسی می پردازند و بقیه فقط به بزن و برقص مشغولند که این خود یک چیزی را به ما نشان می دهد و آن این که یک اکثریت بسیار بالایی هم آنها را دنبال می کنند و همیشه برای صاحبان رسانه ها این سئوال بود که ما چکار کنیم که بتوانیم مخاطبانمان را بیشتر کنیم. تلویزیون هایی که مستقل هستند باید امکانات مالی داشته باشند و بخشی از این امکانات مالی را کمک های مردمی تأمین می کند و بخشی هم آگهی ها، که زمانی به شما آگهی می دهند که بدانند شما تماشاچی دارید، و در همین جاست که آن وقت گفته می شد برای جذب مخاطب بد نیست فوتبال هم بگذاریم، موسیقی و بحث های تاریخی و سینما و … چیزهایی هستند که مردم دوست دارند. و آن وقت می دیدید تلویزیونی که قرار بود روی مسائل سیاسی و احیانا فرهنگی متمرکز شود، رشته ی کار از دستش در می رفت. به همین دلیل هم من و هم آقای عرفانی از تلویزیون اندیشه بیرون آمدیم. البته بگویم من هرگز آقای دُرمانی را متهم نمی کنم چرا که ایشان هر وقت صورتحساب های مالی را آخر ماه نشان می داد می دیدیم ۵۰ هزار دلار کم است.

تلویزیون های اندیشه و پارس درست است که روی مسائل سیاسی متمرکز هستند، اما چیزهای دیگر هم دارند. تمام این تجربیات  باعث شد که من و آقای عرفانی تصمیم گرفتیم مستقلا یک تلویزیون دایر کنیم و خوشبختانه باید بگویم که با کمک های مردمی ما توانسته ایم روی پای خود بایستیم. کاری که ما کردیم این است که وقت برنامه ها را در اختیار گروه های سیاسی قرار می دهیم و از آنها انتظار داریم بابت این سرویس پولی بپردازند تا ما هم بتوانیم مخارج تلویزیون را بپردازیم و خوشبختانه ۴۰درصد از مخارج تلویزیون از این طریق به دست می آید و ۶۰درصد دیگرش هم کمک های مالی مردمی ست. تا زمانی که من آنجا بودم می گفتیم ما از داخل  کمک مالی نمی گیریم به خاطر خطراتی که دارد، اما عزیزانی که از داخل می آمدند به دبی یا ترکیه یا جمهوری آذربایجان از آن جا به حساب ما پول می ریختند. بنابراین من فکر می کنم که این ها می تواند یک تجربه در یک اشل کوچک برای اپوزیسیون باشد.

وقتی آقای رأفت می گوید که شما باید رسانه ای داشته باشید که حرف تان را بزند، این یک تجربه پشتش خوابیده و کاملا هم درست است، برای این که ما می توانیم یک تلویزیون داشته باشیم.

اگر اپوزیسیون می خواهد کار کند و تأثیرگذار باشد باید یک رسانه داشته باشد و این پول می خواهد. مسئله ای که من آن موقع که در تلویزیون اندیشه بودم، خودم باهاش درگیر بودم. ما با چند ثروتمند معروف ایرانی از آقای امیدوار مالک eBay، آقای دیوید نظریان، یکی از برادران قرمزی و آقای کردستانی تماس گرفتیم و برایشان توضیح دادیم که ما یک رسانه ای هستیم و مشکل مالی داریم و اگر شما به ایران تان علاقمند هستید کمک کنید. هیچ کدامشان رد نکردند و گفتند ما هیچ مشکلی نداریم کمک کنیم، اما بار اول است که شما را می بینیم. متأسفانه ما تجربه خوبی نداریم و در این مورد سوء استفاده های زیادی شده است.

یادتان می آید به ۲۰۰۸ همان موقع که احساسات قلیان کرده بود و عده ای از این احساسات سوءاستفاده می کردند و خاک وطن و باد وطن و مجسمه اعلیحضرت می فروختند و می گفتند ما می خواهیم یک انقلاب حسابی برایتان راه بیندازیم! و خب یک عده مورد این سوءاستفاده ها قرار گرفتند و ناراحت شدند بنابراین باید یک مجموعه ی مورد اعتمادی باشد، کار کند تا آدم ها بهش اعتماد کنند. رسانه باید اعتماد جامعه را به دست بیاورد. ببینید تا اپوزیسیون خارج از کشور نتواند اعتماد جامعه را در داخل و خارج به دست بیاورد، هیچ کاری نمی شود کرد. شما خودتان را جای مردم ایران بگذارید، آنها وقتی امیدی ندارند مجبورند دائم بین بد و بدتر انتخاب کنند، چون چاره ای ندارند. می گویند شما که کاری نمی کنید حداقل من بروم به روحانی رأی بدهم جلوی این جلیلی را بگیرم. من اسیرم و باید کاری بکنم. بنابراین مهم ترین کار اپوزیسیون و مشخصا رسانه اپوزیسیون اعتمادسازی است.

اگر مجموعه بتواند گام های منطقی و عاقلانه بردارد:

۱- براندازی؛

۲- زمان گذار که قرار است انتخابات آزاد صورت بگیرد در این فضا که باید زندگی روزمره مردم ادامه داشته باشد،  چه برنامه و طرحی دارد؛

۳- دوران پس از گذار. ما بعد از انتخابات در کشورمان چه طرح و برنامه ای داریم برای اقتصاد، محیط زیست و… آینده ایران  را چگونه می بینیم و ایران به کدام سمت و سو می رود.

کیانوش توکلی مدیر سایت ایران گلوبال و وبلاگ نویس است. اداره ی اتاق گفتگو، مدیریت کمیته دانمارکی حقوق بشر در ایران در سال های۹۴ تا ۹۶- چاپ نشریه پژواک به سه زبان فارسی، دانمارکی و انگلیسی با محتوای حقوق بشری را در کارنامه ی خود دارد. از دیگر تجارب او چهار سال کار با رادیو زحمتکشان افغانستان است. با فروپاشی شوروی افکار چپ خود را کنار می گذارد و هم اکنون خود را یک لیبرال معرفی می کند.

او با اشاره به این که در هیچ کار سیاسی شرکت نمی کند، اما چون این میزگرد آسیب شناسی اپوزیسیون را مطرح کرده و در واقع کارش گفتمان سازی است، حاضر به شرکت در این برنامه شده است. او سخنانش را این گونه آغاز کرد:

در سال ۲۰۰۴ مقاله ای به نام دمکراسی دیجیتالی نوشتم که گفتم این دمکراسی خارج از حکومت های دیکتاتور و یا دمکرات عمل می کند. خلاصه کنم انتخابات ترامپ نشان داد که ما از عصر رسانه رد شدیم و به مرحله دوم دمکراسی دیجیتال رسیدیم و شبکه های اجتماعی پشت سر آقای ترامپ بود. ۳۰ میلیون نفر هم عضو توئیتر آقای ترامپ بودند. ۲۰ میلیون هم عضو فیس بوک بودند، یعنی ۵۰میلیون نفر از آقای ترامپ بدین وسیله حمایت کردند. در حالی که روزنامه نگارهای رسمی عملا از هیلاری حمایت کردند و به جای روزنامه نگار اکتیویست شده بودند، این اتفاق افتاد.  حالا در ایران جدا از رسانه هایی که وجود دارد، شبکه های اجتماعی هستند که اهمیت بسیار زیادی دارند و می توانند نقش مهمی در ایران بازی کنند.

دوستان پرسشگری و انتقاد مهم است و لازم. نقد صریح باعث به وجود آمدن بحث می شود. سایت ایران گلوبال به جرأت می توانم بگویم بی سانسورترین رسانه ی فارسی زبان است. ما برای فکر هیچگونه سانسور و مانعی نداشتیم. چه سلطنت طلب، چه تجزیه طلب، چه جمهوریخواه. این تجربه شخصی خودم و کشور دانمارکی که در آن زندگی می کنم هست. بعد از جنگ جهانی دوم طرفداران هیتلر دیگر جایی در آلمان نداشتند و این ها می آمدند در دانمارک و برای خودشان تبلیغ می کردند. در دانمارک هیچ حزب و تشکیلاتی ممنوع نیست چون وقتی ممنوع می شوند زیرزمینی می شوند. تجربه شخصی خودم هم به من همین را می گوید. من، هم زندانی زمان شاه بودم و هم زندانی جمهوری اسلامی. به دلیل نداشتن دمکراسی و آزادی، ایده های سیاسی به ما به ارث می رسید. مثلا اگر دوستم مجاهد بود من هم می رفتم مجاهد می شدم، یا اگر کمونیست بود من هم کمونیست می شدم، چون من هیچ اندیشه و فکری نداشتم. ما نقد و پرسشگری را در جامعه سیاسی متداول نکردیم و متاسفانه هنوز هم همین طور است.

مریم نایب یزدی یکی دیگر از سخنرانان میزگرد رسانه ها، در ابتدا گفت زبان اول اش انگلیسی ست و فارسی را خیلی راحت صحبت نمی کند، اما مایل است به خاطر احترام به هموطنانش در ایران که صحبت های او را می شنوند به فارسی حرف بزند:

من ۲۷ سال پیش با برادرم و مادرم از ایران آمدیم بیرون(۱۹۸۹) وقتی آمدیم کانادا من ۵ سالم بود. در کانادا بزرگ شدم. زیاد ایرانی دور و برم نبود. دوستان ایرانی ام هم مثل خودم یا این جا بزرگ شده بودند، یا این جا به دنیا آمده بودند و با همدیگر انگلیسی صحبت می کردیم. در خانه “پینگلیش” صحبت می کردیم. یک جمله کامل فارسی را نمی توانستم بگویم و با فرهنگ ایران هم آشنایی نداشتم. تا سال ۲۰۰۳ که بیست ساله بودم با مامانم برای عروسی دختر دائی ام رفتم ایران. من وحشت می کردم برگردم به ایران. تصوری که از ایران داشتم تصویر تبلیغاتی غرب بود که من دیده بودم و به عنوان یک زن جوان می ترسیدم که برم ایران. موقعی که برگشتم از ایران تصورم عوض شد. دیدم آن فکری که می کردم نبود. به ایران و ایرانی علاقه پیدا کردم و خیلی منو تحویل گرفتند. بالاخره من توریست بودم اونجا. خیلی از من پذیرایی کردند و من از آن جا خوشم آمد. وقت خوبی داشتم. آن قدر بهم خوش گذشته بود که حتی نمی خواستم برگردم کانادا. من کانادا را خیلی دوست داشتم و هنوز هم دارم. وقتی برگشتم خیلی گریه کردم. دانشجو بودم آن موقع. خیلی علاقه پیدا کردم به ایران و فرهنگ ایران و شروع کردم به جستجو کردن توی اینترنت و کتابخانه ها، ولی چیزی که متوجه شدم این بود که اطلاعات عمومی در مورد ایران به زبان انگلیسی خیلی محدود بود.

خودم شروع کردم به پروژه های مختلف که نزدیک بشوم به فرهنگ ایران. یک چیز دیگه هم اضافه کنم در ۲۰۰۳ که من ایران بودم، می دونستم حجاب اجباریه. مردم حقوق اولیه شون رو ندارند ولی من دید غربی داشتم اون موقع. اون دیدی که غربی ها می گویند فرهنگشونه و ما حق نداریم قضاوتشون کنیم. من هم این دید غربی ها را داشتم که آره حقوق اولیه شون رو ندارند اما این فرهنگشونه!

سال ۲۰۰۹ با انتخابات ریاست جمهوری زندگی من عوض شد. موقعی که عکس هایی که از داخل پخش می شد و ویدیوهایی که از داخل توی فضای مجازی می دیدم، زندگی من عوض شد. من توی چشم های مردم نگاه می کردم و خودم را توی چشم هاشون دیدم. می دیدم این ها خواهر و برادرهای من هستند. بعد شعارهایی که می دادند و صداشون روی من خیلی تأثیر گذاشت. من می دونستم که آن موقع تمام خبرگزاری های غربی را جمهوری اسلامی ممنوع کرده بود. بعد من آدم آزاد داشتم می دیدم که این جوونای ایرانی دارند جانشان را در خطر می گذارند، تا این اطلاعات را به من برسونند پس وظیفه ی منِ آزاد این است که این ها را پخش کنم و برسانم به رسانه ها و مردمی که در غرب زندگی می کنند. آن موقع که یک ویدئو را دیدم در واقع لحظه ی بیداری من بود. یک خانم جوانی روی پشت بام خونشون، در حالی که صدای الله اکبر مردم شنیده می شد و فقط صدای خانمه رو می تونستید بشنوید داشت این شعر رو می خووند: “این جا کجاست” و توی این شعر گفته بود که ما با سکوت داریم اعتراضمان را به دنیا می رسانیم، اما تنها هستیم، کسی به فکر ما نیست. در واقع این پیامش بود. این روی من خیلی تأثیر گذاشت. برای این که می خواستم آن خانم را پیدا کنم و بهش بگم که تنها نیستی ما باهات هستیم و این اولین چیزی بود که من از فارسی ترجمه کردم با کمک مامانم. شعر را گذاشتم روی فیس بوکم برای دوستانم. دوستام بیشترشون غیر ایرانی بودند و من دوست داشتم که آنها بفهمند و درک کنند که این زن چه می گوید. از آن جا کارم شروع شد. اون تابستون تظاهرات  ادامه داشت و من یک تصمیم گرفتم و هنوز پشت تصمیمم ایستاده ام. دیدم که مردم ایران دارند برای آزادی مبارزه می کنند و جانشان را گذاشتند که حتی بمیرند، بازداشت شوند و توی خیابان اند و تا لحظه ای که مردم ایران دارند مبارزه می کنند برای آزادی، من می خوام زندگیم رو  بگذارم تا اونها به آزادی برسند. من این تصمیم رو گرفتم و اولین بار حس می کردم یک هدف دارم و خوشحال بودم. همان تابستان توی تیرماه بود که مایکل جکسون فوت کرد. وقتی آقای جکسون فوت کرد همه، مردم ایران را فراموش کردند و این خبر شد صدر خبرها و رسانه های غربی از جریان ایران گذشتند، ولی مردم هنوز توی خیابون بودند. من اون موقع خیلی ترسیدم چون دیدم اون ها خیلی تنها شدند. چون مطبوعات در ایران که نمی توانستند کاری بکنند، رسانه های غربی هم اون ها را فراموش کردند. همان موقع من یک بلاگ درست کردم به نام  Persian to English . من فارسی ام خیلی بد بود. سیاستم صفر بود. در مورد سیاست هیچی نمی دونستم. فقط می دونستم باید صدای این ها رو برسونم به جهان. فقط این را می دونستم. چیز دیگری نمی دونستم. رفتم روی فیس بوک یک اعلامیه نوشتم که هر کسی که فارسی و انگلیسی بلده بیاید با همدیگر کار کنیم. حرفه ای لازم نیست باشید. تعجب کردم. یک سری آدم آمدند. گفتند که ما عشق و علاقه داریم و می خواهیم کمک کنیم. خیلی هاشون مثل من بیرون از ایران بزرگ شده بودند، اما فارسی شون از من بهتر بود. من توی دانشگاه ادبیات خونده بودم و مطالب را ادیت می کردم. یک پروسه ی ترجمه داشتیم و مطالب را منتشر می کردیم. اون موقع کس دیگری این کار را نمی کرد. برای همین مطبوعات غربی وبلاگ ما را دنبال می کردند. ما خواننده زیاد داشتیم. من خودم را مطرح نمی کردم و پشت پرده کار می کردم. حتی اسمم روی سایت نبود. همه چیز با هیجان و عالی بود. حتی گروه های سیاسی خارج از ایران که هیچ وقت با هم متحد نبودند، آن تابستان متحد شده بودند. گروهی که خیلی از این عکس ها و ویدئوها را پخش می کرد، گروه مجاهدین بود که از طریق “ایران خبر” یک رسانه ای که شایع بود دست مجاهدین است خبرها را پخش می کردند و خب یک سری اش اغراق آمیز بود. سازمان مجاهدین (این ها را بعدا متوجه شدم) به گروه های سیاسی گفته بود که شما می توانید منبع ما را استفاده کنید و تصویرها را استفاده کنید و نیازی هم نیست که به ما کردیت بدهید. شما استفاده کنید و اسم خودتان را هم بگذارید رویش. همه داشتند با همدیگر خوب کار می کردند. من هم نمی دانستم که سازمان مجاهدین چی بود و کی بود. هیچ اطلاعاتی نداشتم. بعد آذر ماه ۸۸ همه چیز عوض شد. چرا؟ با ۱۶ آذر شروع شد. اعتراضات مردم رادیکال شد. دیگه منتظر رهبر نبودند که بهشون بگه برند توی خیابون. مردم توی خیابون بودند و شعارهایشان خیلی تند شده بود. از رأی من کو به مرگ بر جمهوری اسلامی، مرگ بر ولایت فقیه، مرگ بر خامنه ای رسیده بود. من هم به عنوان کسی که تصمیم داشتم فقط صدای آنها باشم، این ها را ترجمه می کردم، برای این که این ها توی خیابون همین شعارها را می دادند. اصلاح طلب ها در آذر ۸۸ خیلی ترسیدند. دیدند مردم دارند رادیکال می شوند و اگر مردم موفق بشوند که این رژیم را بیاورند پائین، اونها هم باید بروند. نه لزوما، نه لزوما! اگر اعتماد به نفس داشتند می توانستند بیایند با مردم همبسته باشند و در کنار مردم بایستند، ولیکن آنها نان و خوراکشان را از جمهوری اسلامی می گیرند. آنها حاضر نبودند با جنبش آزادی مردم بایستند. برای این که می خواستند قدرت خودشون را حفظ کنند. بنابراین اون ماه یک کمپین درست کردن که جنبش آزادی مردم را سرکوب بکنند و اولین کاری که آن ماه کردند یک کمپین ضد مجاهدین آغاز کردند. من متوجه شدم مجاهدین چی اند. چه جوری متوجه شدم، برای این که به من این اتهام رو چسبوندند. من یک زن مستقل و جوون فقط می خواستم صدای مردم ایران باشم. بنابراین اونها خیلی می تونستند از این صدا استفاده کنند. برای این که مردم ایران توی این سی سال اعتماد به نفسشون کم شده، حتی ارزش خودشون رو نمی دونند چیه؟ خیلی ها نمی دونند حقوق اولیه حقه شونه. برای همین خیلی ها با این کمپین ضد مجاهدین سعی کردن منو خراب کنند، نتوانستند. اما چیزی که شد، خیلی ها شروع کردن به این سئوال که این دختر چی می خواد؟ چرا اینجاست، چرا داره این قدر فعالیت می کنه، چرا زندگیشو گذاشته برای این؟ این حتما یه چیزش هست! این حتما یک هدفی داره! پول می گیره از عربستان یا از مجاهدین یا از یکی داره پول می گیره. ما تمام کارمون داوطلبانه بود. یک قرون از کسی پول نگرفتیم و از ته دلمان این کار رو کردیم و الان ۷ سال است که داریم فعالیت می کنیم و هنوزم داوطلبانه کار می کنیم که البته اشتباه است. ما نباید داوطلبانه کار کنیم، ما باید فاندریزینگ داشته باشیم که حجم کارمان را ببریم بالا ولی متاسفانه بین جامعه ایرانی پول جمع کردن تابو است. من جرأت نمی کردم یک قرون پول جمع کنم چون همین طوریش هم یک عالمه شایعه بود پشت سر من. ولی من هیچ موقع به این شایعه ها جواب ندادم. می گفتم باید روی هدفم فوکوس کنم و اجازه نمی دهم مرا منحرف کنند. بعد تاسوعا و عاشورا شد. خونین ترین تظاهرات شاید از دوره انقلاب ـ شاید، نمی دانم صددرصد ـ بعد آقای منتظری چند روز بعد عاشورا مراسم خاکسپاریش بود که خیلی از مردم ایران و فعالان حقوق بشر رفتند به مسیر قم که اون جا همه بازداشت شدند در مسیر قم. دومین موج دستگیری ها شروع شد. اولین موج روز انتخابات بود. یادم رفت ـ موقعی که گروه های سیاسی همه با هم متحد بودند بعد از این که اعتراضات رادیکال شد، این ها پراکنده شدند و یک سایتی به نام جرس به وجود آمد که ما اون موقع نمی دانستیم این ها کی بودند. چون همگی با هم خوب بودیم و متحد. کسی اون موقع چیزی را زیر علامت سئوال نمی برد که جرس مال کیه؟ حتی هواداران مجاهدین، من متوجه شدم که دارند لینک های جرس را منتشر می کنند. کسی نمی دانست در آن موقع که پسر رفسنجانی پشت این وب سایت بود. این جرس شروع کرد برای ۲۲ بهمن مردم را برای اعتراضات دعوت کرد که به خیابون بریزند، اما کاری که کردند و جزو نقشه شون بود یک هفته قبل از تظاهرات ۲۲ بهمن این ها همه ی نقشه هایی که می خواستند مردم را در آن جاها جمع کنند پخش کرده بودند. خب معلومه که اگر این نقشه ها را پخش کنی مأموران جمهوری اسلامی می روند اونجاها رو قبل از این که مردم جمع شوند جلویشان را می گیرند. از ۸ صبح ما داشتیم پخش زنده ترجمه می کردیم. لحظه لحظه ی آن روز یادمه. هشت صبح جنبش آزادی مردم سرکوب شد و آنها نتوانستند جمع شوند. اون روز روی مردم ایران خیلی تأثیر منفی گذاشت. مردم ایران اعتماد به نفسشان برگشته بود، پر از هیجان بودند، یک دفعه همه چیز سرکوب شد. بعد دیگه همه برگشتند توی خونه هاشون. اعتراضات خیابانی هم که کمتر شده بود، سرکوب شد در واقع. من هم کارم عوض شد. از ترجمه کردن اعتراضات شد ترجمه کردن بازداشت، ترجمه کردن اعدام. یکی آزاد شد، یکی اعتصاب غذا کرد، یکی رفت مرخصی. این شد کار هر روز من. هر صبح تا شب. زندان. اعدام. خیلی از مترجم های من غیبشان زد. همه داوطلبانه کار می کردیم، تلفن زدم بهشون که چرا دیگر ترجمه نمی کنید؟- من که زورشان نمی کردم- گفتند مریم حقیقتش را بگوییم ما افسردگی گرفته ایم، ما فول تایم کار می کنیم، می آییم خانه وقت نداریم با خانواده هایمان وقت بگذرانیم، باهاشون باشیم. ما که اکتیویست نبودیم، ما فقط آمده بودیم کمک کنیم. ما که نمی خواستیم زندگی مان را برای این کار بگذاریم و به نظر می رسه که جمهوری اسلامی نمیره حالا حالاها و این یک چیز طولانی مدت است و ما می خواهیم برگردیم به زندگی عادی مان.

من قضاوتشون نکردم و درک کردم، اما تصمیم گرفتم در تابستان ۲۰۰۹ با مردم بایستم و گفتم من باید ادامه بدهم. آن موقع من وب سایت هم داشتم و حس مسئولیت داشتم. ولی تنها بودم، پول نداشتم از ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۲ یک افسردگی شدید گرفتم ولی کارم را ادامه می دادم. توی مردم نشون نمی دادم که افسردگی دارم. خیلی مثبت خودم را به مردم نشون می دادم. چون می خواستم امید بدهم، اما خیلی افسرده بودم. خلاصه به یک جا رسید که من باید تصمیم می گرفتم یا باید از بین بروم یا باید خودم را قوی تر بکنم. من متوجه شدم که من در واقع همیشه یک قدم پشت جمهوری اسلامی بودم. اون ها می روند یک جنایتی انجام می دهند و من می روم گزارش می دهم. اونا می روند اعدام می کنند من گزارش می دهم. من گزارشگر شده بودم در واقع، که هیچ ایرادی نداشت، چرا که ما به گزارشگر نیاز داریم، اما من هدفم این نبود که گزارشگر بشوم. برای همین من حس کردم که خودم هم زندانی شدم و تصمیم گرفتم که اگر بخواهم پشت مردم ایران بایستم باید کار درستی انجام بدهم. مرحله ی اول این است که مردم ایران برای آزادی های خودشون مبارزه کنند. اگر مردم ایران اعتماد به نفس ندارند، اگر ارزش خودشون را نمی دانند، اگر حس کنند حق اولیه ما نیست، چگونه بروند و تلاش کنند برای آزادی؟

تا زمانی که مردم ایران اعتماد به نفس ندارند صددرصد می روند در انتخابات جمهوری اسلامی شرکت می کنند و این حقشونه. من هیچ وقت ایراد نمی گیرم و قضاوتشون نمی کنم من هم اگر ایران بودم شاید شرکت می کردم، برای این که فقط یک ذره راحت تر نفس بکشیم. برای همین امروز می خواهم راه حلی به شما بدهم. من الآن دارم یک پروژه می سازم که به امید خدا ماه دیگر آغاز می شود به نام This is Iran اینجا ایران است. در واقع داریم جواب آن خانمه که گفت این جا کجاست را می دهیم. هدف این پروژه ترجمه است، ترجمه روزانه. ما می خواهیم قلب مردم ایران را به قلب مردم غرب نزدیک کنیم که همدیگر را بیشتر درک کنند. اگر مردم بیرون، و نه فقط ایرانیان بیرون، مردم غیر ایرانی بتوانند شرایط ایران را بهتر درک کنند از طریق نامه های زندانیان سیاسی، از طریق بیانیه های حقوق بشری، از طریق دلنوشته های مردم عادی که توی بلاگ ها و فیس بوک هایشان می نویسند، ما می توانیم به مردم ایران اعتماد به نفس دهیم. مردم ایران اعتماد به نفس ندارند برای این که حس می کنند تنها هستند و تا زمانی که این حس را داشته باشند از آقای روحانی حمایت می کنند، از آقای خاتمی حمایت می کنند، از آقای رفسنجانی حمایت می کنند. اگر فکر کنند تنها نیستند و مردم جهان پشتشان هستند، مردم ایران ثابت کرده اند که می توانند برای آزادی خود بایستند و مبارزه کنند. اونها فقط به اعتماد به نفس نیاز دارند. به امید نیاز دارند. ما می توانیم فقط با تحویل گرفتنشان این را راحت بهشون بدیم و نشون بدیم که تنها نیستند و ما پشتشان هستیم.

در این پروژه خیلی ها هستند و ما خیلی با هم کار کردیم، زندگی مان را گذاشتیم برای این کار و بیشتر کسانی که در این پروژه  هستند داخل ایران بودند و یا هنوز هستند. آنهایی که نیستند مجبور شدند فرار کنند. آنها روزنامه نگار هستند، مترجم هستند، خبرنگارند، بعضی هاشون سه ساله که توی ترکیه گرفتارند و مصاحبه اولشان را از یو ان نگرفته اند.  اونا الان برای ۱۵ دلار در روز برای ۱۳ ساعت کار دارند جون می کنند برای این که حق کار در ترکیه ندارند. برای همین ما یک پروژه درست کردیم و یک فاندینگ که این ها بتوانند زندگی کنند و هنوز هم ما بتوانیم کار بکنیم و حجم کار را بالا ببریم. من به شما می گویم ما همه باید همکاری بکنیم و از همدیگر حمایت کنیم. اگر بتوانید کمک مالی بکنید که چه عالی، اگر نه کمک معنوی کنید و یا اگر ترجمه بلدید و یا می توانید در پخش اخبار کمک کنید. خلاصه هر گونه کار داوطلبانه می توانید بکنید بیایید با همدیگر کار کنیم. ما باید صدای مردم ایران باشیم.

سخنران بعدی نیک آهنگ کوثر است. او خود چنین شروع می کند: اسم مادرم نیکی ست. اسم پدرم آهنگ به معنی قصد. در نتیجه اسم من شد نیک آهنگ کوثر.

زمین شناسی خواندم در ایران، در مرحله فوق لیسانس رسوب شناسی خواندم و شاگرد اول شدم که البته برای دوستانم جوک بود که منی که اصلا درس نمی خواندم و فقط کاریکاتور استادانمان را می کشیدم چه شد؟ و جوک دوم هم این بود که به خاطر این که به سربازی نروم از تز فوق لیسانسم دفاع نکردم.

سال ۱۳۷۰جزو هیئت تحریریه گل آقا شدم. بعد از آن هم در کنار آن در مجله همشهری و مجله آب، فاضلاب طرح زدم. با نشریات زیادی کار کردم. دبیر یک نشریه دو زبانه سیستم های سطوح آب باران بودم که یک سال و نیم آن را منتشر می کردم، اما از همه ی این ها گذشته پیش از آن که بخواهم زمین شناس باشم و روزنامه نگار باشم از بچگی کنار پروژه های مهار سیلاب و تغذیه مصنوعی در کنار متخصصان خوب کار کردم و چیزی که از بچگی یاد گرفته بودم این بود که چگونه می توان آب را ذخیره کرد، آب را پاس داشت و سیلاب را به خاک سیاه نشاند. این را از بچگی یاد گرفتم و احتمالا چون دوست داشتم همه چیز را به خاک سیاه بنشانم از به خاک سیاه نشاندن سیاستمداران که از حقوق مردم در راه پروژه های نفتی و آبی  دزدی می کردند لذت می بردم، شاید هم برای همین روزنامه نگار شدم.

و اما این همایش بررسی اپوزیسیون است. آسیب شناسی اپوزیسیون. من از صحبت هایی که از این دوستان در این نشست سه روزه شنیدم بیشتر تعریف از خود بود.  مورد دیگر میانگین سنی در اپوزیسیون بود. بین کسانی که می خواهند تأثیرگذار باشند بر جامعه ی جوان ایرانی، با جوانان یک فاصله می بینم. انتقال تجربه خیلی خوب است، اما این فاصله همچنان هست و فکر کنم یکی از راه های پر کردن این فاصله رسانه است. ما با اپوزیسیونی طرف هستیم که از نقد خودش بیزار است. با اپوزیسیونی طرف هستیم که خالی بندی را جزو واجبات می داند و دائم از خود تعریف می کند. ما با کسانی طرفیم که قد معنوی کوتاهی دارند، اما جلوی آینه معقر ایستاده اند و خودشان را غول می پندارند. از این خبرها نیست. لااقل از چشم من روزنامه نگار که بیشتر دوست دارم نیمه ی خالی لیوان را ببینم این گونه نیست. خانم نایب یزدی به تجربه ی بسیار مهمی در سال ۲۰۰۹ اشاره کردند.  مسئله ی جرس را گفتند و اسب تروا که چه آسیبی زد به اپوزیسیون و جنبش مردم ایران و کسی مسئولیت نپذیرفت. من اطمینان دارم جنایت آشکار همراه با خواست یکی از رهبران سیاسی داخل ایران یعنی هاشمی رفسنجانی بوده است.

رسانه باید در خدمت قدرت و حزب و گروه سیاسی باشد یا در خدمت مردم؟ برداشت ها متفاوت است. گروه های اپوزیسیون می گویند ما طرفدار مردم هستیم و می خواهیم خواست مردم متحقق شود، اما در عمل همیشه این چنین نیست.

رسانه آیا منتقل کننده واقعیت هست یا قراره ابزار پروپاگاندا باشد؟ که متأسفانه گندش را خیلی ها در آوردند.

خیلی از مخاطبان رسانه ای می خواهند که صدایشان باشد، اما رسانه باید واقعیت ها را منتقل کند یا چیزی که مردم خوششان می آید؟ آن کسی که پرسپولیسی ست از رسانه پرسپولیسی خوشش می آید، آن کسی که استقلالی ست از رسانه استقلالی. در سیاست هم همین طور است. برخی ها دوست دارند رسانه “اینترتینشان” کند. نه، رسانه به آن مفهومی که ما داریم از روزنامه نگاری صحبت می کنیم کارش “اینترتین” نیست. روزنامه آن نیست که طرف یک حرفی بزند و بعد از شما بپرسد که نظر مثبت تان راجع به کاری که من کردم چیست؟ رسانه وظیفه مهمش ایجاد احساس نیاز به درک مسائلی هست که از دید مردم پنهان مانده و چیزهایی هست که حقوق مردم را به آنها معرفی می کند. این جزو مواردی ست که معمولا به آن توجهی نمی شود. من خیلی صریح می گذرم و به این نکته اشاره می کنم که اگر بخواهیم بدانیم رسانه چیست باید قواعد رسانه را بشناسیم. معمولا همه از رسانه صحبت می کنند، اما از قواعد رسانه صحبت نمی کنند، چرا که در جاهایی ما می توانیم ناقض امر رسانه باشیم.

ما چند قاعده و تعریف از رسانه داریم. ۹ قاعده تثبیت شده

تعهد روزنامه نگاری به بیان واقعیت: واقعیت آن چیزی نیست که من دوست دارم بشود، واقعیت این نیست که من دوست دارم هیلاری کلینتون بشود رئیس جمهور و برای همین نقاط ضعفش را نگویم. واقعیت این است که مردم چه می خواهند و چه نکاتی را به دنبالش هستند. آمار و نظرسنجی واقعی چی هست، نه نظرسازی که من دوست دارم.

روزنامه نگاری نخست به شهروندان وفادار و مقید است، یعنی من روزنامه نگار وظیفه ام این است که در خدمت شهروند باشم. روزنامه نگار باید حواسش باشد که منافع شهروند چی هست. مثلا منافع شهروندان این است که در ۲۸ مرداد این طوری می شد یا آن طوری، یا چیزی به او داد که در آینده بتواند از آن استفاده کند. متاسفانه در این جا بیشتر به گذشته پرداختیم، اما اگر کار سخت را نباید انجام داد چرا این جاییم!

نظم روزنامه نگاری با بررسی و صحت مطالب ممکن است. باید مطالب مستند باشد. تهمت زنی را در قمپوزیسیون در این ۳۷ سال دیده ایم. دست اندرکاران باید  استقلال خود را از چیزی  که گزارش می دهند حفظ کنند.

آیا روزنامه نگاران اصلاح طلب می توانند خودشان را از اصلاحات دور کنند؟ نه، پروپاگاندا، تبلیغات و بولتن های حزبی با کار رسانه ای فرق می کند.

رسانه باید به عنوان ناظر مستقل و با قدرت عمل کند.

رسانه های  امریکا را در طول این چند ماه دیدیم از زمان توافق هسته ای، مجله نیویورک تایمز آمد راجع به بن رودز در سیستم کاخ سفید برای تحت تأثیر قرار دادن افکار عمومی و مجاب کردنشان صحبت کرد و بحث اکو چمبر مطرح شد و معلوم شد که گروهی از  روزنامه نگاران دقیقا منعکس کننده نظرات کاخ سفید بودند. بن رودز و لابی ها و اتاق های فکر هم نقش داشتند. چند بنیاد مالی مثل پلاشرز هم نقش داشتند برای هزینه ی انتشار مطالب و بعد معلوم شد که آقای موسویان هم سالی ۶۰هزار دلار هزینه چاپ مطالبشان می شده. آقای موسویان که سفیر جمهوری اسلامی بود در آلمان در زمانی که ترور میکونوس اتفاق افتاد و الآن در دانشگاه پرینستون موقعیت دارد و هزینه ها را دیگران دارند تأمین می کنند.  روزنامه نگاران امریکایی این مسائل را دنبال نکردند چون می دانستند آقای بن رودز ارتباطشان را با کاخ سفید قطع می کند و مانع از دسترسی اطلاعات به آنها می شود. آقای بن رودز واقعا در این دوره روزنامه نگاران را به “فواحش” رسانه ای تبدیل کرد. من بحث جنسیتی نمی کنم، اما این روزنامه نگارانی که در خدمت کاخ سفید بودند آبروی خودشان را بردند و متاسفانه خیلی از روزنامه نگاران لیبرال امریکایی تبدیل شدند به کسانی که به جای این که با مسائل مستقلانه برخورد کنند، در خدمت قرار گرفتند.

رسانه باید فضایی برای تفکر و تفاهم عمومی ایجاد کند. فضا ایجاد کند که همه حرف هایشان را بزنند. تهمت نزنند، اهانت نکنند، هویت افراد را زیر علامت سئوال نبرند؛ هویت جنسی، دینی، عقیدتی. همه باید فضا داشته باشند اما با احترام با هم حرف بزنند. دست اندرکاران باید اجازه رجوع روزنامه نگار به وجدان شخصی خودش را فراهم کند، همان طور که آقای رأفت گفت روزنامه نگار بی طرف نیست، روزنامه نگاری باید به سمت بی طرفی میل کند. به سمت گفتن واقعیت نه جانبداری از هیلاری کلینتون یا ترامپ.

رسانه باید اخبار را جامع اما در حداقل خودش منتشر کند. روزنامه نگاری باید به پنج دبلیو Who, What, Why, When, Where پاسخ بدهد.

رسانه باید در جهت انتشار مطلب جالب، مهم و مربوط کار کند. نگاه کنید ببینید چندتایشان مربوط است، چندتایشان نامربوط است. بحثی داریم به نام advocacy journalism  یعنی با یک دید خاصی روزنامه نگاری شود. مثلا با دید حقوق بشری، با دید اقتصاد راست، نگاه اقتصادی چپ، نگاه آزادی همجنسگرایان روزنامه نگاری کنید، اما این باعث نمی شود که نگذارید طرف مقابل نظرش را مطرح کند.

سانسورچی ترین مجموعه اصلاح طلبان بودند که اکثرا ریشه امنیتی داشتند و جالب است که وقتی این ها آمدند خارج این آدم های امنیتی بودجه های هنگفت گرفتند. رسانه هایی که ما در داخل کشور داریم اصلاح طلب، اصولگرا، مستقل، محلی، در رده های مختلفه. من با تعریفی که از بچه های داخل شنیدم، با شرف ترین مدیران روزنامه ها از نظر تأمین همکارانشان اصولگراها بودند، و بی شرف ترین شان اصلاح طلب ها بودند. بروید و بررسی کنید روزنامه ی فرهیختگان چه بلایی بر سر کادر خودش آورد و چطور سانسور کرد. من همه ی این ها را از نزدیک دیدم. من سه سال بازرس انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران بودم. من از نزدیک چیزها را دیدم و لمس کردم.

و اما به عنوان بخش آخر که می خواهم صحبت کنم، می خواهم راجع به رسانه نسبتا ایده آل خودم که متناسب با شرایط خارج از کشور است صحبت کنم. به نظرم به جای راه اندازی رسانه های جدید باید بنیادی بر پا کرد که کمک های مالی خود را صرف رسانه های واقعی خارج از کشور کنند. چرا باید تا ابد چشم مان به وزارتخارجه این کشور یا آن کشور باشد؟ چرا باید کاسه ی گدایی در دست گیریم و التماس کنیم تا این ماه و آن ماه به ما پول برسانند؟

چرا باید فاصله میان فروشندگان تبلیغات و اعضای هیئت تحریریه وجود داشته باشد. در نظر بگیرید مجموعه ادیتوریال به هیچ عنوان نباید به آگهی ها ارتباط داشته باشند. نباید تحت تأثیر خواست آگهی دهنده محتوا تولید کند و محتوا بدهد. رسانه های مولتی مدیای اپوزیسیون می توانند اهدافشان را معلوم کنند، اما بدون حمایت از این فرد و آن حزب کار خودشان را در خدمت به شهروندان ایرانی پیش ببرند و واقعیت ها را بازگو کنند.

رسانه های اپوزیسیون بایدombudsmen  “حکمیت” داشته باشند. یعنی کسی که انتقادات مردم را نسبت به نشریه و مطالبش بررسی می کند و رأی می دهد. ما در رسانه هایمان این سمت را نداریم، اگر داشتیم تا حالا صدای امریکا صد بار باید بخشی از کادرهای خود را بیرون می انداخت. طرف ادعایی می کند، کسی نیست بررسی کند که این ادعا چیست؟ یا طرف می آید در بی بی سی می گوید این آقای سردار سلیمانی، سردار عارف است و بعد خودش می آید و در مورد حرف خودش حکمیت می کند!

مسئله مهم که بایستی توجه کنیم بحث تضاد منافع است که در رسانه پیش می آید. رسانه ی اپوزیسیون نباید از نقد همه جانبه بترسد و فکر کند که انتقاد به مفهوم تضعیف و انحراف است. زمانی طرح سئوال در مورد اعدام های دهه ۶۰ را تفرقه افکنی و ایجاد دشمنی در صفوف اپوزیسیون جنبش سبز می خواندند. زمانی پرسش در مورد اعدام های تابستان ۶۷ را حمایت از سازمان مجاهدین خلق می دانستند، زمانی سئوال از نیروهای چپ در مورد اعدام سران ارتش  زمان پهلوی را در اول انقلاب معادل سلطنت طلبی و تضعیف جمهوریخواهان می دانستند، زمانی سئوال در مورد همراهی مرحوم شاپور بختیار با دولت عراق را پیش از آغاز جنگ، دشمنی با نهضت مقاومت ملی معرفی می کردند. نه، باید سئوال مطرح شود و طرف بیاید و جواب بدهد. گروه های سیاسی از انتقاد خوششان نمی آید. پوست گروه های سیاسی نازک است، باید پوستشان را کلفت کنند هیچ ایرادی ندارد. اگر رسانه ای مستقل و جدا از احزاب و گروه های سیاسی اما در جهت اطلاع رسانی و آموزش شهروندان مطابق قواعد رسانه ای عمل کند و فضای بحث را به گروه های مختلف بدهد، چه ایرادی دارد؟

چه ایرادی دارد رسانه ای وقت و موقعیت حرف زدن را در رسانه اش برای یک جمهوریخواه، یا یک عضو سازمان مجاهدین خلق و یا یک عضو محیط زیستی بدهد؟

چه ایرادی دارد که این رسانه برنامه ی طنزی داشته باشد که هم خدمت جمهوری اسلامی برسد و هم مهرورزانه ترتیب نیروهای سیاسی را بدهد؟

بحثی که باید به توافق برسیم این است که آیا موافقان مشارکت در رقابت های سیاسی داخلی جمهوری اسلامی اپوزیسیون نظام هستند یا نیستند؟ من کاری ندارم که بخواهیم دفاع کنیم از این که مردم حق رأی  دارند یا ندارند؟ نه، مردم آزادند، اما آنی که می آید در رسانه ای مردم را تشویق می کند که بروید در انتخابات شرکت کنید باید یک علامت سئوال بزرگ بالای سرش گذاشت.

و سئوال آخرم: آیا شکنجه گران و متجاوزان به دختران ۹ ساله و همدستی با قتل های زنجیره ای و رئیس دولتی که در زمان ریاست جمهوری اش با اطلاع او ترورهای خارج از کشور انجام گرفت، جزو نیروهای اپوزیسیون اند؟

یکی دیگر از پنلیست های میزگرد رسانه سام خسروی فرد بود که سخنان  خود را چنین شروع کرد:

من حدود بیست سال است که در رسانه ها دارم کار می کنم. شهریور ۱۳۷۵ من کارم را در رسانه شروع کردم و حوزه ی کارم البته چیزهای دیگر بود. می گفتند مردم گرسنه اند، مردم مسائل دیگر دارند و محیط زیست مسئله شان نیست. بعد از این که روزنامه همشهری راه افتاد و صفحه ای را به محیط زیست اختصاص داد، دست ما کم کم  باز شد. در روزنامه اصلاح طلب حیات نو  هم  که با آقای کوثر همکار بودم یک صفحه در مورد محیط زیست به ما دادند. من از تشکل های زیست محیطی می خواستم که مثلا به ما ۳۰۰-۲۰۰ کلمه بدهند و خودشان را عرضه کنند و بگویند چه می خواهند، اما این همکاری هیچ وقت شکل نگرفت. در هر صورت من به مدت ۲۰ سال کار روزنامه ای کردم و این که دوستان این مسئله را نمی دانستند من فکر می کنم دلیلش مظلومیت محیط زیست در رسانه هاست. من می خواهم صحبت هایم را با یک سئوال شروع کنم. آیا شما می دانید چند نفر در روستاهای ایران به آب آشامیدنی دسترسی ندارند و به وسیله تانکر به آنها آب رسانی می شود که بعضی وقت ها هم  نمی شود.

چرا آب در دسترس نیست؟ برای این که منابع آب را نابود کرده اند و از بین برده اند. آن هم به خاطر مدیریت غلط و فساد که چون وقت نیست واردش نمی شوم.

شما آیا می دانید که مسئله حقوق بشر در سازمان ملل که سال ۱۹۷۲ در کنفرانس استکهلم مطرح شد، مسئله محیط زیست و حقوق بشر مرتبا با هم مطرح شد؟

راجع به حقوق بشر صحبت می شود، حقوق گروه های مختلف، اقلیت های مختلف، اما هیچ کس در مورد حق محیط زیست، آب و هوای پاک صحبت نمی کند و این باعث تعجب است. تا وقتی هوا نداشته باشیم نفس بکشیم، آب نداشته باشیم بیاشامیم، شعار راجع به دمکراسی را من نمی توانم بفهمم چیست؟ شعار راجع به این که می خواهیم ایران را آزاد کنیم نمی فهمم چیست؟ وقتی ایرانی وجود نداشته باشد من شخصا به عنوان یک محیط زیستی اهل سیاست نیستم، متوجه نمی شوم یعنی چه؟

به هر صورت من از این می گذرم و می خواهم راجع به یک غول زشتکرداری به نام معصومه ابتکار صحبت کنم. حتما کارنامه سیاسی معصومه ابتکار را می دانید، گروگانگیری اش را می دانید و حتما می دانید که برگشت و گفت من حاضرم گروگان ها را بکشم. من به آن مسئله وارد نمی شوم و راجع به آن حرف نمی زنم، من فقط به دو نکته در مورد فعالیت های زیست محیطی ایشان اشاره می کنم چه در زمان دولت اصلاحات، و چه اکنون که سر کار است. اول اشاره کنم به دریاچه ارومیه. خانم ابتکار یکی از عاملان اصلی خشک شدن دریاچه ارومیه است. حالا می گویید چرا؟ در سال ۱۳۸۱-۱۳۸۰ که من در روزنامه حیات نو کار می کردم، معاون سازمان محیط زیست خانم ابتکار بحث خشک شدن دریاچه ی ارومیه را برای اولین بار مطرح کرد با استناد به مطالعات دانشگاه تهران و من خودم این را در روزنامه تیتر کردم: “دوازده سال دیگر دریاچه ارومیه خشک می شود”. اما هیچ کس به خرجش نرفت و خانم ابتکار این آقا را از سمتش عزل کرد. بعدها که من با خانم ابتکار مصاحبه کردم و از موضوع عزل معاونش پرسیدم خارج از ضبط گفت که مرا خسته کرده بود این آقا، جنگ دولت با دولت راه انداخته بود و می گفت چرا جنگل ها را تخریب می کنید و سازمان جنگل ها و وزیر صدایشان درآمده بود!  می گفت چرا آب به دریاچه ارومیه نمی رسد، وزیر نیرو صداش درآمده بود. من برای این که در دولت اغتشاش نشود مجبور شدم او را عوض کنم!

می بینید ایشون چرا باعث خشک شدن دریاچه ارومیه بود، چون می دانست دریاچه دارد خشک می شود، اما هیچ اقدامی نکرد. و جالب این جاست در سال ۲۰۰۶ با پروپاگاندایی که می کنند و تأثیرات رسانه، جوری که خودشان را می توانند عرضه کنند، ایشون از سازمان ملل جایزه قهرمان زمین را می گیرد. چه زمینی، ایشون یکی از مخربین زمین هستند.

از دریاچه ارومیه می گذرم و وارد مسئله ی دیگری می شوم و آن آشوراده هست.  که اگر علاقمند به محیط زیست باشید و اگر مازندرانی باشید می دانید که این تنها جزیره قسمت جنوب شرقی دریای خزر است و منطقه ای است که از سال ۱۳۴۹ حفاظت می شود و ما یک کنوانسیونی راه انداختیم در رامسر به نام کنوانسیون رامسر در سال ۱۹۷۱ و کشورهای مختلف آمدند و آن موقع که هنوز شوروی بر سر کار بود و مخالفت های عجیبی بود ایران کاری  کرد که به دلیل اهمیت تالابها، تالاب ها و پرندگان مهاجر  مورد حمایت بین المللی قرار بگیرند.

تالاب میانکاله و تالاب آشوراده جزو فهرست جهانی به عنوان ذخیره گاه مهم پرندگان بین المللی قرار گرفتند. از طرف دیگر در یک فهرست بین المللی دیگر که مربوط به سازمان یونسکو بود نیز قرار دارد و از سال ۱۳۴۹ هم داشته حفاظت می شده، ناگهان در سال ۱۳۷۶ بنیاد علوی وابسته به بنیاد مستضعفان  می آید و می گوید من مالکیت ۳۸۰ هکتار از زمین های این منطقه را دارم و سند ارائه می کند. سر و صدا می شود و رسانه ها شروع می کنند به اعتراض. به تدریج این موضوع متوقف می شود در سال ۱۳۸۴ درست در روزهای پایانی که  خانم ابتکار داشت صندلی ریاستش را واگذار می کرد به نفر بعدی با آقای مرعشی که رئیس سازمان گردشگری بود توافق نامه ای برای توسعه گردشگری در ۳۸۰ هکتار از زمین های آشوراده امضا کردند. این توافق نامه در واقع  با شرکتی به نام مناطق گردشگری جهان است. یکی از کسانی که در این شرکت سرمایه دار است مدیر عامل منطقه آزاد کیش بود. زمانی. بنابراین می بینیم که می شود ارتباطات را تشخیص داد.

خانم فاطمه واعظ جوادی بعد از خانم ابتکار در دولت احمدی نژاد آمد و جلوی  این پروژه را گرفت. رفت شکایت کرد و گفت این پروژه غیرقانونی ست. ما حالا فحش می دهیم به دولت احمدی نژاد، اما یک کار  مثبت حداقل رئیس سازمان محیط زیست دولت ایشان کرد و البته هزارتا کار خلاف هم انجام دادند.

نقر بعدی که آمد تصدی پست سازمان محیط زیست را گرفت، آقایی به نام محمد محمدی زاده بود در دوره دوم احمدی نژاد. این آقا شروع کرد به واگذاری زمین های آشوراده. خانم ابتکار از شورای شهر صداش در آمد که آقا این زمین ها حفاظت شده است چرا شما می خواهید زمین های حفاظت شده را واگذار کنید؟ متوقف شد و رسانه ها هم حمایت کردند. رسیدیم به شهریور ۹۳، واگذاری انجام شد. در دوره ای که خانم ابتکار دوباره ریاست سازمان محیط زیست را به عهده دارند و البته ایشان می گوید واگذاری نشده ما توافق کردیم با طرح گردشگری با رعایت اصول زیست محیطی، هیچ کس هم نمی داند اصول زیست محیطی چیست؟

تا حالا هم همه اش رعایت شده، اما ایران دارد نابود می شود. در واقع فقط بازی با کلمات است. و رسانه ها هم دیگر صدایشان درنیامد، البته چند نفر نوشتند، اما کسی پیگیری نکرد و به هر دلیلی متوقف شد.

باز هم در مورد پروپاگاندای رسانه ای، بعد از دوازده، سیزده سال در اردیبهشت ۹۳ بعد از بارندگی ها، تالاب هامون آب درش جریان پیدا می کند، اعلام می شه که دیپلماسی دولت و تلاش های خانم ابتکار باعث شد که تالاب هامون بعد از ۱۳-۱۲ سال بهش آب وارد شود. خب این دروغ بود و کسی راجع به این دروغ عکس العملی نشان نداد!

بارون آمد، سیلاب آمد، نتوانستند مهارش کنند، افغانستان در سد کجکی را باز کرد آب آمد واردش شد. چرا الآن هامون به صورت گذشته آب ندارد؟

بنابراین می بینید که حمایت رسانه ها از خانم ابتکار باعث شده که ایشون به عنوان سمبلی برای حفاظت محیط زیست مطرح شود که به نظر من درست نیست.

اثر رسانه ها در این جا حداقل با آشوراده تا زمانی موثر و موفق بود و جلوی پروژه ها را گرفت. مردم توانستند جلوی خیلی از پروژه ها را بگیرند. من فقط ۵-۴ تای آنها مثال می زنم:

ساخت تله کابین در کوه برفخانه ی یزد. مردم در سال ۸۷ جلویش را گرفتند و رسانه ها خیلی بهش نپرداختند. یعنی حضور مردمی بود. ان جی او های آگاه.

باغ گیاهشناسی نوشهر را می خواستند در کنارش جاده بسازند. قدیمی ترین باغ گیاهشناسی ایران است. در سال ۹۱ مردم رفتند اعتراض کردند رسانه ها حمایت کردند جلویش را گرفتند.

اعتراض مردمی که موجب شد انتقال آب سبزکوه به تالاب چغال خور صورت نگیرد در سال  ۹۵، همین خرداد امسال که خانم ابتکار این را به نام خودش گذاشت در حالی که این جوری نبود و مردم رفته بودند و ایستاده بودند. اعتراض مردم به معدن کاوی و ارزش سنگ آهک در شاه کوه کرمان در سال ۹۲ و باز این حمایت رسانه ها بود و حضور مردم.

حالا برای من این سئوال پیش می آید که چرا با این که رسانه ها باعث می شوند که مردم این قدر قدرت بگیرند و جلوی تخریب ها را بگیرند و جلوی نابودی میراث طبیعی  همه ی ما را بگیرند چون سرزمین ایران مال همه است، رسانه ها می توانند این کار را بکنند اما دریغ می کنند، بخصوص رسانه های خارج از ایران. حالا داخل ایران می گوییم دستشان بسته است و اغراض سیاسی، ولی در خارج چرا؟ چرا جلویش را نمی گیرند؟ به نظر من دو دلیل می تواند داشته باشد، یکی نداشتن آگاهی و علاقه به موضوع و میراث طبیعی و دوم دلایل سیاسی هست. برای این که شما از هر کجایی که می خواهید به مسئله ی محیط زیست توجه کنید، در نهایت می رسید به دولت سازندگی آقای رفسنجانی و دولت اصلاحات. درست است دولت احمدی نژاد هم بوده، اما به آنها وصل می شود. سدهایی که در ایران ساخته شده ۶۰۰ سد ساخته شده بخش عمده اش در زمان آقای رفسنجانی کلید خورده و خیلی از تخریب های دیگر. بنابراین به دلیل اغراض سیاسی به موضوع پرداخته نمی شود.

به هر حال اگر قرار است برای ایران آینده کاری بکنیم، من فکر می کنم که باید روی محیط زیست که فصل مشترک همه ی ماست کاری کنیم. راجع به همه چیز اختلاف نظر داریم، اما راجع به این که محیط زیست مان مال همه مان است، ایران و طبیعتش و سرزمین اش مال همه مان است، فکر نمی کنم اختلاف نظری داشته باشیم. زیست ایران دارد از بین می رود، فرقی هم نمی کند ترک و کرد و بلوچ و فارس…. هستیم. همه سوار یک کشتی هستیم و جمهوری اسلامی این کشتی را سوراخ کرده و دارد غرق می شود. وقتی دارید در مورد نجات ایران فکر می کنید کمی هم به مسئله ی محیط زیست فکر کنید.

**********

و در نهایت نوبت به آخرین پنلیست این میزگرد رسید. افشین نریمان این گونه معرفی شد: در صدای امریکا کار می کرد و یک روزنامه نگار مستقل است. به دلیل همین مستقل بودن  برچسب های زیادی به او زده می شد برای این که محدودش کنند از جمله این که مجاهد است. او در برنامه ای به نام اپوزیت توانست کاری انجام دهد که برنامه های طنز با پول فراوان نتوانستند آن را انجام دهند و به نظر من نقطه قوت ایشان استقلال ایشان از رسانه هایی ست که وزارت خارجه  تعیین می کرد چه گفته شود چه گفته نشود.

افشین نریمان گفت: ما راجع به رسانه داریم صحبت می کیم و آینده ایران. ما یک گذشته داریم و یک آینده. چون حال همین لحظه دارد می گذرد و در واقع حال بخشی از آینده است. این را به این دلیل می گویم که از گذشته بیاییم بیرون. گذشته گذشته است. ما باید به آینده نگاه کنیم. راجع به رسانه صحبت کنیم. اسمش رویش هست. یعنی رساندن اخبار. رساندن اطلاعات و این رساندن اخبار و اطلاعات برای این که سطح افکار را به جایی برساند و رساندن افکار می تواند به شکل دادن افکار منجر شود. و این جاست که نقش رسانه مشخص می شود. نقش رسانه شکل دادن افکار است. رسانه های مجازی در حال حاضر گسترش شان از تلویزیون و نشریات در خارج از کشور بیشتر است، اما در ایران به دلیل محدودیت های اینترنتی و فیلترهایی که هست رسانه های مجازی آن قدرتی را که این جا دارند ندارند. در نتیجه همچنان تلویزیون های ماهواره ای جلوتر هستند از لحاظ دسترسی به بینندگان، بنابراین نقش تلویزیون ماهواره ای خیلی بیشتر از اینترنت هست. ما می توانیم از داشتن یک رسانه تصویری، تلویزیون، برسیم به یک شبکه. شبکه ای که هم رسانه های مجازی را می تواند پوشش بدهد، هم خود تلویزیون ماهواره ای را. برای این که بتوانیم با بیننده ارتباط برقرار کنیم و در افکار عمومی مردم تغییر به وجود آوریم و به سطح دلخواه برسانیم باید گزارش های مستند ارائه بدهیم. دیگر دوران این که کسی بنشیند و به مردم نصیحت کند که این کار را بکن، یا آن کار را نکن، گذشته و نصیحت در یک برنامه یک ساعته شاید دو دقیقه جا دارد ۵۸ دقیقه باید سند و مدرک نشان داد برای اثبات آن ایده ای که هست. بنابراین این، کار می خواهد. سند جمع کردن، یک کار زمان بر است و می شود یک کار تمام وقت و کار تمام وقت باید درآمدی داشته باشد. یعنی کسی که می خواهد کمک کند به آینده ایران، در ضمن باید زندگی کند و نان بخورد، اجاره خانه بدهد و…. نیاز به پول دارد که بتواند از عهده ی این کار تمام وقت بر بیاید تا بتواند کار حرفه ای انجام دهد. چون به نظر من کار غیر حرفه ای ارائه دادن هیچ ارزشی ندارد بهتر است که آن کار اصلا انجام نگیرد. کار غیرحرفه ای ذهن را بی خود مشغول می کند، اما تأثیرگذار نیست.

در مورد رسانه هایی مثل بی بی سی و صدای امریکا همان طور که جناب رأفت گفتند آنها هم  آن گونه که می خواهند افکار و ذهنیت های مردم را شکل می دهند و در این پروسه ۶-۵ ساله ای که ما دیدیم آن شکلی که آنها می خواهند به افکار مردم بدهند با آن شکلی که ما می خواهیم به افکار مردم بدهیم خیلی فرق دارد. برای همین ما اصلا نباید روی این ها حساب باز کنیم و شاید اصلا بهتر باشد تحریمشان کنیم و با این کار می توانیم رویشان اثر بگذاریم. یعنی به جای این که آنها روی  مغزها و افکار ما تأثیر بگذارند، ما با نگاه نکردنشان و تحریمشان روی آنها تأثیر بگذاریم. اگر ما در داخل و خارج از ایران آنها را تحریم کنیم شاید آن ها هم در روش شان تغییری ایجاد کنند. من فکر می کنم عوض می کنند. رسانه جایی ست که می تواند راهکار نشان دهد. راهکار عملی به مردم ارائه بدهد. یعنی توضیح این که مردم رفتند اعتراض کردند و جلوی کشیده شدن یک لوله ی آب را گرفتند یا زدن یک سد را گرفتند این به نفع مردم است. این به وسیله رسانه خیلی موثرتر می تواند صورت بگیرد. بنابراین اهمیت رسانه خیلی خیلی زیاده و راهکار های زیادی می توان از طریق رسانه ارائه داد. اگر می خواهید حرکتی علیه “نظام مقدس” انجام دهید به این دلیل می گویم مقدس که به واسطه ی همین مسئله خودش را روئین تن کرده و اصلا نمی گذارد کسی به طرفش برود و این تقدس اش باید بشکند. برای مقابله با این نظام مقدس اولین و مهم ترین کار داشتن یک شبکه است. داشتن یک رسانه موثر و مفید است و یک چنین رسانه ای نیاز به پول دارد. نیاز به کار حرفه ای دارد. تجربه ای که خودم در اپوزیت داشتم، الان بعد از سه سال اپوزیت حدود ۲۰۰۰ دلار در ماه درآمد دارد. بعد از سه سال و نیم که بینندگانش از هفته ای ۲۰۰۰ ، تا الان   که رسیده به هفته ای ۲۰هزارتا. و این مداوم بوده و هر هفته با تمام مشکلات و بدبختی ها این برنامه رفته بالا. با این حال درآمد این برنامه به زحمت به ۲۰۰۰دلار رسیده. بنابراین این تفکر که ما یک برنامه ای  می سازیم و می گذاریم توی یوتیوب و ۱۰۰۰۰دلار گیرمان می آید، نمی شود. این یک کار بلندمدت است و یک سرمایه گذاری بزرگ می خواهد. کاری که من انجام دادم بعد از ۳ سال بعد از این که ۱۳۸ هفته پخش شده بود، با شرمندگی و خجالت از مردم خواستم که کمک کنند و یک ایده ای از این داشتم که اگر ۱۰۰۰ نفر از مردمی که دارند این برنامه را می بینند سالی صد دلار به برنامه کمک کنند اگر آن جمع می شد ۱۰۰۰۰۰ دلار، ولی تا الآن ۴۴۴ یا ۴۴۵ نفر کمک کرده اند که ۴۴۵هزار دلار پول به من رسید که این خیلی کمک بود و شاید اولین بار بود که این اتفاق می افتاد که برای یک برنامه نیم ساعته در هفته، مردم از جاهای مختلف دنیا برای من پول فرستادند و من کلی دوست پیدا کردم در سراسر دنیا.

می خواهم بگویم شاید این مدل خوبی بتواند بشود در آینده و من هدفم این بود که هم پولی برای این برنامه جمع کنم و هم می خواستم بدانم که ۱۰۰تا از ما ایرانی ها می توانیم نیم ساعت در هفته برنامه داشته باشیم. حالا اگر ۲۰۰۰تا داشته باشیم می توانیم یک ساعت برنامه داشته باشیم.

به نظر من برای این که بتوانیم یک تلویزیون حرفه ای و مستقل داشته باشیم ۲۰۰۰۰ نفر داشته باشیم که سالی  صد دلار بدهند، سالی صد دلار تقریبا برای همه امکان پذیر است. اگر ۲۰۰۰۰ایرانی در سراسر کانادا و امریکا پیدا شوند که بیایند سالی صد دلار کمک کنند ما ۲میلیون دلار در سال داریم که به نظر من می توانیم یک تلویزیون ۲۴ ساعته تقریبا حرفه ای که بتواند موثر باشد درست کنیم. در مورد صحبت های آقای دکتر افتخاری که گفتند رسانه باید فقط اخبار سیاسی داشته باشد، به نظر من این یک مجموعه است، یک پکیج  است، یک چیزی که باید درش هم اخبار سیاسی باشد، هم اینترتینمنت. اینترتینمنت بخشی از کار رسانه است. همان طور که یک بیننده ی برنامه سیاسی می رود و یک برنامه تفریحی و یا رقص نگاه می کند، یک بیننده رقص هم می تواند اخبار سیاسی را گوش کند. یعنی باید برای برنامه یک پلتفرم دقیق ارائه بدهیم که من در این زمینه اگر خواستید می توانم کمک کنم تا بیشترین تأثیر را بگذاریم.

امیدواریم که در آینده بتوانیم میزگردهای دیگر این نشست سه روزه را از جمله میزگرد حقوق بشر را در شهروند پوشش دهیم.

About The Author

نسرین الماسی

نسرین الماسی، لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه جندی شاپور، از سال 1988هم زمان با سکونت در تورنتو همکار ماهنامه ادبی سایبان بوده و از سال 1992 دبیر تحریریه نشریه شهروند است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

جشن بیست و پنجمین سالگرد انتشار شهروند

Pin It on Pinterest

Share This