چند شعر از /مهدی حیدری نقاش

چند شعر از /مهدی حیدری نقاش

غمهایت را گاز میزنم

بسانِ سیبی سرخ

و بر پلک هایت

آویزان

آگه که غمهایت نای نفس کشیدن را از تو می گیرند

اشک هایِ توام

من

آویزانِ

پلک هایت

باور کن!

دستانِ

من

مهربانند

ارمغانشان باران است و

نان و

گل و

لبخند

گوش کن!

این،

صدای قلب تو نیست

گام های من است

که نبض رگه های

تو شده اند

****

 

شعرهایِ سیاه پوش

نشسته،

بر پریشانی برگ هایِ

پاره پاره،

ناتمام و

خسته،

با لبانی بسته

افسار بر شیهه میکشد و

شلاق بر گرده

دیو سیاهِ جهل

شعرها را

باید رنگین کمان کرد

میانِ

افتاب و

باران

بر دفتر گل

با لبانی باز

باید نوشت

شعرهایِ سیاه پوش را

***

من

هر روز آفتاب را

با نگاهِ تو

نقاشی و

صبح را

با لبخند تو بیدار

می‌کنم

ابرها،

گیسوان بافتهِ

تواَند و

آسمان،

صدایِ آبیِ تو

من ،

باران را

با چشمانِ تو،

خیس میکنم

عشق،

سرایش نام توست

کودکم!

بویِ تو

به امید نقاشیِ

چشمانت،

مرا به خانه می کشاند

 

***

 

یلدایم

من!

کهن م،

ریشه دوانده در نیاکانم

“ای ایران م”

“آغازِ سرایشِ روشنائی

در بستریِ از نیلوفر

در آغوشِ آناهیتا و هیرمند

تولدِ میترایم”

کوروش م،

ستاده بر بامِ بلندِ پاسارگاد

سرزمینم را نگهبانم

بیستون م!

فرهادوار،

پر از آغوشِ شیرین م

تهمینه ام!

مادرِ رستم،

مردِ کارزار

و

اشک های

رستم

بر پیکر

اسفندیارم

حافظ و

نیما و

شاملو ام

من!

یلدایم،

با بلندایم

نویدِ بهارم

هر چند که زمستانم

اما،

گرم و مهربان کهنم

یلدایم

من!

۲۰ دسامبر ۲۰۱۶

*آناهیتا در بستری از نیلوفر با هیرمند هماغوش شد و نطفه خورشید یا میترا بسته شد.

(Visited 1 times, 1 visits today)

About The Author

نظر خوانندگان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشخوان

Pin It on Pinterest

Share This