Select Page

گریز از دهان مرگ/حسن پویا

گریز از دهان مرگ/حسن پویا

گفت وگو با محمدرضا آشوغ از بازماندگان ۶۷

محمدرضا آشوغ شاید تنها زندانی سیاسی شصت و هفتی باشد که از میدان تیرباران گریخته است. او سحرگاه ۱۱ مرداد ماه سال ۶۷، در چند قدمی مرگ، مسیر بین زندان و کشتارگاه، با هوشیاری و شجاعتی کم نظیر از دهان مرگ گریخت تا حکایت جان های شیفته ای را که در آن سحرگاه شوم به جوخه ی آتش سپرده شدند بازگوید و از رازهای آن جنایت پرده بردارد.

آنچه در زیر ملاحظه می کنید پاسخ های محمدرضا آشوغ به پرسش های این قلم است برای درج در کتاب “در آستانه ی توفانی روبنده… ” که آن را به آن جان های شیفته ی آزادی و انسانیت که در سحرگاه ۱۱  مرداد ماه  ۱۳۶۷ در پادگان کرخه جاودانه شدند، تقدیم می کنم.

اگر ممکن است از تحصیلات خود و دوره و یا دوره هایی که در زندان بودید بگویید.

ـ من محمدرضا آشوغ هستم، تکنسین مهندسی بهداشت و کنترل مواد غذایی که در سال سوم دستگیر شدم. اولین بار در سال ١۳۶۰ بازداشت و به دو سال حبس و ١۰ سال حبس تعلیقی محکوم شدم و تا سال ١۳۶۲ در زندان بودم.

دومین بار اواخر سال ۶۴ دستگیر و به ده سال حبس محکوم شدم. در ۹ مرداد سال ۶۷ بدون محاکمه و حتی بدون رعایت موازین حقوقی و قضایی پوسیده ی مربوط به رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی ـ و قوانین قضایی بین المللی ـ بدون جرم جدیدی، به اعدام محکوم شدم و سحرگاه ۱۱ مرداد، در دو قدمی مرگ، از جوخه ی تیرباران گریختم.

محمدرضا آشوغ در ایران تریبیونال

شما در تابستان ۶۷ در زندان یونسکو بودید، تاریخچه ی این زندان چگونه است و مسئولانش درآن مقطع چه کسانی بودند؟

ـ زندان یونسکوی دزفول یک بنیاد خیریه ی سازمان ملل بود که در زمان رژیم پهلوی به قصد مرکزی برای مبارزه با بیسوادی تشکیل شده بود. در اواخر عمر حکومت رژیم سابق، محل بنیاد مذکور در اختیار اداره ی آموزش و پرورش قرار گرفت تا به عنوان باشگاه فرهنگیان مورد استفاده قرار گیرد.

این محل در همان ابتدای انقلاب ۵۷ به زندان بزرگی برای جوانان و فعالان سیاسی تبدیل شد. در آغاز دارای ۴ اتاق بود که بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ زندانی را در آن جا می دادند؛ اما بعد آن را به سرعت گسترش دادند و زندان یونسکو دارای چهار بند، ۴۰ سلول و ۶ سلول قرنطینه شد. بعد هم چند اتاق به نام دادگاه انقلاب ساختند که زیر آنها اتاق شکنجه معروف به اتاق تمشیت قرار داشت که بازجویان از آن محل برای شکنجه و اعتراف گیری استفاده می کردند.

مسئولان زندان در مقطع ۶۷ ـ علیرضا آوایی به عنوان دادستان، هردوانه مسئول زندان، خلف رضایی (معروف به خلف رینگو) بازجوی شکنجه گر، شمس الدین کاظمی بازپرس شکنجه گر و نداف بازجوی معتاد و قاچاقچی که گویا به جرم مواد فروشی به زندان افتاده است. کفشیری پاسدار شکنجه گر که بعدها به پاس جنایت هایش مسئول سپاه پاسداران دزفول شد. عبدالعظیم توسلی پاسدار بازجو و شکنجه گر که مسئول دادستانی استان خوزستان شد. دیگری علی خلف (معروف به علی کور) پاسدار شکنجه گر و عبدالرضا سالمی که به بیماری ناعلاجی مبتلا شد.

علیرضا آوایی (چپ) دادستان در دزفول در اوایل دهه شصت
به همراه ابراهیم رئیسی

در مقطع تابستان ۶۷ تعداد زندانیان سیاسی این زندان چند نفر بودند و ازکدام سازمانها و گروه ها؟

ـ بیشتر زندانیان سیاسی این دوره از سازمان مجاهدین خلق بودند.  تعدادی (چهار یا پنج نفر) هم از سازمان فدائیان خلق ( اقلیت) در این زندان حضور داشتند.

تعداد کل زندانیان سیاسی زندان یونسکو در آن زمان حدود ۱۰۰ نفر بودند که بعضی از آنها را از شهرستان آورده بودند و تعدادی هم زندانیان سیاسی سابق بودند که دوباره دستگیر و به زندان برگردانده بودند.

کمیسیون مرگ در این زندان از چه کسانی تشکیل شده بود و چه زمان و چگونه کارش را شروع کرد؟

ـ کمیته ی مرگ تشکیل شده بود از آخوندی به نام محمدحسین احمدی (حاکم شرع)، شمس الدین کاظمی (بازپرس)، علیرضا آوایی (دادستان)  و یک نماینده ی وزارت اطلاعات که او را نمی شناختم، البته هردوانه مسئول زندان و چند پاسدار نیز حضور داشتند.

به تقریب اواخر تیر ماه ۱۳۶۷ بود که زندانیان تازه ای را به زندان ما آوردند. در همین دوره شایع شده بود که قرار است کمیته ای از طرف خمینی برای عفو زندانیان به زندان بیاید. در اوائل مرداد ماه اول ملاقاتها قطع شد. روز ۹ مرداد ۱۳۶۷ همگی ما را به صف کردند و ۸ نفر۸ نفر به داخل دفتر زندان بردند و پس از مطرح کردن یک سئوال به ما حکم اعدام دادند.

وقتی در مقابل هیئت مرگ قرار گرفتید چشمانتان بسته بود یا باز؟ سئوالات هیئت مرگ از شما چه بود؟ این رویارویی چه مدت طول کشید؟

ـ ما همگی چشم بسته بودیم. هنگام سئوال کردن برای یک لحظه چشم بند را پایین می آوردیم و مامور وزارت اطلاعات و یا حاکم شرع یک سئوال می پرسید و آن این بود: حالا که منافقین (مجاهدین خلق) به ما حمله کرده اند، حاضرید با آنها بجنگید یا نه؟

در پاسخ به این سئوال هر کس جوابی می داد. در گروه ما جز یک نفر که کم سن و سال بود بقیه جوابشان منفی بود. هر کس موضوع حکم داشتن و شغل خود را مطرح می کرد.

در مورد خود من مامور اطلاعات پرسید: حاضری روی مین بروی؟  من هم گفتم: آیا همه ی مردم باید روی مین بروند تا شما قبولشان داشته باشید؟

در آن موقع بین حاکم شرع و مامور اطلاعات بر سر دادن حکم اعدام اختلاف نظر پیش آمده بود، به طوری که بعدا حاکم شرع (محمدحسین احمدی) از نماینده ی اطلاعات به احمد خمینی و حسینعلی  منتظری شکایت می کند که در کتاب خاطرات منتظری هم مطرح شده است. (نگاه کنید به پیوست شماره ۱۵۷ کتاب خاطرات منتظری)

خلاصه این که من در آخر به هیئت مرگ گفتم: کار من درمان است نه جنگیدن؛ البته اگر کشور ما از طرف یک قدرت خارجی مورد حمله قرار گیرد، من حتما از کشورم دفاع می کنم. دوباره نماینده ی اطلاعات پرسید: تو حاضری همین الان با منافقین بجنگی؟ منهم گفتم نه. و او بلافاصله گفت: اسمش را بنویس جزو لیست اون طرفی ها. و این گونه حکم اعدام مرا صادر کردند. این گفت و شنید حدود یک دقیقه بیشتر طول نکشید!

در گروه ۸ نفره ی ما، محمد انوشه باریک آبی خیلی کوتاه گفت: نه حاج آقا من با مجاهدین نمی جنگم. احمد آسخ هم خیلی کوتاه گفت: نه ، منهم با مجاهدین نمی جنگم. طاهر رنجبر گفت: حاج آقا اسلحه بده تا به تو نشان بدهم جنگیدن یعنی چی.

اکثر اعدام شدگان تابستان ۶۷ در دزفول از مجاهدین بودند

در هیئت مرگ چه کسی حرف آخر را می زد؟

ـ در گروه هشت نفره ای که من بودم، تقریبا همه را نماینده ی وزارت اطلاعات و بازپرس تعیین تکلیف می کردند و حکم می دادند. در این بین حاکم شرع در اقلیت و عملا هیچکاره بود.

آیا وقتی در برابر هیئت مرگ قرارگرفتید قصد آنها را از این به اصطلاح محاکمه می دانستید؟

ـ بطور دقیق نمی دانستم، اما دو نکته در ذهنم بود: یکی اینکه رژیم را ضد انسانی می دانستم و به هیچ وجه فکر نمی کردم که خمینی هیئت عفو برای افراد سیاسی که دشمن او هستند بفرستد. دوم این که در ابتدا فکر می کردم این یک تاکتیک سیاسی است و می خواهند ما را بترسانند، اما خیلی زود مطمئن شدم که خمینی دژخیم می خواهد با کشتن انسان های مبارز اسلامش را با خون آبیاری کند.

پس از رویارویی با هیئت مرگ شما را کجا بردند؟

ـ بعد از آن به اصطلاح محاکمه ی یک دقیقه ای، ما را به بندها و سلول هایمان بر گرداندند. روز بعد عصر هنگام بود که گفتند وسائلتان  را جمع کنید می خواهیم شما را به اهواز ببریم. تنگ غروب بود که وسائلمان را جمع کردیم. از زندانیان خواستند که وسائلشان را روی محوطه ی چمنی که جلوی سلولها بود بریزند. بقیه هم وسائلشان را در دفتر دادستانی گذاشتند. بعد هم زندانیان را یکی یکی داخل اتاقک هایی بردند و گفتند: شما محکوم به اعدام شده اید، باید وصیت نامه تان را بنویسید.

نوبت من که شد وصیت نامه ننوشتم. پس از بازگشت کاظمی بازپرس زندان، به خاطر ننوشتن وصیت نامه مورد حمله ی پاسداران و بازجویان قرار گرفتم. بعد هم مرا به محوطه ی زندان بردند و روی زمین نشاندند. تا همه وصیت نامه هاشان را بنویسند و آنها را به محوطه ی زندان بیاورند، ساعت حدود یازده یا دوازده شب شد.

کار هیئت مرگ چه مدت طول کشید و چه کسانی در آن زندان دستیار و همدست آنها بودند؟

ـ همان روز اول که من آنجا بودم خیلی از زندانیان را که حدود ۷۰ نفرشان را من دیده بودم، حکم اعدام داده بودند. بعدن هم بنا به اطلاعات موثق، صدور احکام اعدام تا مدتی ادامه داشته است.

در مورد همکاری مسئولان زندان با هیئت مرگ، بدون شک هردوانه (رئیس زندان)، عبدالعظیم توسلی بازجو (بعدن دادستان استان خوزستان)، عبدالرضا سامی نژاد پاسدار، نعمت الله کفشیری پاسدار جلاد (مسئول سپاه دزفول)، غلامرضا خلف رضائی زارع بازجو، عبدالحسین دهیجی(دعیجی) پاسدار، رشیدیان پاسدار، گندمی پاسدار، حمید نادی خلف پاسدار و علی نادی خلف پاسدار جلاد از جمله کسانی هستند که با هیئت مرگ همدست بودند. افراد دیگری هم مثل پاسدار قرائتی ـ که از طرف ارشاد آمده بود  ـ و یکی دو آخوند هم بودند که با هیئت همکاری می کردند که برای من ناشناخته بودند.

آیا مسئولان زندان به هیئت مرگ خط هم می دادند؟

ـ البته، همینطور بود. در آن یک دقیقه، یک سئوال مطرح می شد و همگی افراد حاضر در آن محل حرف می زدند و اگر لازم بود خط هم می دادند. مثلا وقتی طاهر رنجبر گفت:  حاج آقا شما اسلحه بده تا به تو نشان بدهم جنگیدن یعنی چه، بلافاصله یکی از پاسداران به نام نعمت الله کفشیری گفت: فردا به تو نشان خواهم داد و با طاهر برخورد لفظی کرد.

اصولن چون هیچکس در قوه ی قضائیه استقلال رای نداشت و ندارد، هر کس برداشت خودش را داشت. در مجموع افراد اطلاعات و دادستانی دو نفری، حکم را می دادند و  حاکم شرع اگر چه در جلسه حضور داشت اما نظرش زیاد مطرح نبود و در اقلیت بود.

در بسیاری از زندانها مسئولان زندان جنایت اعدام را در خود زندان مرتکب می شوند،  چرا در زندان یونسکو زندانیان سیاسی را برای اعدام به بیرون از زندان می بردند؟

ـ به نظر من زیاد بودن تعداد زندانیان سیاسی محکوم به اعدام و واقع بودن زندان در مرکز شهر می تواند بخشی از دلایل آن باشد. همچنین مخفی کاری رژیم در کشتن این همه زندانی سیاسی بیگناه در زمانی کوتاه و دفن مخفیانه ی آن ها ممکن است دلیل دیگر آن باشد.

در سال های ۶۰ تا ۶۲، تقریبن همه ی اعدامها در محوطه ی این زندان، پشت حیاط خلوت آن صورت می گرفت. در آن جا محوطه‌ی پرت افتاده‌ای وجود داشت که تعدادی درخت کهن و قطور داشت. زندانیان کم سن و سال را به درخت می‌بستند و سپس با سنگدلی تمام به آن‌ها شلیک می‌کردند. من و عیدی دانگا بارها این صحنه ی فجیع را از بالای هواکش سلول های روبروی محوطه ی اعدام شاهد بودیم. درختان تنومند از شلیک گلوله‌ها، سوراخ سوراخ و خونین شده بودند و تکه‌هایی از گوشت بدن انسان به درخت‌ها چسبیده بود. جنایتکاران بعدها به قصد از بین بردن آثار جنایات خود، تعدادی از این درختان را قطع کردند.

 از جمله بچه‌هایی که در این محل اعدام شدند می توان از عبد‌الرضا زنگویی، حمید آسخ  و غلامرضا گلال زاده نام برد.

درآن غروب شوم مقدمات اعدام را چگونه فراهم کردند و شما را کجا بردند؟

ـ همانطور که قبلن گفتم، روز ۹ امرداد ما را دسته دسته به دفتر زندان یونسکوی دزفول بردند و هیئت مرگ ما را افراد سر موضعی تشخیص داد. غروب روز بعد (۱۰امرداد) بین ساعت هفت یا هشت بود که گفتند وسائلتان را جمع کنید می خواهیم شما را به اهواز ببریم. بعد هم که مرحله ی وصیت نامه نوشتن بود و در محوطه ی زندان به انتظار نشستن تا همه وصیت نامه هاشان را بنویسند که این خود تا حدود یازده تا دوازده شب طول کشید. در این فاصله آن ها وسائل کشتار ما را تدارک می دیدند. من در آن شلوغی تقاضا کردم که دستشوئی لازم دارم و به این صورت توانستم چند مینی بوس و جیپ لندرور سپاه، دو آمبولانس و یکی دو ماشین پاترول را ببینم.

سپس ما را که چشمان مان با  چشم بند و دستان مان با طناب های پلاستیکی بسته بود سوار دو مینی بوس کردند که هر کدام ۲۲ نفر جا می گرفت. یعنی حدود ۴۴ نفر در آن دو مینی بوس بودند. سرنشین بقیه ی ماشینها هم، جوخه ی مرگ (پاسداران)، بازجوها و ماموران اطلاعاتی بودند.

ماشینها که راه افتادند، بعد از مدتی بچه های زندانی در شرایطی پر ابهام، شروع کردند با هم دیگر صحبت کردن. آخرین گفت وگو ها، در چند قدمی مرگ!  اول فکر کردیم به سمت اهواز می رویم، اما خیلی زود متوجه شدیم که دارند ما را  به سمت جاده ی دهلران و رودخانه ی کرخه می برند.

بعد از حدود یک ساعت رفتن، ما را از مینی بوس ها پیاده کردند و به محوطه ای که یک حمام بزرگ در آن بود، بردند. در این حمام بزرگ تعدادی اتاقک دوش دار شبیه حمام های نمره بود. آن ها چشم بند و دست های ما را باز کردند و هر کدام ما را به یکی از این حمام های کوچک  فرستادند و گفتند: دیگر لازم نیست لباس های خودتان را به تن کنید؛ غسل کنید و بعد کفنی را که به هر کدام می دهیم  بپوشید. بعد هم از پنجره ی حمامک کفنی به من دادند و گفتند: بعد از غسل کردن این را بپوش.

من در همان لحظه به کاظمی (بازپرس) گفتم من غسل نمی کنم و لباس های خودم را می پوشم. در این موقع به در و دیوارها نگاه کردم دیدم بسیجی ها روی دیوار یادگاری نوشته اند. از روی یادگاری های روی دیوار فهمیدم که در حمام پادگان ولی عصر هستیم. در همان حال که با کنجکاوی به در و دیوار نگاه می کردم، پنجره ی بزرگ بالای دوش نظرم را جلب کرد. با خودم گفتم: بهتر است از همین جا فرار کنم، ولی دل دل کردم و این امکان را دادم که محوطه توسط نگهبان ها در محاصره باشد. از این رو بی آنکه فکر فرار را از سرم بیرون کنم، موقتا صرف نظر کردم و  لباس هایم را پوشیدم.

در این هنگام پیرمردی که آشپز زندان یونسکو بود از پنجره ی حمامک به هر زندانی مقداری سدر و کافور می داد برای غسل میت کردن. این کار او اعتراض زندانیان زن و مرد را به همراه داشت. آنها در حالی که شعار مرگ بر خمینی جنایتکار را سر می دادند، هم دیگر را با اسم صدا می کردند. در میان صداها، من صدای فاطمه ی قلاوند، شهین حیدری و چند تن از زنان زندانی سیاسی را شنیدم.(من قبلا در مصاحبه ای به جای فاطمه ی قلاوند به اشتباه صغرا قلاوند گفته بودم که این اشتباه من از همهمه و صداهای زیادی که در آن لحظات وجود داشت ناشی می شد.)

چه شد که به فکر فرار افتادید و آن را چگونه انجام دادید؟

ـ فکر فرار از سالها قبل تو ذهن من بود. همان سال ها در سلول، فکرم را به طور خصوصی مطرح کرده بودم ولی نمی دانم چگونه به گوش دادستان علیرضا آوایی رسیده بود؛ به طوری که وقتی برای حضور در مراسم خاکسپاری زنده یاد مادرم می خواستند چند ساعت مرخصی به من بدهند، آوایی گفته بود غیر از ضمانت کتبی دو نفر هم باید ضامن او شوند تا در صورت فرار محمدرضا، آنها را به زندان بیاوریم.

من در آن چند ساعت مرخصی امکان فرار داشتم (چونکه همه ی امکانات فراهم شده بود) اما به خاطر تعهد آن دو نفر و دردسرهایی که فرار من برای آن ها به وجود می آورد، فرار نکردم.

آن روز در حمام بعد از این که دوش گرفتم، لباس هایم را پوشیدم. کاظمی بازپرس با چند پاسدار آمدند پشت در دوش.

کاظمی پرسید: غسل کردی؟ کفن پوشیدی؟ گفتم نه. بعد در دوش (حمام) را باز کردند و چشم ها و دستان ام را بستند و چند نفری ریختند روی من و شروع کردند به کتک زدن. بعد از مدتی کتک زدن مرا کشان کشان به محوطه ی پادگان، نزدیک مینی بوس ها بردند. من به حالت نیمه بیهوش روی زمین افتاده بودم. کاظمی، چند پاسدار و ماموران اطلاعات بالای سرم ایستاده بودند.کاظمی رو به آنها گفت: این را همین طور با لباس اعدام می کنیم . بندازیدش توی مینی بوس.

 بعد از این که مرا پرت کردند داخل مینی بوس، یکی از ماموران مرا برد ردیف آخر صندلی های مینی بوس و روی یکی از آنها نشاند. در مینی بوس متوجه شدم که در خلال کتک خوردن و کشاندن من روی زمین، طناب پلاستیکی دست هایم شل شده  است.  دست هایم را تکان دادم دیدم می توانم آن ها را از طناب آزاد کنم. صبر کردم تا مینی بوس راه افتاد. شروع کردم به باز کردن دست‌هایم. چشم‌بند را هم از چشمم پایین کشیدم. مینی بوسی که من در آن بودم پر شده بود. همه کفن پوشیده بودند. به اطراف نگاهی کردم: پسر عمه ام حجت قلاوند کفن پوشیده روی صندلی جلوی من نشسته بود. جلو مینی بوس دو مامور مسلح کنار راننده ایستاده بودند.

کنارم در صندلی آخر طاهر رنجبر و محمد انوشه با چشمان و دست های بسته، کفن پوش دو طرف من نشسته بودند. به طاهر و محمد گفتم: من دست هایم باز است؛ می خواهم فرار کنم.  طاهر ناباورانه گفت: پس منتطر چی هستی؟ برو اگر می تونی.

دو مینی‌بوس اعدامی‌ها را می برد و بقیه‌ی ماشین‌ها همراه این دو مینی بوس به صورت ستون تپه‌ ماهورها را طی می‌کردند و به سمت میدان تیر می رفتند. منطقه جنگی بود. به خاطر عبور و مرور تانک‌های زنجیردار، جاده ناهموار شده بود و مینی بوسها و  بقیه ی ماشینها آهسته حرکت می‌کردند. با این وجود توفانی از گرد و خاک در هوا بلند بود و به راحتی چیزی دیده نمی‌شد. من فقط چراغ ماشین‌ها را که در فاصله‌ی حدود ۲۰  متری از عقب می‌آمدند می‌دیدم.

من تصمیم خودم را گرفته بودم. این آخرین شانس من برای انتخاب مرگ یا زندگی بود. پنجره ی مینی بوس را خیلی آرام باز کردم. دوباره به پاسدارانی که جلو مینی بوس کنار راننده بودند نگاهی کردم. دیر وقت بود. حدود ساعت ۳ نیمه شب. داخل مینی بوس سر وصدا و همهمه بود. عده ای سرودهایی زمزمه می کردند و بعضی هم شعار می دادند.

همه خسته بودند. پاسدار ها هم. کفش هایم را درآوردم. هوا تاریک بود. گرد و خاک در عقب مینی بوس ها پیچیده بود و میدان دید را محدود می کرد. لحظه ی بسیار حساس و دشواری بود. در دلم آشوبی بود. این آخرین دیدار من با سرنشینان مینی بوس مرگ بود. هیچ شکی در درستی فرار نداشتم. فکر این که با این فرار می توانم از راز جنایتی که دراین سحرگاه داشت اتفاق می افتاد پرده بردارم،  به من انرژی و قوت قلب می داد.

اگر چه سال ها در سلول سر کرده بودم،  اما هنوز از لحاظ بدنی سرحال و چابک بودم. به یارانم که آنها را برای آخرین بار می دیدم گفتم: اگر تا ده یا پانزده متری صدای تیر نیامد، دیگر رفته ام. در همان لحظات کسی در درونم می گفت: نترس برو.

انگار کسی مرا هل دهد. در این هنگام رفتم روی صندلی آخر مینی بوس که کمی بلند تر از بقیه بود، دستهایم را روی پنجره ی مینی بوس گذاشتم و خود را تا ‌جایی که امکان داشت بیرون بردم به طوری که کاملاً از پنجره‌ی مینی‌بوس آویزان شده بودم. بعد با یک حرکت پاهای خود را جمع کردم و از پشت خود را پشتک وار به بیرون پرتاب کردم. با پا روی زمین قرار گرفتم و بعد با صورت به زمین خوردم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که شروع کردم به صورت مارپیچ دویدن.

۴۰۰ متری رفته بودم که با دیوار بلند و توری سیم خاردار اطراف پادگان روبرو شدم. بدون لحظه ای مکث و با سرعت عجیبی خودم را به بالای سیم خاردار رساندم و پریدم طرف دیگر و به دویدن ادامه دادم.  بدنم در چند نقطه زخمی شد و دست هایم چنان زخمی برداشت که هنوز بعد از بیست و شش سال آثارش روی آنها هست.

هنوز می توانستم نور چراغ ماشین ها را ببینم، اما فاصله ی من به طور نسبی از آنها زیاد شده بود. آنقدر دویدم تا به نقطه ای رسیدم که رودخانه ی کرخه دو شاخه می شد. یک شاخه به سمت هویزه می رفت و شاخه ی دیگر به سمت شوش، شاهور و اهواز. البته من به طور تصادفی به این سمت آمده بودم. امرداد ماه بود و هوا گرم. داخل آب شدم؛ عمق آب زیاد نبود. از یک قسمت آن عبور کردم و به طرف دیگر رودخانه رفتم. آب خیلی سرد نبود. بعد از عبور از رودخانه  آرام تر می دویدم. درونم گرم شده بود. کسی درونم می گفت: آرام باش دیگر تمام شد. در این هنگام متوجه شدم که هنوز چشم بندم به گردنم است . آن را در آوردم و زیر خاک کردم.

همین طور که می رفتم صدای تیراندازی را می شنیدم و بعد هم صدای تیرهای خلاص را. هر کدام از آن تیرها یکی از یارانم را به خون غوطه ور می کرد. هنوز بعد از ۲۶ سال صدای آن تیرها در گوشم زوزه می کشد و آزارم می دهد.

بخش دوم و پایانی هفته آینده

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This