Select Page

یک نوع دکان/محمود صفریان

یک نوع دکان/محمود صفریان

 خدا رحمتش کند، زود رفت. اسمش “عباس”بود، ولی “فرید” صدایش می کردند. جز من که دوست صمیمی اش بودم، و یکی دوتا از فامیلش کس دیگری نمی دانست که “عباس” است.

برای همه و حتا من، “فرید” بود. از کوچکی با هم بودیم و کم کم دو دوست صمیمی شدیم. خیلی قاطی بودیم و از جیک و پوک هم خبر داشتیم.

هم کلاس بودیم و در تنبلی نمونه و بی هوا شیطون. و هر دو دبیرستان را تمام نکردیم. کلاس دهم که تمام شد، تصمیم گرفتیم برویم سراغ پول در آوردن. دهه چهل شمسی بود، دهه ای که پول در آوردن! بسیار سخت بود.

ولی ما راه افتادیم….

دستمایه مان غرور بود، اراده و یکدندگی.

پول و پله ای از این ور و آن وردست و پا کردیم و به عنوان اولین اقدام مقدار زیادی سیگارهای خارجی تهیه کردیم و به عنوان قاچاقچیان تازه کار راهی تهران شدیم و شانس زد که توانستیم با بهائی خوب آبشان کنیم، و بدون کمترین عاقبت اندیشی کلی با پولش عشق و حال کردیم و قبل از خوردن کفکیر به تحت دیگمان اقدام به قاچاق دومین محموله کردیم که متاسفانه به دام افتادیم و تمامی داشته هایمان را از دست دادیم و همچون مالباخته ها سرگردان “تهران مخوف!!” شدیم.

“فرید می گوئی چکار کنیم؟ مانده پولمان کفاف چند روز گذران را نمی دهد.”

“امیر زنی از خانواده مادری ام می شناسم که در شهرری بساط مفصل و گسترده فالگیری و دعانویسی و جادو و جنبل دارد. جمع کن تا دیر نشده و هنوز صنار سه شاهی داریم برویم شهر ری شاید پیدایش کردیم.”

“فرید مگر زده به سرت؟ این مزخرفات چیه؟ …شهر ری و بساط دعانویسی و این حرف ها دیگه از کجا آمده. من یکی این دفعه زیر بار این این تصورا ت ذهنی تو نمی روم.”

“امیر اگر نیایی راهمان از هم جدا می شود. چندین سال پیش که با مادرم آمده بودیم تهران و مادرم برای زیارت پیله کرده بود که برود شاه عبدالعظیم او را که مادرم را خیلی دوست دارد پیدا کردیم و دیدم که چه درآمد راحت و فراونی دارد، حتا از من خواهش کرد که بمانم و بغل دستش کار یاد بگیرم و بعد همکارش بشوم. امیر به خدا راست می گویم.”

“آخه از کجا می دانی که هنوز زنده باشد و آن بساط را داشته باشد و تو را بشناسد. جان جدت دست بر دار بگذار تا هنور تخته پاره ای از این قایق شکسته داریم خودمان را به ساحلی برسانیم.”

“ببین ما که در هر حال اگر دستمان به دُم گاوی بند نشود باید برگردیم. شهرری هم سرراه برگشتمان است. امیر این حتا ریسک هم نیست ولی به آزمایشش می ارزد. ممکن است خیلی به درد من نخورد ولی تو همینطورش هم خیلی اهل حجی مجی لا ترجی هستی. شاید شانس منتظرت باشد.”

رفتیم و از اقبال خوب جایی را که می خواستیم پیدا کردیم. تنگ غروبی بود. خانه “ننه”  هم بیش از آن سرشناس بود که خیلی دنبالش بگردیم. انصافن خیلی هم با برخورد گرمی روبرو شدیم. نمی دانم چگونه سفارش کباب داد و زدش دست چنتائی کتلت که برای خودش درست کرده بود و تا جنبیدیم کنار هم به شام نشستیم.

“خب ننه، فرید جان تعریف کن ببینم چطور شده که سر از این جا درآورده ای؟”

و فرید تا داستان کامل و بی کم و کاست ماجرایمان را با همه زیر و بمش برایش تعریف نکرد لقمه معروفش را قورت نداد.

“ببینم سر راه آمده اید کرایه راهی برای بازگشتتان تهیه کنید یا برنامه دیگری دارید؟”

من که کم و بیش با برنامه کار او آشنا شده بودم و می دانستم در بازگشت جایی را ندارم بیشتر کنجکاو شده بودم بخصوص که قبلن فرید گفته بود می خواسته او را به همکاری بگیرد.

“می بخشید من نمی خواهم شما را خصوصی “ننه” صدا کنم. در اینجا چی صدایتان می کنند؟”

“خانم بزرگ”

“خانم بزرگ اگر بشود و بخواهید و یا در حقیقت مناسب بدانید، من علاقمندم بمانم و با شما همکاری کنم.”

“ننه، این امیر استاد حجی مجی است و فکر می کنم می توانید او را همانطور که می خواهید تربیت کنید.”

“فرید این چِرت وپِرت ها چیست می گویی؟ اینجا یک محل معتبر است حجی مجی چیه ؟”

“اگر امیر آمادگی داشته باشد آموزشش می دهم و با او همکاری می کنم.”

“خانم بزرگ من علاقمند به همکاری با شما هستم. بگویم که کار را هم بسیار جدی می گیرم. فقط بدانید که جایی و مکانی برای ماندن ندارم.”

“ننه جان من راحت تر بگویم که امیر حتا آه ندارد که با ناله سودا کند، اما همانطور که گفتم تا بخواهی زرنگ و کاردان است.”

“امیر جان بگویم که باید مدتی به طور آزمایشی اینجا باشی و حرف ها و حرکات و تعالیمم را بی کم و کاست و مو به مو اجرا کنی، اگر اونی بودی که می خواهم می توانی بمانی و همراه و مددکار من باشی ولی بدان که اگر اونی که می خوام نبودی بی معطلی باید جل و پلاست را جمع کنی و بروی.”

“خانم بزرگ این مدت آزمایشی چقدر طول می کشد؟”

“بستگی به استعداد خودت دارد ولی نبایستی بیش از یک ماه طول بکشد. این یکماه را هم می توانی در همین خانه باشی و من جا و غذا در اختیارت می گذارم، ولی تنها، فرید باید برود.”

تمام هوش و حواسم را به کار گرفتم. به عنوان اولین گام از من خواست ظاهری را که او می خواهد داشته باشم. همیشه ته ریشی داشته باشم. همیشه عینک دودی بزنم. عبائی بر دوش داشته باشم، لفظ قلم و شمرده و بی عجله حرف بزنم. همیشه سرم در کتابی که به من داده بود باشد و با تکه آهن سنگینی که چهار سطح مختلف داشت و روی هر سطحش حروف عجیب و غریبی حک شده بود و به آن اسطرلاب می گفت ور بروم و به صورت قلاندن در کف دستم و با حالت خاصی و با تانی آن را در حال چرخش بیاندازم روی کتاب و مدتی خیره به آن چشم بدوزم، بعد در حالیکه بسیار آرام اورادی را زمزمه می کنم آن را از روی کتاب بردارم و خیره به آن چشم بدوزم و با استفاده از قلم و دوات که جوهر زعفرانی دارد به صورت اجق وجق مطالبی را بنویسم، در حالیکه به پیشانی چین می اندازم و لب هایم را نامفهوم تکان می دهم خود را کلافه بنمایانم.

و به مدت ده شب پس از کار روزانه و خوردن شام به صورت تئاتر برایش بازی کنم و او در جا ایرادهایم را بگیرد، تا به قول خودش “اوسا” شوم. اسمم هم شد “حاج فرج الله یساری”  و فراموش نکنم که چندین سال در مکتب “زین الدین موسوی”  معتکف بوده و درس خوانده ام.

از هر مراجعه کننده تمامی مشخصات لازم را بگیرم. بخصوص سن و سال طرف را و اینکه مجرد است، متاهل است، زمان طلاق. و دریابم که برای کدام مشکل زندگیش مراجعه کرده است.

و این آموزش بیش از یکماه طول کشید. و رسیدم به جایی که یک روز به من گفت:

“حاج فرج الله اگر حالش را داری برای من هم سر کتاب باز کن.”

از مدت ها قبل با مراجعینش در مورد شخصی نورانی که به زودی با او همکاری خواهد کرد تبلیغ را شروع کرده بود. و مشتاقان زیادی را برایم در آب نمک خوابانده بود.

نیاز از یکسو و علاقه خودم به نوعی ماجراجویی، ماندگارم کرد در حدی که کم کم به شدت معتاد هم شدم. هم درآمد داشت و هم احترام و هم سینه ام شده بود مالامال اسرار زیادی از کسانی که مشتاق بودند محرمی را بیابند و گره گشایی کنند. از این دوران چه ناگفتنی های زیادی دارم که بعضی از آن ها را “خانم بزرگ” هم نمی داند. ماجراهایی که در فکرم هم که می چرخانم حالت خاصی پیدا می کنم.

قرار بر این بود که از کار کردنم یک سومش مال او باشد و من دیگر دغدغه مکان و غذا نداشته باشم.

هر روز کارمان اعتبار بیشتری می یافت و بیشتر مورد اعتماد قرار می گرفتیم. به خاطر وجود “حاج فرج الله” کار و بار “خانم بزرگ” هم رونق بیشتری پیدا کرده بود و می دیدم که سخت خوشحال و راضی است.

یک شب خانم بزرگ اطلاع داد که فردا خانمی بسیار خوشگل و بسیار هم “بنظر می رسد” ثروتمند خواسته است که آخر وقت به عنوان نفر آخر تو را ببیند و نمی خواهد کس دیگری حضور داشته باشد.

گفتم تقریبن همه ی مشتری های من در تنهایی و بی حضور کس دیگری هستند.

” ولی همه به این زیبایی و جوانی نبوده اند.”

“در مورد ثروتش هم که می گویی به نظر می رسد. تازه ثروت مشتری ها به ما چه ارتباطی دارد ؟”

“من در مورد جوانی و زیبائیش هم گفتم .”

“مگر زیبا و جوان کم داشته ایم. متوجه نمی شوم اگر موضوعی در میان است به من بگو که چنین در مورد این یکی تاکید داری؟”

“یکبار دیگر چندماه پیش آمده بود و در مورد ناسازگاری با شوهرش صحبت می کرد.”

“چه نوع ناسازگاری؟”

“می گفت شوهرم بچه دار نمی شود.”

” تو چه تجویز کردی؟”

“آقا سید فرج الله داری محاکمه ام می کنی؟”

“حاج خانم از کی من “سیّد”  شدم.”

“از وقتی که من “حاج خانم”  شدم.”

“آفرین، حاضرجواب هم که هستی! …پس می خواهد مرا تنها ببیند؟ که برایش چکار کنم؟”

“که بهش بچه بدهی”

“چی؟”

“از کوره در نرو. بگذار ببینیم در واقع چه می خواهد. این ها همه حرف و تصور ماست.”

هر شب افسونگری جدیدی یاد می گرفتم و هربار جا افتاده تر و پخته تر عمل می کردم و به نظر می رسید کم کم انتطار معجزه هم از من داشتند. خانم بزرگ هم به هر دلیل کار و بارش پر رونق شده بود. پیر زنی را هم با تعالیم لازم مسئول تهیه چای و قهوه و گاه آب خنک و بخصوص گلاب کرده بودیم. یکی را هم برای تر و تمیز کردن خانه به کار گرفته بودیم که ضمنن غذا هم تهیه می کرد.

خانه را بسیار معقول روبراه کرده بودیم و تمام طبقه دوم در اختیار من بود. خانه همیشه بوی گلاب می داد و بیشتر رنگ های به کار رفته در آن یا سبز بود یا از سبز مایه ای داشت.

هر از گاهی هم من از صحنه خارج و بیشتر در اتاق های طبقه بالایی پنهان می شدم یا به قصد زیارت غیبم می زد و خانم بزرگ این زمان ها را بسیار استادانه در بوق تبلیغاتیش می دمید.

وقتی متوجه شدم که بعضی از مراجعان از اطراف و اکناف تهران و حتا ایران می آیند ترس برم داشت اگر پای حکومت به میان می آمد و مانع می شد چه می توانستیم بکنیم؟

“نگران نباش خودشان مشوق ما هستند و علاقمندند که هرچه بیشتر کارمان را توسعه بدهیم.”

یک روز تعطیل فرید پیدایش شد. با اتوبوس مسافری آمده بود.

“برای این که بتوانم ببینمتان از اصفهان فقط به مقصد قم مسافر زدم. مدتی است راننده اتوبوس شده ام. امیر می دانم که حتمن برایم گفتنی زیاد داری، ولی من هم از وقتی به این شغل سوار شده ام ماجراهایی داشته ام. شنیده ام که وضع مالی توپی داری.”

“از کی شنیدی؟”

“از ننه. مدتی است همسر آخرم اقدس را می گویم، مشتری اوست. هم مشتری است هم سپرده بودمش به او تا این بار که می آیم ببرمش.”

“فرید تو داری از مسائلی می گویی که من اصلن خبر ندارم. نمی دانم می دانی یا نه من در طبقه دوم اینجا زندگی می کنم و در حقیقت می توان گفت یکدیگر را کمتر می بینیم، اما فرید جان همسر آخرم یعنی چه؟”

“در اتوبوس پیدایش کردم، تنها بود و جوان و خوشگل و…”

“ببینم فرید! پیداش کردی؟ تو چرا همه ی مسائل زندگیت با همه ی مردم دیگر فرق می کند؟”

“داشتم مسافر از تهران می بردم اصفهان. آخر خط همه پیاده شدند ولی او مثل کبوتری که شاهین دیده باشد روی صندلی خودش لرزان نشسته بود…بردمش خانه و به مادرم گفتم در تهران با او آشنا شده ام و فعلن صیغه اش کرده ام.”

تقریبن می توانم بگویم زنی به این زیبایی ندیده بودم. وارد که شدم جلوی پایم بلند شد و گیرایی اندامش را به رخم کشید. چادرش را هم اجازه داد از سرش سُر بخور روی شانه هایش و موهایش را که بسیار کار شده بود به رخم بکشد. بسیار آرام بر مسند خودم جلوس کردم، ولی آنچنان محو زیبایی او شده بودم که بیم داشتم اشتباهی ازم سر بزند. با نشستنم رایحه عطری که به کار برده بود داشت تتمه توانم را ازم سلب می کرد.

بهتر دیدم خودم را به اسطرلاب و کتاب و دفتر و قلم و دوات و جوهر زردش مشغول کنم. تا کم کم به خودم مسلط شوم.

“زبانم نمی گردد حاج آقا صدایتان کنم. هم جوانتر هستید و هم وجناتتان نمی خورد به حاج آقا بودن.”

” مریم خانم بفرمائید مشکلتان چیست؟”

“من آمده ام شما مشکلم را حل کنید. شما می پرسید مشکلتان چیست؟”

“شما مشکلتان را بفرمانید تا من راهنمایی تان کنم.”

“من دو سال است از همسرم که بچه دار نمی شد جدا شده ام. حالا مجرد هستم می خواهم ببینم عاقبتم چه می شود.”

“پس چرا حالا مراجعه کردید؟ این دو سال چکار می کردید؟”

“این همه از من سئوال جواب نکنید. بگوئید فعلن چه وضعی دارم و چه آینده ای در انتظارم است؟”

مجددن کمی زیر لبی و آرام لب هایم را تکان دادم که یعنی دارم اورادی را می خوانم. کمی هم با دفتر و کتاب هایم ور رفتم. سرم را بلند کردم و در حالیکه دستی به ریشم می کشیدم و عینک دودی را از چشمانم بر می داشتم و با نگاهی مهربان تمام صورتش را برانداز می کردم، لبخند کم رنگی را روی لب هایم کشیدم.

“می خواهم شما طالعم را ببینید و مخصوصن خواسته ام که خانم بزرگ حضور نداشته نباشد.”

” چرا؟”

“چون چندین بار با ایشان بوده ام و ضمنن بسیار از معجزات شما شنیده ام.”

“خانم من معجزه نمی کنم. من طالع بینم.”

“پس ببین دیگه.”

“خانم می بینم که در آینده نزدیکی شوهر می کنید. شوهرتان را هم خودتان انتخاب می کنید. در تیر رس چشمانت قرار می گیرد. این شما هستید که باید مواظب باشید و نگذارید بپرد. کمی باید شهامت داشته باشید و راه بدهید تا طرف خودش قدم جلو بگذارد. با این ازدواج زندگی بسیار خوبی را آغاز می کنید و دو بچه هم نصیبتان می شود یک پسر و یک دختر.”

“خیلی ممنونم فال بسیار خوبی بود. اجازه بدهی یکی دو سؤال دیگر دارم و از خدمت مرخص می شوم؟”

“بفرمائید خانم.”

“چرا در نشست با من هم عینک تان را برداشتید، هم دستی به ریشتان کشیدید و هم لبخند زدید؟”

 “می بخشید خانم این ها که سئوال هایی بسیار شخصی است. در حقیقت دارید مرا محاکمه می کنید.

همه ی این هایی که سئوال کردید برای اولین بار و به خاطر حضور شما نبود من بارها با کسان دیگری نیز چنین حرکاتی داشته ام.”

“پس هیچکدام به خاطر شخص من نبوده؟”

“خانم محترم آنچه در فال ات دیدم، به وضوح برایت شرح دادم. گمان نمی کنم دیگر بودنتان ضرورتی داشته باشد.”

“بگذار کمی واضحتر و روراست تر با تو صحبت کنم تا بهتر متوجه بشوید که چرا امروز و در آخر وقت و بدون حضور خانم بزرگ به دیدارتان آمده ام. می خواهم کمی بی پرده صحبت کنم امیدوارم با صداقت به حرف هایم توجه کنید و کمی از این شمایلی که دارید فاصله بگیرید…من می دانم که هدف اصلی تو از این کار درآمد است و تامین آینده ات. آنچه که در این میان دخالتی ندارد اعتقاد و ایمان است. این کار اگر هم درآمدی داشته باشد موقعیت اجتماعی ندارد و نمی تواند برای مدت ها ادامه داشته باشد. همه ی این سرو وضع هم ساختگی است حتا اسمتان. تو با خانم بزرگ که عمری ازش گذشته و توی این کار جا افتاده و در حقیقت راه و چاه دیگری هم ندارد فرقی اساسی داری.”

حساب شده آمده بود. حرف هایش هم خیلی بیراه نبود. زیبائیش هم عذابم می داد. بیانش هم پخته و با واژه هایی همراه بود که نمی شد اسم عامی بر او گذاشت هر چند او بالاخره مرا چنین خطاب کرد.

“تو ممکن است این پز عامی بودن را برای راه اندازی این وضع انتخاب کرده باشی.”

به او گفتم درست متوجه قصدت نمی شوم راحت تر و در یک جمله بگو منظورت چیست؟

“دارم واضح می گویم که این کار و این سر و وضع را ترک کن.”

“که بعد چه کار کنم؟”

“برو دنبال زندگی معمولی، بشو مثل همه ی آدم های دیگر.”

“از آنچه هستم ناراحتی؟ اگر ناراحتی چرا؟ چه ارتباطی به تو دارد؟”

“چون اگر ریخت و شمایل آدم حسابی ها را پیدا کنی و بخواهی زندگی معمولی داشته باشی، و به خانه و زندگی متعارف علاقه داشته باشی می توانم کمکت کنم.”

 “مثلن چه نوع کمکی؟”

“من از لحاظ مالی بی نیازم. خانه خوب و تر و تمیز شخصی دارم. از لحاظ بر و رو نیز بد نیستم. برایت کافی نیست؟”

“به من چه ربطی دارد که برایم کافی باشد یا نه. می توانم خواهش کنم که تشریف ببرید و این همه پی جور زندگی شخصی من نباشید؟”

“ادامه این وضع عاقبت ندارد. مثل یک حباب است. دیر یا زود می ترکد و محو می شود و تو می شوی آدمی پاک باخته، گفته باشم.”

همانطورکه سرم پائین بود به حرف هایش دقت کردم. مجددن در مغزم چرخاندمشان و دیدم که درست می گوید، و فکر کردم که خودش در این مورد چه کمکی می کند.

“ببینم خانم تو چرا این همه به فکر من و زندگی ام هستی؟”

“من در شما یک آدم فهیم می بینم و تصور می کنم از بد حادثه دراین باتلاق گرفتار شده ای. می خواهم اگر بتوانم کمکت کنم.”

برای اینکه بدانم چگونه کمکی می تواند بکند،گفتم:

“بفرمائید چگونه کمکی می توانید بکنید؟”

“چگونه کاری می تواند بر پایه خواسته ات باشد و از من چه انتظار داری؟”

دوباره نگاهی خریدارانه به او انداختم. زیباییش حرف نداشت. با دریایی از کشش و چهره ای شیرین.

چرا تا حالا کسی او را نچیده است و چگونه است که سر راه من قرار گرفته است؟ آیا بیوه بودن می تواند علت آن باشد؟ به هر حال فعلن در دسترس من قرار گرفته است. نه تنها حیف که احمقانه هم هست بی تفاوت باشم.

با پای خودش آمده و برنامه ریخته که آخر وقت باشد و بخصوص نخواسته که خانم بزرگ حضور داشته باشد.

امیر! اگر می خواهی از این ورطه رهانده شوی و به زندگی متعارفی برسی بجنب!

 مگر نمی گویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.

“کمی واضح صحبت کنم ناراحت نمی شوی؟”

“ابدن”

“اگر ترک این کار و این لباس کنم و بخواهم به زندگی عادی به قول تو برسم می توانم از تو تقاضای ازدواج کنم؟”

ساکت شد، گونه هایش گل انداخت. سرش را زیر گرفت و حرفی نزد.

“خانم اگر بی ادبی کردم و تند رفتم ببخشید. شما اجازه دادید من هم گستاخی کردم.”

نمی دانستم چکار کنم. کماکان در همان حالت بود. من هم ساکت نشستم و هیچگونه عکس العملی نشان ندادم.

“اگر تو واقعن بخواهی من اشکالی نمی بینم.”

“متوجه نشدم. می گوئید موافق هستید؟”

فقط نگاهم کرد و لبخند زد.

تنها موردی که پیشگوئیم درست از کار در آمد ازدواج ما بود و یافتن نام و شخصیت اصلی ام. افسوس که چند ماه پیش از آن در تصادفی دردناک “فرید”  را از دست داده بودم.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This