Select Page

فلسفه رامین جهانبگلو به زبان خودمانی/گفت وگو: امیر کسروی

فلسفه رامین جهانبگلو به زبان خودمانی/گفت وگو: امیر کسروی

رامین جهانبگلو، با نشر ٢٨ کتاب، متفکری پر بار و پرکار است. او هم اکنون مدیرکل مرکز عدم خشونت و صلح مهاتما گاندی و معاون دانشکده حقوق در دانشگاه جیندال گلوبال در دهلی است. برای گپ و گفت و گو در مورد کتاب اخیرش قرار ناهار گذاشتیم، گفت که در هند گوشت کم پیدا می شود و مدتی ست که کباب کوبیده نخورده. به گیلانه رفتیم. من بدون مقدمه و نقشه قبلی، پرسیدم که موافقی که گفت وگوهایمان رو ضبط کنم؟ بی هیچ مکث و یا شرطی، قبول کرد. گفتم سئوال های از قبل آماده ندارم و اولین باری ست که این کار را می کنم. و باید از تلفن دستی استفاده کنم. ناشیگری ام را پذیرا شد. این گفت و گو، همانگونه که اتفاق افتاد، بدون هیچ تغییری پیاده شده است. اگر گفت وگو ضبط نمی شد، شاید شکل دیگری می گرفت، ولی چون نیتم کنکاشی در آخرین کتابش، “افول تمدن” بود، به هر حال انجام می شد.

مساله ای که تو، هم در سخنرانی ات در کانون کتاب مطرح کردی، و هم در کتاب افول تمدن، تفاوت مفهوم لغت “بربریت” در زبان امروز و زمان هرودته. به کارگیری این لغت از طرف هرودت در مورد امپراتوری ایران، من رو مدتها کنجکاو و متعجب کرده بود. حاصلش، بعد از تحقیق در فرهنگ های گوناگون گذشته و امروزی، مقاله ی مفصلی به زبان انگلیسی۱ در سال ٢٠٠٣ شد که  نشان می داد که در زبان یونانی، به هر غیریونانی، بربر گفته می شد. آیا مفهوم لغت “بربریت” را به معنای امروزیش به کار گرفته ای؟

رامین: بله به مفهوم امروزیش.

آیا فکر می کنی که جامعه بشری شامل دو بخش است، متمدن در مقابل بربریت؟

رامین: خیلی صریح بگم نه. اصلا چنین چیزی نیست، من در کتاب می گویم که تمدن ها اینطوری نگاه می کردند، به خودشان و دیگری. یعنی خودشان را این طوری توصیف می کردند. مثل ایرانی ها یا فرانسویها، که می گفتن ما آلمانی نیستیم، فرانسوی هستیم. مثل اتفاقی که برای آتنی ها افتاد، یا برای بعضی های دیگر، دیگران رو چون به زبان اینها صحبت نمیکردن و یا به قوانین اینها آشنا نبودند، بربر حساب می کردند. حالا این بربر کلمه ای ست که، بعدها معنی توحش پیدا کرد. مثلا ژان ژاک روسو هم در مورد قوم های وحشی صحبت می کند که باید برویم و اینها رو متمدن بکنیم. من چنین اعتقادی اصلا ندارم، بویژه که در دنیای امروز اصلا فکر می کنم که این خط کاملا مخدوش شده، یعنی تو، یک کشوری مثل آمریکا داری، که این کشور می تونه هم مظهر توحش باشه و هم مظهر تمدن، بستگی داره که از چه دیدگاهی بهش نگاه بکنی. امروزه در تمام کشورهای دنیا، مثل ژاپن، آلمان، و خود فرانسه، در تاریخشون نشون داده اند که این دو، کیفیت همه تمدنها هست، برای اینکه این بخشی از روند تمدن بشریت است. یعنی بشریت وقتی میگه میخوام خودم را متمدن یا مدرن کنم، در فکر سلطه هم هست. در فکر آزاد کردن به تنهائی نیست، در فکر سلطه هم بوده و این سلطه به نظر من تمام آن خشونت مدرن را هم به همراه داشته، در تکنولوژی داشته و در سرمایه داریش داشته، توی نحوه برخورد با دیگری داشته. البته این که، موضوع اصلی کتاب منهم، اینست که این تمدن زدائی۲ از اینجا میاد که عملا تو، “دگربودن” دیگری را نمیتونی ببینی و قبول کنی. تو میگی دیگری باید مثل من بشه. حالا امروز، تو این را در داعش می بینی، در مسلمانان تندرو می بینی. و دقیقا در برخورد غرب هم با مسلمانان می بینی۳میگن شما باید مثل من بشی. خب مهم اینجاست که دگربودگی دیگری را ما چطور بفهمیم، درک کنیم، همدل باهاش باشیم. مهمترین چیز درک آن است، و این درک احتیاج به این داره که ما وقت بذاریم براش. مثلا یک فرهنگی مثل ژاپن را اگر درک نکنی، از بیرون برات یک ملغمه بسیار عجیبی است، که ما را می رسونه به یک سری تعصباتی که من دیدم خیلی از اقوام دارن، از جمله ما ایرانیها داریم که مثلا چینی ها، همیشه سگ و گربه میخورن، یا غذاشون مثلا اینطوریه، یا کره ایها مثلا هر جونوری رو میخورن!

این که حرف نیست. به نظر من مهم الان خشونت زدائی از تمدن بشر است. ما با ایدئولوژی نمی تونیم خشونت زدائی بکنیم. با ایدئولوژی های جدید هم نمی تونیم، چرا که با سوسیالیسم نتونستیم. تنها راهش اینست که ما بتونیم به دگربودگی دیگران توجه بکنیم، یعنی هر تمدنی با تمدنی دیگر، هر فرهنگی به فرهنگی دیگر بتونه توجه بکنه، و امکاناتی را برای خودش فراهم بیاره که این تمدنها، نه تنها، مثل کانادا، بتونن در سیستمی در کنار هم زندکی بکنن، بلکه، به هم نگاه همدلانه هم داشته باشن. ما تو کشور چند فرهنگی۴ [زندگی می کنیم] که من خیلی بهش انتقاد دارم، چون فضاهای انعطاف را به وجود میآره که در کنار هم زندگی کنن، ولی نسبت به هم بی تفاوتند، یعنی، اصلا هیچی درباره هم نمیدونن. خوب اینهم باز خیلی بده، چون به محض اینکه در دنیا بحران خیلی شدیدی به وجود بیاد، اینکه تو هیچی در مورد دیگری ندونی، فوری این چیزی که من اسمش را میذارم گتوهای ذهنی۵ تبدیل به اسلحه های خیلی خشن و ترسناک میشن، یعنی آدمها چون نمیدونن، به جای اینکه درک بکنن، تعصب دارن و میگن طرف را باید کشت، و یا نابود کرد. باید گذاشتش توی اردوهای کار اجباری، میدونی، این گرفتاری بزرگی ست که ما داریم.

 

چطوری باید به این مقصود رسید؟ دیگری کیه؟ چه نهادی دیگربودی دیگری را تعیین میکنه؟ چه کسی باید بپذیره، چه کسی باید پذیرفته بشه؟ آیا بشر در جائی یک تمدن و فرهنگی به عنوان مبنا داره؟ داعش با علم به دگربودی دیگری، گردن میزنه و منتخبان تمدن غربی هم، با کت و شلوار و کراوات پشت درهای بسته، با یک فرمان بمباران ده هزار نفر را، که حتی خیلی از اونها احتمالا دیگری نیست رو، نابود می کنن. حکومت منتخب مردمان آمریکا، همون هایی هستند که فرمان قتل بن لادن را می دهند، در حالی که شخص اوباما، رئیس جمهور منتخب آمریکا، به صورت زنده شاهد و ناظر کشتن او می شه. شاید هم، در همان عملیات، دستگیریش برای محاکمه، امکان داشت، تا دنیا بتونه به قول تو در معرض تفکرات یک دیگربودی باشد، ولی حتی جسد بن لادن هم باید سر به نیست می شده.

رامین: بله درسته.

ما با دگربودی القاعده چه کار باید بکنیم؟ خب، اجازه درکش به مردم داده نشد. دگربودی ترامپ را چطور؟ حتی در انقلاب هند هم با یک رهبری مثل گاندی، انقلاب تبدیل شد به یک خشونت وحشتناک بین مردم؟ این همدلی و درک دیگری در بین مردم و در خیابان های شهر، چطوری باید پیاده بشه، در بین مردم و بین حکومتها، در حالی که زبان حکومتها زبان جنگه، و نابودی فرد مخالف یا

دسته جمعی با بمب؟

رامین: با تعلیم و تربیت، با آموزش، من توی همه کارهام  اشاره کردم به این موضوع.

ولی چه کسی آموزش بده؟ این آموزش و تعلیم و تربیت با چه کسیه؟

رامین: اول از همه نخبگان جامعه در تمام سطوح، این کار را باید بکنن. من نقد خیلی شدید و عمیقی از تمدن امروز بشر هم دارم. اعتقاد دارم که ما دچار یک بی معنائی شده ایم، دچار این وضعیت شدیم که فکر نمی کنیم. همه نظر دارن، ولی فکر نمی کنن. و این عدم اندیشیدن، و عدم تفکر، موجب میشه که ما نتونیم به این درجه ای برسیم که دگربودی دیگری را بهش توجه کنیم. به خاطر این که اندیشه یکی از وظائفش، روشنگری ست، روشنگری در همه سطوح مردم، و وقتی که تو نتونی روشنگری انجام بدی، خب، تعصبات میان رو، این تعصبات هم فقط از جانب القاعده و داعش نیست، این تعصبات از جانب خیلی فرهنگ های امروز هست، دقیقا به خاطر اینکه، در همه فرهنگها، اندیشمندان نقششون کمتر شده، و نقش تکنوکراسی خیلی زیادتر شده، و تمام آن روندی که در دوره ای در بشریت، اهمیت داشته، پس رفته.

مثلا در چهارچوب های دینی، مثل کلیسا، آدم هایی که تو محیط های کلیسایی فلسفه و الهیات می خوندند، باید به جایی می رسیدند. یا حتی در حکمت اسلامی، یا در دین یهود، اینها پس رفته، و عملا فقط آن چیزی که باقی مونده فکره در بُعد دینیش، می تونیم بگیم، ادیان ایدئولوژی زده شدن، و یا سیاسی زده شدن. ما در مورد جهان شمولیت صحبت می کنیم، که مثلا یک کسی که در کارتپه نشسته، به خاطر اینکه زبان لاتین و یا عربی بلده، بره کتاب کسی رو که در دمشق نشسته، بخونه و با او احساس نزدیکی کنه، با وجود اینکه هیچوقت اون آدم رو ندیده. امروزه همه همدیگر رو می بینن، با دستگاه های تکنولوژی،  شبکه های اجتماعی و تمام رسانه هایی که وجود داره، ولی به هم هیچ نزدیک نیستند. چون این نزدیکی قلابیه، اینکه تو بگی من دوستانی دارم توی فیسبوک، دلیل این نمیشه که اون آدم رو میفهمی و باهاش همدلی داری. تو اصلا نه میفهمیش و نه همدلی داری. تو فقط داری از یک ابزار استفاده میکنی، و این خطری ست که ما رو به خشونت بیشتر نزدیک میکنه، و از توش داعشی بیرون میآد. چرا؟ چون داعشی ها آدم هایی هستن که اکثرشون، با تکنولوژی های امروز آشنان. جوونهایی هستن که خیلی شون در دنیای امروز بار آمدن، و با وسائل ارتباطی۶ امروز بار آمدن، و از تمام تکنولوژی امروزه، حالا چه اسلحه هاش و چه اینترنتش، استفاده میکنن، برای توحش و نابود کردن، خب سوالی که آدم میکنه اینه که، این از خود بیگانگی را اینها از کجا به دست آوردن؟ چرا تمدنی مثل تمدن غرب، نتونست اینها را جذب کنه و بهشون تعلیمات لازم رو بده. چرا؟ به خاطر اینکه خود تمدن غرب به نظر من فضائلش رو از دست داده، ویژگی هاش۷ رو از دست داده، از جمله یکیش مساله آموزش و پرورش هست چه در سطح دبستان، دبیرستان، دانشگاه. تعلیمات دیگه معنی نداره، فقط مدرک معنی داره.

بنیان گذاران حکومت های غربی مثلا آمریکا، با نیت قدرت دادن به مردم در امور سیاسی، قوانین را نوشته اند. سیاستمداران انتخابی از همین مردم کسب قدرت می کنن، ولی در عمل تصمیماتشون در جهت منافع اونها نیست. بعد از ۶۴ سال سیا جزئیات مربوط به کودتای ٢٨ مرداد را علنی کرده. سیاستمداران غربی بیشتر تحصیل کرده اند، دانشگاه رفته اند، همه فلسفه خوانده اند، ولی مرتب پشت درهای بسته، به ضرر ملت های دیگه و به قیمت جان آنها برای منافع خودشون و برای پول بیشتر نقشه می کشن و عمل می کنن. اینها قاعدتا باید نهادهایی را برای تعلیمات و آموزش هایی که میگی به وجود بیارن. ولی منافع آنها بیشتر در چیزهای دیگه ست. این نخبگان در این شرایط چطور می تونن وظائفشان را انجام بدن؟ مارکس و انگلس اولین جمله مانیفست را با این جمله شروع کردند که تا امروز تمام تاریخ کشمکش های جوامع بشری تاریخ طبقاتی است. اینکه کی، کجا، سلطه بیشتر پیدا بکنه، تا منافع بیشتر نصیبش بشه. آیا امروز هم نیت سیاستمدارها برای حفظ منافع و پول بیشتره و آیا اینه که عامل…؟

رامین: هست، ولی سلطه همیشه با پول نبوده، مارکس مساله رو درست می بینه، ولی در جای دیگه ای خودشم میگه که سلطه فقط با پول نیست، با ایده هم هست، سلطه با نحوه کنترل کردن تفکر هم هست. میدونی؟ سلطه…

سلطه برای چی؟

رامین: دقیقا پروژه دنیای مدرن و تفاوتش با دنیای قدیم همش همینه. ببین دنیای مدرن دنیایی ست که از توش انقلاب فرانسه در میآد، رنسانس در میآد، انقلاب آمریکا در میآد، ولی در ضمنی که مساله پروژه آزادی و استقلال و خودمختاری و جدایی از دین و تمام اینها هست، ضمنا این بدگمانی هم هست که، ما نمی تونیم همه چیز را در اختیار خود مردم بذاریم. فردا نمیتونن آدمها خودشون تصمیم بگیرن، باید براشون تصمیم گرفت. و این پروژه همیشه مونده. و این مساله، مساله نمایندگیه۸که در دنیای قدیم تو نداری، لااقل در وجه یونانیش که حتما نداری، برای دوره ای، که مساله اینست که خب، انسانها باید بتونن به یک درجه ای از عقلانیت برسند که، اونها خودشون تصمیم بگیرن. الان تمام پروژه ای که ما در دنیای مدرن داریم، اینست که نه تنها می تونیم مالک و سرور طبیعت بشیم، حرفی رو که دکارت میزنه، بلکه ما می تونیم مالک و سرور انسانها هم بشیم، ولی این انسان، چه جوری میتونه مالک انسان دیگه هم بشه؟ با استعمارشون، با نابود کردن تمدنشون، مثل تمدن ازتکها و مایاها و اینها، یا اینکه چقدر بهشون بیاموزیم، چقدر بهشون نیاموزیم، میدونی، الان مساله ای که ما داریم همینه دیگه، انسانها امروزه، در همه جای دنیا دارن زندگی میکنن، برای خودشون نمیتونن فکر کنن، مستقلا نمیتونن فکر کنن، مستقلا فکر کردن یعنی چی؟ اتفاقا من کتاب بعدیم رو در این باره دارم می نویسم. ذهن چرا نمیتونه نافرمان باشه؟چرا نمیتونه از قوانین نافرمانی کنه؟ چرا نمیتونه از پهلوی خودش سئوال طرح کنه؟ چرا نمیتونه سوالی طرح بکنه که آقا اسامه بن لادن رو برای چی کشتن و نذاشتن که مثلا بیاد و محاکمه بشه؟ این ذهن این را طرح نمیکنه. میگه خوب کاری کردین اونو کشتین. بنابراین توی همون دو قطبی شدن میمونه، که من دشمنم را نابود کردم، بنابراین کافیه برای من.

دو مطلب رو میخوام مطرح کنم که گفته هات روشن تر بشه. یکی مساله نمایندگی در یونان قدیم، نخبگان آتن، که گویا حدود۴٧٠ نفر بودن، تصمیم می گیرن که سقراط را به دلیل این که سئوالات نیشدار می پرسیده بکشن. همان خرمگسی که خودت هم نوشتی، ولی اینها به مفهوم امروز نماینده انتخابی مردم نبودند، این در واقع نوعی دیکتاتوری بوده. امروز هم تعداد نماینده های انتخابی مردم کشورها، مثلا آمریکا بیشتر از این نیست، ولی تفاوتش در اینه که اینها نماینده های انتخابی مردمن.

خمینی هم مردم را به گله گوسفند تشبیه کرد که احتیاج به چوپان دارند، همین ولایت فقیه. بگو ریشه ی این پدیده سئوال نکردن و پذیرفتن کجاست؟

من توی یک تجربه ناموفق روزه گرفتن توی دبیرستان، به شدت پیش وجدانم شرمنده شدم، چون یواشکی کمی آب خوردم. اینکه چرا من بابت یک کار داوطلبانه، توی خونه راستش رو نگفتم، همون موقع، منو به کتابخانه ملی تهران کشوند، به اسلام، به عرفان اسلامی و خلاصه مذهب. و هرچه بیشتر خوندم فاصله ام از مذهب بیشتر شد.

چرا نپرسیدن و قبول کردن در فرهنگ انسانها اینقدر نفوذ کرده؟ علم پزشکی امروز در حدیه که میتونه روی اتصال بین سلسله اعصاب و نورون های مغز، مثلا با تزریق، اثر بذاره، ولی حالا چطوری می شه ذهنیت عموم را تغییر داد؟

من یک تکنوکراتم و دنبال راه های عملی ام. چطوری میشه این پرسشگری و مستقل فکر کردن رو، بین عموم در سطح ذهنی پیاده کرد؟

رامین: پرسشگری رو نمیشه با تزریق به وجود آورد، همانقدر که پرسشگری رو با روبات نمیشه به وجود آورد. چون روبات ها، هرچقدر هم که ما در مورد هوششون صحبت کنیم، در مورد وجود خودشون نمیتونن پرسش بکنن. میدونی، یعنی بیشترین چیزی که ممکنه ما به یک روبات آگاهی بدیم که درباره اش بتونیم حرف بزنیم، میگه من یک روباتم، ولی نمی فهمه که روبات بودن یعنی چی، و تفاوتش با انسان بودن یعنی چی. این مساله بزرگیه. حالا اسم سقراط رو آوردی، مساله بزرگ این نیست که در یونان ما آزادی بیشتر داشتیم، در یونان افرادی مثل سقراط داشتیم، من دارم به اینها اشاره میکنم. باز به این موضوع اشاره می کنم موقعی که تو یک پرسشگری فلسفی داری، باهاش می تونی فکر آزادی هم داشته باشی چون، اول از همه در این پرسشگری، این سوال هستش که چرا یک چیزی هست؟ بعدش میگی چگونه می تونه نوع دیگرش باشه؟ و این پرسشگری خب خیلی مهمه. و این پرسشگری، همیشه ترس به وجود میآره، برای اینکه انسان اصولا یک وجه محافظه کارانه هم داره،که میخواد همون وضعیتی رو که داره نگه داره، خب ضمن این که همچین آدمی هست، در ضمن آدم شورشی هم هست، جزء طبیعتشه، چون عقل داره، خلاف حیوانات، و می تونه در مورد موقعیت موجود خودش هم فکر بکنه، بنابراین می تونه شورشی باشه، به معنی کامل کلمه، می تونه عصیانگر باشه، می تونه وضعیت خودشو تغییر بده و داده. در تاریخ مرتبا وضعیت خودشو تغییر داده. چرا؟ از وضعیت خودش هیچوقت راضی نیست. به خاطر اینکه ذهنش و فکرش همیشه از یک موقعیت اجتماعیش جلوتره. همیشه می تونه یک جور دیگه هم نگاه کنه. این پرسشگری رو با خودش به همراه داشته باشه. چرا ما در این دنیا پرسشگری رو نداریم؟ و داره کمتر و کمتر میشه. برای اینکه ما نخبگانمون کمتر و کمتر می شن، چه از نظر هنری، چه از نظر فلسفی، چه از نظر حتی علمی. من می گم ما کارمند علمی زیاد پیدا کردیم، کارفرما داریم، ولی دانشمندی که حکیم باشه، کمتر داریم. می دونی، همانطور که ما مثلا دیگه عارف به اون معنی نداریم. ما آدم های شامورتی زیاد داریم، که ادعای عرفان میکنن، ولی عارف به معنی بایزید نداریم دیگه؛ آدم هایی که سبک زندگیشون این باشه. این دنیای جدیده که ما رو تو این وضعیت گذاشته. یعنی دنیایی ست، که به یک جایی رسیده که ما احتیاجی نداریم به نسل های بعدیمون چیزی یاد بدیم. ما بهشون فقط حداقل رو یاد می دیم، با این حداقل اینها میرن و در جامعه شروع می کنن به کار کردن و کار پیدا کردن و این پرسشگری هم اگر نباشه بهتره، برای اینکه اگر پرسشگری باشه، نهادها رو مورد سئوال قرار می ده پس خطرناکه. و انسانها سعادتمند نخواهند بود، بنابراین برای اینکه به اینجا برسیم باید اصلا تمام مفهوم سعادت رو دو مرتبه معنا کنیم، که کردیم. آمدیم گفتیم که سعادت داشتن این است که بیشترین را داشته باشیم، ولی نمیگن کیفیت زندگی چگونه باید باشه. چنانکه در بیمارستانها، میگن شما را از مرگ نجات می دیم، ولی نمیگن که کیفیت زندگی باید چگونه باشه. مساله ما این است که چگونه زندگی بکنیم، خب مردن رو که همه می میرن. مثلا اگر سرطان داری، میگن جلوی سرطانتو می گیریم، خب آره ولی من ممکنه با سرطانی که جلوش رو گرفتی، این حس زندگی کردن رو از دست بدم، یعنی از دست میدم دیگه، ولی کسی نیست که به من بگه پیشنهاد می کنم که تو اینطوری زندگی بکنی. این جزئی از آموزشی بوده که بشر در دوره های مختلف به خودش می داده، یعنی آدم های بیشتری بودن که این حرفها رو می زدن، و شاید اون جوامع، مثلا فرض کن جامعه دوره قرون وسطی، یا رنسانس، یا اوائل مدرنیزه، یا دوره قدیم، براشون این مهمتر بوده، گوش شنوا داشتن. الان، با این هیاهو و سر و صدایی که دنیای ما داره، اصلا وقت گوش کردن نیست. حتی آدما به حرف همدیگه هم گوش نمیکنن.

مردم به غیر از اون، وقت خوندن هم ندارن. الانه دیگه زمان نخبه سازی و نخبه گرائی نیست.

رامین: نه.

برای این که الان بیشتر مردم به اندازه کافی دسترسی به اطلاعات دارن.

رامین: میگن ما همه چیز رو می دونیم.

تا حدی هم درسته، برای اینکه راجع بهش میتونن بخونن. اگر شما امروز را با پنجاه سال پیش مقایسه کنی، تعداد کسانی که میرن مراقبه میکنن، یوگا میکنن، از نظر کمیت، در همین شهری که ما زندگی می کنیم، شاید بیشتر از صد برابر شده. ما کسانی رو داریم که میرن توی خیابونها، در جاهای مختلف دنیا، همزمان “اشغال وال استریت”۹راه می اندازن. ما کسانی رو داریم که در آمریکا از یک شخص ناشناس برنی ساندرز را به وجود میآرن. آیا اینها به نظر تو، تعدادشون بیشتر نشده مثلا  به نسبت چهار نفر مثل بایزید بسطامی و ابوسعید؟  و ارتباط آنها با مردم حتی دور و برشون به نسبت ارتباط این آدم ها با دنیای دور و برشون، آیا بیشتر نیست؟ چرا اینها بی ثمره؟ چرا فکر اونها ثمر بیشتری داشته؟

به خاطر اینکه اطلاعات، شناخت نیست. ما امروزه همه مطلع هستیم، ولی شناخت نداریم. و شناخت باید همراه فضلیت باشه، فضلیت هم اینه که تو، نه تنها شیوه فکر کردن رو یاد می گیری، بلکه شیوه زندگی کردن هم باهاش همراه باشه. حالا اینو فقط عرفا هم نمی گفتن. فلاسفه هم می گفتن. حکما، یعنی دانشمندان هم به این اعتقاد داشتن. کسانی که ممکنه کارشون کار علمی بوده، هم به این موضوع اعتقاد داشتن. اعتقادشون فقط این نیست که تو بری سر کلاس، یا مدرک داشته باشی، آن موقع اصلا مساله مدرک و کلاس رفتن نبوده، بلکه این بوده که یک چیزی یاد بگیره و این شناخت باید کمک می کرده برای اینکه زندگیمون باید بهتر بشه. الان در دنیای امروز، مساله ما اصلا چنین چیزی نیست. به خاطر همین ما دچار عدم تفکر و عدم معنا، یعنی دچار بی معنایی می شیم.

عدم معنا، به خاطر این است که، هدف و غایت در زندگی، دیگه مشخص نیست که چیه. وقتی یک آدمی در یک خانواده ای بزرگ میشه، بعد مدارجش رو طی میکنه، و با این دستگاه های تکنولوژی هم از دنیا اطلاعات میگیره، و بعد میره دانشگاه، و بعد شروع میکنه به کار کردن، این آدم چقدر در مورد زندگی کردن می دونه؟ چقدر می دونه، که اصلا نفس آدمی بودن، آدم بودن یعنی چی؟ اصلا آدمها چگونه زندگی می کردن؟ امروزه چگونه زندگی می کنن؟ ما برای چی زندگی می کنیم؟ چگونه باید زندگیمونو بهتر کنیم؟ این پرسش که ما چگونه جامعه مون، زندگیمون رو بهتر کنیم، دیگه تموم شده. همه میگن خب زندگی همینه دیگه.

ادامه دارد

۱-Persian: uncivilized savages or just Non-Greek, Use of the word Barbarian in Herodotus’ Histories

۲- De-Civilization

۳- Islamophobia

۴- Multi-Culturalism

۵- Mental Ghettoes

۶- Communication

۷- Virtual

۸- Representation

۹- Occupy Wall Street

* امیر کسروی در سال ۱۳۴۵ با گواهینامه بین المللی از آمریکا به جرگه خلبانان هواپیمائی ملی ایران (هما) پیوست. در سال ۱۳۴۸ از دانشگاه تهران در رشته اقتصاد فارغ التحصیل شد. در سال ۱۳۵۷ رئیس کانون خلبانان و مهندسان پرواز بود.  در سال ۱۳۶۷ به کانادا مهاجرت کرد و در تورنتو به آموزش پرواز مشغول است. امیر کسروی مقالات و ترجمه های متعددی عمدتا در شهروند منتشر کرده است.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This