Select Page

شگفتی در سر/ حافظه اداره برق/فصل پنجم/ ادامه بخش هفتم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

شگفتی در سر/ حافظه اداره برق/فصل پنجم/ ادامه بخش هفتم/ترجمه: بهرام بهرامی ـ حسن زرهی

اورهان پاموک

 

سلیمان در تنگنا

 

پائیز ۱۹۹۵ مولود به استانبول و سر کار خود در پارکینگ شرکت تبلیغاتی داماد بازگشت. داماد که غیبت چند ماهه مولود را به دلیل مرگ همسرش منطقی می دید، در نبودن او اداره پارکینگ را به دربان شرکت سپرده بود، و با بازگشت مولود کارش را به او پس داد. مولود متوجه شد که در طول غیبتش کمال عضو مافیای زونگول داغ با کمک یکی دو گلدان و بلوک سیمانی قلمرو متصرفات گروهش را گسترش داده بود.

آنچه بیش از همه نگران کننده بود این بود که آنها حالا با لحن خصمانه تری با مولود حرف می زدند. مولود اهمیتی نداد. پس از مرگ رایحه هر چیزی خشمگینش می کرد، اما شگفت این که به هر دلیلی این جوان اهل زونگول داغ با کت آبی تازه اش او را عصبانی نمی کرد.

شب ها هنوز مثل قبل بوزافروشی می کرد و بقیه اوقات را وقف دخترانش می کرد. گرچه این وقف هرگز از مرحله یکی دو سئوال همیشگی از دخترها فراتر نمی رفت: مشق های مدرسه را کردی؟ گرسنه ات هست؟ چطوری؟ می دانست که این روزها بیشتر وقتشان را با خاله شان سمیحه می گذراندند ولی دلشان نمی خواست به او بگویند.

برای همین بود که وقتی بعد از رفتن فاطمه و فوزیه زنگ در صدا کرد و  در را باز کرد فرهاد را دید، برای دمی فکر کرد دوستش می خواهد درباره دخترها با او صحبت کند.

فرهاد گفت:

«آدم دیگه نمی تونه بی اسلحه تو این محله رفت و آمد کنه. موادفروشا، جنده‌ها، ترنس‌ها… همه رقم خلافکار قرق کردن. باید برای تو و دخترها جای دیگه ای پیدا کنیم.»

«ما این جا راضی هستیم. این خونه ی رایحه است.»

فرهاد گفت می خواهد درباره چیز بسیار مهمی با او حرف بزند و مولود را به یکی از کافه های دور میدان تقسیم برد. آنها ضمن تماشای جمعیتی که به خیابان بی اوغلو هجوم می بردند مفصل صحبت کردند. مولود از حرف های فرهاد فهمید که دوستش داشت به او پیشنهاد شغلی می داد. می خواست او را دستیار تحصیلدار کند. مولود پرسید:

ـ خب نظر خودت چیه؟

«چیزی که دارم می گم با چیزی که احساس می کنم فرقی نداره. این کار هم خودتو خوشحال می کنه و هم دخترا رو. حتی رایحه رو. دیگه از اون دنیا نگران وضعیت شما اینجا نمی شه. حقوق و مزایای این کار واقعا خوبه.»

در واقع پولی که شرکت برق هفت تپه می خواست به مولود بدهد، چندان زیاد نبود، اما او اگر در سمت دستیار فرهاد پیگیر دریافتی های پرداخت نشده شرکت می شد، در مجموع از حقوقی که داماد برای تصدی پارکینگ شرکت به او می پرداخت بیشتر می شد. البته مولود حدس می زد که بخشی از این «حقوق و مزایای خوب» که فرهاد از آن حرف می زد از مشتریان اداره ی برق تأمین می شد.

«بیشتر اعضای هیأت مدیره شرکت که از اهالی قیصری هستن، خوب می دونن که کارمنداشون وقتی دستشون برسه دست به هر کاری که به نفعشونه می زنن.کارنامه ی سیکل اول و یه کپی کارت شناسایی و نشانی محل سکونت ات را با شش قطعه عکس بیاور تا ظرف سه روز استخدام ات انجام شود. چند روزی با هم کار می کنیم تا چم و خم کارو یادت بدم. تو آدم درست و منصفی هستی. برای همین هم می خواهیم تو را جذب این کار کنیم.»

مولود گفت: «خدا از تو راضی باشه.» و عصر که در اطراف پارکینگ شرکت قدم می زد به این نتیجه رسید که فرهاد متوجه طعنه ای که در جمله اش بود، نشده بود. سه روز بعد با تلفنی که فرهاد داده بود تماس گرفت.

فرهاد گفت: «برای اولین بار در زندگیت تصمیم درستی گرفتی.»

دو روز بعد آن دو در ایستگاه کورتولوش همدیگر را دیدند. مولود بهترین کتش را پوشیده بود و شلوار آراسته ای به تن داشت. فرهاد کیفی در دست داشت که متعلق به یکی از دو کارمند بازنشسته ی آرشیو اداره بود.

«تو هم یکی از اینا لازم داری،  مشتریا با دیدنش ازت حساب می برن.»

وارد یک خیابان ته کورتولوش شدند. مولود هنوز برای فروش بوزا گاهی به این محله می آمد. شبها نور چراغها و تلویزیون هایی که در خانه ها روشن بود حال و هوایی مدرن به این خیابان می داد. ولی حالا در روشنایی بی تکلف روز هنوز همان حالتی را داشت که ۲۵ سال پیش موقع مدرسه رفتن یادش بود ظرف آن روز صبح نزدیک به دویست و پنجاه کنتور برق را در آن محله از روی دفتری  که دست فرهاد بود، بازرسی کردند. وقتی وارد ساختمان می شدند اولین کاری که می کردند بی درنگ می رفتند سراغ کنتورهایی که نزدیک محل سکونت دربان بود و آنها را بازرسی می کردند.

بی یا با اطلاع سرایدار وارد تک تک مجتمع های آپارتمانی می شدند و یک راست می رفتند سر وقت کنتورهای برق. فرهاد با لحن استادواری می گفت: «شماره هفت کلی بدهی عقب افتاده داره. در پنج سال گذشته دو بار اخطار گرفته. هنوز هم هزینه های عقب افتاده رو پرداخت نکرده، اما نگاه کن ببین کنتورش چه جوری مث ساعت کار می کنه!» بعد دفترچه قبض برق را از کیفش بیرون آورد و چشمانش را تنگ کرد و دفتر را ورق زد و عددهایی را خواند. دوباره می گفت: «شماره شش هم از پارسال این موقع دو تا شکایت تسلیم کرده که ما زیادی صورت حساب دادیم. انگار اصلا برقشان را قطع نکردیم. ببین کنتورشون کار نمی کنه! بیا ببینیم چی شده!»

بعد از راه پله ای که بوی نا و پیاز داغ و روغن سوخته می داد، به طبقه ی سوم رفتند و زنگ واحد هفتم را زدند، پیش از آنکه کسی در را باز کند،‌ فرهاد با لحنی مطمئن و مانند یک بازجوی سختگیر با صدای بلند می گفت: «مامور برق!» ساکنان خانه ها از دیدن تحصیلدارهای اداره ی برق شهری دچار اضطراب می شدند. از سوی دیگر در لحن  فرهاد حالتی تحکم آمیز و متهم کننده بود که حریم خانه را نادیده می گرفت.  مولود در مدتی که ماست می فروخت این ظرافت ها را  به خوبی آموخته بود. پس شاید این درستکاری مولود نبود که فرهاد را واداشته بود او را به کمک گیرد، بلکه تجربه اش و حضورش در جهان خصوصی خانواده ها به ویژه توانایی اش در همصحبتی با زنان بدون هراسان کردن آنها نیز موثر بوده است.

در خانه هایی که بدهکار اداره ی برق بودند گاهی باز می شد. گاهی هم کسی در را باز نمی کرد. این جور مواقع مولود همانطور که فرهاد نشان داده بود گوش هایش را تیز می کرد تا مطمئن شود کسی خانه هست یا نه. اگر بعد از به صدا درآمدن زنگ در صدایی به گوش می رسید، مثلا صدای پایی که به در نزدیک می شد، اما اگر پس از شنیدن «مامور برق» صدا قطع می شد، به این معنا بود که صاحبخانه از بدهی اش به اداره ی برق خبر دارد و نمی خواهد آن را پرداخت کند. بیشتر زمان‌ها در باز می شد تا زنی خانه دار، مادر و یا خاله ای که روسری اش را مرتب می کرد، زنی بچه به بغل، پدر بزرگی سالمند و مرموز که چیزی کم از ارواح و اشباح نداشت، آدم بیکاره عصبانی، دختری با دستکش های صورتی رنگ ظرفشویی و یا حتی مادر بزرگی که چشمانش درست نمی دید در چارچوب در قرار می گرفتند و در چشمان آن دو زل می زدند. در این صورت فرهاد با لحن کارمندان رسمی دولت بدون اجازه گرفتن از کسی که در را باز کرده وارد خانه می شد و دیگر بار اندکی  ملایم تر می گفت «مامور برق، قبض برقتون را پرداخت نکردین، و به اداره برق بدهی دارین.»

برخی بی درنگ پاسخ می دادند: «فردا تشریف بیارین. تو خونه پول نقد نداریم.» یا «امروز پول نداریم.» بعضی‌هاشان هم می گفتند: «چی می گی پسرم! ما هر ماهه قبض برقو به بانک می دیم.» بعضی ها هم مصرانه می گفتند: «همین دیروز دادیم.» یا  «دربونو هر ماه می فرستیم بانک با قبض برق.»

فرهاد برمی‌گشت می‌گفت: «من نمی دونم. توی این دفتر نوشته که شما بدهی دارین، همین. حالا دیگه همه چی اتوماتیک شده،  کامپیوتر همه رو حساب می کنه. به ما گفتن اگه بدهی پرداخت نشه برقو قطع کنیم.» فرهاد با تکبر مغرورانه که قدرتش را به رخ می کشید به مولود نگاهی ژرف و دقیق می کرد و می گذاشت او خودش ارزیابی کند. گاهی بی آنکه چیزی بگوید، با حالتی رمزآلود به سوی راه پله یا آسانسور روانه می شد، تا صاحب خانه ناامید از او،  دست به دامن مولود شود و از او طلب کمک  کند. مولود از همان چند ساعت اول این زل زدن ها را برای خودش در این جمله تفسیر می کرد: «حالا چی می شه؟ یعنی برقو قطع می کنه؟»

گاهی دل فرهاد به رحم می آمد و با مشتری مدارا می کرد و در این صورت خبر خوش را خود به آنها اعلام می کرد. «این دفعه رو می گذرم. ولی یادتون نره اداره ی برق خیلی وقته خصوصی شده، دفعه بعد دیگه از این خبرها نیست. قطع می کنم. اگه قطع کنم اون موقع برای وصل دوباره باید هزینه ی اضافه بپردازین.» یا «این دفعه قطع نمی کنم. می بینم خانم حامله توی خونه اس. اما یادتون نره این دفعه آخره.» یا «اگه پول نداری هزینه اش رو پرداخت کنی، دستکم یه کم تو مصرف برق صرفه جویی کن که این قدر برات خرج به بار نیاره.» این طور مواقع بدهکار که کمی خیالش آسوده شده بود می‌گفت: «خدا حفظت کنه.»

بعضی وقتها هم فرهاد بچه فین فینی در آستانه در را نشان می‌داد و می‌گفت: «این بار به خاطر این بچه برقو قطع نمی کنم، اما این دفعه ی آخره، دفعه دیگه چه بچه باشه چه نباشه دیگه اینقدر بخشنده نخواهم بود.»

گهگاه هم در را پسر بچه ای به رویشان باز می‌کرد و می‌گفت که کسی در خانه نیست. برخی بچه ها وقتی دروغ می گفتند، هول می کردند و آشفته احوال می شدند. اما برخی دیگر که در دروغگویی به اندازه آدم بزرگ مهارت داشتند در کمال خونسردی و متانت برخورد می کردند. فرهاد که پیش از به صدا درآوردن زنگ دقایقی فالگوش می ایستاد، در دروغ گفتن بچه ها شک نداشت، اما برخی مواقع برای اینکه دل پسرک را نشکند رضایت می داد.

با لحن عموی مهربانی می‌گفت: «شب که پدر و مادرت اومدن خونه بهشون بگو که به اداره ی برق بدهکارن، قبض برق رو پرداخت نکردن، و اگه تا چند روز دیگه پرداخت نکنن برق شون قطع می شه. ببینم اسمت چیه؟»

«طلعت.»

«آفرین پسر خوب، حالا در رو سفت ببند که یه وقت گرگا نیان بخورنت!»

البته این برخورد همیشگی فرهاد نبود، او روزهای اول با مشتریانش این گونه برخورد می کرد تا تحصیلداری کار آسان و کم دردسرتری به نظر مولود بیاید. صاحبخانه مستی هم به تورشان می خورد که به آنها می گفت: «آقای  بازرس ما غیر از خدا به هیچ کس بدهکار نیستیم»، یا کسی با عصبانیت داد می کشید: «عجب دولتی شده،‌ بدتر از نزول بگیرها. حرومزاده ها همه اش دارن سرکیسه مون می کنن.» و یا پیرمرد هشتاد نود ساله‌ای با دندان های مصنوعی در را به رویشان می کوبید: «الهی بابت این رشوه هایی که می گیرین تو آتش جهنم بسوزین». آدم بیکار و بیعاری هم با قیافه ی حق به جانب می پرسید: «از کجا معلوم که شما واقعا مأمور اداره ی برق باشین؟»

ولی فرهاد می دانست که دروغ می گویند و می گذاشت دلشان را خوش کنند: «مادرم داره می میره. بابام رفته خدمت.»، «ما تازه اومدیم اینجا. اون قبض ها باید مال مستاجر قبلیه باشه. از مجتمع که بیرون می آمدند فرهاد به دقت برای مولود توضیح داد که پشت همه آن دروغ‌ها حقیقتی نهفته است. مردی که  گفته بود «کار شما سرکیسه کردن مردم شده!» همیشه مدعی بود که به هر گروه بازرس کلی رشوه داده. آن پیرمرد با دندان های مصنوعی اش ذره ای به خدا ایمان نداشت. فرهاد بارها او را در بار کورتولوش دیده بود.

کمی بعد در قهوه خانه ای که نشسته بودند فرهاد گفت:

«ما برای اذیت کردن این آدما نیومدیم. فقط اومدیم پول برقی رو که مصرف کردن بدن. حالا فرض کن برق یک مشت زن و بچه فقیر بیچاره رو هم قطع کردیم چی عاید ما می شه؟ کار تو اینه که ببیبنی کی واقعا نمی تونه پول بده. کی می تونه یه مقدار از بدهیشو بده و کی می تونه به آسونی همه شو بده ولی داره بهونه می آره، کی حقه بازه و کی صادق. روسای شرکت به من اختیار دادن که در برخورد با این جور مسایل خودم تصمیم بگیرم. خب کار تو هم معلومه که همینه. می فهمی چی می گم؟»

مولود پاسخ داد:

«آره، می فهمم.»

«حالا توجه کن مولود جان، توی این کار دوتا کار هست که اکیدا ممنوعه. اگه خودت نرفتی و کنتورو نخوندی سعی نکن یه عددی همینطور الکی بنویسی و تظاهر کنی که رفتی خوندی. اگه بفهمند اخراجت می کنن. اون دومی هم فکر می کنم لازم نیست اقلا به تو بگم. اون هم اینه که هوس کنی به یه زن نخ بدی یا بهش تعرض کنی. شرکت به شهرتش خیلی اهمیت می‌ده. یه لحظه هم معطل نمی‌شن. خب حالا امشب بیا بریم کلوپ بهار جشن بگیریم. مهمون من.

«امشب می‌خوام برم بوزا فروشی.»

«بوزافروشی؟ امشب؟ دیگه لازمش نداری! از این کار حسابی پول در میاری.»

«خیال ندارم بوزا فروشی رو کنار بذارم.»

فرهاد زل زد توی چشمان مولود و لبخند زد، انگار می خواست به او بگوید می فهمد.

 

بخش پیش را اینجا بخوانید

 

(Visited 1 times, 5 visits today)

About The Author

حسن زرهی

زرهی روزنامه نگار است، نويسنده است، شاعر است ، نمايشنامه نويس و منتقد ادبی است.
او سردبير نخستين ماهنامه ی فرهنگی ادبی تورنتو “سايبان” بود، و از سال 1991 سردبير نشريه “شهروند” است که در تورنتوی کانادا و دالاس امریکا منتشر می شود.

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Insufin Insurance

Pin It on Pinterest

Share This