Select Page

به یاد جانباختگان ۶۷/ امیرحسین بهبودی

به یاد جانباختگان ۶۷/ امیرحسین بهبودی

  سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) –  کنشگران چپ-  سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران ـ طرفداران وحدت چپ- امریکای شمالی- حزب تودهٔ ایران-کانادا

 امیرحسین بهبودی و یادمانده هایش از کشتار تابستان ۶۷

ساعت یک یا دو پس از نیمه شب دیدیم یک تریلی بزرگ با یک کانتینر سفید در حیاط زندان عقب و جلو می رود، نفهمیدم که این یعنی چه؟! تا آن زمان ندیده بودیم که ساعت دو پس از نصف شب تریلی بیاید! یکی از زندانیان را که راننده کامیون بود بیدار کردیم و از او درباره تریلی پرسیدیم، گفت: “کانتینر گوشت یخ زده است، شاید گوشت یخ زده آورده اند!” اما این تریلی پر از جسدهای زندانیان اعدام شده بود!

کتاب یه‌جنگل ستاره، خاطرات زندان، امیرحسین بهبودی با فرمت پی دی اف

تاریخ بازداشت اول: سال ۱۳۵۵

تاریخ آزادی: آبان ماه سال ۱۳۵۷

تاریخ بازداشت دوم: آبان ماه سال ۱۳۶۲

تاریخ آزادی: بهمن ماه سال ۱۳۶۷ پس از پنج سال زندان

روی هم بیش از هفت سال زندان در رژیم های شاهی و آخوندی

محل بازداشت: زندان های اوین و گوهردشت

من امیرحسین بهبودی در سال ۱۳۳۳ در شهر رشت متولد شدم، من در زمان کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت زندانی سیاسی بودم، این شهادت در حمایت از تحقیقاتی است که درباره کشتار زندانیان سیاسی ایران در سال ۱۳۶۷ انجام می شوند، مطالب این شهادت بر اساس آن چه می دانم و باور دارم مطابق با واقعیت است (به استثناء مواردی که مشخصا تصریح کرده ام) و بر اساس وقایع روی داده و دانسته های شخصیم نوشته شده اند، در این گواهی منبع یا منابع داده ها و مطالبی را که جزئی از دانسته هایم نیستند اما به درستی آنها اعتقاد دارم مشخص کرده ام.

سوابق فعالیت و دستگیری در زمان شاه

اولین بار در زمان شاه وقتی که دانشجوی سال چهارم دانشگاه صنعتی تهران در رشته صنایع بودم به اتهام فعالیت به نفع چریک های فدائی خلق ایران دستگیر شدم، در تشکیلات فعالیت علنی داشتم ولی مسلح نبودم، بعد از دستگیر شدن در زمان شاه از سال ۱۳۵۵ در زندان بودم تا این که انقلاب شد و من در آبان سال ۱۳۵۷ آزاد شدم، در زندان شاه برای بازجوئی و لو دادن تشکیلات فشار جسمی و روحی به ما وارد می آوردند و ما را شکنجه می کردند، بدترین شکنجه برای من کابل زدن به کف پا بود، در زمان شاه به این کار می گفتند شلاق زدن و در جمهوری اسلامی اسمش را گذاشته بودند تعزیر! بسیاری از اعصاب مهم بدن در کف پا قرار دارند و به دلیل مقاومت پوست کف پا نسبت به کمر، شکنجه گرها می توانند ضربه های بیشتری بزنند! اثرش هم یا نمی ماند یا زودتر از بین می رود! پس هم ضربه ها بیشتر بودند و هم درد آن! به اندازه ای کابل می زدند که پا باد می کرد، خون مرده می شد و سپس پاره می شد اما باز هم با کابل می زدند! یعنی روی زخم ها همچنان شلاق می زدند و چون خون در این قسمت می میرد و کار به جایی می کشد که کلیه ها دیگر نمی توانند خون را تصفیه کنند ممکن است زندانی بمیرد!

در این مرحله بازجوها در بهداری زندانی را به اصطلاح دیالیز می کنند که خون بدنش تصفیه شود و روز بعد دوباره شلاق زدن ها را ادامه می دادند، البته در زمان شاه مرا به آن حد نزدند که کارم به دیالیز بکشد اما در زندان جمهوری اسلامی کارم به بستری شدن چند روزه به خاطر پاهایم کشید! هم در زمان شاه و هم در زندان جمهوری اسلامی مجاهدین یا دیگر گروه هائی که فعالیت مسلحانه می کردند بیش از بقیه تحت فشار قرار می گرفتند و شکنجه می شدند، خیلی با آنها بدرفتاری می کردند که بشکنندشان و سریع قرارهای تشکیلاتیشان را لو بدهند! در دوره جمهوری اسلامی مجاهدین بیش از بقیه تحت فشار قرار می گرفتند، بعد از مجاهدین، اقلیتی ها را سپس پیکاری ها و بعد راه کارگری ها را و سپس اکثریتی ها را تحت فشار قرار می دادند، زمان شاه مرا دادگاهی کردند اما دادگاه مخفی بود و در یک اتاق برگزار شد! زمان شاه خودشان برای زندانی یک وکیل می گرفتند، اسم دو وکیل را می دادند و می گفتند: “انتخاب کن، چه کسی وکیلت باشد؟”

حالا شما را مثلا بعد از هشت ماه از انفرادی بیرون آورده اند و اطلاع نداری که اینجا در واقع دادگاه است یا چیست؟ و در همان جا پیش از برگزاری دادگاه با وکیلت صحبت می کنی و متوجه می شوی که در دادگاه هستی! وکیل هم از ما دفاع نمی کرد بلکه تشویقمان می کرد که از درگاه شاه تقاضای عفو کنیم! اتهام من فعالیت به نفع تشکیلات چریک های فدائی خلق و اقدام علیه امنیت ملی بود، فعالیت علنی آن زمان من شرکت و سازماندهی تظاهرات و پخش اعلامیه در دانشگاه بود و به شش سال حبس محکوم شدم! یک سال بعد از زندان در زمان شاه همه چیز خوب شدند، من با نزدیک شدن به انقلاب در اول آبان ماه ۱۳۵۷ آزاد شدم و باز در تشکیلات خودمان فعالیت کردم، هزار زندانی در ایران آزاد شدیم و روزنامه ها هم نوشتند، چریک های فدائی خلق ایران پس از انقلاب یعنی در خرداد ۱۳۵۹ به دو گروه اکثریت و اقلیت تقسیم شدند، اقلیت معتقد بود که باید با جمهوری اسلامی مبارزه کرد چون ضد مردم است اما اکثریتی ها معتقد بودند که چون جمهوری اسلامی ضد امپریالیسم است باید در برابرش سیاست اتحاد و انتقاد را در پیش گرفت یعنی هم منتقدش بود و هم ایرادهایش را گرفت ولی بیشتر باید در مقابل امپریالیسم از آن حمایت کرد، من جزو اکثریتی ها بودم.

من بعد از آزادی به عنوان تکنیسین و نقشه کش در یک شرکت مشغول به کار شدم اما این کار اصلی من نبود و وارد کادر حرفه ای سازمان شده بودم، سازمان اکثریت هم سازمان بزرگی شده بود و دیگر چریکی نبود، به گمان من بزرگترین سازمان چپ در ایران بود، ما هم از نظر تعداد و هم از نظر نفوذ از حزب توده بزرگتر و مؤثرتر بودیم، من در سازمان مسئول یکی از نواحی وعضو کمیته ایالتی تهران بودم (که البته در بازجوئی ها مشخص نشد!) و به نوعی کار اصلی من این بود، جدا از شغلی که در کنار کار سازمانی داشتیم اگر به مشکل مالی برمی خوردیم سازمان کمکمان می کرد، همسرم هم مثل من با تشکیلات اکثریت کار می کرد، وی در کنار فعالیت در تشکیلات در دبیرستان هم به عنوان دبیر شاغل بود، به این ترتیب تا سال ۱۳۶٢ به این شکل در تشکیلات فعال بودم.

بازداشت مجدد پس از انقلاب اسلامی!

من در آبان ۱۳۶٢ در خیابان دستگیر شدم، گویا پاسدارها به دنبال شخص دیگری بودند، خیلی پیچیده عمل کردند و هنوز هم صد در صد نمی دانم که مرا تعقیب و دستگیر کردند یا به صورت اتفاقی دستگیر شدم؟! آن چیزی که نشان می دادند این بود که اتفاقی مرا دستگیر کرده اند چون در آن زمان فعالیت من کاملا مخفی بود! بعد از این که حکومت در سال ۱۳۶٢ شروع به دستگیری توده ای ها کرد برای ما هم دستور سازمانی آمد که کادر اصلی باید مخفی باشد! از زمان دستگیریکیانوری و دیگران برای ما معلوم شد که حکومت به دنبال فعالین سیاسی است! در نتیجه ما به خصوص پس از پخش مصاحبه تلویزیونی کیانوری به سرعت به خانه های مخفی منتقل شدیم! اسامی هم تغییر کردند و از اسم مستعار استفاده می کردیم اما من هنوز کارت شناسائی جعلی با اسم مستعار نداشتم! وقتی مرا دستگیر کردند گفتند: “اینجا چه می کنی؟ شناسنامه ات را ببینیم!” وقتی کارت شناسائی محل کارم را که همراهم بود نشان دادم بر روی کارت اسم واقعیم بود!

احتمالا به من مشکوک شده بودند اما من چهره ام مشکوک نبود چون نه ریش داشتم، نه سبیل، نه عینک! ظاهرم مانند کارمندان عادی بود، در آن زمان اگر ریش می گذاشتید شبیه حزب اللهی ها و اگر ریش نمی گذاشتید شبیه مجاهدین می شدید! در نهایت چهره اشخاص ملاک تشخیص وابستگی یا هواداری حزبی شده بود! من فکر می کنم آنها در تعقیب شخص دیگری بودند که اتفاقی مرا که به آن مکان که آنها انتظارش را داشتند رفته بودم پیدا کردند و به وسیله بیسیم با اوین تماس گرفتند و چون در اوین لیست زندانی های زمان شاه را داشتند از اوین دستور دادند که دستگیرش کنید! ابتدا مرا به کمربندی کرج بردند، آن موقع سر اتوبان ها یا تواب ها را می گذاشتند یا نیروهای خودشان را و ماشین به ماشین همه را می گشتند! چشم هایم را بستند و به جائی در نزدیکی کمربندی کرج بردند، از قبل شنیده بودم یکی از نیروهای چپ که تواب شده اعضای تشکیلات را بعد از دستگیری شناسائی می کند! کسی که تواب شده بود مرا از زمان دانشگاه می شناخت و راه کارگری بود!

مرا به آنجا بردند اما از زیر چشمبند دستش را دیدم و از روی دستش شناختمش و فهمیدم چه کسی است! وقتی هم که حرف زد از روی صدایش مطمئن شدم که کیست! گفتم: “من کاره ای نیستم، چرا مرا به اینجا آورده اید؟” بعد از ضربات سال ۱۳۶٢ مرکزیت سازمان اکثریت اعلامیه ای نوشته بود که هنوز منتشر نشده بود و من جزو کسانی بودم که باید اعلامیه را پخش می کردند، اعلامیه را در ماشینم مخفی کرده بودم، زمان دستگیری اعلامیه هنوز در ماشین بود و به صورت حرفه ای در جعبه دستمال کاغذی مخفیش کرده بودم! آن را پیدا کردند اما من زیر بار نرفتم! گفتم: “مال من نیست! من جعبه دستمال کاغذی را خریده ام و اعلامیه در آن بوده و من مسافرکشی می کنم، شاید یکی از مسافرین آن را در جعبه گذاشته است!” کمی هم مرا کتک زدند که “این چیست؟” اما من قبول نکردم و گفتم: “مال من نیست و من جزو هیچ فرقه ای نیستم!” شخصی که تواب شده بود به من گفت: “حسین بهبودی، اکثریتی، دانشجوی سابق دانشگاه صنعتی و ….. تو کاره ای نیستی؟” من هم گفتم: “قبلا بودم ولی حالا جزو هیچ گروهی نیستم!”

بازجوئی

مرا به اوین منتقل کردند و به محض رسیدن به زیرزمین بردند و شروع کردند به کابل زدن که قرارها و محل سکونتم را لو بدهم! آدرس محل زندگی مادرم را گفتم که وقتی مأمورین به آنجا مراجعه کردند خانواده ام متوجه دستگیری شوند و به همسرم اطلاع دهند تا چیزهائی را که در منزل خودمان است به بیرون انتقال دهد! همین مسأله باعث شد همسرم دستگیر نشده و مخفی شود! پنجاه، شصت ضربه شلاق که به کف پا می زنند خیلی از افراد یا بیهوش می شوند یا حالشان بد می شود! هفتاد ضربه را در ده، پانزده دقیقه می زنند و سپس می گویند: “حالا قدم بزن!” و بعد از ده دقیقه باز شلاق می زنند! این کار باعث می شود پوست پا نترکد و بی حس نشود تا باز بتوانند شلاق بزنند! خاطرم نیست آن شب چند ضربه شلاق خوردم چون بیشتر حواسم به جواب ها بود که چیزی را لو ندهم! بین ضربه های شلاق یک فرصت زمانی یکی دو ثانیه ای هست که زیباترین لحظه هاست چون ذهن به شدت سریع کار می کند و این که شما چیزی را لو ندهید خیلی زیباست!

در زمان شاه طاق باز می خواباندند و شلاق می زدند اما در زمان جمهوری اسلامی برعکس بود و روی شکم می خواباندند! در این حالت بهتر می توان شلاق زد! دست و پا و دهان را می بندند و شروع به شلاق زدن می کنند و اگر بخواهی حرفی بزنی باید انگشتت را بالا ببری! به محض این که انگشت را بالا ببرید شلاق قطع می شود و بازجو می گوید: “حرف بزن!” اگر بخواهی بازی دربیاوری و حرف بی ربط بزنی بلافاصله باز شروع به زدن می کنند! اگر به آدم بگویند قرار است مثلا به خاطر خلافی که کرده ای صد ضربه شلاق بخوری خیلی راحت تر از این است که به تو بگویند آن قدر کتکت می زنیم تا قرارهایت را بگوئی! وقتی قرار است تعداد مشخصی شلاق بخوری یا شروع به شمردن می کنی یا فریاد می زنی و غیره اما وقتی نمی دانی قرار است چند ضربه بخوری خیلی سخت می شود! بنا بر این کسانی که تواب شده اند تحت تأثیر شکنجه بوده که تواب شده اند! وقتی اطلاعاتت را لو بدهی شلاق هم برای مدتی تمام می شود! حتی بسیاری از زندانیان برای این که از شلاق رها شوند قرارهای دروغین را لو می دهند تا برای مدت کوتاهی شلاق نخورند!

اسم فاصله بین دو شلاق را گذاشته بودم خوشبختی! یک چیزی هم آن موقع در جائی نوشته شده بود که: “به اعتراف بازجو و زندانی بدترین شکنجه کابل زدن است!” جالب است که بدانید وقتی با کابل به کف پایتان می زنند تا چیزی را لو بدهید زندانی از درد صداهائی درمی آورد که هیچ حیوانی درنمی آورد اما وقتی قرار است تعزیر شوید هیچ صدائی از زندانی بلند نمی شود و مانند یک مرتاض هیچ عکس العملی نشان نمی دهد چون می داند که مقدار معینی مثلا بیست یا سی ضربه می زنند و تمام می شود! دو ماه و نیم در بند ۲۰۹ بودم، گاهی مرا به زیرزمین می بردند و شلاق می زدند، در یک ماه و نیم اول مرا در راهرو با دستبند به شوفاژ می بستند! پس از یک ماه و نیم مرا به سلولی بردند که دو زندانی دیگر هم در آن بودند، ملاقات نداشتم، تقریبا هر روز بازجوئی داشتم اما چیزی را لو ندادم، حتی اسم همسرم را هم درست نگفتم چون اسم همسرم یک پسوند داشت که بدون آن نمی توانستند شناسائیش کنند من هم اسمش را بدون پسوند گفتم! همسرم هم زندانی سیاسی زمان شاه بود و اگر اسمش را کامل می گفتم شناسائی و دستگیرش می کردند!

بعد از اوین به زندان گوهردشت منتقل شدم اما هنوز زیر بازجوئی بودم، در آنجا هشت ماه در انفرادی بودم! در انفرادی فکر می کردم باز قرار است بازجوئی شوم اما ظاهرا به این خاطر به آنجا منتقلم کرده بودند که صبر کنند اگر دستگیر شدگان دیگر چیزی از من گفتند به سراغم بیایند! پیش خودم فکر می کردم که بازجوئیم را خیلی خوب پشت سر گذاشته ام و فعلا کاری با من ندارند! در این طور مواقع دو حالت وجود دارند، وقتی زیر شکنجه اطلاعات کمی را لو بدهی تا چیزی دستگیرشان نشود و در مجموع خوب تو را نشناسند یا اگر همه چیز را لو بدهی و همه چیز را درباره ات بدانند دیگر زیاد کاری به تو نخواهند داشت ولی وقتی که متوسط باشی و به تدریج اطلاعاتت را لو بدهی و دیگران هم درباره ات چیزهائی گفته باشند به مدت طولانی هر روز به بازجوئی برده می شوی! در گوهردشت بیشتر آزار می دادند و تحقیر می کردند! تحمل زندان زمان شاه برایم راحت تر بود چون زن و بچه نداشتم و جوان بودم، بازجوهای زمان شاه خیلی بد دهن بودند و فحش های ناموسی می دادند اما من می دانستم که نباید به چیزی حساسیت نشان دهم چون اگر به چیزی حساسیت نشان می دادم می فهمیدند نقطه ضعفم کجاست!

ساواکی های شاه در اسرائیل و آمریکا آموزش دیده بودند و از نظر سنی هم اکثرا بزرگتر از زندانی بودند و این باعث می شد وقتی شکنجه می کنند یا چیزی می گویند زیاد ناراحت نشویم اما در زمان جمهوری اسلامی از صدا می توانستیم تشخیص دهیم که بازجوها یا همسن و سال خودمان هستند یا کوچکتر و ما بودیم که انقلاب کرده بودیم اما بازجوها اکثرا نه در انقلاب نقش داشتند و نه آموزش زیادی داشتند! وقتی توهین می کردند خیلی به ما برمی خورد! مثلا یک بار بازجویم گفت: “اسم آن زنیکه را چرا این طوری نوشته ای؟” (منظورش همسر من بود) این کلمه زنیکه در آن لحظه به نظرم خیلی توهین آمیز آمد، گفتم: “درست صحبت کن و گر نه من هم همین جوری جوابت را می دهم!” او هم شروع به کتک زدن من کرد! اولین ملاقاتم ده ماه بعد از دستگیری بود، در ماه آخری که در زندان گوهردشت بودم به من ملاقات دادند و مادرم به ملاقاتم آمد، مادرم گفته بود: “اگر باز هم بازداشت شوم خودش را می کشد!” و من فکر می کردم الان خودش را کشته است! مادرم به همراه خواهرم به ملاقات آمد و ملاقات هم از پشت شیشه با تلفن انجام می شد.

بعد از هشت ماه از گوهردشت به اوین منتقلم کردند و به یک اتاق سی نفره در سالن سه قسمت آموزشگاه رفتم، در هر سالن چهارده اتاق پانزده متری (۵ در ٣ متر) وجود دارند، در بدو ورود سؤال کردند: “نماز می خوانی یا نه؟” گفتم: “نه، نمی خوانم!” مرا به اتاق کسانی بردند که نمازخوان نبودند، در اینجا از نظر روحی وضعیت خوبی داشتم، سی نفر در یک اتاق بودیم در نتیجه باید به شکل کتابی می خوابیدیم! مساحت اتاق حدود پانزده متر مربع بود، برای هر نفر سی سانتی متر فضا وجود داشت! روزی هم سه دفعه حق داشتیم به دستشوئی برویم! برای سی نفر بیست دقیقه وقت استفاده از دستشوئی در نظر گرفته بودند و مثلا امروز اولین نوبت استفاده از دستشوئی هشت صبح بود و اتاق به اتاق می چرخید و فردا دوازده ظهر و در نتیجه برخی از زندانی ها با مشکل روبرو می شدند و مجبور به استفاده از ظرف های پلاستیکی شیر برای دستشوئی آن هم در مقابل دیگران می شدند! گاهی به شوخی می گفتم: “نه آرزوی سوسیالیسم دارم نه آرزوی آزادی، فقط یک دستشوئی می خواهم!”

دادگاه

فکر می کنم که اواخر سال ۱۳۶۳ بود که مرا به دادگاه بردند، کل قضیه دادگاه ده دقیقه یا یک ربع طول کشید! من اطلاع قبلی نداشتم و وکیلی در کار نبود! در دادگاه گفتند که: “در جمع آوری و تحویل سلاح های اکثریت به رژیم شما مسئولیتی داشتی؟” این مورد قبلا در بازجوئی های من مطرح نشده بود ولی می دانستم که یکی از زندانی ها این را درباره من گفته است اما من این را قبول نکردم و گفتم: “نه، مسئولیتی نداشتم!” اگر می گفتم بله، سؤال های بعدی اینها بودند: “چند تا؟ کجا هست؟ مال کی بود؟” اتهام من فقط این بود که من مسئول یک کمیسیون بودم، کمیسیون کارهای دموکراتیک (مثل سازمان های غیر دولتی امروزی) و مسئول تشکیلات محله کوچکی بودم، من اتهامات را قبول نکردم، در آن لحظه که من می خواستم بگویم چنین چیزی نبوده رئیس دادگاه به من گفت: “ولی اگه معلوم بشه بود، می دونی چه اتفاقی میفته؟ تعزیر حتی الموت!” تعزیر حتی الموت یعنی بزن تا بمیرد! مرا تهدید کرد، من هم واقعا می ترسیدم.

رئیس دادگاه یک آخوند بود به همراه دو نفر دیگر، تا جلو اتاق محاکمه چشم هایم بسته بودند، در اتاق چشمم را باز کردند، یک آخوند روبرویم نشسته بود که می دیدمش و دو نفر هم پشت سرم بودند که نمی توانستم ببینم! بعد از من سؤال کردند: “شما مارکسیست هستید یا مسلمان؟” جواب دادم: “من سیاسی و جزو اکثریتی ها هستم.” رئیس دادگاه گفت: “تو جواب مرا بده!” باز در جواب گفتم: “من سیاسی هستم و کاری هم به ایدئولوژی ندارم!” دو، سه هفته بعد از دادگاه حکم را ابلاغ کردند، اسمم را صدا کردند و پاسداری گفت: “بیا حکمت را امضا کن!” هفت سال حبس برایم در نظر گرفته بودند! البته در آن زمان دو سال قبلی که در زندان بودم حساب نبود و به اضافه آن دو سال، هفت سال هم باید در زندان می ماندم! اوائل سال ۱۳۶۴ یعنی بعد از دادگاه مرا به بند هفت یا هشت زندان گوهردشت بازگرداندند اما بعدا اسم بندها را عوض کردند.

شرایط زندان

در این زمان ملاقات هایم هر دو هفته یک بار شده بودند، اجازه نامه نوشتن هر دو هفته یک بار هم داشتیم اما کل نامه نباید بیش از چهار خط می شد! قلم و کاغذ هم فقط وقتی که باید نامه را می نوشتیم در اختیارمان می گذاشتند، نامه را برای خواهرم می نوشتم اما در واقع مخاطبش همسرم بود! خیلی وقت ها هم برنامه زمانی نامه نوشتن منظم نبود و دیرتر می شد، گاه پیش می آمد که سه هفته یک بار یا یک ماه یک بار امکان نامه نوشتن داشتیم! اواخر سال ۱۳۶۴ هیأتی از طرف منتظری به داخل زندان آمد (در این مقطع ما در گوهردشت بودیم) که سختگیری ها و توهین ها را کم کرد، در واقع پس از آن زندانبان ها کمتر با زندانیان درگیر می شدند، امکان داشتن کتاب های درسی و کمی رمان هم برایمان به وجود آوردند، این دوره کمتر از یک سال طول کشید! یک دوره در اواخر ۱۳۶۵ و اوایل ۱۳۶۶ ما را با مجاهدین و دیگر گروه ها در یک بند قرار دادند و این خیلی عجیب بود! مجاهدین در زندان هم خیلی تشکیلاتی عمل می کردند، همیشه باهم بودند اما ما با دیگر گروه ها مدام در ارتباط بودیم.

از اواخر سال ۱۳۶۵ حرکت هائی در بند هفت گوهردشت شروع شدند، همه به خصوص مجاهدین فعالتر شده بودند و اعتراض ها به زندانبانان برای وضعیت بد زندان بیشتر شدند، قبلا ما چپ ها بیشتر اعتراض می کردیم و اعتراض هایمان هم بیشتر وقت ها دو، سه نفری بودند اما مجاهدین به صورت جمعی اعتراض می کردند که ما حق ورزش جمعی داریم و باهم ورزش می کردند، هنوز پاسدارها زندانی ها را کتک می زدند که حق ورزش جمعی ندارید ولی این کتک ها نسبت به قبل شدت کمتری داشتند یا مثلا هر وقت غذا کم بود یا در غذا کرم پیدا می شد اعتراض می کردیم و می رفتیم با رئیس زندان حرف می زدیم که اگر باز هم غذا این جوری باشد ما نمی خوریم! در آن زمان روحیه ما بالا رفته بود، کمتر از آنها می ترسیدیم، فشار کم شده بود، در این زمان روحیه مجاهدین در اثر اوضاع بیرون از زندان تقویت شده بود و از سازمان مجاهدین پیام هائی داشتند که وضع ما خوب است، وضع شما هم خوب است، پیروز می شویم!

در مورد چپ ها هم کم و بیش به خاطر مسائلی مثل جنگ، افزاشی نارضایتی از خمینی در جامعه روحیه ها بالا رفته بودند، زمان شاه اعتراض های زندانیان به شدت سرکوب می شد و تحلیل من این بود که حالا هم اعتراض ها با سرکوب شدید مواجه خواهند شد، زندانی ها پیشروی کرده بودند، از وضعیت تدافعی به مرز تهاجمی رسیده بودند، عید ۱۳۶۶ هنوز با مجاهدین بودیم، بهار سال ۱۳۶۶ مجاهدین را از ما جدا کردند، ظاهرا هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود و یک روز صبح آمدند و مجاهدین را به بندهائی منتقل کردند که دیگر زندانیانی که گرایش های متفاوت سیاسی دارند با آنها در یک بند نباشند، پس از این اعتراض های ما هم زیاد شده بودند، مثلا زندانبانان هر ماه برای بازرسی به داخل بند می آمدند و اگر چیزی مانند نوشته یا کاردستی یا چیزهای دیگر پیدا می کردند آن را پاره یا خراب می کردند و با خود می بردند، این موضوع مشکل اصلی ما با زندانبانان شده بود، گاهی هم روزنامه نمی دادند یا کم می دادند یا زمان هواخوری را کم یا آن را لغو می کردند یا غذا کم بود.

این اتفاق ها باعث بروز اعتصاب و اعتراض زندانیان می شدند، ابتدا شفاهی اعتراض می کردیم، بعد مثلا غذا را بیرون بند می گذاشتیم و اعلام می کردیم که غذا نمی خوریم! روحیه زندانی ها تقویت شده بود، به عنوان نمونه از سال ۱۳۶۰ که لاجوردی صنعت تواب سازی را در زندان ها به راه انداخت کار را به جائی رسانده بود که هر مجاهدی حتی آنهائی که بر سر موضع خود بودند جرأت نمی کردند بگویند مجاهد هستند! اگر پاسدارها اتهامشان را می پرسیدند می گفتند منافق هستند! اگر کسی می گفت: “مجاهد” آن قدر کتکش می زدند تا بگوید منافق است اما در سال ۱۳۶۶ وقتی زندانبانان اتهام مجاهدین را می پرسیدند آنها در جواب می گفتند: “سازمان” و دیگر خود را منافق نمی خواندند! مجاهد هم نمی گفتند، همین یک کلمه نشان دهنده روحیه آنها بود، پاسدارها مجاهدین را کتک می زدند ولی نه به شدت قبل، مجاهدین هم سر همان موضع می ماندند، کم پیدا می شد کسی که بگوید: “من منافق هستم” مشکل چپ ها بر سر اسم نبود، مشکل بر سر اعتراض های مختلفی بود که زندانیان داشتند.

اوضاع روحی زندانیان در سال ۱۳۶۶ این طور بود ولی به تدریج فشار زندانبانان زیادتر شد به طوری که اول زندانی را به زیرهشت می بردند و تذکر می دادند، بعد سیلی می زدند، این را هم می توانستیم تحمل کنیم، بعد برای تنبیه زندانی را چند روز به انفرادی می بردند، بعد زندانی به بند برمی گشت، به جای این که زندانیان بترسند مقاومتر شدند! هشت یا نه ماه قبل از کشتار در زندان گوهردشت، پائیز یا زمستان ۱۳۶۶ برای انتخابات مجلس به داخل بندها آمدند و زندانی ها را با چشمبند به بیرون بند منتقل کردند، گفتند: “کسانی که می خواهند در رأی گیری شرکت کنند بیایند به این سمت!” ولی فکر می کنم نود درصد زندانی ها رأی ندادند، برای رأی دادن زندانیان را تهدید می کردند! مثلا می گفتند: “رأی نمیدی؟ اسمت چی بود؟” هدفشان این بود که زندانی بترسد و رأی بدهد ولی کتک نمی زدند، کسی بود که سال ها پیش من مسئول تشکیلاتیش بودم، او از من پرسید: “چه کار کنیم؟” گفتم: “تصمیم با خودت است ولی من رأی نمی دهم!”

یک کاری هم بود که ما اسمش را کنکور گذاشته بودیم، یک پرسشنامه بود، سؤال ها کلاسیک و مؤدبانه بودند، مثلا در چه سازمانی فعالیت می کردید؟ سازمانتان را هنوز قبول دارید؟ اگر نه، چرا؟ نظرتان درباره جنگ چیست؟ نظرتان درباره زندان چیست و برای بهبود وضع زندان چه پیشنهادی دارید؟ این هم در سال ۱۳۶۶ بود، هر نفر یک فرم داشت، ممکن بود کسی کنار دیگری بنشیند ولی اجازه نداشتیم باهم حرف بزنیم، بعد از هر سؤال جای خالی برای جواب بود، برخی از سرموضعی ها جواب دقیق می دادند، می گفتند که مثلا جنگ به این دلائل غلط است یا می گفتند زندان جای بدی است و بی دلیل ما را زندانی کرده اید، راجع به حکومت هم نظر می دادند، من جزو کسانی بودم که معتقد بودند نباید پاسخ روشنی به سؤال ها داد چون شما وقتی باید به سؤال پاسخ روشن بدهی که شرایط گفتگو عادلانه باشد و به شکل مناظره برگزار شود اما این گونه سؤال ها در زندان به نظر من دقیقا بازجوئی بودند چون می خواستند بدانند در ذهن ما چه می گذرد!

وزارت اطلاعات از ما سؤال می کرد و واضح بود برای به دست آوردن اطلاعات است، حتی بعضی از زندانیان بودند که جزوه ای را که سازمانشان بیرون نوشته بود به نحوی به دست آورده بودند و خوانده بودند بعد بدون این که متوجه باشند نظرشان را شبیه به آن نوشته بودند! وقتی یکی از زندانیان این مسأله را برای ما تعریف کرد ما گفتیم: “برای چه این کار را کردی؟ بازجو نپرسید این حرف ها چیست؟ چنین چیزهائی را از کجا می دانی؟” این شخص را دوباره خواسته بودند که: “خوب شبیه کنگره خودتان اظهار نظر می کنی!” در سال ۱۳۶٢ یا ۱۳۶۳ شنیده بودم که چند مجاهد را در زندان قزلحصار بر سر همین موضوع اعدام کرده بودند چون تطابق عقیده زندانی با تحلیل های سازمانش را دلیل وجود شبکه منسجم و فعال در درون زندان می دانستند!

وقایع کشتار ۱۳۶۷

یک نظر بود که می گفت این نوع پیشروی زندانی ها راهی جز سرکوب وحشیانه زندانیان برای رژیم باقی نمی گذارد! این سوای آن تحلیل هائی است که می گوید جریان اعدام ها ربطی به این مسائل نداشت بلکه تصمیمی بود که از بالا گرفته شد، برای مجاهدین و چپ ها این تصمیم گرفته شده بود، چه تحلیل اولی درست بود یا دیگری نمی دانم ولی مسلما کشتاری با آن همه وسعت نمی توانست فقط در چهارچوب مسائل زندان باشد! تلویزیون ها از راه دور کنترل می شدند، آنها را هر وقت می خواستند روشن یا خاموش می کردند، روز هفتم مرداد تلویزیون ها را از بندها خارج کردند! دیگر روزنامه ندادند! ملاقات ها هم لغو شدند! وقتی پرسیدیم: “چرا تلویزیون را می برید؟” جوابی ندادند! بعد دیدیم که درها را برای هواخوری باز نمی کنند! گاهی دیر می کردند، در زدیم: “آقا، مثل این که یادتون رفته، الان ساعت هشته، ساعت هفت باید باز می کردین!” گفت: “حالا باشه بعدا !” ما یک ساعت در زدیم، کسی نیامد! بعد گفتند: “هواخوری قطع شده است!” گفتیم: “یعنی چه قطعه؟ برای چی قطعه؟” به ما توجهی نکردند!

ما فکر کردیم که چه کار کنیم؟ نظرات مختلفی بودند، یک عده گفتند باید آن قدر در بزنیم و نهار و شام را نگیریم تا تکلیف مارا معلوم کنند که: “یعنی چی شما هواخوری ما رو قطع کردین؟” عده دیگری گفتند: “ما اول باید بفهمیم موضوع چیست؟ باید صبر کنیم و با بندهای دیگر تماس بگیریم” تماس ما با بندهای دیگر به صورت مورس بود، به بند روبروئی که آن طرف حیاط بود و با ما بیست یا سی متر فاصله داشت با نور چراغ مورس زدیم، مورس معمولا دیوار به دیوار است، ما به این می گفتیم مورس نوری، از آن بند گفتند: “ما هم همین طور،  تلویزیونو بردن، هواخوری رو قطع کردن!” این ساختمان دو طبقه بود که یک راهروی بزرگ داشت که بندهایش در هر دو طرف از هم جدا بودند، طبقه بالا بند عمومی بود و طبقه پائین انفرادی، در هر طبقه حدود دویست و ده نفر بودند، بند ما و بند آنها به نوبت برای هواخوری به آن حیاط می رفتند، به هر حال ما فهمیدیم که در هر دو طبقه وضعیت مثل ما بود!

شنیدیم که آنها می خواهند اعتصاب کنند! از هفت مرداد تا پنج شهریور ما نه ملاقات داشتیم نه هیچ خبری! هیچکس را به بهداری نمی بردند! یک نفر بود که خیلی مریض بود، مثل این که او را بردند ولی بازنگرداندند که خبری به بند بیاورد! به طور کلی در این یک ماه کسی از در بند بیرون نرفت! اتفاق هائی که می افتادند از ما مخفی بودند! اصرار داشتند که مخفی باشد! دو تا سه ماه قبل از این اتفاقات از روی حکم، زندانیان را جدا کرده بودند! بالای ده سال حکم را به یک بند دیگر برده بودند! آن زندانیانی که حبس بالای ده سال داشتند اعتصاب کردند که: “چرا این جوری شده وضع ما؟” بند روبروی ما هم که ملی کش بودند پیشنهاد اعتصاب دادند!

در یکی از بندهای فرعی حدود سی نفر زندانیان مجاهدین بودند، ١۸ مرداد یا ٢۰ مرداد از آنجا این خبر با مورس به ما رسید که شب قبل آخوندی با دو نفر دیگر به آن بند رفته و یکی یکی زندانی ها را بیرون کشیده واسمشان را پرسیده و گفته که: “اتهامت چیه؟” یعنی وابستگی سازمانیت چیست؟ کسانی را که گفتند اتهامشان “مجاهد” هست با خودشان برده اند و کسانی را که گفتند: “منافق” نبرده اند، آن سه نفر که گفته بودند “منافق” هستند در همان بند مانده بودند! با مورس اضافه کردند که ٢٧ نفر دیگر را که از ما جدا کرده بودند یا به بند دیگری انتقال دادند و یا اعدام کردند! اما چون مجاهدین همیشه خبرهای اغراق آمیز می دادند ما به هیچ وجه مسأله اعدام را جدی نگرفتیم! فکر کردیم حتما آنها را انتقال داده اند ولی این  که چرا در شب آنها را انتقال دادند نمی دانستیم!

در این یک ماه موضوع دیگری اتفاق افتاد که برایمان عجیب بود و آن ورود یک دستگاه کامیون تریلی به زندان بود! ما کرکره را سوراخ کرده بودیم و بیرون را می دیدیم چون به حیاط مشرف بودیم! شبی ساعت یک یا دو دیدیم صدای کامیون می آید، من شب ها کتاب می خواندم، دیر می خوابیدم، من رفتم در اتاقی که می دانستم سوراخ دارد چون در اتاق های بند باز بودند، دیدم که یک تریلی بزرگ با یک کانتینر سفید عقب و جلو می رود، نفهمیدم که این یعنی چه؟! دیدم همه خوابند، ما به همه چیز حساس بودیم، “چی شده؟” تا آن زمان چنین چیزی ندیده بودیم که ساعت دو نصف شب تریلی بیاید! از این تریلی ها قبلا ندیده بودیم، یکی از زندانیان از حزب رنجبران راننده کامیون بود، من و دوستم او را بیدار کردیم، گفت: “منو از خواب بیدار کردین؟ این مال گوشت یخ زده است!” گفتیم: “خب این یعنی چی؟” خندید و گفت: “چه می دونم، این دیوونه ها شاید گوشت یخ زده واسه ما آوردن!” ما فکر نکردیم که در آن جنازه باشد در حالی که بعدا فهمیدیم که بود!

آن روز یا یکی دو روز بعد (متأسفانه دقیق یادم نیست) از همان سوارخی دیدیم آن زیر شلوغ است! نگاه کردیم دیدیم دو جلاد معروف آنجا هستند! ناصریان و لشکری! لشکری رئیس انتظامات زندان بود و ناصریان بازجوی سابق مجاهدین بود، دیدیم لشکری ماسک به صورتش زده است، ماسک ضد گاز که سربازان در جنگ به کار می برند! ما لشکری را می شناختیم، لشکری را از روی صدا و هیکلش شناختیم، او هر روز به سراغ ما می آمد، از بالا از داخل سوراخ نگاه کردیم، لشکری دستور می داد، دیدیم که بیرون، در حیاط، جائی را که شب قبل تریلی بود سمپاشی می کردند! آنها هر سال گوهردشت را سمپاشی می کردند چون گوهردشت وسط بیابان بود، عقرب و ملخ و حشرات در آنجا فراوان بودند ولی سمپاشی جنبه خیلی مسخره ای داشت! پیرمرد پاسداری بود که چیزی به پشتش می بست و داخل بند می آمد، هیچ چیز حالیش نبود، روی سر و کله ما هم سم می زد! مایه خنده بود ولی این بار …..

یک لحظه فکر کردیم که دارند سمپاشی می کنند! هر سال همین کار را می کنند، بعد فکر کردیم همان پاسدار باید سمپاشی کند، چرا خود لشکری در حال سمپاشی است؟ تازه چرا حیاط را سم پاشی می کنند؟ برای ما عجیب بود! کنار هم گذاشتن همه این موضوعات برای ما عجیب بود! دیدن این موضوع و ورود کامیون حمل گوشت یخ زده به زندان و بردن آن بیست و هفت مجاهدی که به جای مجاهد نگفته بودند منافق اما اصلا احتمال نمی دادیم که چنین اتفاقی در حال وقوع باشد!

در روز پنج شهریور در بند باز شد، گفتند که: “اسامی که می خونیم چشمبند بزنند و بیان بیرون!” دقیقا موقع ناهار بود، اسم من هم میان آن اسامی بود، بیست و پنج نفر می شدیم، چشمبند زدیم و بیرون رفتیم، با این که نگران بودیم ولی خوشحال هم بودیم که بعد از یک ماه از بند بیرون می رویم و متوجه می شویم چه خبر است، نظر ما این بود که باز هم از این سؤال ها می کنند، چند سؤال مشخص بودند: “نماز می خونی یا نه؟ سازمانتو قبول داری یا نه؟ مصاحبه می کنی یا نه؟” قبلا ما سرموضعی ها همیشه می گفتیم که نماز نمی خوانیم، مصاحبه نمی کنیم، سازمان را هم قبول داریم ولی سه یا چهار ماهی بود که ما به این نتیجه رسیده بودیم که این نوع جواب دادن تعداد ملی کش ها را زیاد می کند! زندانی باید بگوید که: “من نظری ندارم، نمی دونم، من که بیرون نیستم که بدونم قبول دارم یا ندارم ولی مصاحبه نمی کنم” این کمی نرمتر است و چه بسا بهتر باشد، دوست صمیمیم همین نظر را داشت ولی می دانست که من از ته قلب این نوع برخورد را دوست ندارم! به من گفت: “پسرجان، چپ نزنیا !” ما طبقه سوم بودیم، به طبقه همکف رفتیم، دیدیم تعداد زیادی زندانی نشسته و منتظر هستند.

لشکری آمد و کاغذی در دستش بود، پرسید: “اتهامت چیه؟” بعد از من سؤال کرد، پرسید: “سازمانت را قبول داری یا نه؟” من گفتم: “من در زندان هستم، خبر ندارم چه خبره!” پرسید: “مصاحبه می کنی یا نه؟” گفتم: “نه!” گفت: “برو اون ور!” درباره نماز نپرسید چون می دانست که ما نماز نمی خوانیم! ما ٢۵ نفر تقریبا مثل هم جواب دادیم! ما چشمبند داشتیم و اجازه نداشتیم باهم حرف بزنیم، پاسدارها دائم در حال رفت و آمد بودند و مواظب بودند که کسی با دیگری حرف نزند! از بغل دستیم پرسیدم: “از تو چی پرسید؟” گفت: “همین که سازمانتو قبول داری یا نه” از او پرسیدم که درباره این سؤال و جواب چه فکری می کند؟ گفت: “هیچ چی، همون کنکوره!” من گفتم: “به نظر من خیلی جدی تره موضوع!” تحلیل من این بود که چون قطعنامه ۸٩۵ را قبول کرده اند و خمینی جام زهر را نوشیده است یعنی مجبور به صلح شده الان باید سازندگی کنند و زندانیان را آزاد کنند! ولی جمهوری اسلامی سابقه نداشت که کسی را همین طور آزاد کند! باید زندانی را سرشکسته کند! در نتیجه می خواهند یک عده ای از ما را زیر فشار بگذارند که مصاحبه کنند و نماز جمعه بروند، سپس عده زیادی را آزاد کنند!

بعد ما را به سمت اتاقی راهنمائی کردند، عده ای دم در منتظر بودند که به داخل اتاق بروند، داخل اتاق رفتم، گفتند:”چشمبندت را بردار!” این نشانه خوبی بود برای این که نشان می داد که واقعا صحبت در کار است و مقامات رسمی حضور دارند ولی نشانه خطرناکی هم بود! مثلا کسانی که می خواستند اعدام کنند چشمبندشان را برمی داشتند! برایشان مهم نبود که آنها مقامات را ببینند یا نه! ولی این فقط جرقه ای بود که به ذهن من آمد، من خیلی در این مورد فکر نکردم که: “می خوان اعدام کنند!” دیدم سه نفر نشسته اند، میز بزرگی بود، به نظرم رسمی آمد، وسط اشراقی بود که لباس آخوندی نداشت، نیری هم کنار دستش بود که لباس آخوندی داشت، عمامه سفید فکر می کنم، یکی دیگر هم بود که هنوز به اسمش شک دارم ولی آن موقع دادستان کرج بود ولی الان وزیر کشور هست، آن روز او جوان بود و لباس شخصی به تن داشت، نیری کاغذی داشت، قبل از این که چیزی بپرسد گفت که: “ما یک هیأتی هستیم که برای بررسی وضعیت زندان ها آمده ایم! به سؤال های ما جواب بده!”

اسمم را پرسید، شغلم را پرسید و بعد اتهامم، گفتم: “اکثریت” گفت: “الان هم هستین؟” گفتم: “الان که در زندانم!” گفتش که “نماز می خونی؟” گفتم: “نه حاج آقا !” نیری ادامه داد: “این قدر می زنیمت تا نماز بخونی!” بعد پرسید: “مصاحبه می کنی؟” گفتم: “نه!” گفت که: “مسلمونی؟” گفتم: “مثل پدر و مادرم هستم، بله مسلمونم!” گفت: “مارکسیست هستی یا نه؟” ما سابقه ذهنیمان راجع به آخوندها در این جای رسمی این بود که کسی که بگوید: “من مارکسیستم” احتمال اعدامش هست! کلا برای همین پاسخ ما پاسخ مستقیم نبود که بگوئیم: “بله مارکسیست هستیم!” خود من بیشتر از جواب داند طفره می رفتم و می گفتم که سیاسی هستم، اینجا گفتم که: “مسلمانم!” آن فرد کرجی که لباس شخصی به تن داشت با لحنی جاهل مآبانه گفت: “اکثریتی هستی، مصاحبه نمی کنی، مسلمون هستی، نمازم نمی خونی، این نمی شه که!” گفتم: “حاج آقا، من پنج ساله که تو زندانم، شده! چرا نمی شه؟” اشراقی ساکت بود، نیری گفت: “ولش کن آقا، این مرتده!” گفت: “مرتد!” و علامتی روی کاغذش جلوی اسمم گذاشت!

اشراقی به نیری گفت: “ولی حاج آقا ایشون گفت من مسلمونم!” یک لحظه احساس کردم که موضوع جدی تر از مصاحبه هست! دو چیز در مغزم آمدند، به ذهنم آمد که موضوع جدی تر از شلاق و مصاحبه است، دوم این که اسلام اینجا مهم است! بلافاصله اشراقی به من گفت: “آقا، شما زن و بچه داری، اینو امضا کن!” و یک کاغذ به من نشان داد، دیدم که اصول دین اسلام را که سه اصل است نوشته اند، این که: “یک – من به خداوند متعال اعتقاد دارم، دو – به پیغمبر و خاتم انبیا، سه – به معاد، به روز قیامت اعتقاد دارم!” نوشته بود: “من …..” بعد جای خالی که تو اسمت را در این فرم بنویسی، آخرش هم این بود که “مارکسیسم – لنینیسم را رد می کنم!” احساسی که من داشتم این بود که من باید از اینجا بیایم بیرون که ببینم چه خبر است و چه بکنم که اینجا همه چیز را که آنها می خواستند ندهم! گفتم: “حاج آقا، اینا خیلی سخته! شما اینجا یه چیزهائی نوشتین من زیاد متوجه نمی شم! من یه چیزی به شما بگم، شما روحانی هستین، من گفتم که مسلمانم، حالا خودتون می دونین!” همین طور با زاری گفتم!

ناصریان پشت سر من بود، با خودکار زد تو سرم! گفت: “پاشو! حاج آقا نگفتم این خبیثه؟!” دو تا تو سرم زد و مرا بیرون کشید! منتهی مرا دم در گذاشت، نه سمت چپ نه سمت راست! برای بعضی ها این طور می شد، فقط من نبودم که نه چپ می رفتم نه راست! من بغل دستم دیدم که یکی از دوستانم که در بند فرعی بود که قبلا از ما جدا کردند، دکتر سلیمانی از حزب توده آنجا نشسته است و همین کاغذ را دارد امضا می کند! این یک آدم مقاوم، سرموضع و خیلی درست بود، شش ماه بود همدیگر را ندیده بودیم، من از خودم پرسیدم: “این چی می دونه که من نمی دونم؟” یواش به او گفتم: “من این را امضا نکردم، تو چرا داری امضا می کنی؟” او یا نشنید یا ترسید که جواب دهد، هیچ چیز نگفت! بغل دستیم را نگاه کردم، دیدم او هم امضا می کند! از او هم پرسیدم: “من این را امضا نکردم، تو چرا داری امضا می کنی؟” او هم چیزی نگفت! بعد ناصریان آمد و به کسانی که امضا کرده بودند گفت: “پاشین!” دیدم آنها را می برند ولی من همین جا ماندم! چشمبند داشتیم، من ناخودآگاه گفتم: “حاج آقا، من هم گفتم مسلمونم!” گفت: “تو هم بیا !” به همین سادگی!

ما با دیگران در یک ردیف رفتیم، ما را داخل بندی بردند، در باز شد و دیدیم سه، چهار پاسدار ایستاده اند، اسم هایمان را پرسیدند و جواب را نوشتند، گفتند: “شمائین که نماز نمی خونین؟” قبل از این که بتوانیم جوابی بدهیم کاملا وحشیانه با کفش و چوب شروع به زدن کردند! چیزهائی داشتند که به نظر ما غیرعادی بود! مثل زنجیر، چوب، میله آهنی، تخته و ….. ندیده بودیم با زنجیر کسی را بزنند چون زنجیر کور می کند، ناقص می کند! بعد از کتک بالاخره ما را در یک اتاق انداختند! فکر می کنم حدود بیست نفر بودیم، الان هفت و نیم یا هشت شب بود، خیلی طول نکشید ولی به محض این که چشمبند را برداشتیم ناخودآگاه همدیگر را بوسیدیم، انگار ماه هاست همدیگر را ندیده بودیم، خیلی سؤال داشتیم، یکی از دوستانم را که چند ماه بود ندیده بودم، دیدم که خیلی ناراحت بود و گریه اش گرفته بود، گفتم: “چرا این قدر ناراحتی؟ چیز مهمی نیست که، مثل همیشه می خواهند فشار بیاورند!” با ترس گفت: “نه، موضوع فشار آوردن نیست، من برای علیرضا ناراحتم!”

علیرضا دلیری از اعضای حزب توده و برادرش بود، او گفت: “اینجائی هم که الان بودیم دادگاه بود، خبرها به بندی که ما بودیم می رسیدند، نگران برادرم هستم که خیلی سرسخته و می ترسم اعدامش کنند! در تمام مردادماه داشتند مجاهدین را اعدام می کردند و الان گویا نوبت ما چپی هاست!” بعدها فهمیدیم علیرضا را واقعا همان روزها اعدام کرده اند! و یا به عنوان مثال موضوعی که همیشه ناراحتم می کند موردسیروس ادیبی کارمند سازمان آب است، او یکی از اعضای ساده تشکیلات بود و در سال ۱۳۶۱ دستگیر شد و پس از دستگیری چیزی در پرونده نداشت و در واقع ملی کش بود، گفته بودند باید در مقابل تلویزیون مصاحبه کند و او قبول نکرده بود، سیروس تا سال ۱۳۶۷ در زندان بود و سپس اعدام شد! از این نمونه ها زیاد بودند!

نوشتار دیگری از امیرحسین بهبودی در لینک زیر:

http://www.iranglobal.info/node/47769

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This