چند شعر از سعید یوسف

چند شعر از سعید یوسف

 

مگس

چشمت اگر به تخته سیاه است

حس می کنی، ولی، مگسی چرخ می زند

دورِ سرت ـ بسا که خیالِ من است:

یادِ تو کرده ام.

این یاد، با تو، توی کلاس ات، چه می کند؟

تنها اگر نشسته ای و قهوه می خوری

در کافه ای که بر سرِ راه است

شاید پرنده ای بنشیند به شاخه ای

خیره شده به چاکِ گریبانت.

آنجا، ولی، پرنده،

وقتی که هیچ نیست حواس ات، چه می کند؟

وقتی که غلت میزنی، از پنجره، نسیم

می آید و به موی سرت دست می کشد.

یادی غریب در دلِ تو زنده می شود.

شاید ولی نسیم نه، شاید

دست من است؟  زیرِ لباس ات چه می کند؟

دنیای ماست

تنها به روی پرده، به دیوار، نیست

دنیای ماست

سرگیجه است و خون است

یعنی که هیچکاک و پکین پاست

دنیای ماست ـ قابل انکار نیست.

دنیای ما همین است:

دین است ـ در مخوف ترین شکلش.

زل می زنیم و محو تماشائیم.

ای چرخۀ چروخ چراخنده بر چریخ!

ای قیژقیژ!

ما را قرار ده!

ما خوابمان می آید.

ما خسته ایم دیگر از این بازی

در نقش دلقکان ـ

خر غلت در فضای مجازی.

ما را قرار ده!

ما خسته می شویم

از چرخشِ سرانِ بُریده

ناموس های سختْ نُعوظینه

خرناسِ خوک و شکلکِ بوزینه

ما خسته می شویم

از کار را شروع نکرده

یکباره نیمه کاره رها کردن

از بندِ کفش بستن و وا کردن

ما را قرار ده!

 

اگر برویم

چه حاجتی به غم و اضطراب اگر برویم؟

که رفتنی ست به اقلیم خواب اگر برویم

نبود چون اثری در جهان ز بودنمان

تکان نمی خورد از آب، آب اگر برویم

زمین ز چرخش و گردش نه باز خواهد ماند

نه بیشتر شود او را شتاب اگر برویم

نه نور ماه دو چندان شود به شکرانه

نه آفتاب کند اعتصاب اگر برویم

نه هر کویر گلستان شود ز رفتنِ ما

نه گندتر شود این منجلاب اگر برویم

نه کمتر و نه فزونتر شود در این عالم

سؤالها که ندارد جواب اگر برویم

هنوز مفتخوران بر اریکۀ قدرت

هنوز رنجبران در عذاب اگر برویم

به یاد ما به سوناتی ز باخ گوش کنید

که خوشترست فرنگی مآب اگر برویم

گرفتم اینکه بماند کتابکی از ما

چه کس زند ورقی این کتاب اگر برویم؟

بالنّسبه سالم ام

شد شصت و هشت سالم و بالنسبه سالِم ام

جز اینکه گاه گاه سرم سوت می کشد

اندیشه چون به عمر کنم، یا در آینه

بر چهرِ خویش چون نگرم، سوت می کشد

یعنی سرم، از اینکه به غربت ز عمرِ من

نیمی گذشت و دربدرم، سوت می کشد

از اینکه می روم من و کاری نکرده ام

با این توانِ مختصرم، سوت می کشد

یعنی سرم، از این که من اینگونه ام حقیر

وینسان حقیر ماحضرم، سوت می کشد

یعنی سرم از اینکه به راهم هنوز، لیک

در منزل است همسفرم، سوت می کشد

یعنی سرم، چو از تو کنم یاد و چهره ات

آرم خموش در نظرم، سوت می کشد

از اینکه با خیال تو یک عمر زیستم

امّا نیامدی به برم، سوت می کشد

یعنی سرم، از اینکه به ایّام پیری ام

جز مرگ نیست دور و برم، سوت می کشد

چون بال می گشاید و پر می زند خیال

تا بر فرازها بپرم، سوت می کشد

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This