Select Page

طنزنوشته های ریز و درشت/۷/میرزاتقی خان

طنزنوشته های ریز و درشت/۷/میرزاتقی خان

تازگی ها روباتی ساخته شده که هم خیلی راحت دروغ میگه، هم کیف قاپی میکنه و اگر از چراغ قرمز رد بشه وگیر بیفته، به جان مادرش قسم می خوره که:  جناب سروان وقتی من رد شدم چراغ سبز بود!

 

***

دموکراسی آش دهن سوزی نیست!

حالا که خیلی ها معتقدند با افزایش اختیارات رئیس جمهور در ترکیه فاتحه دموکراسی در این کشور خوانده شده، باید به آنها بگویم که اتفاقن دموکراسی همچین آش دهن سوزی هم نیست… در سیستم های دموکراسی، همه مردم حق دارند اظهارنظر کنند و وقتی هرکسی بخواهد حرفی بزند و چیزی بگوید، چنان شلوغ و پلوغی میشه که سگ صاحبش را نمی شناسد …

فرض کنید من و شما و چند تا دیگر از دوستان فیسبوکی، قرار بگذاریم که یک شب با هم بریم بیرون شام بخوریم. اگر مجید بگه بریم پیتزا بخوریم، علی بگه من میگم بریم سفره خانه آبگوشت بخوریم، حسین بگه چقدر آبگوشت بخوریم بابا، بریم جوجه کباب بخوریم. فرامرز بگه اصلا چرا نریم کله پزی کله پاچه بخوریم؟ اینهمه پیشنهاد آدم را کلافه نمی کند …؟

اما اگر همه صبرکنند ببینند من چی میگم و وقتی من گفتم بریم چلوکباب کوبیده بخوریم همه بگن چشم قربان، چقدر قشنگ میشه؟! من چنین دموکراسی! هایی را دوست دارم دموکراسی صمیمانه و دوستانه ای که همه به حرف های من گوش کنند.

چنین سیستمی باعث میشه اختلاف نظری به وجود نیاد و دلخوری و قهر و تهری پیدا نشه. در چنین دموکراسی ای، محیطی به وجود میاد، صمیمانه، پر از آرامش و رضایت و دیگه در هیچ موردی احتیاجی نیست کسی مغزش را خسته کنه و فکرکنه. من میگم چیکار باید بکنید و دیگران فقط باید بگویند چشم قربان!

***

کامیون جنس آورده بود توی محوطه بیمارستان، بوق زد که بیان جنس ها رو خالی کنند. از حراست یکی با بلندگو داد زد: بوق نزن داداش، اینجا مثلا بیمارستانه!

یارو دوتا بوق دیگه زد یعنی چشم!

نیم ساعت دیگه که بارشو خالی کرد و خواست بره، دوتا بوق واسه حراستیه زد و دست تکون داد، که یعنی خداحافظ.

حراستیه هم با بلندگو داد زد نوکرتم!

***

یارو با دلخوری وضو گرفت وگفت خدایا دلمو شکستی. سه ساله بیکارم، ده جور نذر و نیازکردم و فایده ای نکرده. از این به بعد منهم نمازمو شکسته می خونم که ببینی دل شکستن چه مزه ای میده!

***

شعرای ما میلیاردها شعر در مورد دل گفته اند اما یک شعر درباره مغز نسروده اند .

بعضی از اجزای بدن را ما داخل آدم حساب نمی کنیم؟!

***

همه ضرب المثل هایمان هم درست و بجا نیست.

سگ، همه احساساتش صمیمانه و از روی خلوص نیت است آنوقت ما ضرب

المثلی داریم که می گوید یارو مثل سگ دروغ میگه!

***

براساس قانون دو دوتا چهارتا،

یک تحصیلکرده ابله، از یک ابله بی سواد، ابله تر است!

***

چه دوران خوشی بود زمانی که کسی بیشتر از هزار را نمی شناخت…

لطفش این بود که اختلاس کننده های آن زمان، عقل شان نمی رسید بیشتر از هزار تومن اختلاس کنند. هزارتومن کجا و۱۲ هزارمیلیارد تومن کجا؟!

***

حیف شد که صلاحیتش رد شد. قصد داشت ایندفعه پول نفت را مثل دوغ آبعلی

بریزد توی شیشه و بیاورد در خانه ها ….، نشد!

***

خانمه قدش کوتاهتر از شوهرش بود. به شوهرش گفت عزیزم، دعا می کنم خدا عمر طولانی بهت بده، اگر تو زود تر از من بمیری، وقتی میهمان داریم، اون فنجون ها را کی از اون قفسه بالا بده دست من که چایی بریزم؟!

***

ما آدم های پرتوقع!

بزرگترین آرزوی همه مردم دنیا اینه که یک روزی میلیونر شوند. آنوقت همه کارگرها وکارمند های ایران میلیونرند، یعنی ماهی یک میلیون تومن حقوق می گیرند، و باز هم ناله می کنند که ما با این چندرغاز چه خاکی توی سرمان بریزیم!

***

۲۲آپریل (آوریل) روز زمین است. زمینخوارهای حرفه ای معمولا برنامه ریزی می کنند تا در چنین روز عزیزی، هکتارها زمین کشاورزی را به عنوان زمین مسکونی به ثبت برسانند و خدمتی به بشریت بکنند.

آخه زمین مسکونی مشتری پاش وایساده ولی زمین کشاورزی بی مصرف یک گوشه افتاده!

***

از دست این خارجی ها … !

کاریکاتوریست، یک بارمشروب خوری را کشیده بود. یک طرف میز دراز بار، یک مرد ناراحت و غمگین ایستاده بود وگیلاس مشروبش را سر می کشید و طرف دیگر این میز، دو نفر درگوشی راجع به او صحبت می کردند .

یکی از آنها به آن یکی می گفت: ضربه روحی شدیدی بهش وارد شده. دو ماه بود زنش گم شده بود، دیروز پیداش شده!

***

طرف وعده داده درآمد همه ایرانی ها را دو برابر و نیم کنه …

بی انصاف سه برابرش می کردی که حساب کردن و ضرب و تقسیمش برامون راحت باشه . ممیز ( / ) اون وسط اذیت می کنه!

***

از نویسندگان عزیز ایرانی تقاضا داریم داستان هایشان را با خوشی و شادی تمام کنند.

زندگی، و بخصوص دولت ها، به اندازه کافی اشک مردم را درمی آورند!

***

همه گرانی ها هم بدنیست. گران شدن قبر، رغبت مردم به زندگی را هفتاد برابرکرده است!

***

آقاهه با نوه چهارساله اش آمده بود خرید، پسربچه دائماً اینطرف و آنطرف می دوید و آتش می سوزاند. پدربزرگه دنبالش می دوید، سعی می کرد او را بگیرد و زیردندانی می گفت آرام باش فرهاد ، آرام باش…

اتفاقن با هم از فروشگاه رفتیم بیرون، بالبخند به او گفتم چه اعصاب راحتی دارید شما. نوه تان اینهمه اذیت کرد و شما فقط به او می گفتید آرام باش فرهاد…

لبخند تلخی زد وگفت فرهاد اسم خودمه، اسم این جونور سیامکه!

***

آقاهه با خنده به همسرش گفت من دعا می کنم که خدا شوهرت را همیشه برات صحیح و سالم نگاه داره.

خانمه هم با خنده جواب داد من هم  همیشه دعا می کنم دست و پایت سلامت بماند که بتوانی روزی چند ساعت بروی گردش و پیاده روی، من هم یک نفس راحتی بکشم!

***

انتخابات در۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح!

سخنرانی ها و وعده های کاندیداها که درآمدها را دو برابر و نیم می کنم و پنج میلیون شغل جدید ایجاد می کنم، آنهم در شرایطی که کشور فقط سه میلیون بیکار دارد!، بنده را به یاد  انتخابات در۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح انداخت و انتخابی که بیلیتیس شاعره خوش ذوق یونانی کرد.

بدیهی است شخصی را که بیلیتیس انتخاب کرده بود، برای ریاست جمهوری نبود ولی به هرحال انتخابات، انتخابات است!

بلیتیس نحوه انتخابش را پس از وعده هایی که به او داده بودند اینطور توصیف کرده است:

اولی به من گردنبندی از مروارید داد که به اندازه شهری با تمام کاخها و معابدش ارزش داشت.

دومی برایم اشعار عاشقانه سرود. گیسوانم را به شب، و چشمانم را به سپیده صبح تشبیه کرد.

سومی آنچنان زیبا بود که مادرش نیز به هنگام بوسیدن وی شرمگین میشد.

تو به من هدیه ای ندادی چون فقیر بودی. شعری نسرودی، چون شاعری نیاموخته ای، زیبا هم نیستی، با این وجود، آنکه میان این هر چهار محبوب من است تویی…

بدیهی است اگر بیلیتیس در دوران ما میزیست و وعده های بچه گول زن فعلی را می شنید، به جای ترانه فوق، اینگونه می سرود:

اولی به من وعده نان و کار و رفاه داد. کاری آبرومند با حقوقی کافی مند!

دومی برایم از آزادی و حقوق بشر سخن گفت. قول داد کاری کند که دنیا من را هم داخل آدم حساب کند.

سومی چنان وعده هایی  در مورد چند برابرکردن حقوق ها و افزایش یارانه ها داد که مادرش به او گفت بسّه ننه جون، چقدرچاخان می کنی آخه؟!

 تو به من وعده ای ندادی چون سیاستمدار نبودی، از حقوق بشر سخن نگفتی، چون می دانستی که همه اش کشک است. چاخان نکردی، چون رییس جمهور نبوده ای و راه و رسم آوردن پول سرسفره مردم را نیاموخته ای، با این وجود، اما آنکه میان این هر چهار رای مرا خواهد داشت تویی، چون می دانم که اگر به تو رای ندهم، همین چندرغاز یارانه ام را هم قطع می کنی!

(Visited 1 times, 3 visits today)

About The Author

میرزا تقی خان

طنزپرداز و سریال نویس پیشکسوت، با سابقه 50 سال طنزنویسی در توفیق، کشکیات، کاریکاتور، کیهان و تلویزیون از همکاران افتخاری شهروند است. از این نویسنده دو کتاب به نام های "آدم های زیادی" (2013 ـ کانادا) و "شما چند می ارزید؟"(2016 ـ آلمان) منتشر شده است.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This