Select Page

چند شعر از خالد بایزیدی (دلیر)

چند شعر از خالد بایزیدی (دلیر)

برای بیست و پنجمین سالگرد شهروند

برای بیست و پنجمین سالگرد شهروند تورنتو و سردبیر محترم آن شاعر و روزنامه نگار فرهیخته حسن زرهی و نسرین الماسی که با انتشار شهروند غبار غم و غربت را از چهره فارسی زبانان  می تکانند و آنان قاصدک رویدادهای تلخ و شیرین را به خانه ها می برند و هر پنجشنبه مهمان خانه ها می شود.

۱

باکلماتم چه خانه ی قشنگی را

برای خود ساخته ام

خانه ای که خشت خشت اش

همه از جنس کلمه

که در آن

فقط عشق را می کنم دکلمه

۲

مه که می شود

برپنجره مه گرفته ام

می نویسم:

دوستت دارم

و ازلابه لای واژه ها به بیرون می نگرم

که کی می آیی؟

۳

در خانه پدری ام

گاهی چنان

گم می شوم که

دیگر هیچ کس

نمی تواند:

پیدایم کند

به غیر از خاطراتم

۴

نمی دانم:

شال سبزم را

به کدام یک

از زخم هایم بپیچم؟

۵

دوستم می گوید:

پنجشنبه می آیم!…

می گویم:

پنجشنبه ها تنها نیستم

می گوید:

با کی هستی؟

می گویم:

من و شهروند هستیم؟!

۶

فکری آزارم می دهد

پرپر شدن

و سوختن

آرام…آرام

درکوچه پس کوچه های غربت

۷

«عاشقانه سرودن»

بخوان:

سرود ای ایران را

درکوچه و خیابان های مه آلود

درگهواره ی کودکان مستمند

و باصدای ای ایران

با صدای سرشار از جراحت های دربند

نعره کن

به عشق تو زنده ام

ایستاده و پاینده ام

مشت هایت را

بر میله های دربند بکوب

ای مسیح هزار بار مصلوب

و کبوتر دربند را

در آسمان آبی عشق رها کن

درهای بسته را یکی یکی واکن

بخوان:

سرود ای ایران را

در زیر شلاق

در زیر رگبار

در پای چوبه دار

و تا واپسین دم

یاد کن

ایران  را

چون کودکی گمشده

فریاد کن

ایران  را

۸

اگر مرگ نبود

هیچ کس کتاب نمی خواند

هیچ کس روزنامه نمی خواند

سپاسگزار مرگم

که نسل انسان را

کتاب خوان و روزنامه خوان کرد

۹

من در سرزمین مادری خویش نیز

یک مهاجر بودم

اینجا نیز…

از بنیانگذاران لهجه غربتم

یک ایرانی…کانادایی

اما با این تفاوت

که اگر زبانم را نمی فهمند

دست کم

به لهجه ام نمی خندند؟!

۱۰

جهان را

بسیارگشتم

به حیرت زیبائیها

به تماشا نشستم

هرچه را که دیدم:

اما!

خرابه های ایران را

زیباتر از همه جا دیدم؟!

۱۱

ما همه ریشه در یک خاک ایم

ز یک درخت تنومند بی باک ایم

«دلیر» گرما را با تیشه و تبر زنند

باز برافراشته بر اوج افلاک ایم

۱۲

مام میهنم ببخش که از شما دور شده ام

در فراقت آنقدرگریسته ام انگار کور شده ام

ایرانم هرکجا که باشم مام میهنم تویی تو

منم مثل شما تحت ستم و جفا و جور شده ام

۱۳

به وطن

که بازگشتم

خاک اش را

وجب وجب

اندازه گرفتم

که مبادا!

چیزی از آن

کم شده باشد

۱۴

بازمی گردم

تا که تکه هایم را

که در وطن

جاگذاشته ام

بردارم؟!

۱۵

چیزی عجیب؟!

صندلی ای به سیاستمداری چسبیده؟!

به نجار بگوئید:

بیاید و آنها را

از هم جدا نماید؟!

۱۶

صندلی ای قهرکرد

چون دیکتاتوری می خواست:

رویش بنشیند؟!

۱۷

جنگلی می گریست!

گفتم:

از چه مویه می کنی

گفت:

آخر می خواهند

برای سیاستمداری صندلی ای بسازند؟!

۱۸

کاشکی!

قفس ام از درخت می بود

تا که مرا می برد

پناه درخت همیشه سبز سرزمینم

که رها و آزاد

چون بزرگ مردان اش

قد برافراشته؟!

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This