Select Page

منم کوروش شهریارِ روشنایی ها/سیدعلی صالحی

منم کوروش شهریارِ روشنایی ها/سیدعلی صالحی

این منم کوروش

پسرِ ماندانا و کمبوجیه

پادشاه ِ جهان

پادشاه ِ پهناورترین سرزمین های آدمی

از بلندی های پارسوماش تا بابل ِ بزرگ

این منم پیشوای خِرَد، خوشی، پاکی و پارسایی

نواده ی بی بدیلِ نور، توتیای ترانه، سرآمدِ سلطنت

بَعَل با من است و نَبو با من است

من آرامش بی پایان ِ انشان و

شکوه ِ ملت ِ خویشم.

من پیام آور ِ برگزیده ی اهورا و عدالتم

که جز آزادی

آواز ِ دیگری نخواهم آموخت.

پس شادمان باشید

زیرا به یاری ی ستمدیدگان ِ خسته خواهم آمد.

من شریک ِ دَرهَم شکستگان ِ سرزمین ِ شما هستم

زودا از این ورطه برخواهد خاست

و من شب ِ این وحشت را در هم خواهم شکست

و روز را به خاطر ِ خاموشان باز خواهم خواند

و آزادی ی آدمی را رقم خواهم زد

و به خنیاگران خواهم گفت

برای گوشه گیران و  گمنامان بخوانند

من آمده ی عدالت و میزبان آزادی ام.

چنین پنداشته

چنین گفته

چنین کرده ام

که پروردگار ِ بزرگ

به اسم هفت آسمان ِ بلند آوازم داد

تا پیشوایِ دانایان و برادر ِ دریادلان شوم.

من امنیت بی پایان ِ آوارگان ِ زمینم

که به احترام آزادی

دیوان و درندگان را به دوزخ درافکنده ام.

سرزمین ِ من ساحت ِ بی انتهای آفتاب و آرامش ِ آدمی ست

تا پرده دران و دیوان بدانند

من دولت ِ دریا و دلالت ِ دانایی ام

من منجی ی منتظران ِ بی ماه و مونسم

که آشتی ی آسمان و زمین را به زندگان خواهم بخشید.

من قانون گذار ِ بزرگ ِ بارانم

که رحمت و رهایی را به ارمغان آورده ام.

شاه ِ شاهان

پسر ِ ماندانا و کمبوجیه منم.

*

برای من

که جهان را به جانب ِ علاقه فراخوانده ام

چوپان به کوه و

پیر به خانه و

پیشه ور به شهر

یکی ست

همه برادران ِ من اند.

برای من

که برادر ِ بینایان و غم خوار ِ خستگانم

زنان به جالیز و

دبیران به دیر و

سواران به صحرا

یکی ست

همه خان و مان ِ من اند.

من کوروشم

و تنها نجات ِ جهان به آرامشم بازخواهد آورد

من پسر ِ پادشاه ِ انشان و

مشعل دار ِ مردمانم

من برگزیده ی گلبرگ و شبنم ِ خالصم

که خداوند

به شادمانی ی سپیده دم  سوگند داده است

من پیام آور ِ آن حقیقت ِ بی پرده ام

که پروردگار

همه ی رودها، راه ها، دامنه ها و دریاها را به فرمانم آورده است

از پهنه ی پارسوماش

تا جلگه های جلیل ِ اَنزان

سواران ِ من از کشتزار بی  کرانه ی برنج و عطر گندم ِ نو می گذرند

فرشتگان ِ نان و  شفا

شبانه به شوشیانا رسیده اند.

پس ای ستمدیدگان

فراوانی و خوشی هاتان بسیار باد

فرزندان ِ برومند و برکت ِ نان تان بسیار باد.

نان و نمک، خواب ِ آرام و

بیداری ی باران ِ تان بسیار باد.

من برگزیده زمین و اولاد ِ آسمان،

آزادی ی شما را رقم خواهم زد

زیرا من نگهبان ِ بی مرگ ِ محبتم

ره آورد ِ من

رهایی ی مردمان ِ شماست

من اورشلیم ِ ویران را

واژه به واژه و سنگ به سنگ

بازخواهم ساخت

زنجیر از دو دست ِ فرزندان تان خواهم گشود

و بر این صخره ی سترگ خواهم نوشت:

آزادی ی آدمی

آخرین آواز ِ اولین ِ من است.

*

تمام شد!

تسلیم شدگان را خواهم بخشید

خشم آوران ِ خاموش را خواهم بخشید

خستگان را شفا خواهم داد

و عدالت خواهم آورد

پس شما شکست  خوردگان

به خانه خویش بازگردید

دانایی و محبت را به یاد آورید

منزلت ِ عزیز ِ آدمی را به یاد آورید

من خشنودی ی بی پایان ِ خداوندم

برای کشتن و کینه توزی نیامده ام

فرمانروایی که همدل ِ مردمان ِ خویش نباشد

سیه روز تر  از همیشه

سرنگون خواهد شد.

پس از قول ِ من بگویید

به جباران ِ این جهان بگویید

که از ظلمت ِ خویش

حتی پلاس پاره ای به گور نخواهید بُرد.

به آنها بگویید

که از گُرده ی کبود ِ تازیانه فرو شوید

ورنه عطر ِ هوا حتی

با شما همدلی نخواهد کرد.

*

هشدارتان می دهم:

او که به کشتار ِ آزادی بیاید

هرگز از هوای اهورا خوشبو نخواهد شد

بخشوده نخواهد شد

بزرگ نخواهد شد

این سخن ِ من است

من، پسر ِ ماندانا و کمبوجیه

که جهان را به جانب ِ عدالت و آزادی

فراخوانده ام

که انسان را به جانب ِ آرامش و اعتماد

فراخوانده ام.

*

پس فرمان دادم تا صخره های سهمگین را

از مقابل ِ گام های خستگان بردارند

رودها را روانه کنند

جلکه را بیارایند

پرندگان در آزادی و

آدمی به آسودگی شود.

من، کوروش ِ هخامنش

فرمان دادم که بر مردمان، ملال مَرَوَد

زیرا ملال ِ مردمان

ملال ِ من است

زیرا شادمانی ی مردم

شادمانی ی من است.

من پیام آور ِ امید و شادمانی را

دوست می دارم

پیروزی ی باد بر سکون ِ سایه را

دوست می دارم

وزیدن زنده ی گندمزاران را

دوست می دارم

خنیاگران وگهواره بانان را

دوست می دارم

خوشه چینان و دروگران را

دوست می دارم

محبت ِ مردمان و آزادی ی آوازشان را

دوست می دارم

من راستی و درستی را

دوست می دارم.

*

بگذارید هر کس به آیین ِ خویش باشد

زنان را گرامی بدارید

فرودستان را دریابید

و هرکسی به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید

آدمی تنها در مقام ِ خویش به منزلت خواهد رسید

گسستن ِ زنجیرها آرزوی من است

رهایی ی بردگان و عزت ِ بزرگان، آرزوی من است

شکوه ِ شب و حرمت ِ  خورشید را گرامی می دارم

پس تا هست

شب هایتان به شادی و

روزهاتان رازدار ِ رهایی باد

این فرمان ِ من است

این واژه، این وصیت ِ من است

او که آدمی را از مأوای خویش برانَد

خود نیز از خواب ِ خوش رانده خواهد شد.

تا هست

هوادار ِ دانایی و تندرستی باشید

من چنین پنداشته

چنین گفته

چنین خواسته ام.

مزمور ِ مساوات

کتاب ِ من است

حقیقت ِ بی زوال

سلوک ِ من است.

من هخامنشم

هخامنش ِ خِرَد

هخامنش ِ بی خلل.

خدمتگزار ِ زنان و زندگی بخش ِ بینایان منم

منم که برایتان نان و خانه و امید آورده ام

پس به نماز ِ نیاکان ِ خویش بازخواهم گشت

و می دانم که نور و ستاره

سلطنت خواهند کرد

من از پی ی آزمونی بزرگ

به بالا برآمده ام

من از عبرت سنگ با آینه سخن گفته ام

این گفته ی من است

کوروش، پسر ِ ماندانا و کمبوجیه

که شما را به نماز ِ نیاکان ِ خویش می خواند.

شهریاران را

از میان ِ دانایان و دلیران برگزیده ام

دبیران و درباریان را

از میان ِ حکیمان

و گفتم جز به پندار ِ نیک

در سرنوشت ِ مردم ننگرند

و گفتم جز به گفتار ِ نیک

با مردمان سخن نگویند

و گفتم جز به کردار ِ نیک

همراه مردمان نشوند

بدین تدبیر ِ برتر است

که بزرگی بزرگی می آورد

یقین و اعتماد، بلند آوازه ات خواهد کرد

این آخرین اتفاق ِ فرشته و آدمی است

من این جهان را

بدین ترتیب طلب کرده ام

تا ظلمت از خانه زندگان زدوده شود

آبادانی ی بی زوال زاده شود

و بیم نباشد

بی داد نباشد

مرض نباشد

مرگ نباشد

و اضطراب و هراس برچیده شود

و خوف و خستگی بمیرد

و ئیران به خانه باشند

و  کودکان به گهواره شادمانی کنند

و برنایان به عشق درآیند

و زنان به آزادگی

و آزادگی به آزادی!

وای بر ظلمت افزای زبون

هر ناله ای که از دست ِ بیدادگری برآید

هزار خانه را به خاکستر خواهد نشاند

هزار دل ِ دانا را به گریه خواهد شست

و مرا طاقت ِ تلخ کامی فرودستان نیست

من آرامش و اعتماد ِ آدمی ام

چگونه تحمل کنم که تازیانه جانشین ِ ترانه شود!؟

بی عاقبت، او

که بر پیشانی ی مردمان حکومت کند

بی فردا، او

که بر درماندگان حکومت کند

شهریاری که نداند شب ِ مردمانش

چگونه به صبح می رسد

گورکن ِ گمنامی است که دل به دفن ِ دانایی بسته است

مردمان ِ من

امانت ِ آسمان اند بر این خاک ِ تلخ

مردمان ِ من

خان و مان ِ من اند.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This